...

ما ایرانیم
منم ایرانِ کوچیکم

 

مطهره/ چهار ساله


24 فروردین 1403 285 0

باید برای خاک خود آرش بپرورم

آری منم.. الهه زیبایی جهان
محو من‌اند روی زمین اهل آسمان

آرام مثل چادر مادر سر نماز
محکم شبیه لحن پدر لحظه اذان

من نوبر بلندترین شاخه ام، ببین
کی می‌رسد به چیدن من دست این و آن؟

با کاج‌های توی خیابان غریبه ام
با غنچه های باغچه ی خانه، مهربان

دلدادگی ست پیشه من، لیلی ام هنوز
آوازه ام به عشق بلند است هر زمان..

رودابه، نیم تاجم و پروین و آسیه*
دنیا پر از من است، جهان را بیا بخوان

یاسر اگر خروش کند، من سمیه ام
هرجا حماسه ایست منم پشت آن نهان

باید برای خاک خود آرش بپرورم
هرگز مباد قامت این سرزمین کمان..


*نیم تاج سلماسی، بانوی شاعر حماسی سرای دوره قاجار که با سرودن شعری، مردان را به میدان رزم فرستاد.


29 دی 1402 700 0

خدا اهل ستم را بر زمین گرم خواهد زد

خدا این بار می‌خواهد سپاهش خار و خس باشد
برای خواری دشمن همین بایست بس باشد

خدا اهل ستم را بر زمین گرم خواهد زد
و شاید از زمین گرم منظورش طبس باشد

طبس را شهر بی‌دیوار می‌پنداشتید اما
گمان هرگز نمی‌بردید مانند قفس باشد

طبس با خاکریز جبهه یکسان است تا وقتی
که ما را دشمنی همچون شما در پیش و پس باشد

غم این خاک بالین شما را سخت می‌گیرد
غمش حتی اگر اندازۀ بال مگس باشد..

برای جبهه دلتنگیم و می‌جنگیم و می‌جنگیم
و می‌جنگیم و می‌جنگیم تا وقتی نفس باشد
 


05 اردیبهشت 1402 1143 4

خدا کند که بمیرم وطن‌فروش نباشم! 

وطن بسوزد و من در خروش و جوش نباشم؟!  
خدا کند که بمیرم وطن‌فروش نباشم! 
 
خدا کند که بیافتد سرم به دامن میهن 
ولی به وقت خطر بار روی دوش نباشم 
 
مگر نه ریشه ما می‌رسد به شوکت دریا؟ 
چرا بمانم و چون موج در خروش نباشم؟! 
 
چو مرگ می‌برد آخر به هر طریق تنم را 
چرا چرا چو شهیدان لاله‌پوش نباشم؟ 
 
منیم جانیم سنه قوربان ده آی گوزل ایران! 
به غیر از این چه بگویم اگر خموش نباشم؟! 


17 فروردین 1402 19470 31

سرخ و سفید و سبز بر قلّه

مثل شروع نم‌نم باران
بر تشنه‌گلدان لب ایوان

قدر تمام لحظه‌ها جاری
قدّ تمام موج‌ها طوفان

مثل اذان لحظۀ افطار
مثل سرور نیمۀ شعبان

چون بوی دستان پدر وقتی
در لای سفره می‌گذارد نان

گرچه کمی این‌روزها دلتنگ
امّا به این برکت قسم خندان

امن و امان چون چادر مادر
وقتی پناه بی‌کسی‌هامان... 

چون متن یک اعلامیه پر شور
مثل شعاری در دل میدان

مثل شکوفه آخر بهمن
تقویم‌ها را کرده سرگردان

مثل شهیدان در تب تشییع
بر شانه‌ها سنگین ولی رقصان

چون رود مرزی بر خودش حسّاس
با غرّشِ بیگانه در طغیان

سرخ و سفید و سبز بر قلّه
سرخ و سفید و سبز در جولان

ای روزهای خوبِ پیش از این
ای روزهای نابِ بعد از آن

ای سروِ سرسبز چهل‌ساله
گنجشک‌ها بر شاخه‌ات مهمان

آزادی‌ات چون صحن آزادی
آرامشت لبخند دربانان

این‌سوی پرچم یاحسین، آن‌سو
جمهوری اسلامی ایران
 


12 فروردین 1402 472 0

پریدن به آغوش فصلی دگرگون

افق‌های باز و کران‌های تازه
زمین‌های نو، آسمان‌های تازه

پر از شوق کشف‌ است منظومه‌هامان
پر از حیرت کهکشان‌های تازه

پریدن به آغوش فصلی دگرگون
دویدن به سوی زمان‌های تازه

به مرز علوم: اکتشافات بی‌حد
به بام فنون: نردبان‌های تازه

رصد کرده‌اند آن طرف‌تر هدف را
سر برج‌ها دیده‌بان‌های تازه

اگر چاه و چاله‌ست در راه مقصد...
اگر ترس و‌ شک و گمان‌های تازه...

اگر خار در چشم و صبر است دستور...
اگر در گلو استخوان‌های تازه...

ببین هفت‌خان را گذشته‌‌ست و حالا
رسیده‌ست رستم به خان‌های تازه

وطن لشکری آرش آورده با خود
مسلح به تیر و کمان‌های تازه

تویی وارث پهلوان‌های پیشین
تویی نسلی از قهرمان‌های تازه

بیا و بخوان دست افسانه‌ها را
بیا و بگو داستان‌های تازه..

به شوق صدور جهان‌بینی نور
بخوان صبح را با زبان‌های تازه

کمی مشق کن لذت سادگی را
اگر سخت شد امتحان‌های تازه

شهیدان می‌آیند و دارند بر تن
از آن عهد دیرین نشان‌های تازه

که جاده‌ست و این تک‌سوارانِ غیرت
که دشت است و این ارغوان‌های تازه

به بذری که باور در این خاکدان کاشت
پدید آمده بوستان‌های تازه

و خواهد رسید آخر آن صبح موعود
که ماییم و فتح جهان‌های تازه
 


12 فروردین 1402 429 0

من زنده‌ام‌، امضا؛ ارادتمند؛ کوچک‌خان

در های و هوی باد و در آرامش باران
ریشه دواندم از گذشته تا همین الان

از گیسوی آشفته‌ام برگی نمی‌ریزد
از پیکر من شاخه‌ای نشکسته در طوفان

بر شانه‌های خسته‌ام گنجشک‌ها خوابند
من کیستم؟ نیمی درختم، نیمه‌ای انسان

حاشا اگر در گوشه‌ای آرام بنشینم
فرقی ندارد کنج خانه، گوشۀ زندان

در سایه‌ام همسایه‌ها آرام می‌گیرند
آرام می‌گیرند از تبریز تا تهران

آن‌ها که می‌گفتند می‌مانند، برگشتند
«تنها» به پایان می‌رسد این راه بی‌پایان

راه پس و پیش مرا بن‌بست می‌بینند
این سو به دریا می‌رسم آن سو به کوهستان

جمع تبرها، اَرّه‌ها، اَرّابه‌ها جمع است
این سال‌خورده سرو تنها مانده در میدان

آتش گرفته نیمی از من در تنور نان
آتش گرفته نیمی از من بر سر قلیان

من؛ جنگلی از سروهای چکمه پوشیده
من زنده‌ام‌، امضا؛ ارادتمند؛ کوچک‌خان
 


11 آذر 1401 988 1

برای حفظ خاکت هشت سال از جان بها دادیم 


تو در جان منی، از هیچ‌کس این عشق پنهان نیست
بهای عشق تو چیزی به جز دل کندن از جان نیست

چنان در قلب مردم ریشه دارد مهر تو حتی
حریف ریشه‌های محکمت دستان طوفان نیست

تو سبزی رنگ آبادی، سفیدی مثل آرامش
و در رگ‌های تو جز سرخی خون شهیدان نیست

مزیّن گشته‌ای با اسم زیبای خدا یعنی
پناه مردمت جز در پناه امن قرآن نیست

تو مهد آرش و رستم، جهان‌آرا و چمرانی
شبیه دامنت جایی چنین مهد دلیران نیست

خلیجت می‌درخشد تا ابد با فارس، این یعنی
به جز نام تو نامی روی این سیل خروشان نیست

برای حفظ خاکت هشت سال از جان بها دادیم 
که یک دنیا بفهمد قیمت خاک تو ارزان نیست
 


30 آبان 1401 665 2

بادها می‌روند و می‌آیند

آسمانت گرفته رنگ خدا
از زمینت دمیده بوی شهید
گرچه زیباست صورتت چون ماه
بر دلت داغ‌هاست چون خورشید

مردمت عاشق‌اند! عاشق تو
عاشقان سهند و الوندت
خون به پا می‌کنند روزی اگر
کم شود سنگی از دماوندت

پای عشقت همیشه سرداران
جان خود کرده‌اند ارزانی
آرش و اردشیر و رستم و سام
همت و صوفی و سلیمانی

سردی روزگار مانا نیست
آنچه گرم‌ است تا ابد دم توست
بادها می‌روند و می‌آیند
آنچه پاینده است پرچم توست

آسمانت گرفته رنگ خدا
از زمینت دمیده بوی شهید
آه! ای مرز پر گهر! ایران! 
آه! ایران من! سرای امید!


24 آبان 1401 1240 0

هنوز شاعرت ای سرزمین حُسن، نمرده ست

چگونه صبر کنم این عمود باز بیفتد
تبر به جان تو ای سرو سرفراز بیفتد

هنوز شاعرت ای سرزمین حُسن، نمرده ست
که دُور دست قشون زبان دراز بیفتد

چقدر نام تو طبع مرا به ذوق می آرد
چنان که چشم نوازنده ای به ساز بیفتد

حرامیان همه بیزار از تو اند و چه بهتر
خوشا به کعبه که از چشم بی نماز بیفتد

به غارت تو طمع کرده اند و داد از آن روز
که گنج، مفت به دست قمارباز بیفتد

در این زمان صراحت بدا به طبع روانی
که در اسارت لفافه و مجاز بیفتد

هزار بار بیفتم به خاک کاش و نبینم
که پرچم تو زمانی از اهتزاز بیفتد


16 آبان 1401 746 1

آرتین! گلم! از امشب  تو مرد خانه هستی


«نامه‌ای از بهشت»
برای آرتین
در جمعه‌ٔ تلخی که به خانه بازگشت...


آرتین! خوش‌آمدی! ما چشم‌انتظار بودیم
بهتر شده‌ست دستت؟ ما بی‌قرار بودیم

یادت میاید آرتین؟ در آن حرم درآن شب
مثل ستاره‌های دنباله‌دار بودیم

آن شب قطاری از نور سوی بهشت می‌رفت
ما را تو خوب دیدی، در آن قطار بودیم

آرتین! بگو به خواهر، در جشن ازدواجش
پای قرار هستیم، پای قرار بودیم

آرشام، در بهشت است اما هنوز باتو
همبازی‌است و همراه، ما ماندگار بودیم

ما را خدا صدا کرد رفتیم سمت دریا 
ما رود رود رفتیم ما آبشار بودیم

بر روی تخت وقتی از ما سؤال کردند
دیدیم بغض کردی، ما آن‌ کنار بودیم

آرتین! ببین برایت باران شده‌ست ایران
ما نیز گریه‌های بی‌اختیار بودیم

آرتین! گلم! از امشب  تو مرد خانه هستی
محکم بمان عزیزم! ما استوار بودیم

آرتین! برای ایران، سردار دیگری باش
ما عاشقانه یک‌عمر با این دیار بودیم

بهتر شده‌ست دستت؟ بهتر شده ست حالت؟
آرتین خوش‌آمدی، ماچشم انتظار بودیم
 


07 آبان 1401 1019 0

نجار قصه، دوست جنگل نمی شود

نگذار تا تو را بکشاند به بازی اش
با آن نگاه موذی از خویش راضی اش

نجار قصه، دوست جنگل نمی شود
دقت بکن به خنده ی دندان گرازی اش

در فکر خشک کردن انبوه شاخه هاست
طبق محاسبات دقیق ریاضی اش

با ژست باغبان به تو نزدیک می شود
بشناسش از تملق و گردن فرازی اش

از بیخ ریشه می بُرد آن گاه می بَرد
ما را به کارخانه ی کبریت سازی اش

ما را به جان هم که بینداخت، می شود
خود خانه ی عدالت و خود نیز قاضی اش


27 مهر 1401 714 1
صفحه 5 از 14ابتدا   2  3  4  [5]  6  انتها