(آرشیو پدیدآورنده محمدسعید میرزایی)

دفتر شعر

سرگشته اند قبله نماهای روزگار

ای وای کاروان به کجا می رود کجا؟
این ماهِ مهربان به کجا می رود کجا؟

سرگشته اند قبله نماهای روزگار
این کعبه ی روان به کجا می رود کجا؟

از مسجدالنبی است صدای اذان ولی
گلدسته ی اذان به کجا می رود کجا؟

ای رودهای همسفر! این ماهی غریب
برگشته ناگهان به کجا می رود کجا؟

این سر که خون صبح ازل جاری است از او
تا آخرالزمان به کجا می رود کجا؟

تاریخ را به پشت سر خویش می کشد
با مردم جهان به کجا می رود کجا؟

همراه می برد کلمات شهید را
این متن خونچکان به کجا می رود کجا؟

راوی نوشت ظهر دهم سر بریده شد
ننوشت خونِ آن به کجا می رود کجا؟
 


01 مهر 1396 235 0

چقدر دلخورم از این جهان بی موعود...

کجاست جای تو در جمله ی زمان که هنوز...
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز

سوال می کنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه می کنی این بار هم دهان، که هنوز...

چقدر دلخورم از این جهانِ بی موعود؛
از این زمین که پیاپی...وآسمان که هنوز...

جهان سه نقطه ی پوچی است، خالی از نامت؛
پر از «همیشه همین طور» از «همان که هنوز»

همه پناه گرفتند در پسِ «هرگز»
و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»

ولی تو «حتماً»ی و اتفاق می افتی!
ولی تو «باید»ی ای حسّ ناگهان که هنوز

در آستان جهان ایستاده چون خورشید؛
همان که می دهد از ابرها نشان که هنوز

شکسته ساعت و تقویم، پاره پاره شده
به جستجوی کسی، آن سوی زمان، که هنوز



18 آذر 1395 2538 0

اما تو با نیامدنت نیز حاضری

تقویم، شرمسار هزاران نیامدن
یک بار آمدن وَ پس از آن نیامدن

این قصه مال توست، بیا مهربان‏ترین!
کاری بکن، چقدر به میدان نیامدن؟

این خانۀ پر از گلِ پژمرده هم هنوز
عادت نکرده است به مهمان نیامدن

باران بدونِ آمدنش نیست بی گمان
مرگ است در تصور باران، نیامدن

اما تو با نیامدنت نیز حاضری
کم نیست از تو چیزی از این‏‎سان نیامدن

اشیاء خانه جملۀ تاریکِ رفتن‎‏اند:
آیینه، عکس، پنجره، گلدان، نیامدن...

 



09 اردیبهشت 1395 800 0

هرگز ندیده کس به دو عالم زن این‌چنین ...

هرگز ندیده کس به دو عالم زن این‌چنین
خون خوردن آن‌چنان و سخن گفتن این‌چنین

در قصر ظالمان به تظلم که دیده است
شیرآفرین‌زنی که کند شیون این‌چنین

هر گونه‌اش پناه یتیمی دگر شده‌ست
آری بود کرامت آن دامن این‌چنین

زندان به عطر نافله‌ی خود بهشت کرد
زینب چراغ نامه کند روشن این‌چنین

پیش حسین اشک و به قصر یزید لعن
با دوست آن‌چنان و بَرِ دشمن این‌چنین

در دشت بیند آن تن دور از سر آن‌چنان
بر نیزه خواند آن سر دور از تن این‌چنین

آه ای سر حسین! چو سر در پی توام
خورشید من! به شام مرو بی‌من این‌چنین

از خون حجاب صورت خود کرده یا حسین
جز خواهرت که بوده به عفت زن این‌چنین؟

 



24 بهمن 1394 2520 0

فرشی برای گم‌شدگان زمین بگستر


ما برّه‌های گم‌شده بودیم در بیابان
مسحور ماه، ماهِ مه‌آلود، ماهِ پنهان

غمگین از این‌كه هر قدم از جمع ما یكی نیست
غافل از آن‌كه سخت رفیقند گرگ و چوپان

تا پای عقل می‌رسد امكان زندگی، كم
تا چشم كار می‌كند آوارگی فراوان

شهری پر از تورّم چیزی به نام عادت
شهری پر از تهوّع لفظ همیشه نان

زن‌های رنگ‌رنگ در اندازه مناسب
ارقام سخت نازل و برچسب‌های ارزان

مردانِ «دوست دارمت البته شرط دارد»
مردانِ «عاشق تواَم البته یك خیابان...» !

مردانِ «كاش عاشق من می‌شدی، عزیزم!»
مردانِ «بی‌خیال شو اصلاً ندارد امكان...» !

مردانِ چند فصل كتك‌خورده در معابر
مردانِ چون مجسمه‌ها یخ‌زده به میدان

مردانِ «من برادر كوچك‌تر تو هستم»
مردانِ «هیچ وقت ندارم، برو پدرجان»

مردانِ در صفوف طویل نیازمندی
رفتن به سینمای هوس، با بلیطِ «ایمان»

كودك گدا نبوده، ولی مادرش مریض است
كودك نشسته گل بفروشد، پدر به زندان

زن با لباس‌های گران، بچه اخم كرده
كودك به فكر دادن آدامس‌های ارزان

شاعر دوباره بی‌خبر از پشت، زخم خورده
شاعر همیشه بیشتر از بادها، پریشان

مردی در اولین شب عاشق شدن، شكسته
مردی در اولین پُكِ سیگار، گشته ویران

با دستبند، پیرهن راه‌راه، غمگین
مردی به فكر لحظه فرمان تیرباران

بر نعش ابر، حفره چشم ستاره خونین
در چنگ باد، جمجمه گیج ماه، لرزان

دوزخ زبانه می‌كشد از برگهای انجیل
«زقوم» سبز می‌شود از لابه‌لای قرآن

افتاده‌اند سایه بت‌ها به روی كعبه
وارونه است، نقشه دنیای رو به پایان

ای مرد «استعینوا بالصبر و الصلاه»
ای مردِ «هل جزاء الاحسان الا الاحسان»

فرشی برای گم‌شدگان زمین بگستر
كمی به سمت پنجره‌های جهان بچرخان

این قوم تو نبود ـ محمد! ـ اگر بدین روز؟
این قوم تو نبود ـ محمد! ـ اگر بدین‌سان؟

ما را فقط دو پلك نظر كن، چه جای حجت
ما را فقط دو نعره بشوران، چه جای برهان

خورشید آخرین شب دنیا بگو بیاید
این نقشه دریده وارونه را بسوزان

 



07 دی 1394 860 1

دلم هوای سفرهای دیگری دارد

در این سحر که سحرهای دیگری دارد
دل من از تو خبرهای دیگری دارد

من آدمم ولی این قلب عاشق از شوقت
فرشته ای ست که پرهای دیگری دارد

به نام مرگ، گلی آمده مرا ببرد
دلم هوای سفرهای دیگری دارد

همیشه بارِ دعا، میوه ی اجابت نیست
دل شکسته هنرهای دیگری دارد

و آخرین قدم عاشقی رسیدن نیست
که گاه عشق، اگرهای دیگری دارد

هزار مرتبه عاشق شدی ندانستی
که عشق خون جگرهای دیگری دارد

تو کوله بار، سبک کن که پشت مه گویند
پل از تو درّه خطرهای دیگری دارد

تو خواب رفته ای و جز تو نیست در اتوبوس
و جاده کوه و کمرهای دیگری دارد

تویی و همسر تو، کودکان تو آن جا
همان پدر که پسرهای دیگری دارد

چه دعوتی ست که امروز میز صبحانه
شراب ها و شکرهای دیگری دارد

انار هست ولی دانه هایش ازنور است
شراب نیز اثرهای دیگری دارد

فرشته آمده تا پیش خدمتت باشد
اگر دل تو نظرهای دیگری دارد

ولی دعای من این است تو خودت باشی
در آن جهان که دگرهای دیگری دارد

قرار نیست که با مرگ خود تمام شویم
جهان دری ست که درهای دیگری دارد



19 مرداد 1394 1020 0

غمگین تر از تصور یک قفل بی کلید

 

لطفاً از این غزل کمی آهسته بگذرید!
و شال و چتر و چکمه با خود بیاورید!
 
وقتی که برف، درّه ی این سطر را گرفت؛
احساس می کنید که انگار مرده اید
 
حالا چراغ را که نوشتم برای خود،
در برف، چند چادر کوچک، به پا کنید
 
در سطر بعد من به شما قول می دهم؛
حداقل به کلبه ی آرام، می رسید
 
حالا فقط اجازه دهید آخر غزل
من از شما جدا بشوم، گرچه بی امید
 
این سطر را، برای خودم، گریه می کنم؛
غمگین تر از تصور یک قفل بی کلید
 
برفی که هی از اول این متن آمده ست؛
حالا تمام شعر مرا می کند، سفید


13 مرداد 1394 1980 0

اما تو با نیامدنت نیز حاضری

تقویم، شرمسار هزاران نیامدن
یک بار آمدن وَ پس از آن نیامدن

این قصه مال توست، بیا مهربان‏ترین!
کاری بکن، چقدر به میدان نیامدن؟

این خانۀ پر از گلِ پژمرده هم هنوز
عادت نکرده است به مهمان نیامدن

باران بدونِ آمدنش نیست بی گمان
مرگ است در تصور باران، نیامدن

اما تو با نیامدنت نیز حاضری
کم نیست از تو چیزی از این‏‎سان نیامدن

اشیاء خانه جملۀ تاریکِ رفتن‎‏اند:
آیینه، عکس، پنجره، گلدان، نیامدن...

 



18 خرداد 1394 1033 0

از بس که سرخ بود، زبان درخت ها

 

پیچید مثل باد، میان درخت ها
سروی شکست در هیجان درخت ها
 
شاید تبر سؤال شگفتی ز باغ کرد
که باز مانده بود، دهان درخت ها
 
- پاییزمان دوباره سر از سینه می بُرند!
- دیگر به سر رسیده زمان درخت ها!
 
- نشنیده اید، هیچ، تبردارهای پیر
سوگند می خورند به جان درخت ها!
 
تنها همین که ریشه ی آنها به خون رسید
رنگ یقین گرفت، گمان درخت ها
 
آن سوی جاده های مه آلوده ی غروب
با ابر، بسته شد، چمدان درخت ها
 
پس هر درخت، دست تکان داد و دور شد؛
و روی جاده ماند، نشان درخت ها...
 
پاییز، نارسیده سر سبزشان بُرید؛
از بس که سرخ بود، زبان درخت ها


16 اردیبهشت 1394 2012 0

نفرین به روزگار کسی که تو نیستی

 

یک اسم، یادگار کسی که تو نیستی
اسمی به اعتبار کسی که تو نیستی
 
زندان ـ هزار و سیصد و پنجاه و پنج ـ مرد
عکسِ شماره دار کسی که تو نیستی
 
در پارک، صندلی کنار تو خالی است
در فکر او، کنار کسی که «تو» نیستی
 
مردِ مچاله ـ ساعتِ بیهوده ـ شهرِ گیج
یک زن، در انتظار کسی که تو نیستی...‏
 
تو مرده ای و چند بلوک آن طرف تری
او رفته بر مزار کسی که تو نیستی
 
نفرین به روزگار تو که نیستی کسی!
نفرین به روزگار کسی که تو نیستی!


06 اسفند 1393 1034 0

بارانِ هشت ساله فرو ریخت، تا خاک را «پرنده» بکارند

 

آن ظهر تابناک، پدر گفت: ای کاش هیچ گاه نبارند!
این تکه ابرهای تهیدست، چیزی برای خاک، ندارند...
 
- فرزند من! خدا نکند تو، خورشید را سیاه ببینی؛
این قلب ها به وهم اسیرند، این چشم ها به خواب دچارند
 
(و از لبش کبوتر سرخی، یک حرف را به سوی خدا برد؛
حتی کبوتران هم، امروز، آن حرف را به یاد ندارند)
 
آن گاه ابر و باد در آمیخت، پیشانی زمین، ترکی خورد،
تقویم های کهنه ورق خورد، تا سال و ماه را بشمارند
 
آن ظهر تابناک، پدر رفت، در خاطراتِ مزرعه گم شد
بارانِ هشت ساله فرو ریخت، تا خاک را «پرنده» بکارند
 
شاید فرشتگانِ مسافر، او را میان راه ببینند؛
او را به خانه اش برساندد، او را به بسترش بگذارند...


07 بهمن 1393 1177 0

دقایقِ «تو کی از راه می رسی» چه بدند!

 

دو چشم هات که راه ستاره را بلدند؛
جهانِ بی کلمه، بی نشانه، بی عددند...
 
تمامی کلماتم به گریه می افتند؛
دقایقِ «تو کی از راه می رسی» چه بدند!
 
برای دیدن چشمان شاید آبی تو،
تمام پنجره های شبانه در رصدند
 
کسی شبیه تو ـ چون ماه ـ از دریچه گذشت؛
هنوز غالب اشیا اسیر جزر و مدند
 
دقایقِ «تو کی از راه...» از تو می پرسند،
و سخت مضطرب از فکر «او نمی رسد» ند
 
تو کی؟ تو کی؟ تو؟ و با این سوال ابرآلود
دهان پنجره ها نیز، باز و بسته شدند
 
تو یک دقیقه، تو یک ثانیه، تو یک لحظه...
و از تو دفتر و ساعت چقدر حرف زدند
 
و هیچ وقت ندانسته اند، چشمانت
جهانِ بی کلمه، بی نشانه، بی عددند


26 آذر 1393 961 0

خورشید، ایستگاه ندارد، مسافران!‏

 

شب پشت شیشه، ماه ندارد، مسافران!‏
شب، فرصت نگاه ندارد، مسافران!‏
 
در شب علائمی است، بخوانید و بگذرید
حتی «زمین» گناه ندارد، مسافران!‏
 
شب وسعتی است، مثل همیشه شبیه مرگ
شهر ستاره راه ندارد، مسافران!‏
 
شب، پاسبان پیر تمامی راه هاست
شب، بر سرش کلاه ندارد، مسافران!‏
 
بر صندلی خود بنشانید، مرگ را
خورشید، ایستگاه ندارد، مسافران!‏


16 مهر 1393 1056 0

آمد، همیشه یک خبر تازه بوده است

 

آ - چند موج، قایقِ هاشور خورده - مَد
آمد، همیشه بوی گل سرخ می دهد
 
آمد، همیشه یک خبر تازه بوده است
آمد، همیشه از پی یک اسم، می رسد
 
آمد، و یک علامت پرسش تمام روز 
با یک «سه نقطه» دور سرم، چرخ می خورد...
 
هر اسم، قایقی است به دریای جمله ها
آن جا چقدر «آ» ست، خدایا، چقدر «مد»!
 
بر شیشه ی بخار گرفته، کدام روز
آمد، تو را دوباره به ساحل می آورد؟
 
من روز و شب به «آمد»نت فکر می کنم
اما اگر نه آه، چه بد می شود، چه بد!
 
حالا برای یافتن اسم خوب تو
آمد، تمام شعر مرا گریه می کند
 
«آمد» کنار جمله ی «هرگز نیامدی»
افتاد، مثل یک گل پژمرده، یک جسد 


04 شهریور 1393 837 0

همیشه داشته لبخند بر دهان، اتوبوس

 

دوباره می رسد از راه، نغمه خوان، اتوبوس
پر است از هیجانِ مسافران، اتوبوس
 
تمام پنجره هایش ستاره دارد و ماه
شبانه آمده انگار از آسمان، اتوبوس!
 
برای دیدن رؤیای جاده ها دارد؛
دو تا چراغ، دو تا چشم مهربان، اتوبوس
 
تمام مردم این شهر نیز می گویند؛
همیشه داشته لبخند بر دهان، اتوبوس
 
غروب، پلک به هم می گذارد و آرام؛
به خواب می رود از دیدنِ جهان، اتوبوس
 
و از تصور یک خواب، اشک می ریزد
و سرفه می کند و می خورد تکان، اتوبوس
 
که پیر می شوم و جَرثقیل می خُورَدَم
و لاشه ای لب جاده ست، بعد از آن، اتوبوس...
 
سپیده چشم که وا می کند، هوا سرد است؛
و می شود پیِ پروانه ها روان، اتوبوس
 
چراغ های خطر را ندید، یک لحظه؛
و پرت شد تهِ یک درّه ناگهان اتوبوس
 
و زیر یک پل متروک، با تنی خزه پوش
شده ست لانه برای پرندگان، اتوبوس...


10 مرداد 1393 1692 0

که عشق، تهمت تازه به متّهم بزند

 

نه من نمی خواهم ماه، از تو دم بزند!
و بی تفاوت، در شعر من قدم بزند!
 
نه هیچ دوست ندارم که بی جهت باران -
ببارد و کلمات مرا به هم بزند!
 
و هیچ اجازه ندارد، نسیم دیوانه
به هیچ چیز در این شعر، دست هم، بزند!
 
چرا که مرگ تو در انتهای این غزل است؛
- که عشق، تهمت تازه به متّهم بزند-
 
اگر چه هی عجله می کنی، ولی دستم-
نمی تواند اسم تو را قلم بزند
 
و حق ندارد، با من به جز تو هیچ زنی،
درون این غزل از مطلعش قدم بزند
 
کجاست مقطع آن؟ نه، نپرس، شاعرِ تو
نباید آن را در ذهن خود، رقم بزند:
 
........................................
........................................


06 تیر 1393 128 0

ستاره خاطره ها داشت، بی شمار از تو

گذشت رود ز یک ماهی و قطار از تو

و بعد یک چمدان ماند، یادگار از تو
 
ستاره، ساعت، دفترچه، تکه ای از ماه
و عکس کوچکی از آخرین بهار از تو
 
ستاره از شبِ عاشق شدن برایت ماند؛
ستاره خاطره ها داشت، بی شمار از تو
 
و ساعتی که پس از مرگ تو توقف کرد؛
نشانِ کوچکِ یک عمر انتظار از تو
 
پیاده رفتی، بر ریل روزها، آری
و چون قطار گذر کرد، روزگار از تو
 
هنوز مردم این شهر، از تو می گویند؛
غروب یکشنبه، ساعت چهار، از تو!
 
غروب یکشنبه، تو هنوز منتظری
و باز می گذرد، آخرین قطار، از تو


06 تیر 1393 149 0

زنبیلش از تمامی گل های فصل، پُر

از چارشنبه آمد، از چارشنبه ها

با چترِ نیمه باز، و با گیسوی رها
 
انگار از تغزّل باران گذشته بود؛
زیبایی اش چقدر جوان کرد، کوچه را
 
زنبیلش از تمامی گلهای فصل ،پر
لختی کنار پنجره ام کرد، پا به پا
 
عطری شگفت حجم اتاق مرا گرفت؛
عطر سپید مریم، عطر اقاقیا
 
حس کردم آسمانی، در من شکفته است
لبریز بودم از هیجان پرنده ها
 
- بانویِ «بی چه اسم»! چرا؟ بایدم چه کرد؟
با اشتیاقِ «بی چه کنم»، عشقِ «بی چرا»!
 
از چارشنبه آمد، لبخند زد به من؛
در چارشنبه دور شد و رفت، بی صدا
 
تقویمِ «بی چه روز» ورق زد مرا و، رفت
با بادِ « بی کدام جهت»، راهِ «بی کجا»
 
تا نشنوم «نمی شود» اش را به بهت، کاش
نشنیده بود، «دوستتان دارمِ» مرا
 
در چارشنبه گم شد، در چارشنبه ها
با چترِ خیس، پلکِ تر و گیسوی رها... 


05 تیر 1393 9 0

قطار دور از دست و کتاب دور از ياد

... درست، ثانيه ي ابر بود و ساعت باد

که ايستاد اينجا، حرف زد و به راه افتاد
 
- تو در قطاري گم کرده اي کتابي را،
قطارِ دور از دست و کتابِ دور از ياد!
 
و زن که مردي را متهم به دزدي کرد؛
به روي گوشه اي از آن، نشان عشق، نهاد...
 
سؤال کردم، آن اتفاق آبي را
سؤال کردم: دريا، کي اتفاق افتاد؟
 
دو چشم نيلي، تنها دو چشم نيلي بود-
که برق جذبه ي جادويي اش، جوابم داد:
 
تو در قطاري گم کرده اي کتابي را
قطار دور از دست و کتاب دور از ياد
 
قطار رفت و فراموش شد، کتابِ بزرگ
تمامي کلماتش به باد رفت، به باد...

 



05 تیر 1393 59 0

زن که انگار بیشتر رؤیاست، چمدانی پر از «جهان» دارد

مرد را فکر می کند یک زن: مرد یک روز، یک عدد بوده ست

بعد یک اسمِ ناتمام شده، آخرین بار یک جسد بوده ست
 
زن ـ بی آنکه بخواهد ـ این هفته مرد را منتظر می اندیشد
(مرد هر بار آمده راهش، پشت یک اتفاق، سد بوده ست)
 
زن به فکر قرار می افتد، می کشد یک چهارراه بزرگ
(مرد گم کرده راه، می آید، زن ولی راه را بلد بوده ست)
 
زن به این فکر می کند هر روز، که به او مرد، نامه بنویسد
(مرد هر بار نامه ای داده، پاسخش باز، دست رد بوده ست)
 
زن همیشه ـ فقط برای خودش ـ خانه ای فرض می کند در مه
جاده ای می کشد که مرد، در آن «آنکه هرگز نمی رسد» بوده ست
 
زن که انگار بیشتر، رؤیاست، چمدانی پر از «جهان» دارد:‏
‏قتل هایی که بی اثر مانده، جرم هایی که بی سند بوده ست
 
مرد را فکر می کند یک زن: مرد، گنگ است، مرد غمگین است
مرد، بی آنکه فکر هم بکند، خاطراتش همیشه بد بوده است


05 تیر 1393 8 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها