(آرشیو پدیدآورنده علیرضا قزوه)

دفتر شعر

دیگران کجا شبیه حیدرند

هان بگو بایستند ، نگذرند
حاضران به غایبان خبر برند

حاضران و غایبان که غایبند
غایبان و حاضران که حاضرند

حاضران چشم باز و گوش کر
این جماعتی که کور و هم کرند

دست بسته پای بسته در عبور
چشم بسته گوش بسته ناظرند

ما همیشه حاضران غایبیم
غایبیم اگر درست بنگرند

غایبان نسل های بعد از این
کاشکی به یادمان بیاورند

ما که عشق را ز یاد برده ایم
عاشقان به هیچ مان نمی خرند

کاش عاشقانه تر نظر کنند
آن جماعتی که اهل جوهرند

آن جماعتی که خود سرآمدند
آن جماعتی که بر سران سرند

یا جماعتی که روز رستخیز
هیزم شراره های محشرند

روز رستخیر هان چه می کنند؟
اهل بیت مصطفی چو بگذرند

اهل بیت مصطفی نه جز علی ست
دیگران نه با علی برابرند

از فضایل علی همین که او
خود مدیح حضرت پیمبرند

جز علی امیرمومنان نبود
دیگران بر این لقب نه درخورند

دیگران کجا شبیه مرتضی
دیگران کجا شبیه حیدرند

چار یار مرتضایی علی
خاک هست و باد و آب و آذرند

تا علی ست یار اول نبی 
دیگران نه با علی برابرند
 
جز مدیح حضرت امیر نیست
خطبه غدیر را چو بنگرند

بیعتی کنیم بیعتی شگفت
بیعتی که مان به خاطر آورند

بیعتی کنیم سخت استوار
بند بندمان اگر برآورند

بیعتی که با زبان و دست نیست
بی هراس از آن که دست و سر برند

ای تفو بر آن جماعت پلید
کز تبار خدعه اند و خنجرند

آن جماعتی که ظهر کربلا
غیر چشم و گوش و سر نمی درند

آن درندگان و آن خزندگان
کز گراز و خوک و خرس کمترند

نام شان مگوی و ریش شان مبین
از تبار و اصله ی بز گرند

مسلم است و کوچه ها پر از غریب
دشت ها پر از حسین بی سرند

این جماعتی که داعش اند جز
آبروی عشق را نمی برند

از کتاب و اهل بیت مصطفی
هیچ از کتاب او نمی خرند


خطبه غدیر را گذاشتند 
زود باوران دیر باورند

از حدیث منزلت سخن مگو
پی به غربت علی نمی برند

یا علی! زمانه تیر حرمله ست
تیرها پی گلوی اصغرند

از حرا بگیر تا شب وفات 
چشم کو که بر غم تو بنگرند

راه ها به چارراه می رسند
راه ها چقدر گریه آورند
 
راه شام و راه مردم عراق..
مردمی که با علی برادرند

یک طرف مدینه، یک طرف یمن
توشه از حدیث تازه می برند

از یمن علی ست می رسد کنون
مردم یمن اویس دیگرند

آن جماعتی که پیش رفته اند 
مردمی که در صفوف آخرند

کاش این توقف سه روزه را
لحظه ای فقط به خاطر آورند

نیست همچو خشم مرتضی دلیل
دشمنان او عذاب می خرند

جحفه عصر یک دوشنبه غریب
صبر کن که بگذریم و بگذرند...
 


16 شهریور 1396 194 0

این تب لیلة القدر یا تب عید اضحی ست؟

چرخ زدم چه ناگاه، نور شدم چه آسان
روح من از مدینه ست، خاك من ازخراسان

کیست برابر من ؟ آن سوی مشعر من
کشته ی آن نگاهم در شب عید قربان

سنگ بزن كه در من آینه ای بروید
سنگ بزن كه در من شور گرفته شیطان

نذر دلم كن امشب سلسلة الذهب را
چیست به غیر زنجیر سلسله های عرفان

دف بزنید امشب، با دل من بچرخید
عقل بگو بچرخد، عشق بگو بچرخان

این تب لیلة القدر یا تب عید اضحی ست
این شب عید فطر است یا شب عید قربان ؟


11 شهریور 1396 197 0

پشت این کوه، پر از دیو سپید است و سیاه

گرچه غم می کِشدَم سوی جهان های دگر
خنده را ترجمه کردم به زبان های دگر

عید، با آینه و سبزه و قرآن آمد
سبزم از خلوت و از جِلوت جان های دگر

سی سحر سر شد و از عشق نپرسیدم؛ چیست
فرق این یک رمضان با رمضان های دگر؟

پشت این کوه، پر از دیو سپید است و سیاه
هفت خوان طی شد و شد نوبت خوان های دگر

دشت، لبریز جوان های فرو افتاده ست
شادمانم که سوارند جوان های دگر

عید شد؛ عید... مبادا نگرانم باشید
نگران توام و دل نگران های دگر

در وداع رمضان، چشم و زبان! گریه کنید
کاشِمان چشم دگر بود و زبان های دگر

 



04 تیر 1396 960 0

تو محمدرضای آقاسی... شیعه یعنی دو دست خالی ِ تو....

 

 

 تو محمدرضای آقاسی! بچه‌ی چار راه مختاری!
 كشته‌ی صبح سوم خرداد! شاعری عزت است یا خواری؟

تو محمدرضای آقاسی! بیمه هستی؟ نه -تلخ مي‌خندد-
كار و بار تو چیست؟
- شعر، آقا!
- شعر؟ -یعنی هنوز بیكاری؟

تو محمدرضای آقاسی! هدیه‌ها را چه مي‌كنی؟
- هدیه؟
(دور و بر را ببین! عزیز دلم!
تو كه از این همه خبر داری!)

جمعه شب –دیر وقت–مهرآباد– خسته مي‌آمدیم از سفری
خسته از شعر – بر لبت سیگار
خستگی، سرفه، درد، بیماری

- با شمایم كه زور و زر دارید، هیچ از درد ما خبر دارید؟
درد ما را نمي‌توان گفتن با سیاست‌مدار ِ بازاری!

با غمی – ماتمی - تبی - دردی مثل حافظِ غریب ساخته‌ایم
بعد از این با كلاه فقر به سر، كار ما رندی است و عیاری

دارد از دست مي‌رود شاعر، روزها را سیاست آلوده‌ست
این همه طلحه، این همه تلخك، این همه حرف‌های تكراری-

تو محمدرضای آقاسی، شیعه یعنی دو دست خالی ِ تو
شعر وقتی شكستن من و ماست، شاعری عزت است یا خواری؟

 

 

 



03 خرداد 1396 2814 1

شیخ بازیگوش ما از بس مرید خویش بود...

 

این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟

شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟

 پرده دانان طریقت در صبوری سوختند

این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟

 شیخ بازیگوش ما  از بس مرید خویش بود

عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست!

 پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست

راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟

 آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند

رنگ پیراهان اینان  وصله ی ناجور کیست؟

 

دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت

دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟

 دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود

شیخ ما در باده گم شد ، مست ما مستور کیست؟

 این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است

این که دریایش لقب دادید چشم شور کیست؟

 این که بر آن گوش خود بستید،  صور محشر است

این که شیطان می دمد دائم در آن شیپور کیست؟

 آن که می زد روز و شب پیوسته لاف اختیار

این زمان ترس از که دارد؟ این زمان مجبور کیست؟

 بعد طوفان جز کفی در کیسه ی امواج نیست

شاه ماهی های این دریا ببین در تور کیست!



18 اردیبهشت 1396 1415 0

می‌گفت برو، عشق چنین گفت که بشتاب

ای یکه‌سوار شرف، ای مردتر از مرد! 
بالایی من! روح تو در خاک چه می‌کرد؟

می‌گفت برو، عشق چنین گفت که بشتاب 
می‌گفت بمان، عقل چنین گفت که برگرد

دیروز یکی بودیم با هم، ولی امروز 
تو نورتر از نوری و من گرد تر از گرد

یک روز اگر از من و عشق تو بپرسند 
پیغمبرتان کیست، بگو درد، بگو درد

ای سرخ‌تر از سرخ! بخوان سبزتر از سبز 
آن سوی، درختان همه زردند، همه زرد

ای دست و زبان شهدا، هیچ زبانی 
چون حنجره‌ات داغ مرا تازه نمی‌کر


20 فروردین 1396 457 0

در قلب من بهار، شرمنده ی خداست

صبح آمده ست صبح، عید آمده ست عید
چون سیب سرخ عید، لبخندتان رسید

پیغام داده اید، احوالتان خوش است
اعیادکم ربیع ایامکم سعید

در صبح ناگهان، گل داده است جان
لبریزم از نشاط سرشارم از امید

یاران من سلام! یاران من کجاست؟
یاری که پرگشود یاری که پر کشید

هرچند خسته اید درخود شکسته ایم
باید غزل سرود باید غزل شنید

باید دوباره سوخت باید دوباره ساخت
باید دوباره رفت باید دوباره دید

در قلب من بهار، شرمنده ی خداست
در چشم من بهار، شرمنده ی شهید



01 فروردین 1396 580 0

شب ولادت مولاست یا ولادت تو؟!

بهار، سفره ی سبزی است از سیادت تو
شب تولد هستی است یا ولادت تو؟

تو سرّ مخفی لولاکی و جهان گم بود
اگر نبود گل افشانی ولادت تو

شهود، شمه ای از ربّنای شعله ورت
حضور، گوشه ای از خلوت عبادت تو

تو نورِ نور علی نوری، ای تمامتِ نور
کدام ذره ندارد سر ارادتِ تو؟

به پاس رؤیت رویت، رکوع کرده هلال
و یا شکسته قدش در شب شهادت تو؟

پناهْ گریه ی تنهایی علی(ع) بودی
قسم به خطبه ی مولایی رشادت تو

پُر از جمال و جلالِ جمادی و رجیم
شب ولادت مولاست یا ولادت تو؟!



28 اسفند 1395 1282 0

فقط شبیه خودت هستی، فقط شبیه خودت، زهرا!

نه مثل ساره ای و مریم، نه مثل آسیه و حوّا
فقط شبیه خودت هستی، فقط شبیه خودت، زهرا!

اگر شبیه کسی باشی، شبیه نیمه شب قدری
شبیه آیه ی تطهیری، شبیه سوره ی «اعطینا»

شناسنامه ی تو صبح است، پدر؛ تبسم و مادر؛ نور
سلامِ ما به تو ای باران، درودِ ما به تو ای دریا

کبودِ شعله ور آبی! سپیده طلعتِ مهتابی
به خون نشستن تو امروز، به گُل نشستنِ تو فردا

مگر که آب وضوی تو، ز چشمه سارِ فدک باشد
وگرنه راه نخواهی برد، به کربلا و به عاشورا



28 اسفند 1395 6449 3

بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد!

دلا تا باغ سنگی، در تو فروردین نخواهد شد
به روز مرگ شعرت سوره ی یاسین نخواهد شد

فریبت می دهند این فصل ها تقویم ها، گل ها
از اسفند شما پیداست فروردین نخواهد شد

مگر در جستجوی ربّنای تازه ای باشیم
وگرنه صد دعا زین دست، یک نفرین نخواهد شد

مترسانیدمان از مرگ، ما پیغمبر مرگیم
خدا با ما که دلتنگیم، سرسنگین نخواهد شد

به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد!


27 اسفند 1395 3220 0

مي رسد بهار و من بي شكوفه ام هنوز

آه مي كشم تو را با تمام انتظار
پر شكوفه كن مرا اي كرامت بهار

در رهت به انتظار صف به صف نشسته است
كارواني از شهيد ، كارواني از بهار

اي بهار مهربان در مسير كاروان
گل بپاش و گل بپاش،گل بكار و گل بكار

بر سرم نمي كشي دست مهر اگر مكش
تشنه محبت اند لاله هاي داغدار

دسته دسته گم شدند سهره هاي بي نشان
تشنه تشنه سوختند نخل هاي روزه دار

مي رسد بهار و من بي شكوفه ام هنوز
آفتاب من بتاب، مهربان من ببار



25 اسفند 1395 1334 2

رفت سمت آسمان روحت! زمین از شرم سوخت...


تا که نامت بر زبان آمد زبان آتش گرفت
سوختم، چندان که مغز استخوان آتش گرفت

حیدر آمد، خاک همچون باد، گرم گریه شد
خواست تا غسلت دهد آب روان آتش گرفت

هان چه می پرسی چه پیش آمد؟ زمین را آب برد
بادبانِ کشتی پیغمبران آتش گرفت

یک طرف ماهِ مرا ابرِ سیاهِ فتنه کشت
یک طرف از درد غربت کهکشان آتش گرفت

رفت سمت آسمان روحت! زمین از شرم سوخت
در زمین جسم تو گم شد، آسمان آتش گرفت
 



11 اسفند 1395 1822 0

داغ تو بود بار امانت به ما رسید


تو آمدی و زن به جمال خدا رسید
انسان دردمند به درک دعا رسید

تو آمدی و مهر و وفا آفریده شد
تو آمدی و نوبت عشق و حیا رسید

هاجر هر آن چه هروله کرد از پی تو کرد
آخر به حاجت تو به سعی صفا رسید

احمد (ص)اگر به عرش فرا رفت با تو رفت
مولا اگر رسید به حق با شما رسید

داغ پدر ،سکوت علی (ع)، غربت حسن (ع)
شعري شد و به حنجره ی کربلا رسید

در تل زینبیه غروبت طلوع کرد
با داغ تو قیامت زینب (س) فرا رسید

با محتشم به ساحل عمان رسید اشک
داغ تو بود بار امانت به ما رسید

تسبیح توست رشته ی تعقیب واجبات
قد قامت الصلاتي و حي علي الصلات

بند دهم:

شب گريه های غربت مادر تمام شد
زینب (س) به گریه گفت که دیگر تمام شد

امشب اذان گریه بگويد بگو، بلال
سلمان به آه گفت ابوذر تمام شد

طفلان تشنه هروله در اشک می کنند
ایام تشنه کامی مادر تمام شد

آن شب حسن (ع) شکست که آرام تر ! حسین (ع)
چشم حسین (ع) گفت : برادر! تمام شد

تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد
محراب خون گريست كه منبر تمام شد

زاینده است چشمه ی زهرایی رسول
باور مكن که سوره ی کوثرتمام شد

باور مكن كه فاطمه (س) از دست رفته است
باور مکن حماسه ي حیدر تمام شد؟

زهرا (س) اگرنبود حدیث کسا نبود
زینب (س) نبود و واقعه ي کربلا نبود


06 اسفند 1395 393 0

که در طوفان نامت کشتی پیغمبران گم شد

و انسان هر چه ایمان داشت پای آب و نان گم شد
زمین با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد

شب میلاد بود و تا سحرگاه آسمان رقصید
به زیر دست و پای اختران آن شب زمان گم شد

همان شب چنگ زد در چین زلفت، چین و غرناطه
میان مردم چشم تو یک هندوستان گم شد

از آن روزی که جانت را اذان جبرئیل آکند
خروش صور اسرافیل در گوش اذان گم شد

تو نوح نوحی اما قصه ات شور دگر دارد
که در طوفان نامت کشتی پیغمبران گم شد

شب میلاد در چشم تو خورشیدی تبسم کرد
شب معراج زیر پای تو صد کهکشان گم شد

ببخش ای محرمان در نقطه ی خال لبت حیران -
خیال از تو گفتن داشتم امّا زبان گم شد




26 آذر 1395 2229 0

عشق به پایان رسید؛ خون تو پایان نداشت


شور بپا می کند، خون تو در هر مقام
می شکنم بی صدا در خود ، هر صبح و شام

باده به دست تو کیست؟ طفل شهید جنون
پیر غلام تو کیست؟ عشق علیه اسلام

در رگ عطشان تان، شهد شهادت به جوش
می شکند تیغ را، خنده خون در نیام

ساقی، بی دست شد، خاک ز می مست شد
میکده آتش گرفت، سوخت می و سوخت جام

بر سر نی می برند، ماه مرا از عراق
کوفه شود شامتان، کوفه مرامان شام

از خود بیرون زدم در طلب خون تو
بنده حر تو ام، اذن بده یا امام!

عشق به پایان رسید ، خون تو پایان نداشت
آنک پایان من، در غزلی ناتمام ...


07 مهر 1395 3549 0

اوّل مهر رسید و من در همان «اوّل آ» بودم

اوّل مهر رسید و من در همان اوّل آ  بودم
مثل گنجشک دلم می زد، مثل گنجشک رها بودم

پای یک پنجره میزی بود، چه تقلّای عزیزی بود
پنجره راه گریزی بود، خیره در پنجره ها بودم

پشت هر پنجره دنیایی ست ، چشم وا کردم و بستم ، آه
من کجایم؟ تو کجا؟ با خویش در همین چون و چرا بودم

گفت : بابا دو هجا دارد... نام من چار هجایی بود
نان یکی... آب یکی ... باران... مثل باران دو هجا بودم

گفت: هر حرف صدا دارد... در سکون حرف زدم با خود
هم صدا بودم و هم ساکت ، نه سکوت و نه صدا بودم

گفت: «دلتنگ که ای؟ »خندید؛ گریه کردم که «پدر»؛ خم شد
آه بابا، بابا، بابا، سخت دلتنگ شما بودم

جنگ شد، پنجره ها افتاد ، بچّه ها تشنه سفر کردند
هشت نهر آینه جاری شد، تشنه در کرببلا بودم

گفت: «هی هی! تو کجایی؟ تو» راست می گفت، کجایم من؟
»تو نبودی... تو چهل سال است... «من... اجازه؟... همه را بودم

تو چهل سال همه غایب... تو چهل سال همه در خویش...
من چهل سال، خدای من! من چهل سال کجا بودم؟



01 مهر 1395 1364 0

يا رب بپذير اين همه قرباني ما را

آشفته كن اي غم دل طوفاني ما را

انكار كن اي كفر، مسلماني ما را

شوريده سران صف عشقيم مگر تيغ

مرهم بنهد زخم پريشاني ما را

بر قامت ما پيرهن زخم بدوزيد

تا پاك كند تهمت عرياني ما را

زين پيش حرامي صفتي در حرم عشق

نشكست چنين حرمت مهماني ما را

اي زخم شكوفا بگشا در سحر عشق

گلخانه ي دربسته ي پيشاني ما را

از كرب بلا با عطش و زخم رسيديم

يا رب بپذير اين همه قرباني ما را



22 شهریور 1395 662 0

خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

آمدیم از سفر دور و دراز رمضان
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

هرچه جان بود، سپردیم به آواز خدا
هرچه دل بود، شکستیم به ساز رمضان

سر به آیینه ی «الغوث» زدم در شب قدر
آب شد زمزمه ی راز و نیاز رمضان

دیدم این قدر «همان» آینه ی «خلّصنا»ست
دیدم آیینه ام از سوز و گداز رمضان

بیش از این، ناز نخواهیم کشید از دنیا
بعد از این، دست من و دامن ناز رمضان

نکند چشم ببندم به سحرهای سلوک
نکند بسته شود دیده ی باز رمضان

صبح با باده ی شعبان و رجب آمده بود
آن که دیروز مرا داد جواز رمضان

شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

 



12 تیر 1395 804 0

شب قدر است، لبخندی بزن، مولای درویشان!

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است، لبخندی بزن، مولای درویشان!

اگر هم سو نمی گردند با فریاد های تو،
نمی گردند دل ریشان، نمی چرخند درویشان

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند
فراوانند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگِ زندگی! من مرگ راهم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان

شب قدر است، لبخندی بزن تا عید فطرِ من
تبسّم عیدی من باد، بادا عیدی ایشان

 



04 تیر 1395 1133 0

صاحب " حیّ علی ... "! لقمه ی نوری برسان


بی تو ای جان جهان ، جان و جهان را چه کنم؟
خود جهان می گذرد، ماندن جان را چه کنم؟

ماه شعبان و رجب، نم نم اشکی شد و رفت
خانه ابری ست خدایا ! رمضان را چه کنم؟

شانه بر زلف دعا می زنم و می گریم
موسی من! تو بگو روز و شبان را چه کنم؟

صاحب " حیّ علی ... "! لقمه ی نوری برسان
سحر از راه رسیده ست، اذان را چه کنم؟

کاتبان تو مرا خطّ امانی دادند
کشته ی خال توام ، خط امان را چه کنم؟

کاشکی جرم عیان بودم و تقوای نهان
پیش تقوای عیان، جرم نهان را چه کنم؟

کاش می شد که سبک تر شوم از سایه ی خویش
آفتابا تو بگو! خواب گران را چه کنم؟

زخم شمشیر اگر قوت سحرگاه من است
وقت افطار ولی زخم زبان را چه کنم؟

رنجه از طعنه ی پیران پریشان نشدم
با چهل چله جنون پند جوان را چه کنم؟

غرقه ی موج رجز، گم شده ی بحر رمل
سینه خالی ز معانی ست ، بیان را چه کنم؟


28 خرداد 1395 715 0
صفحه 1 از 11ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها