(آرشیو پدیدآورنده عباس احمدی)

دفتر شعر

همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد

ماه می تابد از خم کوچه، چهره ای دائم الوضو دارد
پینه بر دستهاش و نعلینش اثر وصله و رفو دارد

مرد تنهاست، مرد غمگین است کمرش از فراق خم شده است
ساغر شادی اش اگر خالی است باده غم سبو سبو دارد

ضربان صدای او جاریست: با یتیمی به خنده مشغول است
سر تقیسم سهم بیت المال با صحابه بگو مگو دارد

باز امروز بغض نخلستان تا به سرحد انفجار رسید    
باز امشب به استناد کمیل، ماه با چاه گفتگو دارد

کاه گلهای کوچه مرطوبند اشک دیوار را در آورده است
ناله خانم جوانی که  هرچه دارد علی(ع) از او دارد

-  از دو دستش طناب بگشایید، مبریدش به مسلخ بیعت
دیگر او را کشان کشان مبرید ایّهاالنّاس! آبرو دارد

گرچه در بند غربت، از این شیر، گرگهای مدینه می ترسند
ذوالفقارش هنوز بران است  شور " حتّی تُقاتِلوا" دارد

حب مولا نتیجه سحر است، باش تا صبح دولتش بدمد
آن صنوبر دلی که می باید پیش او سرو، سر فرود آرد

... چارده قرن بعد خیلی ها دم از او می زنند اما مرد
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد


26 خرداد 1396 2237 9

معذرت ‌خواهی ز حافظ می‌ کنیم

شاعریم و از پی الهام‌ ها 
می‌ رویم و گوشه ‌ای کز می‌کنیم
 
ما برای گفتن یک شعر طنز
هی عبور از خط قرمز می‌ کنیم
 
مثل آن خواننده غیرمجاز
کی تقاضای مجوز می ‌کنیم؟
 
لاجرم چون اکثر ایرانیان
همدگر را خوب سنتز می‌ کنیم
 
ابتدا داروی مُسهِل می ‌خوریم
بعد از آن خواهش ز قابض می کنیم
 
ما به ظاهر مؤمنیم و کار زشت
پشت پرده ـ مثل واعظ ـ می ‌کنیم
 
اتفاقی، زیر چشمی یک نظر
بر جینیفر خان لوپز می‌کنیم
 
در سیاست دکترین داریم ما
پول‌ ها ما صرف این تز می ‌کنیم
 
چای می‌ نوشیم با شیخ عرب
دعوی «هَل مِن مبارز» می‌ کنیم
 
گر خلیج فارس را نامد عرب
نفت در حلق معارض می ‌کنیم
 
پاچه‌ خواری می‌ کنیم از کاسترو
چند ماچ از هوگو چاوز می ‌کنیم
 
با پوتین عهد اخوت بسته‌ ایم
باج دادن هست جایز، می ‌کنیم
 
مشکلات مملکت خالی، سرِ
آن قلم در دست مغرض می‌ کنیم
 
هرکسی گوید به زشتی هجو ما،
در نشیمنگاهْش پونز می‌ کنیم
 
بعد از انشای چنین شعر قبیح
معذرت ‌خواهی ز حافظ می‌ کنیم


03 مرداد 1394 134 0

رحمت کن و دریاب فقیران غنی را

 

راندم ز جبين جلوه دنیای دنی را

تا درک کنم آرزویی ناشدنی را

 

سرخ آمدم از وادی بطحا که ببینم

سودا زده آن گنبد سبز چمنی را

 

این عطر کدامین گل خوشبوست که کرده است

دیوانۀ دیوانه اویس قرنی را

 

آن چیست در این شمع که خوش کرده به هم جمع

عدل علوی را و سخای حسنی را

 

دفن است در این شهر چه رازی که بقیعش

خون کرده دل سنگ عقیق یمنی را

 

چشمان تو دریاست بگو تا به چه ترتیب

معنی کنم این سوره مکی، مدنی را

 

از جذبۀ معراج تو ای خواجه لولاک

موسی نکند دعوی "ربّ اَرنی" را

 

تاثیر نسیم خوش انفاس شما بود

عیّاض رها کرد اگر راهزنی را

 

در اوج گدایی غنی از عشق تو هستیم

رحمت کن و دریاب فقیران  غنی را

 

 

 

 

 

 

 



06 خرداد 1393 1060 1

شعر گفتن از گدایی بهتر است!

 "مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست ماندن از جدایی بهتر است"
فاضل نظری

 
مرگ نزد شاعران از بی نوایی بهتر است
وضع ما از مردم اتیوپیایی بهتر است

فقر و زن هردو بلا هستند در خانه ولی
بین این هر دو بلاها زن، خدایی بهتر است

بچه آوردن هم آری پول می­خواهد داداش
زیر این درمان نازایی بزایی بهتر است

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
مرغ بخت من، تو اینطوری نیایی بهتر است

دائما" بین بد و بدتر  مخیّر می شویم
جبر از این اختیارات کذایی بهتر است

فکر کردن بین این مردم خودش دیوانگی است
لاجرم افکار مالیخولیایی بهتر است

هر که مشکل دارتر باشد مقرّب تر شود
گاو پیشانی سفید از سرحنایی بهتر است

واژه ها امروز ابعاد جدیدی یافتند
گر به جای رشوه گفتی پول چایی بهتر است

بانکداری گرچه اسلامی است در ایران ولی
کاربرد واژه بانک ربایی بهتر است

وقت جنگیدن به درگاه مدیرانِ نترس!
از میان جمله واجب ها، کفایی بهتر است

مجلس و دولت یکی بودند در تخریب و من
فکر می کردم رسایی از مشایی بهتر است

شاعر خنگ مزخرف گو برو تقلید کن
شعر دزدی گاهی از مهمل سرایی بهتر است!

شعر تو گر بهتر از  شعر جناب حافظ است
شعر ایرج میرزا هم از سنایی بهتر است
...

مادرم پرسید شعر از بهر تو نان می شود؟
گفتمش: خب شعر گفتن از گدایی بهتر است!


09 بهمن 1392 2165 2

با تو محشور شوم من نه که مشهور شوم!

نذر کردم بروم خوب گم و گور شوم

یک دهه از جلوی چشم خودم دور شوم

بروم جانب تفتیده ترین تاکستان

مست از جذبه هفتاد و دو انگور شوم

 جام حیرت بزنم مست علی مست شوم

چای هیئت بخورم نور علی نور شوم

اشک می ریزم و امید که این فن شریف

اگر از روی ریا باب شود، کور شوم

سببی ساز که از روضه به آنجا برسم

که خریدار سرِ دار چو منصور شوم

من اگر سمت شهادت نروم از سر ترس

مددی حضرت ارباب که مجبور شوم

...

در رثای تو شدم شاعر و  دارم امید

با تو محشور شوم من نه که مشهور شوم!



27 آبان 1392 1150 3

دنیا برای بار نهم بی امام شد

آن روز کاظمین چو بازار شام شد
دنیا برای بار نهم بی امام شد

دجله که دیگر آبروی رفته هم نداشت
آنقدر اشک ریخت که چشمش تمام شد

جنت وزید و حُجره ی در بسته ی امام
در بارش ملائکه خود، بار عام شد

تا سایه بان شود به تن زهر دیده اش
خورشید شد کبوتر و بر روی بام شد

گل رفت و مستی از سر پروانه ها پرید
دل بی خبر ز لذت شرب مدام شد

آن روز ذوالجناح حسین (ع) از نفس فتاد
آن روز ذوالفقار علی (ع) در نیام شد

آتش نشست در جگر کربلایی اش
یعنی به رسم خون خدا تشنه کام شد

از بس که اشک ها به غزل پشت پا زدند
این مصرع رمیده زمین خورد و رام شد


13 مهر 1392 2765 2

هرکه دُلارام دید از دلش آرام رفت

هرکه دُلارام دید از دلش آرام رفت
رفت به باد فنا هرکه پی وام رفت

نفت نیامد که هیچ ... هی مده گیر سه پیچ
از سر این سفره ها رایحه شام رفت

ما که ندیدیم لیک گفت به ما جام جم:
محتکر بی شعور تا دم اعدام رفت

عقل فیوزش پرید، عشق دو تا سکته زد
دید که تا نرخ گوشت، قیمت بادام رفت

نفت به نام قمر، گاز به کام قطر           
ز اسکله های مجاز! دیم دارا دام دام ... رفت!

گرچه جناب چاوز یافت ز ما آبرو
آبروی مذهب و عزت اسلام رفت

شکر خدا که نیافت جیب مدیران خلل
رفت اگر هم خوب از کیسه ایتام رفت

محو شد از این دیار حضرت اسفندیار
در پی قاضی سعید، حضرت الهام رفت!

 خوشگل  و مشهور بود، هاله ای از نور بود
دولت خدمتگزار حیف که ناکام رفت


18 مرداد 1392 2318 0

خدا غم فرستاد، شاعر شدند

بناهای آباد، شاعر شدند
به حُسن خداداد، شاعر شدند

دهان خدایان پُر از شعر شد
پسِ پشتِ اوراد، شاعر شدند

هنوز آن زمان، بیستونی نبود
که شیرین و فرهاد، شاعر شدند

سپس حافظ و سعدی و مولوی
همه  -روحشان شاد- شاعر شدند

گروهی هم البته نارو زدند
و با داد و فریاد، شاعر شدند

گروهی که در عصر ما زیستند
و در دوره ماد، شاعر شدند

در این نیمه شب تا که رد گم کنند
چهل دزد بغداد، شاعر شدند

بسا ناظم بچه مرشد صفت
که بی اذن استاد، شاعر شدند

خلاصه گروهی اسیر زمان
در این عصر آزاد، شاعر شدند

حکیما، تو بر این جوانان مگیر
خدا غم فرستاد، شاعر شدند



05 تیر 1392 1154 0

این خانه

به نام دوست

با سلام و تبریک سال جدید خدمت دوستان همراه. پس از مدت ها بی مناسبت ندیدم که با با غزلی به مناسبت ایام فاطمیه(س) به روز کنم. باشد که دستگیرمان باشد در یوم الحسرت:

این خانه

 

در سرّ تو می خواست سری داشته باشد

حتی اگر او را خطری داشته باشد

در خشکی  دل خواست که تا  اشک بریزد

تا باغ فدک برگ و بری داشته باشد

یک چشم به در داشت نگاهی به عزیزان

انگار که قصد سفری داشته باشد

کی پیش می آید که فلک  بانوی سبزی

" سر تا قدم از عیب بری" داشته باشد

 کردند به تن جامة تحریف و نگفتند

شاید که علی(ع) هم نظری داشته باشد

حالا بجز از دود و بجز اشک نبیند

این کوچه اگر رهگذری داشته باشد

ای کاش که پر گیرد و برخیزد از آتش

ققنوس اگر بال و پری داشته باشد

*

 گفتم به گدایی بزنم این در و افسوس

این خانه بعید است دری داشته باشد



19 فروردین 1392 965 0

بشکنش خدای من شهر دیگری بساز

خواب مرگ دیده اند چشم های نیمه باز
کوچه های بی وضو خانه های بی نماز

شهر؛ شهر نانجیب، شهر؛ شهرِ بی مرام
شهر ناز خار و خس، شهر دفن سروناز

نقش آسمان عسس، معنی زمین قفس
عشق شکلی از هوس با کنایه و مجاز

عشق و عاشقی حرام خون عاشقان حلال
صحبت از سپیده جرم، جارِ اسم شب مجاز

بر زبان نرفته جز مویه های زیر لب
بیت های در خفا، شعرهای بی جواز

شعرها کپک زده، شاعران فلک زده
زخم ها شتک زده زیر سایه کزاز

داغ؛ مزد درد دل، دفنِ عشق؛ دم به دم
تازیانه مو به مو، درد سیر تا پیاز

دارد این زمان ولی، دل سرِ سحر شدن
بغض ها سر شکست رشته ها سر دراز

شهر من بتی بزرگ غرق سایه و عفن
بشکنش خدای من شهر دیگری بساز



02 آبان 1391 1889 0

کار هست!

با یاد دوست...

 

تابستان گذشته محمل دو اتفاق شعری خوب برایم بود: شعر خوانی در محضر مقام معظم رهبری در رمضان الکریم (شعر میانمار) و نیز برگزاری جشنواره استانی طنز مکتوب قم (سوهان روح) که به همت حوزه هنری استان قم و خاصه دوست و برادر شاعرم سید محمد جواد شرافت و به دبیری حقیر برگزار شد و مورد استقبال زیاد هنرمندان قمی قرار گرفت و مهم تر از نتیجه داوریها - که قطعن سلیقه نیز در آن دخیل بوده- محلی بود برای گردهمایی طنز دوستان و طنز پردازان.

و اما شعر طنزی تقدیم می کنم پس از مدتی غیبت:

کار هست!

هی مگویید ای جوانان جعلّق: کار نیست

کار هست اما برای مردم بیکار نیست!

آن مدیر چند شغله زحمتش را می کشد

پس مشو پاپیچ کار و فکر کن انگار نیست

راز الافی ز مسئولی وزین، جویا شدم

گفت: این جز فتنه عمّال استکبار نیست

گفت: شغلت چیست؟ بی خود هی چرا نق می زنی؟

گفتمش غیر از فروش تخمه و سیگار نیست

گفت: داری شغل  والایی خدا را شکر کن

مثل سعدی در نظامیّه تو را ادرار نیست!

وضع ما در شغل از خیلی ممالک بهتر است

تو برو تا گینه، می بینی همین مقدار نیست

هرکسی بیکار باشد عارف و آزاده است

نزد سالک، شاغل و بیکار، خود معیار نیست

نیم ساعت کار هم یک شغل می گردد حساب

اشتغال آقا نماز جعفر طیّار نیست

گفتمش: بر طبق آمارت تماما" شاغلیم

گفت: البته، نمی خواهی برو اجبار نیست

دیدم انگاری سرم را شیره می مالد به حرف

ظاهرا" بیکار بودن زشت و ناهنجار نیست

گفتمش: از سر کلاهم را چرا برداشتی؟

"گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست"!1

 

------------------------------

1-     مصراع از پروین اعتصامی است.

 

 



19 مهر 1391 2591 1

قانون چهارم نیوتن عشق است

تک رابط بین ریل و واگن، عشق است
فرمول مونواکسید کربن عشق است
از جاذبه ی سیب دلت فهمیدم
قانون چهارم نیوتن عشق است



15 مهر 1391 2196 0

فریاد از بلندیِ دیوارِ باغ تان!

پیچیده بود شایعه ی چشم زاغ تان
لعنت به آسمانِ سیاه از کلاغ تان

تقصیر من نبود، دلم گوش که نکرد
دیگر قرار بود نیاید سراغ تان

نامهربان ببین که دل من شکسته است
فریاد از بلندیِ دیوارِ باغ تان!

از باغ آمدم که فراموش تان شود
طعم گسی که داشته ام در مذاق تان

از پنجره می آیم اگر در ببندی آه...
شاید شبی شهید شوم در اتاق تان

صد بادیه مسافر تقدیرِ جاده ات
صد کاروان مجاورِ نور چراغ تان

رفتم ولی بدان که حلالت نمی کند
زخم دلم که تازه شده زیر داغ تان



30 شهریور 1391 1305 0

اهل عشقی، گرچه با حافظ معاصر نیستی

می رسی حس می کنی دیگر مسافر نیستی
آسمانی نیست تو مرغ مهاجر نیستی

آسمانی نیست، ابری نیست، چتری نیست، نه...
رعد و برقی نیست، بغضی نیست، حاضر نیستی

تا بباری بیست و یک سال آزگار اندوه را
تا بدانی این حقیقت را که شاعر نیستی

فکر کردی می توانی ناخدای من شوی؟
نه! اگر ابلیس هم باشی تو قادر نیستی

صحنه سرخ جنایت با دلی بر دار درد
نرم شو ای عشق، ثابت کن مقصر نیستی

بی سبب این قدر با سیب دلت بازی مکن
ریشه در باغ خدا داری تو کافر نیستی

مولوی آمد به خوابم در سماع واژه گفت:
اهل عشقی، گرچه با حافظ معاصر نیستی



11 شهریور 1391 1478 0

در پشتِ میز، اکنون ضمیر منفصل بود

گرمای سوسنگرد اگر بالای چل بود
آب و هوای شهر تهران معتدل بود

خورشید هم، همدرد با بی کاریِ او
در آسمان پرغبار کوچه ول بود

چیزی که دنبالش نبوده سهمش از نفت
ارزانی کمپانی توتال و شِل بود

همسنگر خوبش که روزی جفت او بود
در پشتِ میز، اکنون ضمیر منفصل بود

می خواست تا درخواستی... رویش نمی شد
می خواست حرفی، نامه ای... اما دو دل بود

حاجی مرا یادت می آید؟ کربلای...
هم رزم از پیشینه اش گویی خجل بود

حاجی، نه! دکتر روی برگرداند و حل شد
در قهوه اش که مثل بهمن شیرگل بود

آیینه دار زخم های نسل او شد
اشکی که کنج چشم هایش مشتعل بود

سیم بسیجی وصل بود اما ندانست
حاجی خودش شخصاً به بالا متصل بود



03 شهریور 1391 2108 0

تقدیر چنین بود که طوفان زده باشم

تقدیر چنین بود که طوفان زده باشم
از میوه ی ممنوعه کماکان زده باشم

تقدیر چنین بود که در مملکت عشق
یک منطقه ی کوچک بحران زده باشم

در باغ محبت همه گفتند که باید
گندیده ترین میوه ی دندان زده باشم

از بختِ بدم شعر مرا خواند و خدا خواست
یک شاعر دیوانه عصیان زده باشم

تا یک غزل از عشق مجازی بسرایم
همواره منِ جن زده از جان زده باشم

از دست خودم سر به بیابان بگذارم
هر شب ز خیالی به خیابان زده باشم

فریاد از این عشق و از این شعر که نگذاشت
حرف دل خود را رک و آسان زده باشم


01 شهریور 1391 3218 0

چارده قرن بعد...

چارده قرن بعد

خیلی ها

دم از او می زنند

اما مَرد

همچنان خار بر دو چشمش هست،

همچنان تیغ در گلو دارد...



17 مرداد 1391 1585 0

افطارِ گریه

باز افطارِ گریه در رمضان
جزو اعمال واجبم شده است
لب به چیزی نمی‌زنم جز اشك
خون دل، قوت غالبم شده است

رؤیت گونه‌ای فرورفته
سهم چشمان ما از استهلال
نمی‌افتد نوای استرجاع
ازلبم «بالغدوّ و الاصال»

میوه‌ی استوایی صهیون
مثل زهر است تلخ و بدمزه است
شمر نام قدیمی تین سین
آراكان نام دیگر غزه است

رو به باران موسمی باز است
چشم معصوم كودكی مرده
چند بودای چند صد متری
داخل غار خوابشان برده

طبق معمول سرد و خاموشند
موج‌های مبلّغ پوچی
باز مات نمایش نوبل است
بانوی صلح، آنگ سان سوچی

گرجه سست است لانه‌اش، مگذار
در دلت عنكبوت خانه كند
خاور دور را به تار بلا
بدل از خاور میانه كند

در میانمار یا منامه هلا!
محو بازی نمی‌شویم امروز
عاشقیم و حسابمان پاك است
پاكسازی نمی‌شویم امروز

راه تا شرق عاشقی باز است
سمت پیوند ترمه و ارسی
به خدا مستمان نخواهد كرد
بوی شوم شراب اندلسی

زود باشد سپاه ابرهه نیز
بچشد طعم سیلی سجّیل
هان بگویید با بنی‌هاشم
كه قریب است برق «عام‌الفیل»

آسیاب سقوط خفاشان
چند وقتی ست نوبتی شده است
دشمن از ما به وحشت افتاده
قلب‌مان بمب ساعتی شده است

می‌شویم ای روهینگیا، آوار
بر سرِ شرك مثل سونامی
با تو حَلوای كفر را بخوریم
ای مسلمان چشم‌بادامی


15 مرداد 1391 1589 0

عشق یعنی کشک! یعنی سنگ پا

باز هم این مثنوی تأخیر شد
شاعرش از غصه و غم پیر شد

ای حسام الدین کچل فرزند من
تو بپا شاعر نشی مانند من

در هنر یا شعر اصلاً مایه نیست
غیر سجع و صنعت و آرایه نیست

چند ماهی چهره بی لبخند بود
و سرم با تست و نکته بند بود

مثنوی شرّش ز سرها کم نشد
سال، نو شد شاعرش آدم نشد

آدمیت واقعاً سخت است ها؟
بنده هم همدرد هستم با شما!

گرچه در ظاهر دو پا داریم ما
توی اصلِ چار جا داریم ما!

گر چه من با این اراجیف خودم
آبروی مثنوی را برده ام

مثنوی مادّی احمدی
شر و ور باشد به جز چن درصدی!

کرده ام با این زبان حلقوی
پای خود را توی کفش مولوی

بار سنگینی است روی دوش من
گر دروغ است این، بزن تو گوش من

هر چه باشد نمره اش ده یا که بیست
شاعر این مثنوی بی کار نیست

من زدم از وقت و تعطیلات عید
دست شستم من ز دید و بازدید

بهر این وقتی که بنمودم تلف
بی گمان در ذهن خود دارم هدف

سالها با زخم آمیزیده ام
با درون خود گلاویزیده ام

مغز برگیر و رها کن پوست را
تا بیابی راه کوی دوست را...

بگذریم آقا، کجا بودیم ما؟
هیچ جا! علاّف و لنگ اندر هوا

عشق که بحث قشنگ بعدی است
باب پنج گلستان سعدی است

من هنوز آواره و حیران بُدم
توی دانشگاه سرگردان بدم

بنده می جستم در این سیر و سلوک
عشق را در بین مشتی کله پوک!

تا بپرسم راز عشق و ازدواج
تا نمانم این قدر من هاج و واج

قاطر احساس من با عربده
رفت سوی بوفه ی دانشکده

مرکز اشراق گر باشد دمشق
بوفه ی ما هست پایتخت عشق

ما همه سیر از غذای بوفه ایم
در حقیقت ما هم اهل کوفه ایم

ساندویچ عشق و پیتزای هوس
ای خدای دل! به فریادم برس!

الغرض! آنجا جوانمردی سوسول
را بدیدم، هیکلش چون نره غول

پالتویی مانند پالان بر تنش
چون هاپو، قلاده ای در گردنش

تیپ هوی و متالیکا زده
موی خود را روغن و ریکا زده

می رسید از پک و پوز آن نگار
بوی روح افزای عطر تار و مار!

گفتم: «ای آن که هوس را بَرده ای
مثل صابون دائماً کف کرده ای

دیکته ی جان مرا تصحیح کن
عشق را بهر دلم تشریح کن»

شازده بعد از آن که خیلی ناز کرد
آروغی زد و چنین آغاز کرد:

داش من! خوب این که خیلی راحته
عشق کار این حقیر هف خطه

بنده هم سیگاری ام، هم پیپی ام
بچه ی اطرافی می سی سی پی ام

عشق یعنی موی خود را ژل زدن
یک لگد بر سر، یکی بر دل زدن

عشق یعنی کاکل رنگین شده
عشق یعنی صورت آذین شده

عشق یعنی طعم شیرین عسل
آن دماغ گنده را کردن عمل

عشق یعنی گونه ها را کاشتن
ابروان خویش را برداشتن

عشق جورابی است نوعش رنگ پا
عشق یعنی کشک! یعنی سنگ پا

عشق یعنی کوله و شلوار جین
زیر چشمی هیکل ما را ببین

عشق آمد ناخن ما لاک خورد
دل تکانی خورد و مانتو چاک خورد!

عشق یعنی بوی عطر و ادکلن
تیپ زدن چون راکی و آلن دلون

گرمی عشق از سشوار است و بس
این متُد در جذب دلدار است و بس

عشق یعنی زیر چشمی در کلاس
یک نگاه از یک جوان بی کلاس

عشق یعنی جزوه تان را می دهید؟
در ردیف خود به ما جا می دهید؟

عشق یعنی حرف های مسخره:
«پارتی پس فردا شب یادت نره

بنده محرابم بوَد ابروی تو
جانمازم روسری موی تو

مست و منگ عطر جوراب توام
عاشق آن چشمک ناب توام

پاشنه ی کفش تو تق تق می کند
این سگ کوی تو وق وق می کند!

آنچه مال من بوَد، مال تو باد!
چشم من همواره دنبال تو باد

عاشقان ساده و شوت توایم
پاس کن ما را که مشروط توایم!

کاش می شد اندکی درکم کنی
چند ماهی باشی و ترکم کنی!»

این چنین هر کس نشد عاشق، خل است
هر که دوس دختر ندارد اُمّل است!

با محبت، عشق راحت می شود
عشق، راحت با محبت می شود!

«از محبت خارها گل می شود»
بی محبت شخص امّل می شود

از محبت گاو، آدم می شود
از محبت موز شلغم می شود

از محبت نوش نیشی می شود
از محبت موش پیشی می شود

از محبت بربری گردد لواش
جون تو، پس چی خیال کردی داداش؟

از محبت یونجه شیرین می شود
خوابگا، دارالمجانین می شود

از محبت چشم ها نم می کشد
چای عشق و عاشقی دم می کشد

عشق در دل نقش آهو می کشد
سرمه بر چشمان یابو می کشد!

با موبایلی می شوی ناز و ملس
بی محبت، نیستی در دسترس!

از محبت می شود استاد نرم
می دهد نمره ز روی حجب و شرم

از محبت پاس می گردد دروس
مرغ می گردد مقدم بر خروس!

با تقلب عدل اجرا می شود!
نمره ها پایین و بالا می شود!

دارد اما این محبت ای عزیز
دردسرهای درشت و خرد و ریز

از محبت شخص پُررو می شود
بچه ی لای پر قو می شود...

چون شنیدم این همه نقض و غرض
جوش آوردم، بگفتم کـ«ای مرض!

بس کن آقا، هر چه قر دادی بس است
خویشتن را هر چه جر دادی بس است!

تو که احساس جوانی می کنی
پس چرا جفتک پرانی می کنی؟

تو نفهمیدی عزیزم عشق چیست
آنکه من دنبال او بودم تو نیست!

این اراجیفت برامان نان نشد
بهر آتوسای ما تنبان نشد»

با شمایم ای جوانان سوسول!
بر حذر باشید از نفس فضول

از حیا و عشق می نالد هوس
کله ها را گول می مالد هوس



04 مرداد 1391 3721 0

خوب... کجا بودیم؟ هان در خوابگاه

اول اشعار با نام خدا
با سلامی خدمت اهل صفا

باز هم این مثنوی تأخیر شد
شاعرش از غصه و غم پیر شد

نه تعصب دارم و یک دنده ام
از گل روی شما شرمنده ام

خوب...کجا بودیم؟ هان در خوابگاه
با همان اوضاع خیط و افتضاح!

من تعهدنامه را ضامن شدم
در اتاقی فسقلی ساکن شدم

ظهر و شب اصلاً رها می شد نماز
صبح ها هم که قضا می شد نماز

تا سحر شب زنده داری باب بود
بدتر از آن، روزه خواری باب بود

می زدند این بچه های شیک و پیک
حرف هایی زشت و مستهجن، رکیک

پیش خود گفتم: «وظیفه دیگر است
امر به معروف و نهی از منکر است

رنج بردن از بقیه تا به کی؟
سوختم، آخر تقیّه تا به کی؟»

گفتم: «ای نامردهای نره غول!
ای رفیقان مشنگ شاسکول!

زین عمل آیا پشیمان نیستید
کافرید آیا؟ مسلمان نیستید؟»

پاسخ ایشان به من این بود: «هو!
گر شما ناراحتی، پا شو برو

خود به کار خویش آگاهیم ما
واعظ و مُلا نمی خواهیم ما

واسه چی با اعصاب ما ور می روی؟
بی خودی بالای منبر می روی

مثل ما دل پاک باش و سر به زیر
این قدر تو پاچه ی ما را نگیر

شاد باش این عمر پن-شش روزه را
جمع کن آقا تو کاسه کوزه را»

الغرض بر چهره ها چین می زدند
حرف «لا اکراه فی الدّین» می زدند

چون چنین دیدم، بگفتم بی گمان
دست باید شستن از این دوستان

می شوم آسوده از شرک جلی
می روم سمت مسلمانی، ولی

یک رفیق کار دُرس نایاب بود
دوستی هم بود اگر، ناباب بود

بنده هم خوب از قضای آسمان
دوست گشتم با یکی زین دوستان

بود خوش تیپ تر ز دی.کاپریو
چهره پژمرده، قیافه تابلو

بنده را او برد همراه خودش
تا بیفتم زود در چاه خودش

در اتاقی تیره و مملوّ دود
هیچ چیزی توی آن واضح نبود

کم کمک تا چشم من عادت نمود
چند خرس گنده را رویت نمود

چشم هاشان از می عرفان خمار
جملگی حلقه زده بر گرد یار

 یار ایشان معدنی از نور بود
رُک بگویم: منقل و وافور بود!

دور هم سن ایچ و باسلق می زدند
دوغ می خوردند و آروغ می زدند

زان میانه آدمی گردن کلفت
رو به من کرد و به پند این گونه گفت:

«گر تو خواهی اسب شادی هی کنی
باید اینجا بی خیالی طی کنی

ما هم از اول که اینجا آمدیم
با امید و صد تمنا آمدیم

درس هامان طرح آماری نداشت
رشته مان آینده ی کاری نداشت

حبس در این چاردیواری شدیم
مدتی بگذشت و سیگاری شدیم

کم کمک مأیوس گشتیم از تلاش
عشق و عرفان پیشه کردیم؛ آره داش!

بود غیبت کار ما در هر سِری
دیگری می زد به جامان حاضری

امتحان از بهر ما عشق و صفاست
نیست غم چون که مراقب هم ز ماست

تا تقلب هست، ما را بیم نیست
مردتر از ما در این اقلیم نیست

ما کجا حلّ ریاضی می کنیم
در شب آن، «حکم» بازی می کنیم

پس تو هم این حال را احساس کن
چند واحد بی خیالی پاس کن»

حرفشان اما به کام من نبود
این کژی ها در مرام من نبود

گفتم:« ای شیره کشان! اف بر شما!
ای مفنگی ها! بسی تف بر شما»

پشت پا بر مستی و افیون زدم
زان اتاق شب زده، بیرون زدم

پیش خود گفتم: «بپرسم راز جان
از یکی از بچه های درس خوان»

با دل بشکسته و پای چلاق
در زدم، وارد شدم در یک اتاق

دیدم آنجا چهره ای چون آفتاب
گشته پنهان پشت کوهی از کتاب

فارغ از هر هفت تا عالم شده
روز و شب در پشت میزش خم شده

لاغر و زار و دو چشمش عینکی
چهره ی او زرد و مویش پشمکی

گفتمش: «هان ای انیشتین زمان!
ای نثارت جزوه های بیکران!

لطف کن بر من، منِ بی آبرو
راه اقبال و سعادت را بگو»

گفت: «ای آقا! سوال اصلاً مپرس
من خودم بیچاره ام از من مپرس

من به خرخوانی چو عادت کرده ام
زین سبب ترک جماعت کرده ام

فکر می کردم که درس ارث من است
کار نیکوکردن از پر کردن است

شیشه ی عمرم شده غرق غبار
مونسم شد جزوه های بی بخار

حال این سان خسته و پژمرده ام
گر دماغم را بگیری مرده ام

لیک ما را نیست چاره الغرض
ترکُ العادت موجباتٌ للمَرض»

چون بدیدم با خودم گفتم: «زکی!
بود این بیچاره تر از اون یکی!»

چون که بیرون آمدم از کوی او
باز هم رفتم به قصد جستجو

بعد کلی جر و بحث و قیل و قال
با مدیر خوابگاه بی خیال

گفت: «دارم یک اتاق اما بدان
نیست کس را جرأت رفتن به آن

یا ز جان خویشتن باید تو سیر
گشته یا بازی کنی با دمب شیر»

گفتمش: «ما را از آنجا باک نیست
هر چه باشد، مملو از تریاک نیست

من خودم اصل خلافم غیرتی
ما همه شیریم، اما پاکتی!»

گفتم این را و به سوی خوابگاه
با دلی خوش رفتم اما دیدم آه...

روی در بنوشته با خط سفید
«ایست! باید با وضو وارد شوید!»

بنده اما نه وضویی داشتم
نه به چهره رنگ و رویی داشتم

کپ نمودم لاجرم با ترس و لرز
در زدم، وارد شدم در پشت مرز!

چه اتاقی، شکل زندان اوین
گرم و دم کرده چنان حمام فین

چند آدم با لباس ورزشی
آخر تیپ موجه، ارزشی

زان میانه شخص نیکو جامه ای
داد دستم فرم و پرسش نامه ای:

«خواهی اینجا تو اگر ساکن شوی
باید این اعمال را ضامن شوی

قید کن اول تو شغل و نام را
بعد هم پاسخ ده این احکام را

کار و بار هفت جدت را بگو
بازگو احوال خود را مو به مو

در سیاست راستی یا که چپی
فاش کن، هوی متالی یا رپی؟

از کجا معلوم که موذی نیستی
یا منافق یا نفوذی نیستی؟»

گفتم: «آخر من جوانی آس و پاس
شاعری گمنام و خنگ و ناشناس

من نمی دانم خودم هم کیستم
اهل تهرانم ولی رپ نیستم

هان شما آیا مفتش نیستید؟
یا که مأمور گزینش نیستید؟»

زان میانه یک تن از آن چند مرد
حرف من را با تغیّر قطع کرد:

«چیست شعرت ای جوان لرزشی!
عاشقانه گفته ای یا ارزشی؟

از چه رو باز است نیش تو، بگو
از چه کوتاه است ریش تو بگو؟»

گفتم: «آخر این چه فکر است ای پسر!
هر که ریشش بیش، دینش بیشتر؟

من شما را صاف و صادق یافتم
با اصول دین موافق یافتم

لیک این افکار نارس خوب نیست
آدم خشکه مقدس خوب نیست

چهره ی دین را نسازید این چنین
ترسناک ای بچه های نازنین

اقتدا بر شیوه ی ملاعمر
می کند افکار انسان را دَمَر

با چماق اندیشه ها قُر می شود
عقل، تسلیم تحجّر می شود

حیف با این اعتقادات قوی
گشته اید این گونه دور و منزوی»

گفتم این را و زدم زان جا به چاک
با دلی تنگ و نژند و دردناک

گشت تیره بار دیگر روزمان
بار دیگر خورد، آری، پوزمان

مدتی آواره ماندم در وطن
باغ بوتانیک* شد مأوای من

روی شاخ یک درخت توسکا
جا گرفتم من سر و پا در هوا

جنگلی غرق پلنگ و خرس و فیل
قوت من انجیر و توت و نارگیل

داشتم کم کم چو طوطی می شد
مثل مرد عنکبوتی می شدم

مدتی این گونه مثل تارزان
زندگی کردیم در حد توان




* باغ بوتانيک( Botanic Garden) به مکاني گفته مي شود که گياهان مختلف در آن جمع آوري و به طور طبيعي نگهداري مي شود.



04 مرداد 1391 1883 2
صفحه 1 از 7ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  بعدی   انتها