(آرشیو پدیدآورنده اعظم سعادتمند)

دفتر شعر

چه در صدر اخبار این عالم است

غم است و غم است و غم است و غم است
جهان سر به سر ماتم و ماتم است

فقط رنج نان،جنگ،آوارگی ست
هر آن چیز از زندگی یادم است

به جز زلزله،سیل،طوفان،بلا..
چه در صدر اخبار این عالم است

فقط زخم بر زخم بر زخم زد
هر آن کس که پنداشتم مرهم است

کسی که به اسمش قسم خورده ام
چه بسیار دیدم که نامحرم است

بگویم هر آنقدر از بی کسی
کم است و کم است و کم است و کم است

ندیدم به جز غم،چرا گفته اند
غم و شادی این جهان در هم است

بگریید ای ابرهای سیاه
دلم تنگ آن آبی‌‌‍ِ نم نم است
::
تو ای عشق ویرانگر من،بمان!
که جای تو در سینه ام محکم است


26 آبان 1396 165 0

رفتی به استقبال دزد خانه با فانوس

نامت علی بن محمد، النقی، هادی
با نام تو آمد به لبهای جهان شادی

نام تو آمد سورۀ انسان به خود بالید
آغاز شد با نور نامت آدمیزادی

از برکت اسم تو باران زد، فراوان زد
در جای جای خاکدان رویید آبادی

در جان ما توفان خورشیدی به پا کرده است
آن پرتو مهری که از نورت به ما دادی

حتی برای زخم دشمن نسخه پیچیدی
ای مهربانی در نهادت ارث اجدادی

رفتی به استقبال دزد خانه با فانوس
ای با تو زیباتر شده نام تو! یا هادی!


14 شهریور 1396 211 0

با اینکه روزی داشتی کاشانه در این شهر

با اینکه روزی داشتی کاشانه در این شهر
اینجا نیا، دیگر نداری خانه در این شهر...

یادم می‌آید تا کجاها کیسه‌ای نان را
می‌برد آن شب‌ها علی بر شانه در این شهر

وقتی تمام مردمانش عاقل‌اند ای عشق!
پیدا نخواهی کرد یک دیوانه در این شهر

آواره، گشتم کوچه‌ها را یک یک اما نیست
جز طوعه هرگز قامتی مردانه در این شهر

هر کس که روزی نامهٔ یاری برایت داد
شد نیزه‌دار لشکر بیگانه در این شهر

دورت بگردم! بادهای شام آوردند
انگار با خود قحطی پروانه در این شهر

این نامه از مسلم به دستت می‌رسد اما
کشتند او را ناجوانمردانه در این شهر
 


08 شهریور 1396 264 0

شهادت می دهم دیوانه ی شاه خراسانی

تقدیم به گوهرشاد بیگم، بانوی خردمند و نیکوکار دوره ی تیموری و بانی مسجد گوهرشاد

شفایت را شبی نزدیک، از غمباد می بینم
حکیم عاشقی از جانب بغداد می بینم

برقصان چارقدهای سپیدت را پری بیگم!
تو را از امپراتوران صلح آباد می بینم

پسر!... آن هم سه تا... با چشم های آبی روشن
ببین! خاتون من! در طالعت اولاد می بینم

و پشت پرده ی چشمانت ای بانوی تیموری
نگارستانی از نقاشی بهزاد می بینم

مجالی هست هی کن مادیان بادپایت را
برایت عمرِ طولانی تر از هشتاد می بینم

شهادت می دهم دیوانه ی شاه خراسانی
تو را از خادمان صحن گوهرشاد می بینم


10 مرداد 1396 233 0

این بیت های در هم هندی عراقی را...


از من پذیرا باش شعری اتفاقی را
از بین انبوه قوافی یک اقاقی را

شاه خراسان پای عشق و عاشقی بگذار
این بیت های در هم هندی عراقی را

بعد از تو آهوها پی صیاد می گردند
دنیا ندیده ست اینچنین سبک و سیاقی را

مستانگی ها را چگونه شرح باید داد
وقتی گرفتند از زبان شعر ساقی را

زاینده رودم در سرشتم ردّی از دریاست
تا کی بگیرم سرنوشتی باتلاقی را

آقا به من فرصت ندادند این کبوترها
در نامه بنویسم تمام اتفاقی را...

دیگر مرا تاب سرودن بیش از اینها نیست
لطفا شما بنویس از این لحظه باقی را



10 مرداد 1396 187 0

هر جشن بی تو شادی غمگینی ست

یک سال پیرتر شده ایم اما،تنها به این خوشیم که می بینی
ما کودکان کوچه ی بالایی،ما کودکان کوچه ی پایینی

شاید عوض کند غزلی امشب با شورِ خویش طعم دهانها را
شاید بکاهد اندکی از این زهر،تقسیم جعبه جعبه ی شیرینی

هر جشن بی تو شادی غمگینی ست،نقش و نگارها همه بی جانند
در چشم من تمام خیابانها چون فرشهای کهنه ی ماشینی

امروز در نهایت تاریکی، دلخوش به نور نازکشان هستیم
ما را اگرچه گرم نخواهد کرد،این لامپ های کوچک تزیینی

در این شبی که بیشتر از هر شب، ما میزبان آمدنت هستیم
تنها به این خوشیم که برداری،لیوان شربتی هم از این سینی



21 اردیبهشت 1396 1429 0

شهربانوی جهان شد مادر ایرانی‌اش

 

آرزوی کوه‌ها یک سجده‌ی طولانی‌اش

آرزوی آسمان یک بوسه بر پیشانی‌اش

 

دست‌هایش شاخه‌ی طوباست، مشغول دعاست

ماه و خورشید و فلک در سایه ی نورانی‌اش

 

تا که شد یک شب عروس خانه ی آل عبا

شهربانوی جهان شد مادر ایرانی‌اش

 

می وزد از منبرش فریادهای یاحسین

شام‌ها ویرانه‌ی هر خطبه‌ی توفانی‌اش

 

در کلامش ضربت شمشیر حق حیدر است

عبدودها کشته از شور حماسی خوانی‌اش

 

اوست فرزند منا و مکه فرزند صفا

چشمه‌ها می‌جوشد از هر واژه‌ی قرآنی‌اش

 

 



11 اردیبهشت 1396 1411 0

کسی به باغچه بعد از تو آب خواهد داد؟

کسی به باغچه بعد از تو آب خواهد داد؟
به روزهای جهان، آفتاب خواهد داد؟

کدام دامن پر مهر می شود بالش؟
به گریه های یتیمانه خواب خواهد داد

کدام عشق به این سفره های نان و نمک
پس از عبور تو رنگ و لعاب خواهد داد

مرا هر آینه او از سکوت پر کرده است
هم او که آه مرا بازتاب خواهد داد

برای آنکه بگیریم انتقامت را
خدا به گردش دنیا شتاب خواهد داد

زمانه ای که به زهرا چنین جفا کرده است
مگر سلام علی را جواب خواهد داد!؟


08 اسفند 1395 414 0

از کبوترهای شهرم نامه ای آورده ام/ سامرا

خسته ام از راه، می پرسم خدایا پس کجاست
شهر..آن شهری که می گویند:"سُرَّمَن رَای" ست

تابلوهای کنار جاده می گویند نیست
چند فرسخ بیشتر از راه ما، تا راه راست...

*

رو به رویم ناگهان درهای بازِخانه ات
بر لبم نام کریمی، چون امامِ مجتبی ست

احتمال ریزش یکریز باران قطعی است
در دلم اندوه عصر جمعه های کربلاست

آسمان یک کاشی از محراب تو، دریا فقط
گوشه ی سجاده ات در نیمه شب های دعاست

از کراماتت چه باید گفت وقتی با تو است
آنچه یک حرفش فقط با آصف بن برخیاست

از کبوترهای شهرم نامه ای آورده ام
حالشان خوب است اما روحشان اینجا رهاست

راستی! حال کبوترهای بامت خوب شد؟
در صدای من طنین انفجار گریه هاست

سکّه ها جاری است از چشمانم اما باز هم
دست هایم رو به سویت کاسه های سامراست



17 آذر 1395 3345 1

به سویت می دوم با کودکانی که به دنبالم...

شبیه کوه پابرجایم و چون رود سیالم
به سویت می دوم با کودکانی که به دنبالم...
 
تمام ابرها بر شانه ی من گریه می کردند
گرفتم آسمان خسته را زیر پر و بالم

نمی دانی چطور آرام کردم کودکانت را
گرفتم قطره های اشک را با گوشه ی شالم

ببین بر چهره ی من رد پای باد و باران را!
ببین بی عمر نوح امروز، بانویی کهن سالم!

نشد لبریز در توفان غم ها کاسه ی صبرم
به آن پروردگاری که خبر دارد از احوالم

اگر عمری بماند تا کنارت سیر بنشینم
برایت شرح خواهم داد از اندوه چهل سالم *

میان رفت و آمدهای قایق های سرگردان
به غیر از کشتی ات راه نجاتی نیست در عالم



26 آبان 1395 1518 1

تنهایی ات، تنهایی ات، تنهایی ات، مرد!

 

از شهر من تا شهر تو راهی دراز است
اما تو را می بیند آن چشمی که باز است

در عکس ها دیدم مزارت را و عمری ست
شمعی به یادت در دلم در سوز و ساز است

از هر غریب و آشنا پرسیدم از تو
گفتند بیش از هر کسی مهمان نواز است

مردی که زانو زد جمل با ضرب تیغش
می لرزد آن وقتی که هنگام نماز است

در باد، بیرق های خونین محرم
در امتداد پرچمت در اهتزاز است

تنهایی ات، تنهایی ات، تنهایی ات، مرد!
بیش از تمام دردهایت جانگداز است

اما نشد - آنقدر اندوهت کهن بود -
بنویسم از چشمان تو شعری که تازه ست



17 آبان 1395 1103 0

آتشی می زد به جانم نوحه های آذری


می وزد از ضبط صوت کودکی های "پری"

های های سنج و طبل و روضه های "کوثری"

چیزی از معنایشان هرگز نفهمیدم ولی
آتشی می زد به جانم نوحه های آذری

مثل پرچم های بی تاب عزا در رقص بود
طُرّۀ مویی که بیرون مانده بود از روسری

چون لباس مشکی ام،پیراهنی می خواستند
از منِ مادر،عروسکهای پیراهن_زری

خفته بر درگاه مسجد،حالت معراج داشت
غرق خاک کفش های سینه زن ها، پا دری

پای من در گِل فرو می شد،دلم در عشق،تا
نوحه ای می خواند ابری با زبان مادری

باز می گشتند قزغان های نذری،رو سفید
پیش از آغاز محرم از دکان مسگری

می دود حسّ لذیذی در دلم از آن زمان
تا برای خانۀ همسایه نذری می بری...

باد می آید ولی این برگ های سرخ و زرد
می وزد از ضبط صوت کودکی های پری


14 مهر 1395 505 0

جهان خسته است از دست ترازوهای قلابی

زیارت کردمت دریای من!با چادر آبی

اگر در عکسها افتاده ام چون رود بی تابی

 

زیارت کردمت با گریه بر آن لحظه هایی که

دوان هستند دنبال ردایت چند مرغابی

 

چه چیزی از سفر در عمق اقیانوس زیباتر؟

برای قصه ی ماهی_سیاه تلخ تنگابی

 

ببخش ای شاه اگر من_این گدای مست شیرین عقل_
نمیجویم برای گفتگویت هیچ آدابی
*
شب است و مرغ حق آواز سر داده است با یادت:

جهان خسته است از دست ترازوهای قلابی

 

چه می ماند کنار عدلت از قانون کشورها
به جز لوحی گلی تر از قوانین حمورابی
*
زیارت کردمت یک روز از نزدیک از نزدیک

تو ای صحن و سرای آسمانی که در این قابی

 



06 تیر 1395 730 0

این فاطمیّه های عزاداری در انتظار نیمه ی شعبان است

 

این روزها که موسم باران است،ایام سوگواری انسان است
بی وقفه، بی ملاحظه، می سوزد، زخمی که روی سینه ی قرآن است

با گریه آب داده ام از اول، اندوه یاس های بنفشم را
انگار از ازل غم این گلدان، بر قامت خمیده ی ایوان است

هرچند روشن است که خواهد رفت، در یاد من غروب نخواهد کرد
چون روز آفتابی کوتاهی، در بین خاطرات زمستان است

حتی یهودیان همه می دانند، اعجازهای چادر زهرا را
یعنی شما صحابه نمی دانید؟ این دختر امتداد رسولان است

در چشم های خسته ی او مردم، دیوارهای در حرکت هستند
دیگر مدینه شهر پیمبر نیست، آن جا برای فاطمه زندان است


وقتی که بام شهر پر است امروز، از دسته های لاش خوران، آری
افسوس آن پرنده ی غمگین که از قلب ها گریخته ایمان است*

مادر صدا زده ست تو را هر بار، در کوچه در میان در و دیوار
این فاطمیّه های عزاداری در انتظار نیمه ی شعبان است

 


* و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمان است
"فروغ فرخزاد"



20 اسفند 1394 1717 0

خون تو یعنی جمعه ی دیدار نزدیک است

در پیش روی ما خیابانی که باریک است
پر می زنی اما جهان پشت ترافیک است

اخبار‌ِ صبح شنبه از خون تو می گوید
خون تو یعنی جمعه ی دیدار نزدیک است

اخبار می گوید تو را کشتند و در گوشم
این جمله مثل آخرین دستور شلیک است

خون تو چون انبار باروت است خواهد زد
آتش به سر تا پای دنیایی که تاریک است

آری شهادت عین آزادی است مرد! ای مرد!
این بیت ها تنها برای عرض تبریک است



14 دی 1394 1394 0

ابرم که نیازی به گذرنامه ندارم

حالا که به این ناحیه افتاده گذارم  

رد می شوم از مرز، در آن خاک ببارم

 

رد می شوم از کوه و در و دشت، که با او

در یک شب بین الحرمین است قرارم

 

سرباز عراقی! به خدا خسته ام اما

هرقدر که آزار دهی، شکر گزارم

 

هرقدر که تفتیش کنی، مسأله ای نیست

بغضم که هزاران گره افتاده به کارم

 

در این چمدان های دل آشفته ی دلتنگ

چیزی به جز اندوه نمی شد بگذارم

 

سرباز عراقی! بگذاری نگذاری

ابرم که نیازی به گذرنامه ندارم

 



06 آذر 1394 1411 0

هر غمی جز غم تو می رود از خاطره ها

کربلایت وطن سرخ ترین منظره ها
سیل جاری شده با روضه ات از پنجره ها

باز برخاسته با صور عزایت انگار
خیل جمعیت آسیمه سر از مقبره ها

می رسد تا که به سر قصه، بلند است بلند...
آه از حنجره ها ..حنجره ها..حنجره ها

بارها دیده همین چشم، همین چشم ضعیف
شده با نام تو وا، کورترینِ گره ها

بی چراغت همه ی عمر پی خود می گشت
کشتی نوح که گم بود در آن دایره ها

گفت آن پیر غلامت که فراموشی داشت
هر غمی جز غم تو می رود از خاطره ها



04 آبان 1394 1100 0

هر کاسه و بشقاب لب پَر، خوب می داند...

 

در فکر جاروی اتاق و هال و ایوانم
درگیر بیت محکمی با تار مژگانم

هر کاسه و بشقاب لب پَر، خوب می داند
در وقت های ظرف شستن، شعر می خوانم

در قهوه ی عصرم چنان زل می زنم انگار
افتاده عکس یار در اعماق فنجانم

هم روبه رویم کاغذ و خودکار گریانی
هم کودکی لجباز آویزان به دامانم

ای شعر بس کن دیگر این پرچانگی ها را
ساکت شو تا من بچّه هایم را بخوابانم



10 شهریور 1394 1250 0

من این زنی که پرم از زنان دیوانه

به هر کجا که دلت خواست می کنی لانه
و نیستی نگران اجاره ی خانه

چه خوب می شد اگر بال داشتم.. افسوس
همیشه بار گرانی است روی این شانه

تو هم شبیه من اما صبور و کم حرفی
نه مثل این همه گنجشک های پر چانه

گذشت زندگی ام پای چرخ خیاطی
برای دوختن یک لباس مردانه

دلم خوش است که در چشم دیگران مَردم
من این زنی که پرم از زنان دیوانه

بمان پرنده ی من پیش من نمی مانید
تمام عمر تو و جوجه هات بی دانه
*
دو ساعت است که خورشید سفره گسترده است
بلند شو پسرم حاضر است صبحانه



16 مرداد 1394 1208 0

شاید تو را یک صبح جمعه دیده باشیم...

رد می کنی شاید پس از زنگ دبستان
طفل کلاس اولی را از خیابان

شاید که دلداری دهی راننده ای را
وقتی شکایت می کند از راهبندان

می آوری تا کوپه کیف مادری را
که ناتوان راهی شده سوی خراسان

شاید صدامان کرده ای با نام کوچک
در غربت یکریز شهری نامسلمان

شاید تو را یک صبح جمعه دیده باشیم
که چای می ریزی برای ندبه خوانان

گاهی می اندیشم در این سرما کجایی؟
شاید کنار آتش یک مرد چوپان

شاید تو را هر جای دنیا دیده باشیم
در زیر باران...زیر باران... زیر باران...



11 خرداد 1394 2409 2
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها