(آرشیو پدیدآورنده زهرا سپه کار)

دفتر شعر

این خانم کوچک سه‌ساله چه کسی‌ست؟!

شاید که برای تعزیت می‌آید
تشییع تو را به تسلیت می‌آید

این خانم کوچک سه‌ساله چه کسی‌ست؟!
سوی تو خلاف جمعیت می‌آید


01 مهر 1396 220 0

نگو که منتظری این که انتظار نشد

بیا ببین گل من این که روزگار نشد
که فصل ها پی هم رفت و دل بهار نشد

تو روز جمعه می آیی نشانه اش این که
دم غروب دلی کو که بی قرار نشد

تمام درد تو ماییم ما که بی دردیم
کسی شبیه تو با درد سازگار نشد

هزار سال به کشتی چو نوح منتظری
هزار سال گذشت و کسی سوار نشد

برو به خانه ی یعقوب ها و مژده بده
که یوسفی به دل چاه ماندگار نشد

کنار پنجره خیره به جاده ها ای دل!
نگو که منتظری این که انتظار نشد

تو برف های درختان باغ را بتکان
ببین دوباره دلت را اگر بهار نشد؟!



22 اردیبهشت 1396 763 1

درختان العجل با ندبه ی گنجشک می گویند

نمی دانم، بنفشه، رازقی، گل پونه هم دارد
بهارم از بهارت چیزهایی باز کم دارد

غم خانه تکانی، کفش های نو، لباس نو
به غیر از دوری ات هر چه بخواهی هم و غم دارد

بهارم باغبانی مهربان را باز دلتنگ است
وگرنه گل میان باغچه از هر رقم دارد

گلی را هر سحر دیدم دعای عهد می خواند
شباهت با گل چادرنماز مادرم دارد

درختان العجل با ندبه ی گنجشک می گویند
بهار این فرصت کوتاه را هم مغتنم دارد...

همیشه آخر اسفند راهی خراسان است
همیشه بی برو برگرد دل عزم حرم دارد



05 فروردین 1396 469 0

و کفش کهنه ام را در مسیری تازه می پوشم


دوباره روزهای سال شمسی رو به پایان است
ولی خورشید من در پشت ابر تیره پنهان است

ندارد غیر فرشی کهنه و یک قاب آیینه
ببین خانه تکانی در دل ساده چه آسان است

نبود امسال هم بابا سر سفره نمی داند
که من گرمای دستش را... ولی او در پی نان است

حواسش هست اما با من و دلواپسی هایم
دم رفتن به مادر گفته عیدی لای قرآن است

و کفش کهنه ام را در مسیری تازه می پوشم
وگرنه کفش نو در راه بی مقصد فراوان است

عدالت چون درختی خشک هر شب خواب می بیند
بهاری را که در راه است یوسف را که زندان است



24 اسفند 1395 544 0

رواق امام

انقلابی است در دلم
                          که رهبرش سی و هشت سال است که سیزده سال دارد

همه قیام کرده اند
جماعت منتظر امام اند
و زبان گلدسته ها پر از تکبیر

خدا بزرگتر است
و این را تنها روح خدا می توانست به جهان نشان دهد

انقلابی است در دلم
رضا
خان نمی خواهد
رضا
 شاه نمی خواهد
بیرون می روم از رواق امام
موقع فجر است
باد بهمن به صورتم می زند
دیگر سوز ندارد
به شماره ی کفشداری نگاه می کنم
پنجاه و هفت


چه رازهاست در اینجا به ربّنا و قیامم
نسیم عطر عبایی است می رسد به مشامم

بخوان یردُّ سلامی و یسمعونَ کلامی
شبیه آهوی تشنه پی جواب سلامم

ضریح پیرهن یوسف است و نور دو چشمم
برای دست رساندن به آن شبیه عوامم

نماز ظهر خودم را رسانده ام به رواقش
همیشه عاشق قدقامت رواق امامم...

چقدر مانده به تحویل سال های صبوری؟
شبم به نیمه رسیده کجاست ماه تمامم



14 بهمن 1395 697 0

چه از ضریح و چه از زائرش غبار بگیرم...

به اربعین همه خونگریه های دشت و کویرم
کجاست قلب صبوری که گم شده ست مسیرم

چو قطره ای که به دریا چو گرد در شب صحرا
بعید نیست اگر در میان راه بمیرم

پیاده آمده ام کربلا که با تو بگویم
فدای قافله ی اشک کودکان اسیرم

چه سفره ها که بینداخت قدر دار و ندارش
به راه، پیرزنی که نگفت هیچ فقیرم

به شوق کفش مرا واکس زد که فرق ندارد
چه از ضریح و چه از زائرش غبار بگیرم

دعایی ام که ندیده به عمر رنگ اجابت
نمانده غیر رسیدن به زیر قُبّه گزیرم



10 آذر 1394 1084 0

بکش کسای یمانی به روی دوش و بیا

چه محشری است که آل ریا به پا کرده است
مگر که رو به بتی تازه اقتدا کرده است
 
تو را که نوری و قرآن ناطقی این بار
به استناد کدام آیه ای رها کرده است
 
قسم به سرخی خون عقیق های یمن
که درد،دِین خودش را به عشق ادا کرده است
 
بکش کسای یمانی به روی دوش و بیا
که آل آل کسا را یمن صدا کرده است

خبر دهید به خورشید در شب ظلمت
دلم به شیوه ی پروانه جان فدا کرده است
 
چه باک از آتش نمرودیان که شعله ی آن
از این که عشق بسوزد در آن اِبا کرده است

تو ذوالفقار به دستی بیا که هر مظلوم
به روی وعده ی حقّت حساب وا کرده است

 



18 تیر 1394 948 0

آنکه می خوانَدَم این بار به تکرار تویی

ماه می تابد و در پشت سپیدار تویی
تاک قد می کشد و آن سوی دیوار تویی

 شمس می تابد و می تابد و بر می خیزم
چرخ ها می زنم و آخر بازار تویی

با تو چون چشمه ی آبی ز دلم می جوشد،
دوستت دارم ها... کاشف اسرار تویی

 من گره در گره گل می بافم بر قالی
نقش جامانده که دل بافته بر دار تویی

 اشکم و معتکف گوشه چشمان کسی
آنکه می خواندم این بار به تکرار تویی

 "رقص بر شعر تر و ناله ی نی خوش باشد"
دست در دست نسیم و نی و نی زار تویی

 غزل خواجه کجا و غزل ساده ی من
لیک منظور من و خواجه از این یار تویی



13 دی 1393 1023 0

چون حال هاجر است به زمزم که می رسد

 

با بوی روزهای محرّم که می رسد

با اشک های سوره ی مریم که می رسد،

 

با دیده ای سفید تماشای او بیا

پیراهنی به چشم تو مرهم که می رسد

 

تا دیدن تو هروله کردم که حال من

چون حال هاجر است به زمزم که می رسد

 

روز قیام سبز درختان باغ ماست

آن نوبهار رفته ی عالم که می رسد

 

در پیشوازش آتش اسفندها به راه

از غصّه های سوخته،آن دم که می رسد

 

چون بید دست باد بده موی بسته را

صبحی نسیم از سوی محرم که می رسد

 

دل در تدارک دهه ی فاطمیّه است

پایان روزهای محرّم که می رسد

 

 

 

 



01 آبان 1393 1047 3