اسطوره‌ این داستان تا انتها مردم 

کوهند، بشکوهند... با بانگی رسا مردم 
ابرند، می‌بارند گاهی بی‌صدا مردم 

چون رود در جریان میان کوچه‌های شهر 
دریا دلند آری به رسم روستا مردم

موجند وقت جزر و مدها گرچه بی‌تابند
آرام می‌گیرند در صحن رضا مردم 

عمری به طاق آسمان‌ها اتکا دارند
گلدسته‌ای هستند در حال دعا مردم

هر یک رسولی مثل شن‌های طبس نستوه
 کوبنده‌ی بعل و هبل! دست خدا مردم 

جان می‌دهند و مشتی از این خاک را... هرگز!
باشند بیش از این اگر در تنگنا مردم

در حمله‌ی باد مخالف سدی از ایمان 
چشمان بینا در غبار فتنه‌ها مردم
 
سربازهایی شیردل با ذکر یا زهرا
فرماندهانی بی‌نشان و جان‌فدا مردم

قومی که قوت غالب هر روزشان شکر است 
با ناکسی بیگانه و دردآشنا مردم 

لبخند نامیرای بعد از چایی روضه
در قاب زیبای نجف تا کربلا، مردم 

نظم ارس، شور خزر، لالایی اروند 
با شوق می‌خوانند این تصنیف را مردم 

اینجا چراغی روشن است از اول دنیا
اسطوره‌ی این داستان تا انتها مردم 

ای پرچم خوش‌رنگ‌ می‌بیند جهان روزی 
تا قله بالا می‌روی با عشق ... با مردم

 

24 اسفند 1404 74 0

گفتم: "از جانم گذشتم؛ پای ایران در میان است"


گفت: "از دشمن حذر کن، صحبت جان در میان است"
گفتم: "از جانم گذشتم؛ پای ایران در میان است"

بینِ امواج حوادث دل به موسی می‌سپارم
پس به دریا می‌زنم چون حرف قرآن در میان است

ما کماکان استوار و پایدار و ایستاده
گرچه سیل و گرچه باد و گرچه طوفان در میان است

تا ابد با هرکه دست‌ِ "یا‌علی" دادیم، ماندیم
قول ما قول است وقتی عهد و پیمان درمیان است

بین ما و دشمنان صلحی نخواهد بود وقتی
بین ما و دشمنان، خون شهیدان در میان است
 

12 اسفند 1404 97 0

گفت و خواندید چه زیبا همه «ای ایران» را

چه خبرهاست در آن قلب چراغانیِ‌‌تان؟
آی مردم! چه خبر از دل طوفانیِ‌تان؟ 

کور باد! آنکه ندید این همه یک‌رنگی و عشق
مرگ بر آن که کمر بست، به ویرانیِ‌تان

از همان روز که با نوح، به دریا زده‌اید
در هراس است ستم از دل طوفانیِ‌تان

گفت و خواندید چه زیبا همه «ای ایران» را
غرق همخوانی‌تان، یار خراسانیِ‌تان

ترک و لر، فارس، عرب، بندری و کرد، بلوچ
وای اگر شعله کِشد، غیرت ایرانیِ‌تان

چیست فرجام شغالی که در اُفتَد، با شیر؟
جان به در کِی بَرَد، این دشمنک جانیِ‌تان؟

خواندم از آرش و دیدم که کمان دست شماست
موش‌ها، در به در، از موشک «طهرانی‌»تان

چون تَهمتَن، همه یک تن، به فدای وطنید
مثل سلمان، خودِ عشق است، مسلمانیِ‌تان

در دل جنگ، خطر، سیل، شما چون کوهید
چشم بدخواه، ندیده‌‌ست پریشانیِ‌تان

خصم، از خشم شما ترس به جان، می‌داند 
که غیورید همه، چون یل کرمانیِ‌تان

این شب تار، به قهار قسم! رفتنی است
صبحِ در راه جهان، قسمت پایانیِ‌تان

روسفیدانِ زمین، از دل غربال زمان!
روزهای خوش دنیا، همه ارزانیِ‌‌تان

در خرابات شما نور خدا می‌بینم
چه خبرهاست در آن قلب چراغانیِ‌‌تان؟

10 اسفند 1404 192 0

وطن بسوزد و من زنده..، -خاک بر دهنم-

اگر بناست که از حق تهی شود سخنم
خوشا که خشک شود طبع شاعری که منم

«وطن بسوزد» و من زنده باشم و سرخوش؟
وطن بسوزد و من زنده..، -خاک بر دهنم-

به خرده گیری این سنگ‌های هرزه بگو
اگرچه آینه‌ام من ولی نمیشکنم

منی که سروم و عمریست ریشه ام اینجاست
چگونه باید از این آب و خاک دل بکنم

مرا ادامه کرببلا تصور کن
مرا سری است که سنگین شده است بر بدنم

مرا ادامه کرببلا تصور کن
زره که هیچ، ببین پاره است پیرهنم

مرا ادامه کرببلا تصور کن
به بوریا خوشم و بی نیاز از کفنم

هزار سال پس از مرگ اگر ببینندم
هنوز گریه کنم من،  هنوز سینه زنم


صدای زوزه بلند است دور و بر اما
نمی‌رسد به بلندای پرچم وطنم


به سلطنت طلبان هیچ التفاتم نیست
که من اگرچه غلامم غلام «پنج‌تن»ام

30 دی 1404 431 0

آتش زدی، به شعله کشیدی، به‌هم زدی


آتش زدی، به شعله کشیدی، به‌هم زدی
حرمت شکستی و چه گناهی رقم زدی

من داغدار خون شهیدان میهنم
اما تو روی خون شهیدان قدم زدی

من معترض به غربت نهج‌البلاغه‌ام
اما تو از کدام عدالت قلم زدی؟

ما سنگِ دردِ جامعه بر سینه می‌زنیم
سنگِ که را به سینه‌ی نامحترم زدی؟

بازاریان برای عدالت علم زدند
اما تو ظلم کردی و زیر علم زدی

مردم پی مرمّت و آبادی آمدند
اما تو از شکستن و تخریب دم زدی

ظالم طمع به سفره‌ی مظلوم بسته است
صابون وعده‌های که را بر شکم زدی؟

باز این چه شورش استِ حسینیّه را ببین
آتش به شعرِ بی‌گنه محتشم زدی

قرآنِ نیمه‌سوخته را پا گذاشتی
واغیرتا، لگد به حریم حرم زدی

جز روشنی مگر چه شنیدی که اینچنین
زخم زبان به پنجره‌ی صبحدم زدی

ای اغتشاش‌پیشه! خدا از تو نگذرد
نفرین که اعتراض مرا هم به‌هم زدی
 

30 دی 1404 346 0

به هزار پنجره پر زدم، به هوایِ قمریِ کوچکی

در سومین فایل تصویری رهبر معظم انقلاب، صدای کبوتر و قمری شنیده می‌شد.

به هزار پنجره پر زدم، به هوایِ قمریِ کوچکی
که گرفته خانه‌ به خلوتی، به دریچه‌هایِ مُشبّکی

به پسینِ پُرسه پری بزن، به سرایِ روضه سری بزن
چه فروتنانه شکسته‌ای به شکوهمندی نی‌لبکی

به بهانه‌ایْ برسان دعا که تپیده دل به هوای ماه
برسان به نطقِ پرندگی، برسان به لحنِ چکاوکی

برکاتِ یاد تو می‌وزد به رواق‌هایِ مُقَرنَسی
مُتبرّک است به نامِ تو - به مُقدّسی، به مبارکی-

همهْ سرسپرده‌ به رسمِ تو، همهْ دل‌سپرده به راهِ تو
چه دلاورانِ دیالمه، چه تکاورانِ اتابکی

چه شود به‌ خانه بخوانی‌ام که ز اهل خانه بدانی‌ام
به کرشمه‌ای، به اَماره‌ی، به اشارتی، به پیامکی

به کدام کوچهْ نشانی‌ات، نفحاتِ عَطرِ نهانی‌ات
به هزار پنجره پر زدم، به هوایِ قمریِ کوچکی

صادق رحمانی 
تهران. جنت‌آباد. دهم تیرماه ۱۴۰۴

26 تیر 1404 257 0

بویِ خون می‌وزد از برنَوِِ دلواری‌ها

 
بویِ خون می‌وزد از برنَو دلواری‌ها
شعله بر طُره‌ی شب ریخت به طَرّاری‌ها

خبری داغ، که داغی‌ست گران بر دل ما
اینکه سنگین شده اسبابِ سبکباری‌ها

باید از سایه‌ی وسواس، سبکْ برخیزم
دستْ بردارم از این سنخْ گران‌ْباری‌ها

برنو آشفته شد و حُکم به خونخواهی داد
سرِ تسلیم ندارند دگر لاری‌ها*

دستِ مشروطه به بیداریِ چشمت برخاست
خواب را پس بزن! ای شُرطه‌ی بیداری‌ها

پای کوبید در این معرکه، کوهیْ رهوار
شیهه‌ای می‌شنوم از دژِ صفّاری‌ها

به کمین‌اند همه نادره‌کارانِ کمان
نوبتْ افتاده به خونخواهیِ افشاری‌ها

چیست این سرخْ که با هلهله گل می‌پاشد
لاله در لاله در آیینه‌یِ بسیاری‌‌ها 

کیست این سرو که در پایِ وطن می‌میرد
تازه کرده‌است ز نو سنّتِ عیّاری‌ها

نو به نو می‌شود آیینه‌ی خورشیدوَشان
تا پناهم دهد از ظلمت تکراری‌ها

سنگ بر جبهه‌ی تردید بزن بی‌تردید
مثلِ خورشید که زد بر صفِ انکاری‌ها

مثل خورشید که در دادگری با مردم
در میان می‌نهد آیینِ میان‌داری‌ها

تا که خورشید بر آفاقِ وطن می‌تابد
چاره‌ی کار کنیم از دلِ ناچاری‌ها

*اشاره به قضیه حکم جهاد سیدعبدالحسین لاری، برای مبارزان ضد انگلیسی در بوشهر

صادق رحمانی 
تهران. جنت‌آباد چهاردهم تیرماه ۱۴۰۴
 

18 تیر 1404 392 0

آستین بالا بزن، ای تیغِ شورانگیز ما

آستین بالا بزن، ای تیغِ شورانگیز ما
آتشی بر پا کن از آشوبِ رستاخیز ما

ای نهنگِ شعله‌ور از نی‌سواران رُخ متاب
شهسوارِ تندخویِ از شرفْ لبریز ما

یک‌به‌یک در آذر افکن چوب‌های خشک‌ را
مرهمی از نو بِنه، بر زخمِ حاصلخیز ما

با هوایِ دوستی در قبضه داری نُور و نار
دستِ تابستانی‌ات در پنجه‌ی پاییز ما

تازه می‌دارد از احوالاتِ نیشابوریان
زخم‌هایِ تازه‌ای در جبهه‌ی تبریز ما

سرْ فراز آوَر پس از توفان، به طاقِ آسمان
سر فرود آور به پیشِ چشمِ باران‌ریز ما

لاٰفَتیٰ اِلّا عَلی لاٰ سَیفَ اِلّا ذُوالفَقار 
آبرویِ نیک‌نامان «ماهِ» مهرآمیز ما

راست ناید رکعتی در عاشقی، اِلّا به خون
آستین بالا بزن، ای تیغ شورانگیز ما

13 تیر 1404 304 0

کجاست رستم دستان که داغِ بوسه زند به دست‌های جوان‌های سیستانی ما

گرفت آتشِ اسطوره در جوانی‌ ما
دمیده شعله به شیپورِ پهلوانی‌ ما

گلویِ کوچه پر از ضرب‌هایِ مرشد شد 
کمان گرفت کمان‌دار باستانی‌ ما

در این بلند، عقابانِ خیره‌سر ناگاه
به دامِ شعله در افتند با تبانی ما

که لقمه‌ای‌ست گلوگیر، سرزمینِ یلان
نظر مکن به پلنگانِ استخوانی ما

حریف خط‌ونشان می‌کشد به کشتنِ باغ
به‌ جای‌ْجای زمین، «داغ‌»ها نشانی ما

دسیسه از سر سودایی رقیب افتاد
چو دید رونقِ بازوی آسمانی‌ ما 

کنار کاوه‌ی آهنگر است کومه‌ی شیر 
شکوه کوره‌ی خشم است، خون‌فشانی ما

به قیل‌وقال جهان رخصتی نخواهد داد
دلیلِ روشنِ رخسارِ ارغوانی ما

جوانه می‌زند آهنگ جنگ در دستم
به یادِ کهنه‌سوارانِ داستانی ما

کجاست رستمِ دستان که داغِ بوسه زند
به دست‌هایِ جوان‌هایِ سیستانی ما

قلندرانِ جوانیم وقتِ گلریزان
چقدر حادثه گل ریخت در جوانی ما

به گوشِ بسته‌ی این روزگار خواهد رفت
صدایِ سبزِ امید است؛ نغمه‌خوانی ما

درختِ باورِ امروز میوه خواهد داد
به شادمانیِ فردایِ قهرمانی ما

06 تیر 1404 317 1

حتی اگر که تیغ ببارد، در بیعت امام‌حسینیم


حتی اگر که تیغ ببارد، در بیعت امام‌حسینیم
ما جرأت زهیر و حبیبیم، ما غیرت امام‌حسینیم

در کودکی حوالۀ گریه، از روضۀ رقیه گرفتیم
پیری رسید و سینه‌زنان باز، در هیأت امام‌حسینیم..

قطره‌به‌قطره رود زلالیم، با عشق در مسیر کمالیم
حبّ‌الحسین یجمعنا، چون: جمعیّت امام‌حسینیم

هیهات از حقارت و ذلت، هیهات از پذیرش منّت
للهِ حمد اگر که عزیزیم، از عزّت امام‌حسینیم

ما از  تبار یاس سپیدیم، حرّیم و زنده‌زنده شهیدیم
از لشکر یزید بریدیم، در بیعت‌ امام‌حسینیم
::
ای شمرهای عصر تمدن! آل‌زیادهای تفرعُن!
در شامِ بغض و کینه بمیرید: "ما ملت امام‌حسینیم

06 تیر 1404 416 0

امشب سبدی ستاره با خود دارم

این موج که از کناره برمی‌گردد
در این شب پرستاره برمی‌گردد
دلبسته بوالخیر شد این کفتر جلد
هر جا برود دوباره بر می‌گردد

۲
صد بار دویدم و نشستم دریا
چون موج نیامدی به دستم دریا
بر ساحل بوالخیر کریمانه بمان
من خاک کف پای تو هستم دریا

۳
هر چند که مثل جاده ناهموارم
امشب سبدی ستاره با خود دارم
در گوشه دشتی دلم می‌گویم
دلوار عزیز دوستت می‌دارم



۴
ای چَشم تو چِشمه‌سار بیداری‌ها
با زخم هزارساله دلداری‌ها
لبخند تو را به خاک خواهد مالید
ای خصم زبون، تفنگ دلواری‌ها


...
بوالخیر،. بندری کوچک در حوالی بوشهر. ما به مناسبت نیمه‌ شعبان، در حسینیه این بندر شعر خواندیم.

04 تیر 1404 179 0

ایران حقیقت است 

آرش، کمان بگیر و درین خانمان بمان
این خاک میهن‌ست بر این بیکران بمان

سرباز جنگ تن‌به‌تن، ای زاده‌ی نبرد
پا وامکش ز معرکه تا پای جان بمان

دشمن کشیده تیغ به قصد یقین ما
هان ای دلیل رهگذران! بی‌گُمان بمان

آرش! هزار چِشمه‌ی خورشید چَشم توست
بر مرگِ شب بتاب وُ بر این آسمان بمان

ای ناگهان ْستاره‌، بدان‌گونه گرم و سرخ
ای سبزِ ایستاده در این ناگهان، بمان

با گُرزهای خیره‌سر ای پهلوانِ پیر!
در سرزمینِ رستم دستان، جوان بمان

 ای آرش بزرگ! دماوند رام توست 
 بر قله‌هایِ سرکش ِ این آرمان بمان

چون جنگلی سترگ، بر این کوه‌ها بایست
چون رودِ بی‌قرار به شادی روان بمان

ایران حقیقت است وُ تو تنها حقیقتی
از این فضای شایعه‌خوان در امان بمان

ایران حقیقت است، چو آیینه تُو‌به‌تُو
ما تکه‌تکه‌ایم، تو یکسان بمان بمان 

اکنون بزرگ وُ شاد نفس می‌کشی، بکش!
فردا بزرگ وُ شاد بمانی، چنان بمان

ما آرشیم وُ جان به سرِ سرزمین کنیم
ایرانِ جان، چو قصه‌ی جَم جاودان بمان

04 تیر 1404 380 0
صفحه 6 از 19ابتدا   3  4  5  [6]  7  انتها