چون آبله آیینه‌ی بی‌تابی و داغیم

چون آبله آیینه‌ی بی‌تابی و داغیم

در دیده‌ی صحرای جنون، چشم و چراغیم

ما را نگرفتند و گرفتند به طعنه

همسایه‌ی دیوار به دیوار سراغیم

چون حلقه‌ی در بسته و از حلقه گریزان

ضدّیم و جناسیم، فِراقیم و فَراغیم

دَردیم که با حوصله درمان نگرفته‌ست

دُردیم که با خلوت پیمانه ایاغیم

از قرعه‌ی ما هیچ‌کسی خیر ندیده‌ست

اوراق خزانیم، تهی‌دستی باغیم

بر جوهر ما سرمه‌ی ناسور کشیدند

زخمیم که دمساز سیه‌بختی زاغیم



13 خرداد 1397 255 0

من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است

من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله، در تأخیر آفات است

مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است...

ز من اقرار با اجبار می گیرند، باور کن
شکایت های من از عشق ازین دست اعترافات است

میان خضر و موسی چون فراق افتاد، فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است

اگر در اصل، دین حُبّ است و حُبّ در اصل دین، بی شک
به جز دلدادگی هر مذهبی، مُشتی خرافات است...
 


13 خرداد 1397 4309 10

سلام ما به شهیدی که از عشیره ی شعر است

سلام بر رمضان و طلوع ماه تمامش
هزار بار درود و هزار بار سلامش

سلام ما به شهیدان شعر در شب دیدار
علی الخصوص به شوریدگان دعوت عامش

سلام ما به حسن آن شهید حسن و کرامت
که دست فتنه سرانجام زهر ریخت به کامش

سلام ما به حسن آن که روشنان دو عالم
هماره سکه ی خورشید می زنند به نامش

سلام ما به شهیدی که از عشیره ی شعر است
گشوده ایم همه روزه را به شهد کلامش

در این زمانه ی دشوار در کنار علی باش
به غیر خون جگر هر که هر چه خورده حرامش
 


13 خرداد 1397 226 0

شب های یتیمی محمد به سر آمد


شد فاطمه در عالم اعلا متجلی
از فاطمه شد نور به هر جا متجلی

یا فاتح و یا فاطر و یا فاطمه آمد
این گونه شد آیینه ی اسما متجلی

از شوق مشرف شدنش بر کره ی خاک
آدم متحول شد و حوّا متجلی

شیث آمد و نوح امد و هود امد و ادریس
عیسی متولد شد و موسی متجلی

در تیره ی توحیدی سادات قریشی
عشق آمد و شد سید بطحا متجلی

در سوره ی مکی مدنی های مقدس
کوثر متلألئ شد و طاها متجلی

در کعبه علی آمد و دیدند ملائک 
زهراست در این آیه ی عظمی متجلی

چل روز محمد به حرا رفت و دعا کرد
تا اینکه شود چهره ی زهرا متجلی

شب های یتیمی محمد به سر آمد
شد آمنه در ام ابیها متجلی

از فاطمه انوار کثیری جریان یافت
از فاطمه شد این همه دنیا متجلی

در امر فرج اذن دهد مادر سادات
آنگاه شود روی مسیحا متجلی

فردای زمین هیمنه ی فاطمیون است
آنجا که شود یوسف زهرا متجلی


13 خرداد 1397 178 0

این پرچمی که در همه عالم سرآمد است

این پرچمی که در همه عالم سرآمد است
از انقلاب کاوه ی آهنگر آمده ست

از گرگ و میش مبهم اسطوره های دور
از روشن حماسه ی این کشور آمده ست

در دست های رستم دستان در اهتزاز
بر شانه ی سیاوش از آتش درآمده ست

با سرخِ لعل و سبزِ زمرد، سپیدِ دُر
در جلوه زار عشق به صد زیور آمده ست

خون دل از خیانت تاریخ خورده است
از خاک و خون و خنجر و خاکستر آمده ست

از آتش تو نیست هراسش که بارها
ققنوس وار از دل اتش برآمده ست

در موج خیز حادثه افتاده است و باز
خیزان به عزم معرکه ای دیگر آمده ست

تنها نه با موالی مختار بوده است
هر جای در حمایت حق با سر آمده ست

با سربه دارها به سر دار رفته است
چنگیز در برابر او مضطر آمده ست

گاهی برای قوت قلب رئیسعلی
در رزمگاه دشمن افسونگر آمده ست

گاهی انیس جنگلیان بوده است و گاه
مشروطه خواه را علَم لشکر آمده ست

حبل المتین وحدت مستضعفان شده ست
آیینه دار هیمنه ی رهبر آمده ست

در جبهه تیر و ترکش و خمپاره خورده است
شب زنده دار خلوت همسنگر آمده ست

گاهی شده ست زینت تابوت لاله ای
با عطر و بوی دسته گلی پرپر آمده ست

چون بیرقی که در کف سردار کربلاست
گاهی مدافع حرم حیدر آمده ست

زخم سنان دشمن و زخم زبان دوست
از هر طرف به پیکر او خنجر آمده ست

با این همه همیشه سرافراز و پایدار
در اهتزاز بر سر این کشور آمده ست


13 خرداد 1397 210 0

خریدار کالای ایرانی‌ام

منم پاک فرزند ایران زمین
چراغی در این خاک نورانی‌ام

اگر ترک و کرد و لر و ترکمن
بلوچ و عرب یا خراسانی‌ام

ز تبریز و شیراز از اهواز و رشت
زکرمان و یزدم، سپاهانیم

هوادار آبادی میهنم
نگهدار ایران ز ویرانی‌ام

ندارم به جز مهر ایران به دل
خریدار کالای ایرانی‌ام
 


11 خرداد 1397 152 0

یگانه بینی اگر هست بی گمان زهراست


جهانیان همه نقش اند و نقش جان زهراست
جهان سراب فنا جان جاودان زهراست

نشان مجو ز مزار حقیقت ازلی
چرا که در دو جهان شان بی نشان زهراست

ز خاک تیره نشان خدا چه می جویی
برون ز وهم تو وین تیره خاکدان زهراست

به خاندان محمد که عین توحیدند
چو نیک درنگری راز خاندان زهراست

قسم که جان محمد که ذات پاک علی ست
بهشت آینه ی باغ بی خزان زهراست

یگانگی ست اساس وجود غیب و شهود
یگانه بینی اگر هست بی گمان زهراست

یگانه بینِ یگانه ست آفریننده
یگانه ای که طلب می کنی همان زهراست

ظهور مطلق انسان کامل است علی
ولی به جان علی شاه لامکان زهراست


10 خرداد 1397 258 0

از آخر مجلس شهدا را چیدند..

یک پنجره، گلدانِ فراموش شده
یک خاطره، انسانِ فراموش شده
در خانه، جماعتی پی معجزه‌ها
بر طاقچه، قرآن فراموش شده
::
در این همه رنگ، آنچه می خواهی نیست
در این همه راه، غیر گمراهی نیست
در شهر خیابان به خیابان گشتم
آنقدر که آگهی ست آگاهی نیست
::
در اوج، خدا را سر ساعت خواندند
ما را به تماشای قیامت خواندند
از کوچ پرندگان سخن گفتی و من
دیدم که نمازی به جماعت خواندند
::
آن مست همیشه با حیا چشم تو بود
آن آینه ی رو به خدا چشم تو بود
دنیا همه شعر است به چشمم اما
شعری که تکان داد مرا چشم تو بود
::
ما سینه زدیم بی صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند 
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند..


10 خرداد 1397 2380 2

غنچه قبل از وا شدن زندان رنگی بیش نیست

گر نباشد عشق دنیا جای تنگی بیش نیست
بیستون بی تیشه ی فرهاد سنگی بیش نیست

چرخ این نه آسیا از اشک ما در گردش است
بعد عشاق این جهان جز آب و رنگی بیش نیست

هر قدم سنگ عدم افتاده پیش پای عیش
در مسیر زندگی تیمور، لنگی بیش نیست

یوسف از دامان پاکش حبس و زندان دیده است
کام یونس از جهان کام نهنگی بیش نیست

پیرهن چون پاره شد بویش به کنعان می رسد
غنچه قبل از وا شدن زندان رنگی بیش نیست

چشم وا کردیم و عمر آمد به سر همچون حباب
از نبودن تا فنا دنیا درنگی بیش نیست 


10 خرداد 1397 764 3

آمدم یوسف خود را به زر وی بفروشم

اهل مسجد شده ام جام پیاپی بفروشم
ایستگاه صلواتی بزنم می بفروشم

اهل مسجد شده ام گرمی مردادی خود را
به تن لاغر و سرمازده ی دی بفروشم

چشم در چشم خدا یک دهن آواز بخوانم
به شبانان برانگیخته اش نی بفروشم

هان به آن پیرزن خسته بگو پیش بیاید
آمدم یوسف خود را به زر وی بفروشم

اربعین است خمم را سر بازار بیارم
اگر امروز تقلا نکنم کی بفروشم؟

بد به حال من اگر تشنگی کرببلا را
به سرافکندگی سلطنت ری بفروشم


10 خرداد 1397 399 1

امت واحده اقبال دگر می خواهد

فتنه این بار هم از شام به راه افتاده ست
کفر در هیئت اسلام به راه افتاده ست

علم آل سعود است به نام اسلام
فتنه ی عاد و ثمود است به نام اسلام

نهروان است و خوارج غم ایمان دارند
بر سر نیزه ببینید که قرآن دارند

باز هم وهم فتوحات به عزم حرم است
نفحات همه ما سهم فصوص الحکم است

باز از چشمه ی تاریخ جنون می جوشد
هند تا اندلس از غلغله خون می جوشد

سالها وعده ی منصور به خود می دادیم
مژده ی آمدن نور به خود می دادیم

بس که بر همت ما تیر شب خیره نشست
سال ها قامت ما زیر شب تیره نشست

ببری از بنگال هویدا نشده ست
آتشی در نفس قوال پیدا نشده ست

غزل خسرو در انجمنی غالب نیست
سخن بیدل اگر هست کسی طالب نیست

شور ققنوسی ما بال دگر می خواهد
امت واحده اقبال دگر می خواهد

فارسی حلقه ی پیوند خداجویان است
همچو خورشید در آفاق جهان تابان است

شمع اقبال برافروختنی خواهد شد
شعر ابریشم کشمیر غنی خواهد شد

موجی از آتش و آواز به پا می خیزد
شرق از خواب قرون باز به پا می خیزد

بانگ توحیدی بیداری امت از نو
در دل پیر و جوان شوق شهادت از نو

ولی است آن که در این معرکه حجت دارد
علی است آنکه به ما حکم ولایت دارد

به جهان نام امین ولوله می اندازد
به تن و جان زمین زلزله می اندازد

پیر ما پرچم توحید به دست آمده است
بر صف لشکر کفار شکست آمده است
 


10 خرداد 1397 282 0

نگه دار دست مرا با نگاهی

رسیدم دوباره به درگاه شاهی
چه شاهی که دارد ز شاهان سپاهی

فلک آستانی ملک پاسبانی
ضمان کارگاهی جنان بارگاهی

سلام ای غریبی که در صبح محشر
ندارم به جز مُهر مِهرت گواهی

خیالت به سر خون هجرت به گردن
به شوق تو کردم چه شال و کلاهی

شلوغ است دورت ولی شد فراهم
عجب خلوتی خلوت دلبخواهی

چو آیینه از بس که دل نازکی تو
توان تا حریمت رسیدن به آهی

تو آیینه آیینه نوری و نوری
تو مهری چه مهری تو ماهی چه ماهی

تو را مهر گفتم؟ تو را ماه خواندم؟
عجب کسر شأنی عجب اشتباهی

که مهر است در محضرت مرده شمعی
که ماه است پیش رخت روسیاهی

گرفته ست خورشید اذن دمیدن
ز نقاره خانه دم هر پگاهی

تویی شرط توحید و بی تو یقینا
همه نیست توحید جز لاإلهی

اگر ابر لطفت به محشر ببارد
نماند ثوابی نماند گناهی

به لطف تو کاه ثواب است کوهی
به بذل تو کوه گناه است کاهی

لب دره ی نفس لغزیده پایم
نگه دار دست مرا با نگاهی

منم آن گنهکار امیدواری
که دارد ز لطف تو پشت و پناهی

ندانم چگونه برآیم ز شکرش
اگر راه دادی مرا گاه گاهی

الهی مرا از حریمش مکن دور
مرا از حریمش مکن دور الهی


10 خرداد 1397 510 0

چون مرتع سبزی که در آن گاو، چریده!

یک شب به ھوای طلب فوت و فن شعر
رفتم شب شعری منِ استاد ندیده

تا اینکه از این راه شود شعر تَر من
مطلوب دل و دیده اصحاب جریده

دیدم چه مراعات نظیری ست در آنجا
داخل شدم و حیرت من گشت عدیده

مردان ھمگی پاچه ی شلوار تفنگی
...زن ھا ھمگی مانتوی پندار دریده


من غرق تفکر شده بودم که به ناگاه
آھو بره ای ھمچو گل شاخه بریده

با نیت بد زد به دلم چشمک نابی
گفتم: برو ای شاعره ی خیر ندیده

از سوی دگر ھلھله برخاست به ناگاه
گفتم چه شده؟ – حضرت استاد رسیده

آمد به جلو البته بر دوش مریدان
استاد که در نوع خودش بود پدیده

از مرتبه ی زلف زده طعنه به گوریل
پیش از جلسه شصت گرم شیره کشیده

می شد به یقین گفت که در مملکت شعر
یک تپه نمانده است که بر آن نپریده!!

القصه نشستیم در ان جمع، ولیکن
زان خیل ندیدیم کسی صاحب ایده

ترس من از این بود و یقین داشتم این را
کاین عقده بدل می شود آخر به عقیده
 

از آن طرف محفل یکدفعه به پا خاست
قرتی بچه ای لاغرک و رنگ پریده

مویش فشن و دور سرش را زده با تیغ
چون مرتع سبزی که در آن گاو، چریده!

بالای تریبون شد و آنگاه چنین خواند:
طرفه غزلی (گرچه خودش گفت: قصیده!)

”ای یار وفا کرده و پیوند بریده
این بود وفاداری و عھد تو ندیده؟

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دھن آلوده ی یوسف ندریده“

من داد زدم: آی عمو شعر ز سعدی ست
پیچید به خود مثل یکی مارگزیده:

گفتا که شکایت کنم از دزدی سعدی!
بر صورت او ھم بزنم چند کشیده

گفتم: دھدت عقل، خدا، زد به ملاجم
”رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده!


10 خرداد 1397 267 0

جهان را، بیکران را، جن و انسان را دعا کردی 

جهان را، بیکران را، جن و انسان را دعا کردی 
زمین را، آسمان را، ابر و باران را دعا کردی 

تمامِ مردمِ ایران سرِ خوانِ شما هستند
که هم شیراز، هم قم، هم خراسان را دعا کردی 

اثر کرده دعایت در زنی آوازه‌خوان حتی 
و این یعنی تمامِ روسیاهان را دعا کردی 

مبادا آن که دِینی باشد از زنجیر بر دوشت
 غل و زنجیر را، دیوارِ زندان را دعا کردی 

به ضربِ تازیانه روزه‌ات را باز‌ می‌کردند 
تو اما قبلِ افطارت نگهبان را دعا کردی


10 خرداد 1397 226 0

کربلا پایان پرچم داری زینب نبود

آسمان بی‌شک پر از تکبیره الاحرام اوست 
غم همیشه تشنه‌ی دریای ناآرام اوست 

اوج تفسیر تمام آیه‌های عاشقی 
در میان خطبه‌های کربلا تا شام اوست 

مثل نام مرتضی بعد از پیمبر دیده‌ام
هر کجا نام حسین آمد، پس از آن نام اوست

چشم هایش هیچ چیزی غیر زیبایی ندید
ما رأیت... اولین و آخرین پیغام اوست

شیعه بی‌تردید بی‌زینب به پایان می‌رسید
در دل ایمانی اگر داریم از اسلام اوست 

 از نجف تا کربلا موکب به موکب می‌روم
هر کجا پا می‌گذارم سفره‌ی اکرام اوست 

کربلا پایان پرچم داری زینب نبود
تازه‌ این آغاز ختم سوره‌ی انعام اوست 


10 خرداد 1397 261 0

چه شد عطر تنت؟ پیراهنت را بادها بردند 

دلم می‌خواست باشم راهی دشت جنون من هم 
گل سرخی کنار لاله‌های واژگون من هم 

بگو نام مرا در زمره‌ی عشاق بنویسند 
که خوردم خون دل‌ها بیستون در بیستون من هم 

چه شد عطر تنت؟ پیراهنت را بادها بردند 
رهایم کن که شیون سر دهم در سووشون من هم 

هلا چاووش خوانان در غم گل نوحه خوان باشید 
که امشب خون ببارم با نوای ارغنون من هم 

پس از کوچ غم انگیزه تون هر شب خلوتی دارم 
میان خیمه انا الیه راجعون من هم 
 


10 خرداد 1397 221 0

از پس این ابرها پیداست ماه دیگری

توبه هایم را شکسته اشتباه دیگری 
از گناهی می روم سوی گناه دیگری 

لحظه لحظه پشت هم شیطان فریبم می دهد 
می گذارد بر سر هر راه چاه دیگری 

گریه باید کرد تنها در عزای تو حسین 
توبه غیر از این ندارد هیچ راه دیگری 

مثل حر من نیز برگشتم که غیر از خیمه ات
نیست مارا در همه عالم پناه دیگری 

ای زمان در طول تاریخ اینچنین داری سراغ 
بی کفن ،لب تشنه ،بی سر پادشاه دیگری ؟

آه از آن ساعت از آن گودال و از آن قتلگاه 
آه از آن تل که خودش شد قتلگاه دیگری 

می کشیدند آه هم شمشیرها هم تیرها 
از دل هر نیزه برمی خاست آه دیگری 

کاش در آن لحظه ها یا خواهرش آنجا نبود 
یا نمی انداخت بر جسمش نگاه دیگری 

انتقام خون اورا یک نفر خواهد گرفت 
از پس این ابرها پیداست ماه دیگری 
 


10 خرداد 1397 500 0

که باشد بارگاه بضعه ی خیر‌النساء اینجا


دوای درد بی‌درمان اگر خواهی بیا اینجا 
که یابی درد بی‌درمان عالم را دوا اینجا

گرت دردی بُود در دل و گر باشد تو را مشکل
بیا دست دعا بردار سوی کبریا اینجا

بیا بر درگه اخت‌الرضا دست توسل زن
که یابی استجابت را پذیرای دعا اینجا

مکن از درد و رنج و ابتلا یادی در این وادی
که خندد مبتلا در هر نفس بر ابتلا اینجا

مشام جان اگر خواهی معطر گرددت باری
بیا تا بشنوی بوی بهشت جانفزا اینجا

گدای درگه معصومه ی پاکیزه گوهر شو
که از قید تعلق‌ها تو را سازد رها اینجا

بزن دست توسل را به درگاه عطای او
که باشد بحر جود و معدن لطف و عطا اینجا 

گدای درگه او شو که گردد شامل حالت
هزاران گونه لطف و رحمت و جود و سخا اینجا

گدای درگه معصومه شو تا در شرف یابی
شهان را بر در لطف و عطایش جبهه‌سا اینجا 

بنازم بارگاه دختر موسی‌بن جعفر را
که خاکش می‌دهد آیینه ی جان را جلا اینجا

بُود این وادی رحمت که هر ساعت ز هر جانب
به گوش آید صدای جانفزای ربنّا اینجا

در این بیت مقدس با ادب بنشین که اهل دل
زیارت کرده مهدی را نه یک ره، بارها اینجا

در این بیت مقدس چون شوی واصل مشو غافل 
که باشد بارگاه بضعه ی خیر‌النساء اینجا

اگر از تربت گم گشته ی زهرا نشان جویی
گشا چشم بصیرت را که یابی برملا اینجا

به جز این درگه رحمت کجا پویی؟ که را جویی؟
طبیب اینجا، حبیب اینجا، دوا اینجا، شفا اینجا

در این درگه که لطف حق بود بر جمله ارزانی
چرا بیرون نگردد زآستین دعا اینجا؟

چرا بر خود نبالد احمدی کاو را عطا کرده
به لطف حضرت معصومه‌اش طبع رسا اینجا

یقین دارم که از احسان دخت موسی کاظم 
قبول افتاده شعرش زابتدا تا انتها اینجا


10 خرداد 1397 214 0

با عشق اهل بیت گره خورده هست ما

پیمان شکست دشمن شیطان پرست ما
نابود باد خصم سیه روی پست ما

از مسند غرور هیاهوی غرب را
پائین کشید همت یزدان پرست ما

هرکس که گشت حاکم کاخ سپید مُرد
در آرزوی دیدن روز شکست ما

ما وارث ولایت عشقیم کز ازل
با عشق اهل بیت گره خورده هست ما

ما هسته را به عشق ولایت شکافتیم
تا دور باد از خطر هسته هست ما

شعر دوم:

عاشقان را گر هزاران جان دهند
جمله را گر صحبت جانان دهند

اهل دل را دادن جان مشکل است
اهل دل جان را ولی آسان دهند

ما ز جان آسان و خندان بگذریم
هر زمان مولای ما فرمان دهد

وقت آن شد گوشمالی سهمگین
فارسان بر لشکر شیطان دهند

این گرازان گریزان تا به کی
در بهشت قدس ما جولان دهند

ای فلسطین استقامت پیشه کن
تا به آزادی تو را امکان دهند

صبح آن روز درخشان دیر نیست
تا تو را آزادی از حرمان دهند


10 خرداد 1397 247 1

لطفا نشود دوباره تکرار

یک روز پدر به خاطر قرض
با غصه و آه و اخم بسیار

صبحانه نخورده رفت کنجی
تا صبح نشسته بود بیدار

مادر که همیشه مهربان است
با خنده نشست پیش بابا

آرام ز دست خود در آورد
یک حلقه ی زرد رنگ زیبا

ای کاش پدر نمی پذیرفت
ای کاش نمی فروختش زود

یک سال تمام غصه خوردیم
آن حلقه نشان عشقشان بود

یک سال تمام ما دو خواهر
چیزی نه خریده و نه خوردیم

امروز تمام پولمان را
بردیم به گوشه ای شمردیم

دیدیم که مبلغ کمی نیست
رفتیم یواشکی به بازار

یک حلقه شبیه آن خریدیم
با زحمت و جست و جوی بسیار

خشکش زد و باورش نمی شد
تا چشم پدر به حلقه افتاد

وقتی که شنید ماجرا را
با شادی و شرم خنده سرداد

آن وقت گرفتمان در آغوش
در حلقه ی دست پر توانش

برگشت که اشک را نبینیم
در قاب دو چشم مهربانش

گفتیم نگو به مادر این را
ما طاقت دردسر نداریم

گفتیم بگو خودت خریدی
ما هم مثلاً خبر نداریم

گفتیم بگو که هیچ گنجی
نایاب تر از دل شما نیست

آن را به کسی نمی فروشم
این حلقه که قابل شما نیست

گفتیم پدر نرو دوباره
با حلقه ی مادرم به بازار

این کار شما شگون ندارد
لطفا نشود دوباره تکرار


10 خرداد 1397 225 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها