(آرشیو پدیدآورنده عباس احمدی)

دفتر شعر

هر گداي دين فروشي ناصرالدّين شاه شد

آسماني اتفاق افتاد و مردي ماه شد
ماه نقصان يافت تا از زخم ياس آگاه شد

بوي يعقوب آمد و انگشت پيراهن بريد
يوسفي مدهوشِ نخلستان و بغضي چاه شد

ظرف شيري شد يتيم از غربت شير خدا
دست سرد كودكي از دامني كوتاه شد

ظرفِ يك روز اتّفاقات عجيبي روي داد
جُبّه‌اي پيراهن عثمان و كوهي كاه شد

نسلي از هولِ هوس افتاد در ديگ هوا
شهري از ترس عدالت خانه ارواح شد

خطّ كوفي شد جدا از خطّ و خال كوفيان
شير رفت و اكثريت باز با روباه شد

بي علي(ع) هر بي سر و پايي سري بالا گرفت
هر گداي دين فروشي ناصرالدّين شاه شد

بعدِ مولا دل فراوان بود اما عشق…نه!
بعدِ مولا زندگي زندان و اردوگاه شد

ابر مي‌تابيد و شعري قطره قطره مي‌چكيد
شاعري ممدوح خود را ديد و خاطر خواه شد 
 


06 خرداد 1398 210 0

چون مرتع سبزی که در آن گاو، چریده!

یک شب به ھوای طلب فوت و فن شعر
رفتم شب شعری منِ استاد ندیده

تا اینکه از این راه شود شعر تَر من
مطلوب دل و دیده اصحاب جریده

دیدم چه مراعات نظیری ست در آنجا
داخل شدم و حیرت من گشت عدیده

مردان ھمگی پاچه ی شلوار تفنگی
...زن ھا ھمگی مانتوی پندار دریده


من غرق تفکر شده بودم که به ناگاه
آھو بره ای ھمچو گل شاخه بریده

با نیت بد زد به دلم چشمک نابی
گفتم: برو ای شاعره ی خیر ندیده

از سوی دگر ھلھله برخاست به ناگاه
گفتم چه شده؟ – حضرت استاد رسیده

آمد به جلو البته بر دوش مریدان
استاد که در نوع خودش بود پدیده

از مرتبه ی زلف زده طعنه به گوریل
پیش از جلسه شصت گرم شیره کشیده

می شد به یقین گفت که در مملکت شعر
یک تپه نمانده است که بر آن نپریده!!

القصه نشستیم در ان جمع، ولیکن
زان خیل ندیدیم کسی صاحب ایده

ترس من از این بود و یقین داشتم این را
کاین عقده بدل می شود آخر به عقیده
 

از آن طرف محفل یکدفعه به پا خاست
قرتی بچه ای لاغرک و رنگ پریده

مویش فشن و دور سرش را زده با تیغ
چون مرتع سبزی که در آن گاو، چریده!

بالای تریبون شد و آنگاه چنین خواند:
طرفه غزلی (گرچه خودش گفت: قصیده!)

”ای یار وفا کرده و پیوند بریده
این بود وفاداری و عھد تو ندیده؟

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دھن آلوده ی یوسف ندریده“

من داد زدم: آی عمو شعر ز سعدی ست
پیچید به خود مثل یکی مارگزیده:

گفتا که شکایت کنم از دزدی سعدی!
بر صورت او ھم بزنم چند کشیده

گفتم: دھدت عقل، خدا، زد به ملاجم
”رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده!


10 خرداد 1397 721 0

همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد

ماه می تابد از خم کوچه، چهره ای دائم الوضو دارد
پینه بر دستهاش و نعلینش اثر وصله و رفو دارد

مرد تنهاست، مرد غمگین است کمرش از فراق خم شده است
ساغر شادی اش اگر خالی است باده غم سبو سبو دارد

ضربان صدای او جاریست: با یتیمی به خنده مشغول است
سر تقیسم سهم بیت المال با صحابه بگو مگو دارد

باز امروز بغض نخلستان تا به سرحد انفجار رسید    
باز امشب به استناد کمیل، ماه با چاه گفتگو دارد

کاه گلهای کوچه مرطوبند اشک دیوار را در آورده است
ناله خانم جوانی که  هرچه دارد علی(ع) از او دارد

-  از دو دستش طناب بگشایید، مبریدش به مسلخ بیعت
دیگر او را کشان کشان مبرید ایّهاالنّاس! آبرو دارد

گرچه در بند غربت، از این شیر، گرگهای مدینه می ترسند
ذوالفقارش هنوز بران است  شور " حتّی تُقاتِلوا" دارد

حب مولا نتیجه سحر است، باش تا صبح دولتش بدمد
آن صنوبر دلی که می باید پیش او سرو، سر فرود آرد

... چارده قرن بعد خیلی ها دم از او می زنند اما مرد
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد


26 خرداد 1396 2704 9

معذرت ‌خواهی ز حافظ می‌ کنیم

شاعریم و از پی الهام‌ ها 
می‌ رویم و گوشه ‌ای کز می‌کنیم
 
ما برای گفتن یک شعر طنز
هی عبور از خط قرمز می‌ کنیم
 
مثل آن خواننده غیرمجاز
کی تقاضای مجوز می ‌کنیم؟
 
لاجرم چون اکثر ایرانیان
همدگر را خوب سنتز می‌ کنیم
 
ابتدا داروی مُسهِل می ‌خوریم
بعد از آن خواهش ز قابض می کنیم
 
ما به ظاهر مؤمنیم و کار زشت
پشت پرده ـ مثل واعظ ـ می ‌کنیم
 
اتفاقی، زیر چشمی یک نظر
بر جینیفر خان لوپز می‌کنیم
 
در سیاست دکترین داریم ما
پول‌ ها ما صرف این تز می ‌کنیم
 
چای می‌ نوشیم با شیخ عرب
دعوی «هَل مِن مبارز» می‌ کنیم
 
گر خلیج فارس را نامد عرب
نفت در حلق معارض می ‌کنیم
 
پاچه‌ خواری می‌ کنیم از کاسترو
چند ماچ از هوگو چاوز می ‌کنیم
 
با پوتین عهد اخوت بسته‌ ایم
باج دادن هست جایز، می ‌کنیم
 
مشکلات مملکت خالی، سرِ
آن قلم در دست مغرض می‌ کنیم
 
هرکسی گوید به زشتی هجو ما،
در نشیمنگاهْش پونز می‌ کنیم
 
بعد از انشای چنین شعر قبیح
معذرت ‌خواهی ز حافظ می‌ کنیم


03 مرداد 1394 426 0

رحمت کن و دریاب فقیران غنی را

 

راندم ز جبين جلوه دنیای دنی را

تا درک کنم آرزویی ناشدنی را

 

سرخ آمدم از وادی بطحا که ببینم

سودا زده آن گنبد سبز چمنی را

 

این عطر کدامین گل خوشبوست که کرده است

دیوانۀ دیوانه اویس قرنی را

 

آن چیست در این شمع که خوش کرده به هم جمع

عدل علوی را و سخای حسنی را

 

دفن است در این شهر چه رازی که بقیعش

خون کرده دل سنگ عقیق یمنی را

 

چشمان تو دریاست بگو تا به چه ترتیب

معنی کنم این سوره مکی، مدنی را

 

از جذبۀ معراج تو ای خواجه لولاک

موسی نکند دعوی "ربّ اَرنی" را

 

تاثیر نسیم خوش انفاس شما بود

عیّاض رها کرد اگر راهزنی را

 

در اوج گدایی غنی از عشق تو هستیم

رحمت کن و دریاب فقیران  غنی را

 

 

 

 

 

 

 



06 خرداد 1393 1299 1

شعر گفتن از گدایی بهتر است!

 "مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است
در قفس با دوست ماندن از جدایی بهتر است"
فاضل نظری

 
مرگ نزد شاعران از بی نوایی بهتر است
وضع ما از مردم اتیوپیایی بهتر است

فقر و زن هردو بلا هستند در خانه ولی
بین این هر دو بلاها زن، خدایی بهتر است

بچه آوردن هم آری پول می­خواهد داداش
زیر این درمان نازایی بزایی بهتر است

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
مرغ بخت من، تو اینطوری نیایی بهتر است

دائما" بین بد و بدتر  مخیّر می شویم
جبر از این اختیارات کذایی بهتر است

فکر کردن بین این مردم خودش دیوانگی است
لاجرم افکار مالیخولیایی بهتر است

هر که مشکل دارتر باشد مقرّب تر شود
گاو پیشانی سفید از سرحنایی بهتر است

واژه ها امروز ابعاد جدیدی یافتند
گر به جای رشوه گفتی پول چایی بهتر است

بانکداری گرچه اسلامی است در ایران ولی
کاربرد واژه بانک ربایی بهتر است

وقت جنگیدن به درگاه مدیرانِ نترس!
از میان جمله واجب ها، کفایی بهتر است

مجلس و دولت یکی بودند در تخریب و من
فکر می کردم رسایی از مشایی بهتر است

شاعر خنگ مزخرف گو برو تقلید کن
شعر دزدی گاهی از مهمل سرایی بهتر است!

شعر تو گر بهتر از  شعر جناب حافظ است
شعر ایرج میرزا هم از سنایی بهتر است
...

مادرم پرسید شعر از بهر تو نان می شود؟
گفتمش: خب شعر گفتن از گدایی بهتر است!


09 بهمن 1392 2874 2

با تو محشور شوم من نه که مشهور شوم!

نذر کردم بروم خوب گم و گور شوم

یک دهه از جلوی چشم خودم دور شوم

بروم جانب تفتیده ترین تاکستان

مست از جذبه هفتاد و دو انگور شوم

 جام حیرت بزنم مست علی مست شوم

چای هیئت بخورم نور علی نور شوم

اشک می ریزم و امید که این فن شریف

اگر از روی ریا باب شود، کور شوم

سببی ساز که از روضه به آنجا برسم

که خریدار سرِ دار چو منصور شوم

من اگر سمت شهادت نروم از سر ترس

مددی حضرت ارباب که مجبور شوم

...

در رثای تو شدم شاعر و  دارم امید

با تو محشور شوم من نه که مشهور شوم!



27 آبان 1392 1370 3

دنیا برای بار نهم بی امام شد

آن روز کاظمین چو بازار شام شد
دنیا برای بار نهم بی امام شد

دجله که دیگر آبروی رفته هم نداشت
آنقدر اشک ریخت که چشمش تمام شد

جنت وزید و حُجره ی در بسته ی امام
در بارش ملائکه خود، بار عام شد

تا سایه بان شود به تن زهر دیده اش
خورشید شد کبوتر و بر روی بام شد

گل رفت و مستی از سر پروانه ها پرید
دل بی خبر ز لذت شرب مدام شد

آن روز ذوالجناح حسین (ع) از نفس فتاد
آن روز ذوالفقار علی (ع) در نیام شد

آتش نشست در جگر کربلایی اش
یعنی به رسم خون خدا تشنه کام شد

از بس که اشک ها به غزل پشت پا زدند
این مصرع رمیده زمین خورد و رام شد


13 مهر 1392 3089 2

هرکه دُلارام دید از دلش آرام رفت

هرکه دُلارام دید از دلش آرام رفت
رفت به باد فنا هرکه پی وام رفت

نفت نیامد که هیچ ... هی مده گیر سه پیچ
از سر این سفره ها رایحه شام رفت

ما که ندیدیم لیک گفت به ما جام جم:
محتکر بی شعور تا دم اعدام رفت

عقل فیوزش پرید، عشق دو تا سکته زد
دید که تا نرخ گوشت، قیمت بادام رفت

نفت به نام قمر، گاز به کام قطر           
ز اسکله های مجاز! دیم دارا دام دام ... رفت!

گرچه جناب چاوز یافت ز ما آبرو
آبروی مذهب و عزت اسلام رفت

شکر خدا که نیافت جیب مدیران خلل
رفت اگر هم خوب از کیسه ایتام رفت

محو شد از این دیار حضرت اسفندیار
در پی قاضی سعید، حضرت الهام رفت!

 خوشگل  و مشهور بود، هاله ای از نور بود
دولت خدمتگزار حیف که ناکام رفت


18 مرداد 1392 2682 0

خدا غم فرستاد، شاعر شدند

بناهای آباد، شاعر شدند
به حُسن خداداد، شاعر شدند

دهان خدایان پُر از شعر شد
پسِ پشتِ اوراد، شاعر شدند

هنوز آن زمان، بیستونی نبود
که شیرین و فرهاد، شاعر شدند

سپس حافظ و سعدی و مولوی
همه  -روحشان شاد- شاعر شدند

گروهی هم البته نارو زدند
و با داد و فریاد، شاعر شدند

گروهی که در عصر ما زیستند
و در دوره ماد، شاعر شدند

در این نیمه شب تا که رد گم کنند
چهل دزد بغداد، شاعر شدند

بسا ناظم بچه مرشد صفت
که بی اذن استاد، شاعر شدند

خلاصه گروهی اسیر زمان
در این عصر آزاد، شاعر شدند

حکیما، تو بر این جوانان مگیر
خدا غم فرستاد، شاعر شدند



05 تیر 1392 1361 0

این خانه

به نام دوست

با سلام و تبریک سال جدید خدمت دوستان همراه. پس از مدت ها بی مناسبت ندیدم که با با غزلی به مناسبت ایام فاطمیه(س) به روز کنم. باشد که دستگیرمان باشد در یوم الحسرت:

این خانه

 

در سرّ تو می خواست سری داشته باشد

حتی اگر او را خطری داشته باشد

در خشکی  دل خواست که تا  اشک بریزد

تا باغ فدک برگ و بری داشته باشد

یک چشم به در داشت نگاهی به عزیزان

انگار که قصد سفری داشته باشد

کی پیش می آید که فلک  بانوی سبزی

" سر تا قدم از عیب بری" داشته باشد

 کردند به تن جامة تحریف و نگفتند

شاید که علی(ع) هم نظری داشته باشد

حالا بجز از دود و بجز اشک نبیند

این کوچه اگر رهگذری داشته باشد

ای کاش که پر گیرد و برخیزد از آتش

ققنوس اگر بال و پری داشته باشد

*

 گفتم به گدایی بزنم این در و افسوس

این خانه بعید است دری داشته باشد



19 فروردین 1392 1184 0

بشکنش خدای من شهر دیگری بساز

خواب مرگ دیده اند چشم های نیمه باز
کوچه های بی وضو خانه های بی نماز

شهر؛ شهر نانجیب، شهر؛ شهرِ بی مرام
شهر ناز خار و خس، شهر دفن سروناز

نقش آسمان عسس، معنی زمین قفس
عشق شکلی از هوس با کنایه و مجاز

عشق و عاشقی حرام خون عاشقان حلال
صحبت از سپیده جرم، جارِ اسم شب مجاز

بر زبان نرفته جز مویه های زیر لب
بیت های در خفا، شعرهای بی جواز

شعرها کپک زده، شاعران فلک زده
زخم ها شتک زده زیر سایه کزاز

داغ؛ مزد درد دل، دفنِ عشق؛ دم به دم
تازیانه مو به مو، درد سیر تا پیاز

دارد این زمان ولی، دل سرِ سحر شدن
بغض ها سر شکست رشته ها سر دراز

شهر من بتی بزرگ غرق سایه و عفن
بشکنش خدای من شهر دیگری بساز



02 آبان 1391 2108 0

کار هست!

با یاد دوست...

 

تابستان گذشته محمل دو اتفاق شعری خوب برایم بود: شعر خوانی در محضر مقام معظم رهبری در رمضان الکریم (شعر میانمار) و نیز برگزاری جشنواره استانی طنز مکتوب قم (سوهان روح) که به همت حوزه هنری استان قم و خاصه دوست و برادر شاعرم سید محمد جواد شرافت و به دبیری حقیر برگزار شد و مورد استقبال زیاد هنرمندان قمی قرار گرفت و مهم تر از نتیجه داوریها - که قطعن سلیقه نیز در آن دخیل بوده- محلی بود برای گردهمایی طنز دوستان و طنز پردازان.

و اما شعر طنزی تقدیم می کنم پس از مدتی غیبت:

کار هست!

هی مگویید ای جوانان جعلّق: کار نیست

کار هست اما برای مردم بیکار نیست!

آن مدیر چند شغله زحمتش را می کشد

پس مشو پاپیچ کار و فکر کن انگار نیست

راز الافی ز مسئولی وزین، جویا شدم

گفت: این جز فتنه عمّال استکبار نیست

گفت: شغلت چیست؟ بی خود هی چرا نق می زنی؟

گفتمش غیر از فروش تخمه و سیگار نیست

گفت: داری شغل  والایی خدا را شکر کن

مثل سعدی در نظامیّه تو را ادرار نیست!

وضع ما در شغل از خیلی ممالک بهتر است

تو برو تا گینه، می بینی همین مقدار نیست

هرکسی بیکار باشد عارف و آزاده است

نزد سالک، شاغل و بیکار، خود معیار نیست

نیم ساعت کار هم یک شغل می گردد حساب

اشتغال آقا نماز جعفر طیّار نیست

گفتمش: بر طبق آمارت تماما" شاغلیم

گفت: البته، نمی خواهی برو اجبار نیست

دیدم انگاری سرم را شیره می مالد به حرف

ظاهرا" بیکار بودن زشت و ناهنجار نیست

گفتمش: از سر کلاهم را چرا برداشتی؟

"گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست"!1

 

------------------------------

1-     مصراع از پروین اعتصامی است.

 

 



19 مهر 1391 2834 1

قانون چهارم نیوتن عشق است

تک رابط بین ریل و واگن، عشق است
فرمول مونواکسید کربن عشق است
از جاذبه ی سیب دلت فهمیدم
قانون چهارم نیوتن عشق است



15 مهر 1391 2853 0

فریاد از بلندیِ دیوارِ باغ تان!

پیچیده بود شایعه ی چشم زاغ تان
لعنت به آسمانِ سیاه از کلاغ تان

تقصیر من نبود، دلم گوش که نکرد
دیگر قرار بود نیاید سراغ تان

نامهربان ببین که دل من شکسته است
فریاد از بلندیِ دیوارِ باغ تان!

از باغ آمدم که فراموش تان شود
طعم گسی که داشته ام در مذاق تان

از پنجره می آیم اگر در ببندی آه...
شاید شبی شهید شوم در اتاق تان

صد بادیه مسافر تقدیرِ جاده ات
صد کاروان مجاورِ نور چراغ تان

رفتم ولی بدان که حلالت نمی کند
زخم دلم که تازه شده زیر داغ تان



30 شهریور 1391 1478 0

اهل عشقی، گرچه با حافظ معاصر نیستی

می رسی حس می کنی دیگر مسافر نیستی
آسمانی نیست تو مرغ مهاجر نیستی

آسمانی نیست، ابری نیست، چتری نیست، نه...
رعد و برقی نیست، بغضی نیست، حاضر نیستی

تا بباری بیست و یک سال آزگار اندوه را
تا بدانی این حقیقت را که شاعر نیستی

فکر کردی می توانی ناخدای من شوی؟
نه! اگر ابلیس هم باشی تو قادر نیستی

صحنه سرخ جنایت با دلی بر دار درد
نرم شو ای عشق، ثابت کن مقصر نیستی

بی سبب این قدر با سیب دلت بازی مکن
ریشه در باغ خدا داری تو کافر نیستی

مولوی آمد به خوابم در سماع واژه گفت:
اهل عشقی، گرچه با حافظ معاصر نیستی



11 شهریور 1391 1675 0

در پشتِ میز، اکنون ضمیر منفصل بود

گرمای سوسنگرد اگر بالای چل بود
آب و هوای شهر تهران معتدل بود

خورشید هم، همدرد با بی کاریِ او
در آسمان پرغبار کوچه ول بود

چیزی که دنبالش نبوده سهمش از نفت
ارزانی کمپانی توتال و شِل بود

همسنگر خوبش که روزی جفت او بود
در پشتِ میز، اکنون ضمیر منفصل بود

می خواست تا درخواستی... رویش نمی شد
می خواست حرفی، نامه ای... اما دو دل بود

حاجی مرا یادت می آید؟ کربلای...
هم رزم از پیشینه اش گویی خجل بود

حاجی، نه! دکتر روی برگرداند و حل شد
در قهوه اش که مثل بهمن شیرگل بود

آیینه دار زخم های نسل او شد
اشکی که کنج چشم هایش مشتعل بود

سیم بسیجی وصل بود اما ندانست
حاجی خودش شخصاً به بالا متصل بود



03 شهریور 1391 2352 0

تقدیر چنین بود که طوفان زده باشم

تقدیر چنین بود که طوفان زده باشم
از میوه ی ممنوعه کماکان زده باشم

تقدیر چنین بود که در مملکت عشق
یک منطقه ی کوچک بحران زده باشم

در باغ محبت همه گفتند که باید
گندیده ترین میوه ی دندان زده باشم

از بختِ بدم شعر مرا خواند و خدا خواست
یک شاعر دیوانه عصیان زده باشم

تا یک غزل از عشق مجازی بسرایم
همواره منِ جن زده از جان زده باشم

از دست خودم سر به بیابان بگذارم
هر شب ز خیالی به خیابان زده باشم

فریاد از این عشق و از این شعر که نگذاشت
حرف دل خود را رک و آسان زده باشم


01 شهریور 1391 4883 0

چارده قرن بعد...

چارده قرن بعد

خیلی ها

دم از او می زنند

اما مَرد

همچنان خار بر دو چشمش هست،

همچنان تیغ در گلو دارد...



17 مرداد 1391 1856 0

افطارِ گریه

باز افطارِ گریه در رمضان
جزو اعمال واجبم شده است
لب به چیزی نمی‌زنم جز اشك
خون دل، قوت غالبم شده است

رؤیت گونه‌ای فرورفته
سهم چشمان ما از استهلال
نمی‌افتد نوای استرجاع
ازلبم «بالغدوّ و الاصال»

میوه‌ی استوایی صهیون
مثل زهر است تلخ و بدمزه است
شمر نام قدیمی تین سین
آراكان نام دیگر غزه است

رو به باران موسمی باز است
چشم معصوم كودكی مرده
چند بودای چند صد متری
داخل غار خوابشان برده

طبق معمول سرد و خاموشند
موج‌های مبلّغ پوچی
باز مات نمایش نوبل است
بانوی صلح، آنگ سان سوچی

گرجه سست است لانه‌اش، مگذار
در دلت عنكبوت خانه كند
خاور دور را به تار بلا
بدل از خاور میانه كند

در میانمار یا منامه هلا!
محو بازی نمی‌شویم امروز
عاشقیم و حسابمان پاك است
پاكسازی نمی‌شویم امروز

راه تا شرق عاشقی باز است
سمت پیوند ترمه و ارسی
به خدا مستمان نخواهد كرد
بوی شوم شراب اندلسی

زود باشد سپاه ابرهه نیز
بچشد طعم سیلی سجّیل
هان بگویید با بنی‌هاشم
كه قریب است برق «عام‌الفیل»

آسیاب سقوط خفاشان
چند وقتی ست نوبتی شده است
دشمن از ما به وحشت افتاده
قلب‌مان بمب ساعتی شده است

می‌شویم ای روهینگیا، آوار
بر سرِ شرك مثل سونامی
با تو حَلوای كفر را بخوریم
ای مسلمان چشم‌بادامی


15 مرداد 1391 1792 0
صفحه 1 از 7ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  بعدی   انتها