اشعار نجمه زارع


بیهوده است موعظه در گوش مرده ها

تصویر ماه را کسی از چاه می کشد
شب رو به کوفه می کند و آه می کشد

سمت وقوع فاجعه‌ای تازه پا گذاشت
مرد غریبه ای که به دروازه پا گذاشت

افتاد ماه روی زمین و جنازه شد
تاریخ زخم کهنه اش انگار تازه شد

این سوگ بادهاست که هی زوزه می‌کشند
در شهر، گرگ‌ها به زمین پوزه می کشند

حالا دوباره کوفه سراسر کبود شد
پهلوی نخل های تناور کبود شد

تو می رسی و فاجعه آغاز می شود
درهای دوزخ از همه سو باز می شود

بیهوده است موعظه در گوش مرده ها
این شهر، خواب رفته در آغوش مرده ها

در گوش، با صدای تو انگشت می کنند
فریاد می زنی و به تو پشت می کنند

افکار مرده در سرشان خاک می خورد
در خانه اند و خنجرشان خاک می خورد

در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ
رد می‌شوی و پاسخ تو سنگ پشت سنگ

رد می شوی و پنجره ها بسته می شوند
سمت سکوت حنجره ها بسته می شوند

ماندی کسی ندید تو را کوفه کور شد
شب، خانه کرد و شهر پُر از بوف کور شد

روی تن تو این‌همه کرکس چه می کنند
با تو سرانِ خشک مقدس چه می کنند

حالا که از مبارزه پرهیز کرده اند
خنجر برای کشتن تو تیز کرده اند

شب می‌شود تو می رسی و ماه می رود
در آسمان کوفه سَرَت راه می رود

تصویر ماه را کسی از چاه می کشد
شب رو به کوفه می کند و آه می کشد



 


20 شهریور 1395 3794 1

تو دلت را جای من بگذار! شاعر می‌شود

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار، شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار! شاعر می‌شود

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود


30 شهریور 1393 8708 4

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته، به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی، بغض خویش را بخوری
که هق هقِ تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که نه...! نفرین نمی کنم... نکند
به او -که عاشق او بوده ام- زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


30 شهریور 1393 12746 0

دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است

دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کى عید مى‏ رسد که تکانى دهم به خویش؟
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است

شب‏ ها به دور شمع کسى چرخ مى‏ خورد
پروانه ‏اى که دل به دلِ یار بسته است

از تو همیشه حرف زدن کار مشکلى است
در مى‏ زنیم و خانه ی گفتار بسته است

باید به دست شعر نمى‏ دادم عشق را
حتى زبان ساده ی اشعار بسته است

وقتى غروب جمعه رسد، بى‏ تو، آفتاب
انگار بر گلوى خودش دار بسته است

مى ترسم آخرش تو نیایى و پُر کنند
در شهر شاعرى ز جهان، بار بسته است
 


23 آذر 1392 1964 1

من سعدی‌ام اگر تو گلستان من شوی

من را نگاه كن كه دلم شعله‌ور شود
بگذار در من این هیجان بیشتر شود

قلبم هنوز زیر غزل لرزه‌های توست
بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود

من سعدی‌ام اگر تو گلستان من شوی
من مولوی سماع تو برپا اگر شود

من حافظم اگر تو نگاهم كنی اگر
شیراز چشم‌های تو پر شور و شر شود

«ترسم كه اشك در غم ما پرده‌در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود»

آنقدر واضح است غم بی تو بودنم
اصلا بعید نیست كه دنیا خبر شود

دیگر سپرده‌ام به تو خود را كه زندگی
هر گونه كه تو خواستی آنگونه سر شود

17 فروردین 1391 5439 3

وقتی از چشم تو افتادم دلِ مستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

ناگهان- دریا! -تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

در دلم فریاد زد فرهـــاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه، هی “من عاشقت هستم” شکست

بعد ِ تو آیینه های شعر، سنگم می زدند
دل به هر آیینه، هر آیینه ای بستم شکست

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمی دانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست

17 فروردین 1391 9082 0

مقصدم هر جا که باشد بهتر از شهر شماست

می سرایم شعر نابت را دلت معنا که شد
شعرپرداز پریشان حال، بی پروا که شد

می شناسم وعده های هر شبت را کهنه اند
می بری از یاد، حرف خویش را فردا که شد

آه! نه دیگر نپرس از ماجرایم، من فقط
دیدم از خود بی خودم، یک لحظه چشمم وا که شد

بدترین درد است تنهایی- کسی باور نکرد-
باورت خواهد شد این حرفم، دلت تنها که شد

فعلاً از گم کرده ی هر روزه ام صحبت کنیم
می دهم حتماً دلم را می دهم پیدا که شد

حرف های مردم بیگانه را جدی نگیر
هرکسی این گونه خواهد بود مثل ما که شد

مقصدم هر جا که باشد بهتر از شهر شماست
می روم با گردباد عشق تا هر جا که شد

17 فروردین 1391 2089 0

عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز...

هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند
می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟
 
عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر
ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!
هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند

آه! مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!

خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها
باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند

17 فروردین 1391 7642 0

مانده ام سعدی تو را در چندمین باب آفرید

از همان اول دلم را در تب و تاب آفرید
خاک بود؛ اما مرا از آتش و آب آفرید

کفش های کهنه ی تنهاییم را جفت کرد
نیمه ی گم کرده ی من را چه نایاب آفرید

مانده ام حافظ تو را در چندمین دفتر نوشت
مانده ام سعدی تو را در چندمین باب آفرید

آستین بالا زد امشب پلک هایم تا تو را
آنچنانی که خودش می خواست در خواب آفرید

ماه، نیم دیگرش را جستجو کرد و نیافت
بعد جای آن خودش را در دل آب آفرید

17 فروردین 1391 3132 0

الفبای دلت معنای«نشکن!» را نمی فهمد

شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد
دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد

نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت
الفبای دلت معنای «نشکن!» را نمی فهمد

هزاران بار دیگر هم بگویی: «دوستت دارم»
کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دلهاشان
محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر
نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم
فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم
کسی من را نمی فهمد... کسی من را نمی فهمد

17 فروردین 1391 3291 0

از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

آوخ! هنوز زخمیم و رنج می برم
دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

مردم چه می کنند که لبخند می زنند
غم را نمی شود که به رویم نیاورم

قانون روزگار چگونه ست کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی ست
از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم

حال مرا نپرس که هنجارها مرا
مجبور می کنند بگویم که "بهترم"

17 فروردین 1391 1993 0

من رفتني شدم؛ تو زبان باز كرده‌اي!‌

ساعت دوِ شب است كه با چشم بي ‌رمق
چيزي نشسته‌ام بنويسم بر اين ورق

چيزي كه سال‌هاست تو آن را نگفته‌اي
جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق

هر وقت حرف مي‌زدي و سرخ مي‌شدي...
هر وقت مي‌نشست به پيشاني‌ات عرق...

من با زبان شاعري‌ام حرف مي‌زنم
با اين رديف و قافيه‌هاي اجق وجق

اين بار از زبان غزل كاش بشنوي
ديگر دلم به اين همه غم نيست مستحق

من رفتني شدم؛ تو زبان باز كرده‌اي!‌
آن هم فقط همين كه: برو، در پناه حق!

17 فروردین 1391 3207 0

باید بگویم اسم دلم، دل نمی‌شود

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم، دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای-
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟

می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

17 فروردین 1391 2905 0

دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت

دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت
تمام عمرِ من انگار در خیال گذشت

ـ ببند پنجره‌ها را که کوچه ناامن است...
نسیم آمد و نشنید و بی‌خیال گذشت

درست روی همین صندلی تو را دیدم
نگاه خیره‌ی تو... لحظه‌ای که لال گذشت

ـ چه ساعتی‌ست ببخشید؟... ساده بود اما
چه‌ها که از دل تو با همین سؤال گذشت...

گذشت و رفت و به تو فکر می‌کنم ـ تنها ـ
دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت

17 فروردین 1391 1766 0

که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است

صدای پچ‌پچِ غم... خواب من به هم خورده است
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

صدای پچ‌پچِ غم... هیس! هیس! ساکت باش
سکوت، در دلِ بی‌تاب من به هم خورده است

تو قابِ عکس مرا دیده‌ای، نمی‌دانی
نشاطِ چهره‌ی در قابِ من به هم خورده است

غم تو را نسرودم وگرنه می‌دیدی
که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است

هجای چشم تو را وزن‌ها نمی‌فهمند
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

17 فروردین 1391 1596 0

این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت

دیدمت چشم تو جا در چشمهای من گرفت
آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت

آن قدر بی اختیار این اتفاق افتاده که
این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت

در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست؟
اینکه در اندام من امروز باریدن گرفت

من که هستم؟ او که نامش را نمی دانست و بعد
رفت زیر سایه ی یک "مرد" و نام "زن" گرفت

روزهای تیره و تاری که با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت

زنده ام تا در تنم هُرم نفسهای تو هست
مرگ می داند: فقط باید تو را از من گرفت

17 فروردین 1391 2213 0

میان جاده بدون تو خوب می فهمم

بده به دست من این بار بیستون ها را
که اینچنین به تو ثابت کنم جنون ها را

بگو به دفتر تاریخ تا سیاه کند
به نام ما همه ی سطرها، ستون ها را

عبور کم کن از این کوچه ها که می ترسم
بسازی از دل مردم کلکسیون ها را

...منم که گاه به ترکِ تو سخت مجبورم
...تویی که دوری تو شیشه کرده خون ها را

میان جاده بدون تو خوب می فهمم
نوشته های غم انگیز کامیون ها را

17 فروردین 1391 4124 0

شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

قلبت که می‌زند، سرِ من درد می‌کند
این روزها سراسرِ من درد می‌کند

قلبت که... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد
تب کرده، نیم دیگر من درد می‌کند

تحریک می‌کند عصبِ چشم‌هام را
چشمی که در برابر من درد می‌کند

شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر
جای تو روی پیکر من درد می‌کند

هی سعی می‌کنم که تو را کیمیا کنم
هی دست‌های مسگر من درد می‌کند
...
دیر است پس چرا متولّد نمی‌شوی؟
شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

17 فروردین 1391 1910 0

بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...

بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...

هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود
چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز

زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد
آیینه روی میز توالت تمام روز

در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود
یک سینمای مبهم و صامت تمام روز

گه گاه می‌زند به سرم درد دل کنم
با یک نوار خالیِ کاست تمام روز

«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...
«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...

17 فروردین 1391 3635 0

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!

سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه

بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه

دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم، عاری از گناه

17 فروردین 1391 3478 0