دلم شد چراغانی چشم تو

هلا، روز و شب فانی چشم تو
دلم شد چراغانی چشم تو

به مهمان شراب عطش می دهد
شگفت است مهمانی چشم تو

بنا را بر اصل خماری نهاد
ز روز ازل بانی چشم تو

پر از مثنوی های رندانه است
شب شعر عرفانی چشم تو

تویی قطب روحانی جان من
منم سالک فانی چشم تو

دلم نیمه شب ها قدم می زند
در آفاق بارانی چشم تو

شفا می دهد آشکارا به دل
اشارات پنهانی چشم تو

هلا توشه ی راه دریادلان
مفاهیم طوفانی چشم تو

مرا جذب آیین آیینه کرد
کرامات نورانی چشم تو

از این پس مرید نگاه تو اَم
به آیات قرآنی چشم تو

28 خرداد 1391 1677 1

کسی باز غم را صدا می زند

کسی باز غم را صدا می زند
دلم را به موج بلا می زند

می آشوبدم تا که عصیان کنم
که این واژه ها را پریشان کنم

من امشب پُر از ناله پردازی ام
عزادار صیّاد شیرازی ام

عزادار آن مرد سنگرنشین
غرورآفرین، مرد فتح المبین

امیری که در رزم پاینده بود
دل پاکش از عشق آکنده بود

کجا رفتی ای آسمانی ترین
خدایی ترین، جاودانی ترین

تو را روح کارون صدا می زند
تو را غرب کشور دعا می کند

چه کردی عزیزم که با یک کلام
تو را عشق حاجت روا می کند

تو ای آهنین مرد فصل خطر
شهادت به تو دین ادا می کند

ندانست دشمن که پرواز تو
چنین محشری را به پا می کند

تو را جبهه امشب صدا می کند
تو را از دل و جان دعا می کند

هنوز آید از جبهه فریاد تو
دل شهر، خونین شد از یاد تو

برآشفت غم دامن اشک را
کسی شعله زد خرمن اشک را

اجابت کنیم آتش کوه را
بخوانیم یک شروه اندوه را

به تابوت تو بوسه زد آفتاب
فروغ فروزنده ی انقلاب

که رهبر کنارت به غم تکیه کرد
غریبانه در رفتنت گریه کرد

ز چشمان تو سادگی می چکید
دلت در ولای علی می تپید

تو را فتنه هر چند در هم شکست
ستم از چنین فتنه طرفی نبست

به عشق ولایت دلت تازه بود
شهادت دری نو به رویت گشود

اگر چه ز داغت نباید شکست
مرا غربت عشق خواهد شکست

بسیجی ترین ها، علی غیرتان!
مبادا که غفلت شود کارتان!

مبادا علی(ع) باز تنها شود
که باز ابن ملجم مهیا شود

25 خرداد 1391 981 0

نماند عطر کلام تو در انحصار زمان محبوس

نه، مرگ حادثه بود، اما، برای من، نه که اقیانوس
که مرگ منزل تقدیر است برای خواندن یک ققنوس

کنار بستر تو تا صبح، ستاره ها همه چرخیدند
و چرخ...چرخ...زمین چرخید شمارش رقمی معکوس

و صبح بوی قیامت داشت وَ طعم تلخ هراسیدن
و بوی مضمحل تردید و طعم سوخته ی افسوس

به انتشار نفس هایت نسیم ها همه کوشیدند
نماند عطر کلام تو در انحصار زمان محبوس

و قرن، قرن تو شد ای مرد! و عالم از نَفست پر شد
و داشت نام تو را تمثیل وَ کرد چشم تو را فانوس!

25 خرداد 1391 1084 0

تیغ صبح برکشید! تیغ سرخ انقلاب

بچه های عطر و نور، بچه های انقلاب!
فصل فصل عمرتان پُر ز لحظه های ناب!

یادتان هنوز هست موج موج تیرگی
خواب تلخ زندگی زیر سایه ی حباب

نه غرور و عزّتی، نه بهار رغبتی
می گذشت سال و ماه، روزهای پر شتاب

این طرف حضور فقر، آن طرف بلور قصر
این سیاه، آن سفید؛ سخت بود انتخاب

دست های فتنه خیز، در بسیط خاک بود
داس یا تب هراس یا عقوبت و عذاب

شعله می زد از گلو بغض های سرکشی:
«ما کجای عالمیم؟» یک سوال بی جواب!

ناگهان پیام عشق، بین ما ظهور کرد
گفت: خستگان شب، تشنگان آفتاب!

رخت صبر بر کنید وقت سرفرازی است
تیغ صبح برکشید! تیغ سرخ انقلاب

گرچه حس نمی کنند دوستان ناسپاس
راز صبح آرزو، درد شام التهاب

روی کوچه می کشید طرح سبز عشق را
دست های گرم عشق، لرزه های اضطراب

زندگی جوانه زد روی شاخه ی امید
رنگ تازه ای گرفت درس و دفتر و کتاب

گوشه گوشه ی زمین از گلوی لاله ها
بانگ می زند وطن: زنده باد انقلاب!

24 خرداد 1391 838 0

خمینی دگری بر کسی که پنهان نیست

زبان به مدح گشودن اگر چه آسان نیست
تو راست آن همه خوبی که جای کتمان نیست

ز عطر نام تو بوی بهشت می آید
خمینی دگری بر کسی که پنهان نیست

شهید زنده ای و روح جاری اخلاص
کسی چنان که تو، هم پایه ی شهیدان نیست

سزاست این که چنین تشنه ی کلام تو ام
که هیچ باغچه ای بی نیاز باران نیست

ولایت تو همان عشق خاندان «علی» است
ز سعی از تو سرودن دلم پشیمان نیست!

24 خرداد 1391 974 0

هفت آسمان راه است تا فهمیدن تو

ای آفتابی که زمین شد مدفن تو
هفت آسمان راه است تا فهمیدن تو

هفت آسمان راه است تا درک نگاهت
راه است تا مفهوم چشم روشن تو

از تو چه باید گفت ای روح خدایی
از تو چه...وقتی محو شد در او «من» تو

قلبی جوان در سینه ی تو در تپش بود
حس کرد این را سال ها پیراهن تو

دل را به اوج آسمان ها برد روحت
روحت نشد هرگز زمین گیر تن تو

در راه تو ای آفتاب سبز ماندیم
در سایه ی ماهیم بعد از رفتن تو

21 خرداد 1391 1518 0

همه اینجا عشیره ی دردند

شهر؛ تاریک، کوچه ها؛ سردند
کاش یاران رفته برگردند

آن سواران بی بدیلی که
در زوایای زندگی طردند

شهدا، آن مسافران غریب
که در اخلاص بی هماوردند

کوچه های هیاهوی این شهر
شبه بازار مرد و نامردند

خوشه های نگاه رهگذران
از تب و تاب زندگی زردند

هیچ کس فکر مهربانی نیست
همه اینجا عشیره ی دردند

روزهای کسالت امروز
تشنه ی تیغ یک ابرمردند

18 خرداد 1391 1195 0

بر روی تمام پولها عکست است

ماییم هنوز از خُم نامت سر مست
حاشا که نهیم پرچمت را از دست!
حاشا که ز خاطر ببریمت ای مرد
بر روی تمام پول ها عکست است

12 خرداد 1391 1799 0

مردی از شرق برخاست

شب، شبی بیکران بود
دفتر آسمان پاره پاره
برگ ها زرد و تیره
فصل، فصل خزان بود
هر ستاره
حرف خط خورده ای تار
در دل صفحه ی آسمان بود
گرچه گاهی شهابی
مشق های شب آسمان را
زود خط می زد و محو می شد
باز در آن هوای مه آلود
پاک کن هایی از ابر تیره
خط خورشید را پاک می کرد
ناگهان نوری از شرق تابید
خون خورشید
آتشی در شفق زد
مردی از شرق برخاست
آسمان را ورق زد

10 خرداد 1391 3708 0

شاید گره از بغض چندین ساله بگشایی

می سوخت در چشمان من فانوس دریایی
بر ماسه پیدا بود ردّ پای تنهایی

آن روز در طوفان اشک و آه پرسیدم
پایان نمی گیرد چرا این روز یلدایی

ای غم، نوازش کن دل دریایی ما را
شاید گره از بغض چندین ساله بگشایی

دیگر سراغ دیده ی ما را نمی گیرد
جز های های ابرهای ناشکیبایی

باور نمی کردم شبی را این چنین تاریک
آخر چرا ای ماه من! بیرون نمی آیی؟

بر شانه هایم ریخته خاکستر خورشید
شب بود و غربت بود و جای پای تنهایی

07 خرداد 1391 930 0

مبادا روی لاله پا گذاریم

مبادا خویشتن را واگذاریم
امام خویش را تنها گذاریم
ز خون هر شهیدی لاله ای رست
مبادا روی لاله پا گذاریم

07 خرداد 1391 3899 0

قلبش گل آفتابگردان خداست

مردی که طلایه دار مردان خداست
از طایفه ی نور نوردان خداست
قطبی که در مدار چشم او قبله نماست
قلبش گل آفتابگردان خداست

07 خرداد 1391 7307 0
صفحه 7 از 8ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  بعدی   انتها