(آرشیو پدیدآورنده قربان ولیئی)

دفتر شعر

(ایّاکَ نَعبُدُ) به زبان درخت ها

 

(ایّاکَ نَعبُدُ) به زبان درخت ها
نامت شکفته در هیجان درخت ها

نور و نسیم، نام تو را می پَراکنند
آکنده است از تو تکان درخت ها

هر برگ، واژه ای شده، هر شاخه، آیه ای
قرآن حلول کرده به جانِ درخت ها

خاموش و عارفانه در آفاق خود رها
 ذکری عظیم در ضربان درخت ها

سُکرِ مدام، مشرب مستانه زیستن
جریان باده در شریانِ درخت ها

این گونه باش: زیر درختان، روان، زلال
در تو، حضور جاریِ (آنِ) درخت ها



15 اسفند 1395 902 0

گفتم به شعر نام تورا: عاشقانه شد

نام تو بر زبان من آمد زبانه شد
سیل گدازه های خروشان روانه شد

گفتم به خاک نام تورا: جنگلی سرود
گفتم به شعر نام تورا: عاشقانه شد

گفتم به باد نام تورا: گردباد گشت
گفتم به رود نام تورا: بی کرانه شد

گفتم به راه نام تورا: رفت ورفت ورفت…
گفتم به لحظه نام تورا…: جاودانه شد

این حرف ها- که همهمه ای در غبار بود-
بارانِ نرمِ نامِ تو آمد: ترانه شد


29 بهمن 1395 534 0

گرچه عصر دلتنگی ست، کوچکند میدان ها

 

گرچه عصر دلتنگی ست، کوچکند میدان ها
سیر آسمان زیباست، در همین خیابان ها

ازدحام پولادین، رفت و آمد سنگین
شاخه های سرب آجین، خانه ها نه؛ زندان ها

این همه درست امّا، ما هنوز هم هستیم
می توان در این غوقا… می شود که انسان ها…

در همین دقایق در، لحظه ای دگرگونم
در شلوغی بازار، گرم سیر پنهان ها

کودکی که چشمانش قاب آسمان هستند
می توان خدا را دید در زلالی آن ها

روی رشته سیم برق، یک کلاغ می خواند
آفتاب می تابد، روی نعش دکّان ها

شاخه ی درختی خشک، میزبان گنجشکان
باد ریزه نان آورد، می رسند مهمان ها

من همین دقایق در… کودکی که چشمانش…
آفتاب می تابد… کوچکند میدان ها

گیج می رود هوشم، از که پرشد آغوشم؟
در شلوغی بازار، درهمین خیابان ها



23 دی 1395 689 0

«باید شهید بود و تورا خون چکان سرود»

 

کی می توان عروج تورا با زبان سرود؟
با واژه ها نمی شود آتشفشان سرود

خورشید در میانه و ماه و ستاره ها
منظومه ها برای شما کهکشان سرود

گفتم به خاک: لختی از آن ماجرا بگو
سروی ردیف کرد و هزار ارغوان سرود

خورشید سر به صخره زد و بر زمین گریست
روزی که چشم های تورا آسمان سرود

بغضی گرفت راه گلو را؛ رسید اشک
این رودخانه داغ دلم را روان سرود

معصومِ شرحه شرحه، چه مدحی سزای توست؟
«باید شهید بود و تورا خون چکان سرود»



11 آبان 1395 438 0

باید شهید بود و تو را خون چکان سرود

 

من درهمین شروع غزل مات مانده ام
حیران سرگذشت نفس هات مانده ام

خیمه، حریق، همهمه، شمشیر، دست، سر
مبهوت در هجوم اشارات مانده ام

«هَل من...» چه بر صحیفه ی سی پاره رفته است؟
در گردباد چرخش «آیات» مانده ام

من، های های، زخم تورا ضجّه می زدم
مجروح آن ترنّم «هیهات…» مانده ام

خورشید- سوگوار تو می سوخت- می سرود
یک اخگر از حریم ملاقات مانده ام

باید شهید بود و تو را خون چکان سرود
شرمنده ام… اسیر عبارات مانده ام



28 مهر 1395 531 0

لحظه ی وا شدن پنجره ها دیدنی است

 

آفتاب آمده و رنگ و صدا دیدنی است
در پناه ملکوتیم و خدا دیدنی است

خانه ی جان به جهان های فراسو پیوست
لحظه ی وا شدن پنجره ها دیدنی است

خیره در من شده خورشید و تو را می نگرد
سفر ذات تو در آینه ها دیدنی است

بید مجنون به من آهسته چنین می گوید
«وزش شیوه ی شیدایی ما دیدنی است

هردو از دیدن زیبایی خود می لرزیم
تپش تابش این حُسنِ رها دیدنی است»

«بگذر از این کلمات» آینه ها می گویند
دم غنیمت بشمار آینه تا دیدنی است

در دل معبد خاموشی خود می سوزم
در مناجات سکوتم که خدا دیدنی است



21 تیر 1395 924 0

کی درک می کنند تو را سنگواره ها؟

 

بی تو، چه تنگ می گذرد بر ستاره ها!
خورشید زخم خورده ی روی مناره ها!

گنجینه ی غریب خداوند بر زمین!
کی درک می کنند تو را سنگواره ها؟

عقل زمینیان به کمالت نمی رسد
خوابیده اند یکسره در گاهواره ها

تنها تو عارفی به اقالیم خویشتن
مرعوب ژرفنای تو ما بر کناره ها

گسترده ای به روی زمین، خوان آسمان
پُر از شهاب های صریح اشاره ها

در چاه اگر گدازه ی روحت نمی چکید
آتش گرفته بود جهان از شراره ها

پایان نمی پذیری و هر موج بر زمین
می پاشد از کمال تو الماس پاره ها

بر من ببخش، وصف تو ممکن نکرده اند
ماییم و تنگنای همین استعاره ها



03 اردیبهشت 1395 743 0

آفرید از گل و آیینه و لبخند تورا

 

آفرید از گل و آیینه و لبخند تورا
سپس از عطر نفس های خود آکند تورا

مصحف رازی و در صبح نخستین جهان
بر افق با قلم نور نوشتند تورا

بشر و این همه آیینگی و شفّافی؟
از چه خاکی مگر- ای پاک- سرشتند تورا؟

گسترش یافت، افق تا افق، آن زیبایی
وقتی- ای آینه ی حُسن- شکستند تورا


آسمان هرچه بلا بود نثار تو نمود
دید، با این همه، دریادل و خرسند تورا

یازده سرخ گل و سبزی هستی از توست
گر فدک نیست، درختان همه هستند تورا

همه «او» هستی ولال است زبانم لال است
می ستاید به زبان تو، خداوند، تورا



15 فروردین 1395 1140 2

ای سلسله در سلسله در سلسله مویت

 

ای سلسله در سلسله در سلسله مویت
وی آینه در آینه در آینه رویت

چشمان تو، چشمان تو، چشمان تو، هو هو
حق حق، چه بگویم چه من از این همه اویت؟

زیبایی سٌکر آورِ ربّانی آفاق
بی شبهه شرابی تو و افلاک،سبویت

هر سبز که از خاک برآید، کلماتت
در چاه فرو ریخته اسرار مگویت

ای زمزمه ی هر شب تنهایی جبریل
وی زمزم آواز خداوند،گلویت

دریایی و هر چشمه به ژرفای تو جاری
فردایی و هر لحظه شتابنده به سویت



11 دی 1394 1179 0

تنها دو واژه، «خون خداوند»، شرح توست

 

می بینمت به روشنی آفتاب ها
قرآن شرحه شرحه ی هر شام خواب ها!

گیجند از تلاطم خون تو رودها
مستند از تلفّظ نامت شراب ها

هرشب، بر این صحیفه ی گسترده تا ابد
سرگرم مشق نام بلندت شهاب ها

آن پرسشی که ظهر عطش بر لبت شکفت
همواره می خروشد و دارد جواب ها

بر روی خاک تب زده از شرم جاری اند
بعد از تو، آبرو که ندارند آب ها

رؤیایشان به کام عطش آب گشتن است
برهم زده ست حلق تو خواب سراب ها

دل ها کتیبه های عطش نامه ی تواند
ناممکن است شعله ی خون در کتاب ها

تنها دو واژه، «خون خداوند»، شرح توست
مستغنی است وصف تو از پیچ و تاب ها



05 آبان 1394 821 0

با یاد تو توفانی و با یاد تو آرام

 

هر قطره ای از خون تو دریای شهود است
خورشید، تماشای تو را چشم گشوده ست

در چنگ نسیم سحری آیه ی نور است
از صورت گلگون تو تا بوسه ربوده ست

ای مصحف آغشته به خون، خون خداوند!
جبریل، قدح نوش نفس های تو بوده ست

این سرخِ فرو ریخته بر دامن مغرب
شعری ست که خورشید برای تو سروده ست

آهی که سحرگاه مناجات کشیدی
گرد از رخ آیینه ی افلاک زدوده ست

امواج مناجات تو موسیقی ذات است
زیباتر از این زمزمه گوشی نشنوده ست

با یاد تو طوفانی و با یاد تو آرام
دریا به یقین محرم اسرار تو بوده ست



21 مهر 1394 952 0

ما را نسیم نام تو دیوانه می کند

 

خورشید را قیام تو دیوانه می کند
جبریل را پیام تو دیوانه می کند

بر هر زبان زخم تو خورشید رحمت است
شمشیر را مرام تو دیوانه می کند

تنها ترین! به ذکر مصیبت چه حاجت است؟
ما را نسیم نام تو دیوانه می کند

ای ذات عشق، حرف تو از جنس عقل نیست
اندیشه را کلام تو دیوانه می کند

خنیاگران ساحت سبز بهشت را
موسیقی سلام تو دیوانه می کند



17 مهر 1394 670 0

ما را ببر به ساحت بی رنگی سکوت

 

ای ذات ماورای صداها و رنگ ها
ماندیم لابه لای صداها و رنگ ها

فریاد! در پرستش بت ها تلف شدیم
کاری بکن، خدای صداها و رنگ ها!

اجزای بی تناسب اندام آدمیم
در کام اژدهای صداها و رنگ ها

ما را ببر به ساحت بی رنگی سکوت
ای ذات ماورای صداها و رنگ ها



14 مهر 1394 1521 0

صدا زدی مرا، صدا معطّر است

 

صدا زدی مرا، صدا معطّر است
صدا زدی مرا، هوا معطّر است

نفس کشیده ام در این هوای مست
در این هوا، هوا، هوا معطّر است

تو گرم گفتنی که در گلوی من
سکوت ها و حرف ها معطّر است

که شعر ها غزل غزل معطّر است
که واژه ها هجا هجا معطّر است

رسیده ام به باغ های حیرتی
که بی چگونه بی چرا معطّر است
 
چه شطح روشنی شنید باد و برد:
خدا معطّر است، خدا معطّر است



31 شهریور 1394 1132 0

شناسنامه

 

از ما
تا مرگ
تنها
یک برگ



22 شهریور 1394 166 0

روایت

 

عطشان ترین حواری تو
باری فرات بود
بر ما ببخش
ـ ما راویان تشنگی خویش ـ
چشمان تو
حقیقت آب حیات بود



22 شهریور 1394 767 0

هر هق هقی برای تو بی شبهه حق حق است

 

می گریمت
سینای سینه ام
از زمزم کلام خداوند پر شده است
هر هق هقی برای تو
بی شبهه حق حق است
قطعاً
سبزینه ی بهشت
مرهونِ مهربانیِ سیّال خونِ توست



22 شهریور 1394 928 0

با خیال تو گفتگو دارم

 

با خیال تو گفتگو دارم
آه، آیینه روبرو دارم

آسمان را به وجد آوردهست
آفتابی که در گلو دارم

کلماتم به عشق آغشتهست
بشنویدم که بوی او دارم...

گفت: باری، چه آرزو داری
آه، دیگر چه آرزو دارم



22 شهریور 1394 164 0

ای جریان خون تو، در شریان برگها

 

 ای ضربان زندگی در نفس شکسته ات
واصل خاک و آسمان، جسم زهم گسسته ات

ای جریان خون تو، در شریان برگها
قاف قیامت نهان، قلب به خون نشسته ات

اشک امان نمی دهد تا که دقیق بنگرم
پر زدن فرشته را گرد صدای خسته ات



22 شهریور 1394 694 0

فرخنده باد زلزله در سرزمین روح

 

توفان به پا شد این هیجان را نگاه کن
امواج بی قراری جان را نگاه کن

فرخنده باد زلزله در سرزمین روح
این کوهپاره های روان را نگاه کن

هموار شد زمین و چه آفاق دیدنی ست
پیدایی جهانِ نهان را نگاه کن

این روح لرزه های جهان گستر شگرف
وین انهدام هرچه کران را نگاه کن

ای روح!بر کرانه ی من ایستاده ای
زیبا ترین غروب جهان را نگاه کن

یعنی چه می شود پس از این؟ هست؟ نیست؟ چیست؟
این رودخانه ی نگران را نگاه کن

 



18 شهریور 1394 839 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها