همه اینجا عشیره ی دردند

شهر؛ تاریک، کوچه ها؛ سردند
کاش یاران رفته برگردند

آن سواران بی بدیلی که
در زوایای زندگی طردند

شهدا، آن مسافران غریب
که در اخلاص بی هماوردند

کوچه های هیاهوی این شهر
شبه بازار مرد و نامردند

خوشه های نگاه رهگذران
از تب و تاب زندگی زردند

هیچ کس فکر مهربانی نیست
همه اینجا عشیره ی دردند

روزهای کسالت امروز
تشنه ی تیغ یک ابرمردند

18 خرداد 1391 1080 0

بر روی تمام پولها عکست است

ماییم هنوز از خُم نامت سر مست
حاشا که نهیم پرچمت را از دست!
حاشا که ز خاطر ببریمت ای مرد
بر روی تمام پول ها عکست است

12 خرداد 1391 1579 0

مردی از شرق برخاست

شب، شبی بیکران بود
دفتر آسمان پاره پاره
برگ ها زرد و تیره
فصل، فصل خزان بود
هر ستاره
حرف خط خورده ای تار
در دل صفحه ی آسمان بود
گرچه گاهی شهابی
مشق های شب آسمان را
زود خط می زد و محو می شد
باز در آن هوای مه آلود
پاک کن هایی از ابر تیره
خط خورشید را پاک می کرد
ناگهان نوری از شرق تابید
خون خورشید
آتشی در شفق زد
مردی از شرق برخاست
آسمان را ورق زد

10 خرداد 1391 3251 0

شاید گره از بغض چندین ساله بگشایی

می سوخت در چشمان من فانوس دریایی
بر ماسه پیدا بود ردّ پای تنهایی

آن روز در طوفان اشک و آه پرسیدم
پایان نمی گیرد چرا این روز یلدایی

ای غم، نوازش کن دل دریایی ما را
شاید گره از بغض چندین ساله بگشایی

دیگر سراغ دیده ی ما را نمی گیرد
جز های های ابرهای ناشکیبایی

باور نمی کردم شبی را این چنین تاریک
آخر چرا ای ماه من! بیرون نمی آیی؟

بر شانه هایم ریخته خاکستر خورشید
شب بود و غربت بود و جای پای تنهایی

07 خرداد 1391 782 0

مبادا روی لاله پا گذاریم

مبادا خویشتن را واگذاریم
امام خویش را تنها گذاریم
ز خون هر شهیدی لاله ای رست
مبادا روی لاله پا گذاریم

07 خرداد 1391 3539 0

قلبش گل آفتابگردان خداست

مردی که طلایه دار مردان خداست
از طایفه ی نور نوردان خداست
قطبی که در مدار چشم او قبله نماست
قلبش گل آفتابگردان خداست

07 خرداد 1391 7018 0

بر شانه می برند امام قبیله را

امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه می برند امام قبیله را

ای کاش می گرفت به جای تو دست مرگ
جان تمام قوم، تمام قبیله را

برگرد، ای بهار شکفتن! که سال هاست
سنجیده ایم با تو مقام قبیله را

بعد از تو، بعدِ رفتنِ تو-گرچه نابه جاست-
باور نمی کنیم دوام قبیله را

تا انتهای جاده نماندی که بسپری
فردا به دست دوست، زمام قبیله را


زخمیم، خنجر یمنی را بیاورید
زنجیرهای سینه زنی را بیاورید


ای خفته در نگاه تو صد کشور آینه!
شد مدتی نگاه نکردی در آینه

رفتی و روزگار، سیه شد بر آینه
رفتی و کرد خاک جهان بر سر آینه

رفتی و شد ز شعله برانگیزی جنون
در خشکسال چشم تو خاکسترآینه

چون رنگ تا پریدی از این خاک خورده باغ
خون می خورد به حسرت بال و پر آینه

دردا، فتاده کار دل ما به دست چرخ
یعنی که داده اند به آهنگر آینه

در سنگ خیزِ حادثه تنها نشاندی اش
ای سرنوشت! رحم نکردی بر آینه

امشب در آستان ندامت عجیب نیست
ای مرگ! اگر ز شرم بمیری هر آینه



ای سنگدل! دگر به دلم نیشتر مزن
بسیار زخم ها زده ای، بیشتر مزن

27 اردیبهشت 1391 1692 0

چه می شد اگر کدخدا بر نمی گشت

مباد آسمان بی تو خالی بماند
و این چشمه دور از زلالی بماند...

مبادا پس از دستهایش ده ما
گرفتار افسرده حالی بماند

چه می شد اگر کدخدا بر نمی گشت
و می شد کنار اهالی بماند...

یقین دارم این را که خواهیم ماندن
اگر کاسه هامان سفالی بماند

ولی بیمناکم از آن گونه روزی
که با ما فقط بی خیالی بماند

چه ننگی است مردان ده را، که فردا
نماند ده و خشکسالی بماند

درختان ما سبز گردد، بپوسد
و زنبیل همسایه خالی بماند

مباد آسمان بی تو، آری، مبادا
گرفتار افسرده حالی بماند


27 اردیبهشت 1391 1601 0

سوار شرقی ما بین سایه ها گم شد

دوباره آتش غم در دلم زبانه گرفت
دوباره زخم دلم طعم تازیانه گرفت

دوباره در سر من طرح عقل مبهم شد
دوباره بید جنون روی شعر من خم شد

دوباره در دل من جا گرفت یاد شبی
که روح از می احساس، تر نکرد لبی

شبی که شیر زمین خورد و بیشه در خون ماند
به روی کتف زمان، داغ این شبیخون ماند

شبی که خیل شغالان به زوزه خندیدند
ز باغ روشن دین چون حصار را چیدند

به عمق تیره مه پشت آسمان خم شد
شبی که سایه ی خورشید از سرش کم شد

نسیم تا به سحر، چشم روی هم نگذاشت
شب از قساوت و اندوه، هیچ کم نگذاشت

خسوف شد رخ تبدار ماه، غائب شد
نماز وحشت بر قوم خفته واجب شد

زمین ضیافت جوش و دمل گرفت آن شب
ستاره زانوی غم در بغل گرفت آن شب

و پلک مخمل جنگل مچاله شد از درد
شبی که تُرشی غم هفت ساله شد از درد

عقاب ها ز افق های دور برگشتند
به سمت شب رژه رفتند، کور برگشتند

به حکم فاجعه تبعید شد دل ققنوس
به یک جزیره کوچک، میان اقیانوس

سوار شرقی ما بین سایه ها گم شد
شبانه قریه ی اشراق، غرق کژدم شد

ز کوه غم فوران کرد و بر لبان کویر
ز هُرم حادثه رویید تاول تقدیر

پُر از رسوب شد این رود و از خودش جا ماند
صدای آب نیامد و دشت تنها ماند

امید سوخت، یقین دود شد در آن تردید
و هر چه زخم، نمک سود شد در آن تردید

خبر رسید ز غم پشت کوه طور شکست
حریم اسب شب و حرمت عبور شکست

خبر رسید از آن سوی دخمه های سیاه
که در تسلسل خفاش، حجم نور شکست

سحر که پشت شب تیره دست و پا می زد
دمید و قفل در بسته را به زور شکست

صدای شیهه ی اسبان بی سوار آمد
سکوت سربی از این صبح سوت و کور شکست

گلوی تیره ی مرداب، موج را بلعید
و بغض سنگی سیاره های دور، شکست

ز خشم صاعقه ها کهکشان ترک برداشت
غرور آبی دریای پُر غرور شکست

و رفت آن که در آن سال های بی باران
قیام کرد به خونخواهی سیاووشان

کسی که لحظه ای از عاشقی عدول نکرد
اگر چه رفت در اندیشه ها افول نکرد

کسی که گفت خریدار چوبه ی دار است
به شوخ چشمی چشمان یار، بیمار است

به غنچه ها و به آیینه ها ارادت داشت
و با تمام افق های باز نسبت داشت

همیشه در حرم لاله ها قدم می زد
و در مجله ی عشق خدا، قلم می زد

تمام عمر دلش با فرشته ها خو کرد
شکوه زندگی اش دست مرگ را رو کرد

غزل بگو به چه دل خوش کند پس از تو امام؟
و از قلم چه تراوش کند پس از تو امام

ببین نهال جوان بی تو پا نمی گیرد
امام! روح تو در خاک جا نمی گیرد

عروج سرخ تو را آه...حدس هم نزدیم
و زیر بار گران، له شدیم و دم نزدیم

پس از تو آیینه ها انگ بی کسی خوردند
شکوفه های جوان ناشکفته پژمردند

پس از تو در همه آفاق، زیستن ننگ است
به هر کجا برویم آسمان همین رنگ است

پس از تو سنج عزا می زنند ثانیه ها
پس از تو خفتن اصحاب کهف نیست روا

پرنده بعد تو عهد سکوت می بندد
و چشم پنجره ها عنکبوت می بندد

در آستانه ی سجاده جای تو خالی است
پس از تو، کُلّ جهان سرزمین اشغالی است

تو رفتی و جگر تشنه ی فلسطین سوخت
رواق مسجدالاقصی و دیر یاسین سوخت

چنارهای جماران سیاه پوشیدند
و نخل های نجف، جام زهر نوشیدند

سیاه زخم در اعماق سینه اردو زد
و روح زخمی ما پیش درد، زانو زد

بهار گفت دگر پیش ما نمی ماند
که قدر گوهر یکدانه جوهری داند

دوباره رشته ی احساس از کفم در رفت
بس است حوصله ی بیت های من سر رفت

خلاصه می کنم ای زخم نامه را دیگر
امام رفت و رسیدم به جمله ی آخر:

کبوتر دل من راه خانه را گم کرد
و دفترم غزلی عارفانه را گم کرد

10 اردیبهشت 1391 901 0

از ابتدا درست نبود انتصاب تان

پنهان نبوده سابقه های خراب تان
از ابتدا درست نبود انتصاب تان

پیداست از سبیل شما که نبوده است
یک روز هم بدون غذا اعتصاب تان

با گرگ های کوفه یقین مو نمی زنید
روزی اگر ز چهره بیفتد نقاب تان

با انقلاب زخمی این پابرهنه ها
فرسنگ هاست فاصله انقلاب تان

خواهیم دید سدّ تساهل چو بشکند
ریزد به دره های خیانت پساب تان

چرخیده است قبله نمای نیازتان
از خانه ی خدا به سوی تختخواب تان
 
از اسب و اصل هر دو می افتند عاقبت
این چاکرانِ قاطر پا در رکاب تان

دیگر به حرف و پند، شما را چه حاجت است
وقتی که معجزات نکرده مجاب تان

گر چه جنازه اید ولی این حساب نیست
باری هنوز مانده حساب و کتاب تان

07 اردیبهشت 1391 1103 0

حالا بزرگ شده ایم آقا!

از کتاب های درسی آن سال ها
عکس صفحه ی اولشان یادم است
که امیدش
به ما دبستانی ها بود
حالا بزرگ شده ایم آقا!
حال امیدتان چطور است؟

23 فروردین 1391 1177 0
صفحه 7 از 7ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  بعدی   انتها