(آرشیو پدیدآورنده فاطمه سالاروند)

دفتر شعر

رها کن این زن دیوانه را به حال خودش...


رها کن این زن دیوانه را به حال خودش
دلش برای تو و غصه هاش مال خودش

رها کن این زن دیوانه را که معلوم است
به دست خویش کمر بسته بر زوال خودش

زنی که آمده از سرنوشت سیب و فریب
خودش جواب خودش!نه!خودش سوال خودش!

زنی که "هیچ مگوی"و زنی که "هیچ مپرس"
زنی مخاطب آواز های لال خودش

زنی به تردی آیینه..سنگ تر از سنگ
شبیه بغض هزاران هزار سال خودش

زنی که هیچ به رویای آسمان نرسید
زنی پرنده که پوسید زیر بال خودش!

 



23 فروردین 1394 1151 0

برای از تو سرودن کمند این کلمات...


اگر چه با دل من محرمند این کلمات
برای از تو سرودن کمند این کلمات

تمام آن چه که دارم، گمان مبر ای خوب!
تمام آن چه که می خواهمند این کلمات

گل منی و برایت چقدر ناچیزند
اگر چه مثل گل مریمند این کلمات

برای آن که به نامت شبیه تر باشند
حریر و اطلس و ابریشمند این کلمات

تو را به یاد من آورده اند از این روست
عزیزتر زهمه عالمند این کلمات

 چقدر چشم به راه صدات بنشینم؟
بیا که بی تو سراسر غمند این کلمات!

 



23 آبان 1393 944 0

عمری به دنبال تو گشتم بین عابرها...

عمری به دنبال تو گشتم بین عابرها
در کوچه ها در جاده ها بین مسافرها

گشتم به دنبال تو هر سو رد پایی بود
در آسمان روی زمین بین مهاجرها

مثل کبوتر پر کشیدم روی هر گنبد
گم شد دلم در جستجویت بین زائر ها

از دوری ات سوزاندی ام طوری که می سوزد
حتی به حالم -ای مسلمان- حال کافرها!

دیوانه ام هرگز نبودی.. خوب می دانم
حالا مرا دیوانه می خوانند  شاعر ها

 



01 آبان 1393 1281 1

زیبایی ات اما نباید مال من باشد


زیبایی ات اما نباید مال من باشد
حیف است نامت بر زبان لال من باشد

دیوانه ات هستم ولی آهوی من حیف است
آن چشم های نازنین دنبال من باشد

حیف است آری ای گل از تازگی لبریز
سهم تماشای تو باغ کال من باشد!

گنجشک تنها مانده ای هستم! برو بگذار
این سنگ ها تنها نصیب بال من باشد
..
دلتنگ می میرم ولی در طالعم این است
آرام جانم باخبر از حال من باشد...

 



24 مهر 1393 945 0

خدا بختی بلندم داده اما دست کو تاهی...


اگر آهوی دشتی، یا گل صحرا، اگر ماهی...
به غربت خانه ی خاموشی من سر بزن گاهی

مرا بیدار کن با عطر گرم بوسه ات، صبحی
بتاب آهسته بر تنهایی خوابم شبانگاهی

تو را -رویای دور از دست- تا کی منتظر باشم؟
خدا بختی بلندم داده اما دست کو تاهی...

نه سهمی از تو در قانون تاریک زمین دارم
نه دارم رو به سوی آسمان روشنت، راهی

دلم را لایق دیوانگی می دانی آیا عشق؟
مرا آیا شهید چشم های او نمی خواهی؟

 



30 شهریور 1393 142 0

شکوهمندتر از باغ های پاییزی...


چنین که مست می آیی چنین که لبریزی
به هر رگی بدوی خون تازه می ریزی

به هر کجا برسی دف زنان و پاکوبان
ز ننگ و نام نداری هراس و پرهیزی

تو رنگ صبح نشابور و روشن شیراز
تو بلخ نوری، تو آفتاب تبریزی

به هر دقیقه و هر هیاتی که بازآیی
شبیه لحظه ی خلقت شگفت انگیزی

تب تو تندتر از نیمروز شهریور
شکوهمندتر از باغ های پاییزی

تو مثل روز نخستین آفرینش ناب
تو مثل عشق بزرگی و رازآمیزی

 



30 شهریور 1393 139 0

چشم ما روشن که در دست تو قرآن و گل است


سبزپوشا با خودت بخت سپید آورده ای
گل به گل هر جا بهاری نو پدید آورده ای

تو همان ابر کریمی که زمین تشنه را
از شکفتن های پی در پی نوید آورده ای

شور بخشیدی گلوی کوچک گنجشک را
قفل آواز قناری را کلید آورده ای

باغ ما را نیست دیگر بیمی از بیداد باد
ای نسیم مهربان! عطر امید آورده ای

چشم ما روشن که در دست تو قرآن و گل است
جان ما سرخوش که با خود بوی عید آورده ای

 



30 شهریور 1393 232 0

چشمهایت، تشنگان را از خماری کشته است...


باغ پاییزم،دلم را بی بهاری کشته است
داغم از دوری مرا این زخم کاری کشته است

موج بی تابم که سر بر سنگ ساحل می زنم
عاشق دیوانه ات را بی قراری کشته است

باغ های مست انگورند و می دانی خودت
چشمهایت، تشنگان را از خماری کشته است

تو همانی"شاه خوبانی" که حافظ گفته بود
من کی ام؛ تا پیش پایت بی شماری کشته است

می رسی تا خون بریزی در رگ بی طاقتم
می رسی اما مرا چشم انتظاری کشته است...

 



30 شهریور 1393 168 0

از من مگیرید این صدا را.


-الله اکبر-
از من مگیرید این صدا را
این عطر و بو، این رنگ و رو، این لحظه ها را
در روزگاری این همه تار و سیه کار
از من مگیرید
این ناب، این کیمیا را

این آبی یکدست خالص را-که می آرد به یادم-
حال بلال و حیرت صبح حرا را
جان مرا از من بگیرید
اما نگیرید
این پاک را، این روشنی را، این هوا را


الله اکبر...
از من مگیرید این صدا را.

 



30 شهریور 1393 119 0

رودها ادامه ی تواند...


ای غریب!
بی نشانه نیستی
لاله ها نشانه ی تواند
ای کریم!
یاکریم ها
ریزه خوار سفره ی همیشه باز خانه ی تواند
رودها
ادامه ی تو
آبها
شناسنامه ی تواند
..
ای دریغ!
ما که سالها
از تو و غم تو قصه ها شنیده ایم
شعرها سروده ایم
قدر ذره ای با تو ای شگفت!
آشنا نبوده ایم..

 



30 شهریور 1393 127 0

پرنده باشم و بالم به ابرها نخورد؟


پرنده باشم و از آسمان جدا باشم؟
فقط به قدر قفس خواستی رها باشم؟

پرنده باشم و بالم به ابرها نخورد؟
به دام و دانه ی این خاک مبتلا باشم؟

دلم چگونه نلرزد برای آبی ها
اسیر خط خطی میله ها چرا باشم؟

چقدر قیچی و سنگ و چقدر قیچی و سنگ؟
شکسته بال بمانم همیشه تا باشم؟

گلوی ترد من از شور واژه لبریز است
نگفته بودی خاموش و بی صدا باشم!

به من بگو که نباشم! به من بگو که بمیر
ولی نخواه که از آسمان جدا باشم...

 



12 شهریور 1393 126 0

برای از تو سرودن کم اند این کلمات

اگرچه با دل من مَحرم اند این کلمات
برای از تو سرودن کم اند این کلمات

تمام آنچه که دارم، گمان مبر ای خوب!
تمام آنچه که می خواهم اند این کلمات

گل منی و برایت چقدر ناچیزند
اگر چه مثل گل مریم اند این کلمات

برای آن که به نامت شبیه تر باشند
حریر و اطلس و ابریشم اند این کلمات

تو را به یاد من آورده اند از این روست
عزیزتر ز همه عالم اند این کلمات

چقدر چشم به راه صدات بنشینم؟
بیا که بی تو سراسر غم اند این کلمات!



06 تیر 1392 2575 0

پرچم افتاده بر خاك تو را زينب گرفت

روي خاك افتاد خورشيدم، جهان را تب گرفت
عالمي را ناله هاي ممتدد يارب گرفت

آب ها آتش گرفتند آسمان بي تاب شد
لاله ها پرپر شدند و غنچه ها را تب گرفت

اي فداي آن لب خونين كه چوب خيزران
جاي خواهر، جاي مادر بوسه از آن لب گرفت

كشته ی صد پاره ی بي ياور من غم مخور
پرچم افتاده بر خاك تو را زينب گرفت
 


30 آبان 1391 21 0

پرنده باشم و از آسمان جدا باشم؟

پرنده باشم و از آسمان جدا باشم؟
فقط به قدر قفس خواستی رها باشم؟

پرنده باشم و بالم به ابرها نخورد؟
به دام و دانه ی این خاک مبتلا باشم؟

دلم چگونه نلرزد برای آبی ها
اسیر خط خطی میله ها چرا باشم؟

چقدر قیچی و سنگ و چقدر قیچی و سنگ
شکسته بال بمانم همیشه تا باشم؟

گلوی تُرد من از شور واژه لبریز است
نگفته بودی خاموش و بی صدا باشم!

به من بگو که نباشم، به من بگو که بمیر
ولی نخواه که از آسمان جدا باشم



12 مهر 1391 2030 0

عمری به دنبال تو گشتم بین عابرها

عمری به دنبال تو گشتم بین عابرها
در کوچه ها و جاده ها، بین مسافرها

گشتم به دنبال تو هر سو ردّپایی بود
در آسمان، روی زمین، بین مهاجرها

مثل کبوتر پر کشیدم روی هر گنبد
گم شد دلم در جستجویت بین زائرها

از دوری ات سوزاندی ام طوری که می سوزد
حتی به حالم-ای مسلمان-حال کافرها!

دیوانه ام هرگز نبودی...خوب می دانم
حالا مرا دیوانه می خوانند شاعرها!



01 شهریور 1391 1947 0

هر دری را چون زدم شد بسته و گم شد کلیدش

گفت شاعر با دل دلتنگ و جان ناامیدش
هر دری را چون زدم شد بسته و گم شد کلیدش

خسته از دنیایم و از خاک تلخ بی گیاهش
خسته از خورشید و ماهش از سیاهش از سپیدش

گفت شاعر دورم و گم شد در این دوری صدایم
کو پس آن نزدیک تر با هر که از حبل الوریدش

پرسش تاریکی ام را پاسخی روشن چرا نیست؟
گفت و ناگه آمد از آن سوی آبی ها نویدش:

«در زمین و آسمان یک در فقط باز است، شاعر!
آن دری که دست او از رحمت محض آفریدش»

گفت با شاعر که هر کس رمز این در را بداند
زنده می ماند دلش، هرگز نمی میرد امیدش

رمز آن عشق است شاعر، عشق، یعنی روشنایی
عشق یعنی کربلا، یعنی گلِ سرخ شهیدش!

دل ببند و پلک واکن تا ببینی می گشاید
قفل های بسته را اسم علمدار رشیدش
 


18 مرداد 1391 13 0

چه خوب داد خدا پاسخ سلامت را

شنیده بود شهادت طنین گامت را
چه خوب داد خدا پاسخ سلامت را

پرنده ها پر خود را به خونت آغشتند
که هر کجا برسانند عطر نامت را

چه سربلند و صبور آمد از سفر خواهر
که تا ادامه دهد راه ناتمامت را

صدای خون تو را منتشر کند در خاک
به آب های جهان بسپرد پیامت را

کجاست آن که به گریه مدام می خواند
کبوتران هراسان تشنه کامت را؟

کجاست؟ کاش بیاید به زودی آن موعود
بگیرد ای گل صد پاره انتقامت را
 


18 مرداد 1391 14 0