(آرشیو پدیدآورنده محمدجواد غفور زاده)

دفتر شعر

تکبیرة الاحرام نمازی که تو بستی

ای گردش چشمان تو سرچشمه ی هستی
ما محو تو هستیم، تو حیران که هستی

خورشید که سرچشمه ی زیبایی و نور است
از میکده ی چشم تو آموخته مستی

تا جرعه‌ای از عشق تو ریزند به جامش
هر لاله کند دعوی پیمانه به دستی

از چار طرف محو تماشای تو هستند
هفتاد و دو آیینهٔ توحیدپرستی

وا کرد درِ مسجدالاقصای یقین را
تکبیرة الاحرام نمازی که تو بستی

تا وا شدن پنجره هرگز نزدی پلک
تا خون شدن حنجره از پا ننشستی

ای کاش که گل‌های عطشناک نبینند
در دیده ی خود خار غمی را که شکستی

یک گوشه ی چشم تو مرا از دو جهان بس
ای گردش چشمان تو سرچشمه ی هستی
 


09 مهر 1396 243 0

مهر علی ست مایه ی فرخنده فالی ام

شرمنده نزد اهل دل از بی کمالی ام
ای وای من که ساغر از باده خالی ام

راه کمال نا متناهی بُوَد که من
عمری ست رهنورد طریق تعالی ام

ای دیده خون ببار که قحط بصیرت است
هرجا روم مواجه با خشکسالی ام

یا سابِغَ االنَّعم نظری کن که می کند
یک پرتؤ نگاه تو حالی به حالی ام

کی پایمال فقر شوم ای غنی به ذات
منّت پذیر لطف تو شد دست خالی ام

::

با آنکه ذرّه ام من و از ذرّه کمتر ام
مهر علی ست مایه ی فرخنده فالی ام

صافی دل از ولای ولی اللَّهم بلی
شادم که سرسپرده ی مولی الموالی ام

ای غم برو که ساقی کوثر کنار حوض
ریزد می طهور به مینای خالی ام

تو آفتاب حُسنی و من ذرّه یا علی!
ترسم کُشد خجالت بی دست و بالی ام

شب ها خیال روی تو آید به خواب من
بیداری من است به خواب خیالی ام

من غرق التفات تو هستم مرا ببخش
مست آن قدر شدم که نشد هیچ حالی ام

 



21 فروردین 1396 443 0

خدا را در حرم گم کرده بودم در شما دیدم

تو را تا دیده ام محو جمال کبریا دیدم
تو را غرق مناجات خدا، از خود رها دیدم

تو را در سجده ی باران و بر سجّاده ی صحرا
به هنگام قنوت برگ ها، در «ربّنا» دیدم

تو در هفت آسمان سیر و سفر می کردی امّا من
تو را در سرزمین وحی، سرگرم دعا دیدم

کنار «حجر اسماعیل» در سرچشمه ی زمزم
صفا و مروه را گرد تو در سعی و صفا دیدم

«تو را دیدم که می چرخید گرد خانه ات کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم در شما دیدم»

تو را در دامن مادر، تو را در دست پیغمبر
تو را مولود کعبه، قبله ی اهل ولا دیدم

تو را فرمان بر «یا ایها المدثر» از اول
تو را «السابقون السابقون» از ابتدا دیدم

تو را پابند پیمان الست از مطلع هستی
تو را عاشق ترین دلداده ی «قالو بلا» دیدم

تو افکندی حجاب از روی «کَرّمنا بنی آدم»
که سیمای تو را آیینه ی ایزدنما دیدم

تو آدم را فراخواندی به علم «عَلَّمَ الأسماء»
تو را در کشتی نوح پیمبر ناخدا دیدم

::

اگر اعجاز موسایی عصا بود و ید بیضا
سرانگشت تو را پرگار تقدیر و قضا دیدم

نه تنها از تو شد عیسی مسیحادم، که از اوّل
تو را هم عهد و پیمان به تمام انبیا دیدم

سلیمان از تو حشمت یافت هنگام نگین بخشی
تو را روح قناعت، اسوه ی فقر و غنا دیدم

زدی خود را به آب و آتش ای شمس جهان آرا
تو را پروانه ی پیغمبر از غارحرا دیدم

به جولانگاه احزاب و نبرد خندق و خیبر
به دستت تیغ «لاسیف» و به شأنت «لافتی» دیدم

به یک ضربت که در خندق زدی، در برق شمشیرت
جهانی را به لب «اَهلاً و سَهلاً مَرحَبا» دیدم

تلاوت کردی «آیات برائت» را به زیبایی
تو را خورشید بام کعبه در «اُمُ القُری» دیدم

تو را در مسجد و محراب، در میدان و بر منبر
تو را در بی نهایت، در کجا در ناکجا دیدم

چه می دیدم خدایا روز فتح مکّه با حیرت
خلیل بت شکن را روی دوش مصطفی دیدم

«و سُبحانَ الَّذی أسرا بِعَبدِه» را که می خواندم
تو را در لیلةُ المعراج، با بدرُالدُّجا دیدم

سراغ آیه ی «الیوَم اکملتُ لکُم» رفتم
تمام آیه را وصف علی مرتضی دیدم

شکوه و عزّت هستی! کمال عشق و سرمستی!
چه گویم من که روی دست پیغمبر چه ها دیدم

تو را در سایۀ باغ «اَلَم نَشرح لَکَ صَدرَک»
شکوفا یافتم، مصداق « مِصباحُ الهُدی» دیدم

گل روی تو را در «سَبِّح اسم ربَّکَ الاعلی»
تَجَسُّم کردم آری، تا جمال کبریا دیدم

::

تو را در سورۀ «حامیم تنزیلٌ منَ الرَّحمن»
تو را در آیه ی تطهیر و در «قُل اِنَّما» دیدم

تو را در نون «اَلرَّحمن» و عین «عَلَّمَ القُرآن»
تو را دریای «یاسن» ترجمان طا و ها دیدم

تو را در «قُل کَفی بِاالله» در «وَالتّین وَالزَّیتون»
تو را در «لیسَ لِلانسانَ اِلّا ما سَعی» دیدم

نه تنها هست اوج رفعتت در «قاف و القرآن»
تو را در سوره ی وَالشَّمس و طور و وَلضُّحی دیدم

تو را با چهره ی پوشیده و خرما و نان بر دوش
کنار زاغه های شهر کوفه بارها دیدم

نوازش از تو می دیدند فرزندان شاهد هم
تو را با گوهر اشک یتیمان آشنا دیدم

به مسکین و یتیم از بس محبّت کردی و احسان
تو را در سوره ی انسان و متن هل اتی دیدم

چه می دیدم خدا را در سکوت محض نخلستان
تو را هر نیمه شب، در گریه های بی صدا دیدم

شبی که شمع بیت المال را خاموش می کردی
تو را با بی ریایی، خفته روی بوریا دیدم

::

چو راز غربت خود را به گوش چاه می گفتی
چو نیلوفر کشیدم قد، تو را ای ماه دیدم

تو را پشت در آتش زده، با زهرةُالزّهرا
صبور و مهربان، در تیرباران بلا دیدم

اگر نامردمان دست تو را بستند، آن ها را
اسیر پنجۀ تقدیر، در «تَبَّت یَدا» دیدم

در ایوان نجف، در کوفه، در محراب مسجد هم
شهادت نامه ی «فُزتُ وَ رَبَّ الکَعبه» را دیدم

پس از آن لیلة القدری، که شد شقُّ القَمَر، هرشب
تو را در جوهر خون شهیدان خدا دیدم

تو را یاریگر خون خدا، با عترت یاسین
تو را دلجوی یاس ارغوان، در نینوا دیدم

تو را در آسمان نیلگون ظهر عاشورا
تو را در سایه روشن های شام و کربلا دیدم

شب شام غریبان و پرستو های سرگردان
تو را دلسوخته در شعله زار خیمه ها دیدم

اگر خورشید دشت کربلا از نوک نی سر زد
تو را در موجی از آیات تسلیم و رضا دیدم

تو را با کاروان اهل بیت وحی در غربت
تو را در حیرت از خورشید در تشت طلا دیدم

کسی از آستانت دست خالی بر نمی گردد
که در آیینه ی آیین تو مهر و وفا دیدم

 



27 شهریور 1395 852 0

«یا ایُها العزیز»! ببین خسته حالی ام

«یا ایُها العزیز»! ببین خسته حالی ام
چشمان پرستاره و دامان خالی ام

ماییم آن «خسی که به میقات» آمدیم
شرمنده با «بضاعت مزجات» آمدیم

شام فراق، سوره ی والیل خوانده ایم
یوسف ندیده «اوف لنا الکیل» خوانده ایم

یا ایها العزیز! به زیبایی ات قسم
بر حسن بی بدیل و دلارایی ات قسم

دل ها، ز نکهت سخنت، زنده می شود
عالم به بوی پیرهنت، زنده می شود

صبح وصال تو، شب غم را سحر کند
آفاق را نگاه تو زیر و زبر کند

موسیٰ تویی، مسیح تویی، مکه، طور توست
شهر مدینه، چشم به راه ظهور توست

تنها نه از غمت، دل یاران گرفته است
چشم بقیع تر شده، باران گرفته است

شعر «شفق»، حدیث زبان دل من است
تکرار نام تو- ضربان دل من است

 

بخشی از یک مثنوی غزل



01 خرداد 1395 1322 1

«سه روز» بود که در مکّه بی قراری بود


«سه روز» بود، که در مکّه بی قراری بود
نگاه کعبه، پر از چشم انتظاری بود

«سه روز» صبح شد و سایبان «حِجر و حَجَر»
سحاب رحمت و ابرِ امیدواری بود

به احترام شکوفایی گل توحید
«سه روز» کار حرم عشق و رازداری بود

زِ هجر روی علی، کار «حِجر اسماعیل»
در این سه روز و سه شب، ندبه بود و زاری بود

پس از «سه روز» از آن روی ماه پرده گرفت
حرم که محرم اسرار کردگاری بود

صفای آینه از چشم «مَروه» می تابید
شمیم آینه از «مُستَجار» جاری بود

زمین به مقدم مولود کعبه، می نازید
هوا هوای بهشتی، زمین بهاری بود

فرشتگان خدا، در مقام ابراهیم
سرودشان، غزل عشق و بی قراری بود

سحر به زمزم توحید، آبرو بخشید
علی، که زمزمه ی چشمه در حصاری بود

::

قسم به وحی و نبوّت که در کنار نبی
علی تمام وجودش، وفاو یاری بود

نشست بر لبش آیات «مؤمنون» آری
علی که جلوۀ آیات جان نثاری بود

چگونه نخل عدالت نمی نشست به بار
که اشک چشم علی گرم آبیاری بود

امیر ظلم ستیز، افسر یتیم نواز!
یگانه آینه ی عدل و استواری بود

همین نه «مکّه» از او عطر ارغوانی یافت
«مدینه» از نَفَس او بنفشه کاری بود

علی، تجسّم اخلاص بود و صبربود و امید
علی، تبلور ایمان و پایداری بود

علی، به واژه ی آزادگی تقدّس داد
علی، تجلّی ایثار و بردباری بود

جهان کوچک ما حیف درنیافت که او
پر از کرامت فضل و بزرگواری بود

قسم به کعبه که سجّادۀ گل افشانش
زِ خون جبهه ی او باغ رستگاری بود

خدا کند بنویسند روی دامن یاس
«شفق» به گلشن او خارِ افتخاری بود

 



02 اردیبهشت 1395 707 0

دریغ، امّت او شرم از آن امام نداشت

 

علی که بی گل رویش، جهان قوام نداشت

بدون پرتو او، روشنی دوام نداشت

 

اگر به حرمت این خانه زاد کعبه نبود

سحاب رحمت حق بارش مدام نداشت

 

سوادِ چشم علی را اگر نمی بوسید

به راستی حَجَرُالاَسوَد استلام نداشت

 

قسم به عشق و محبّت، پس از رسول خدا

وجود هیچ کس این قدر فیض عام نداشت

 

علی مقیم حرم خانه ی صبوری بود

که داشت منزلت و دعوی مقام نداشت

 

اگرچه دست کریمش پناه مردم بود

و هیچ روز نشد شب، که بار عام نداشت

 

چشیده بود علی، طعم تنگدستی را

که غیر نان و نمک سفره اش طعام نداشت

 

اگرچه بود زره بر تن علی بی پشت

اگرچه تیغه ی شمشیر او نیام نداشت

 

به بردباری این بت شکن، مدینه گریست

که داشت قدرت و تصمیم انتقام نداشت

 

اگرچه باز نکردند لب به پاسخ او

علی، مضایقه از گفتن سلام نداشت

 

علی، عدالت مظلوم بود و تنها ماند

دریغ، امّت او شرم از آن امام نداشت

 

به باغ وحی جسارت نمود گلچینی

که از مروّت و مردی نشان و نام نداشت

 

شکست حرمت و گم شد قداست حرمی

که قدر و قرب کم از مسجد الحرام نداشت

 

شدند آتش و پروانه آشنا، روزی

که شمع سوخت ولی فرصت تمام نداشت

 

کسی وصیّت او را نخواند یا نشنید

که آفرین به بلندای آن پیام نداشت

 

::

تو آرزوی علی بودی ای گل یاسین!

دریغ و درد که این آرزو دوام نداشت

 

حضور فصل خزان را به چشم خود دیدی

که با تو فاصله بیش از سه چارگام نداشت

 

در آن فضای غم انگیز فضّه شاهد بود

که غنچه طاقت غوغا و ازدحام نداشت

 

چرا کنار تو نشکفته پرپرش کردند

مگر شکوفه ی آن باغ احترام نداشت

 

شفق نشست به خون تا همیشه وقتی دید

«نماز نافله خواندی ولی قیام نداشت»



25 اسفند 1394 1339 0

بخوان دعای فرج را، که صبح نزدیک است


بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد
دعا کبوتر عشق است بال و پر دارد

بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب
که روزگار، بسی فتنه زیر سر دارد

تو در هجوم حوادث، صبور باش، صبور
که صبر میوه ی شیرین تر از ظفر دارد

در آستان ولا، جای ناامیدی نیست
بهشت پاک اجابت هزار در دارد

دل شکسته بیاور، که با شکسته دلان
نسیم مهر خدا، لطف بیشتر دارد

بخوان دعای فرج را، که صبح نزدیک است
که شام خسته دلان مژده ی سحر دارد

صفا بده دل و جان را به شوق روز وصال
مسافر دل ما، نیّت سفر دارد

زمین چو پر شود از عدل، آسمان ها را
شمیم غنچه ی نرگس، ز جای بردارد

بخوان دعای فرج را، زِ پشت پرده ی اشک
که یار، چشم عنایت به چشم تر دارد

دهند مژده به ما از کنار خیمه ی سبز
که آخرین گل سرخ از شما خبر دارد

مراقبت بکن از دل، که یوسف زهرا
زِ پشت پرده ی غیبت به ما نظر دارد

برآر دست دعایی، که دست مهر خدا
حجاب غیبت از آن ماهروی بردارد

غروب و دامنه ی نور آفتاب و شفق
بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد



12 آذر 1394 2450 0

غدیر حادثه ای متّصل به عاشوراست


غدیر، خاطری از گل شکفته تر دارد
غدیر، یک چمن آلاله زیر پر دارد

غدیر، از سفر حجّة الوداع هنوز
هزار خاطره ی ناب در نظر دارد

غدیر، چشم به راه حضور مهمانی ست
که جان عاشق و چشم خدانگر دارد

چه میهمان عزیزی، که در مدینه ی وحی
غم هدایت و آزادی بشر دارد

غدیر گفت: خدایا چگونه اقیانوس
به سوی «برکه ی خم» نیّت سفر دارد؟

غدیر دید که دستش تهی ز برگ و نواست
زلال روشنی از آب، مختصر دارد

به ماه گفت: برو فرشی از حریر بیار
پیام داد به خورشید چتر بردارد

به غنچه گفت: که در مقدمش تبسّم کن
به لاله گفت: که جام گلاب بردارد

::

غدیر، جلوۀ سینا به خود گرفته، مگر
از اتفاق شگفت آوری خبر دارد؟

غدیر دید، که یکصد هزار دل لرزید
دل است و صحبت دلبر در او اثر دارد

غدیر و صبر و سکوت نبی مسَلّم بود
که پرده دار حرم، بیم پرده در دارد

در این مکاشفه، ناگاه دست غیب آمد
که از حقیقت اسلام پرده بردارد

امین وحی خدا گفت: یا رسول الله
بگو که شمس جمال تو یک قمر دارد

کنون که چلّه نشینان همسفر جمع اند
بگو که جامعه، حاجت به راهبر دارد

بگو به حکم صریح خدا علی مولاست
به هرکسی که ولای پیامبر دارد

عبادت دو جهان، ناز ضرب شصت علی ست
بگو کدام جوانمرد، این هنر دارد

حدیث منزلتش را بخوان در این صحرا
تلاوت از لب تو لذّت دگر دارد

بگو به عارف و عامی مراقبت بکنند
از این نهال، که هم سایه، هم ثمر دارد

غدیر و آیه ی «یا اَیُّها الرَّسول» و علی
چه ارتباط عمیقی به یکدگر دارد

دلش رضا نشود جز به دوستی علی
«مگر کسی که دل از سنگ سخت تر دارد»

::

غدیر دید که بعد از نبی ورق برگشت
غدیر دید که تاریخ چشم تر دارد

غدیر دید که این شعله رو به خاموشی ست
نیاز اگرچه دو عالم به این شرر دارد

غدیر از آن چه که در سایه ی سقیفه گذشت
هنوز خون به دل و داغ بر جگر دارد

غدیر سر به کمند سقیفه و شوراست
غدیر حادثه ای متّصل به عاشوراست

 



09 مهر 1394 1029 0

هرچند که بی نیام شمشیرش بود...

هرچند که بی نیام، شمشیرش بود
بُرّاتر از آن، شعله ی تکبیرش بود

دردا که دلش شکست، امّا نشکست
بغضی که چو استخوان، گلوگیرش بود

 



02 شهریور 1394 197 0

ای گره خورده حیات دو جهان با نفست


دوش بر فرق تو شمشیر فرود آمده بود
سنگ بر آینه ی اصل وجود آمده بود

شب تودیع تو از جوش ملک غوغا شد
وحی نازل شده و روح فرود آمده بود

به تمنّای حضور تو زِ بام ملکوت
پیک قدسی به سلام و به درود آمده بود

آن شب از سرخی خون تو شفق، رنگین شد
فجر حیرت زده با روی کبود آمده بود...

به امید کرمی پیک اجل این همه راه
به گدایی به در خانه ی جود آمده بود

ای گره خورده حیات دو جهان با نفست
مرگ، آن شب به سراغ تو چه زود آمده بود

مسجد کوفه گواه است که جبریل امین
پیش ایوان جلالت به سجود آمده بود

غمت این بود که در خانه ی بی فاطمه باز
محشر تازه ای آن شب به وجود آمده بود

می شنید از گل لب های تو «الله الله»
شاهد غیب که از بزم شهود آمده بود

 



02 شهریور 1394 143 0

دل را در آستان نجف جا گذاشتیم

تا سر به خاک مقدم مولا گذاشتیم
دل را در آستان نجف جا گذاشتیم

خاریم و رو به گلشن یاسین نهاده ایم
خاکیم و سر به درگه مولا گذاشتیم

چون ذرّه چشم در ره خورشید دوختیم
چون قطره پا به وسعت دریا گذاشتیم

تا آفتاب گوشه ی چشمی به ما کند
شب تا به صبح پنجره را وا گذاشتیم

ایوان با صفای تو از بس که دیدنی ست
با چشم دل قرار تماشا گذاشتیم

ما را ببخش اگر زِ هجوم فرشتگان
گاهی به روی بال ملک پا گذاشتیم

با کاروان اشک کسی همسفر نشد
«این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم»

این اشک را به رسم امانت در این حرم
تنها برای توشه ی فردا گذاشتیم

روزی که سر به پای تو سودیم یا علی!
دست طلب به دامن زهرا گذاشتیم

 



02 شهریور 1394 233 0

نمک سفرۀ بی نان تهی دستان بود


به خدا خون خدا در شریان داشت علی
مثل خون در رگ هستی جریان داشت علی

بود افلاک نوردی که نشد خاک نشین
حرکتی تندتر از سیر زمان داشت علی

غنچۀ صدق و یقین، از نفسش وا می شد
نور اخلاص در آیینۀ جان داشت علی

بود در زمزمه یک عمر که: «غُرّی غَیری»
اعتنا کی به کم و بیش جهان داشت علی

نمک سفرۀ بی نان تهی دستان بود
بس که پروای جگرسوختگان داشت علی

گرچه از شعلۀ آهی دل او می لرزید
آتشین خطبه و شمشیر زبان داشت علی

استخوان در گلویش بود که می گفت به چاه
هرچه اندوه دل و سوز نهان داشت علی

تا مگر صبح امیدش بدمد از شب قدر
الفت و انس به ماه رمضان داشت علی

جلوه گر بود به پیش نظرش طلعت یار
آن شب قدر که شور و هیجان داشت علی

تا به دیدار حبیبش بشتابد آن شب
تا سحرگاه نگاهی نگران داشت علی

تا که سجّاده گل افشان شود از خون سرش
به خدا گوش به گلبانگ اذان داشت علی

زخم شمشیر نیاورد به ابرویش خم
غم اگر داشت، غم زخم زبان داشت علی

رفت و در سینۀ او داغ «گل یاسین» بود
رفت و در دل غم زهرای جوان داشت علی

 



02 شهریور 1394 163 0

بینوایان عرب، صد کاسه شیر آورده اند


امشب از محراب خون، شوق سفر دارد علی
خلوتی خوش با خدا، شب تا سحر دارد علی

با خدا نجوای او «فُزتُ وَ رَبَّ الکَعبه» است
در شب قدری که فرصت تا سحر دارد علی

شمع شب های یتیمان است و چون پروانه ها
عشق بازی می کند تا بال و پر دارد علی

نخل های کوفه را یک عمر در ماتم نشاند
داغ هایی کز مدینه بر جگر دارد علی

بازتاب خاطرات آشیانی سوخته ست
گوشۀ چشمی که بر دیوار و در دارد علی

در هوای دیدن محبوب هجده ساله اش
با همه چشم انتظاری چشم تر دارد علی

لاله زار سینه ی او چون نسوزد از فراق؟
وقتی از داغ دل زهرا خبر دارد علی

در سجود است آن همای رحمت امّا آسمان
خون بگرید تا سر از سجاده بردارد علی

بوسه بر جام شهادت می زند، زیرا به مرگ
انس از پستان مادر بیشتر دارد علی

بینوایان عرب، صد کاسه شیر آورده اند
تا به دست مرحمت یک جرعه بردار علی

با نگاهی می نوازد عاشقان خسته را
با کدامین اهل دل امشب نظر دارد علی

 



02 شهریور 1394 184 0

بهشت روي زمين خانه ي گلين تو بود


مدينه با تو به ماهي دگر نياز نداشت
به روشنايي صبح و سحر نياز نداشت

تو زهره ي فلکي! رشک ماه و پرويني!
که با تو چرخ به شمس و قمر نياز نداشت

مسافري که نگاه تو بود بدرقه اش
خداي را به دعاي سفر نياز نداشت

دعاي نيمه شبت سير آسمان مي کرد
که اين پرستوي عاشق به پر نياز نداشت

بهشت روي زمين خانه ي گلين تو بود
که ناز فضّه خريد و به زر نياز نداشت

حکايت دل تنگ تو را توان پرسيد
ز لاله اي که به خون جگر نياز نداشت

وجود پاک تو مي سوخت از  شراره ي غم
دگر به شعله ي قهر و شرر نياز نداشت

گريستن ز تو آموخت ابر پاييزي
دگر به خواهش از چشم تر نياز نداشت

براي سبز شدن گلبُن محبت و عشق
به اشک زمزم از اين بيشتر نياز نداشت

ميان چشمه ي اشک تو عکس زينب بود
اگر شب تو به قرص قمر نياز نداشت

سپهر سينه ات از غم ستاره باران بود
به يادگاري گل ميخ در نياز نداشت

حرير دست تو مجروح بود از دستاس
به تازيانه ي بيدادگر نياز نداشت

 



10 اسفند 1393 1782 0

صبح قيامت است و «اذاالشمس کورت»

امشب که ناز از مژه ی تر کشيده ام

با اشک خويش، نقش کبوتر کشيده ام


نقاش نيستم ولي انگار، با قلم

طرح «مدينه» در دل دفتر کشيده ام


ماهي به روي «گنبد خضرا» به روشني

آهي به ياد «شهر پيمبر» کشيده ام


گيسوي نخل هاي پريشان شهر را

در برگ ريز سرو و صنوبر کشيده ام


شايد يکي، شبيه گل ارغوان شود

صدبار، عکس لاله ی پرپر کشيده ام


«روح القدس» که داد به دستم گل غزل

ديدم به «بيت وحي خدا» سر کشيده ام


صبح قيامت است و «اذاالشمس کورت»

من در «مدينه» شورش محشر کشيده ام


«پيک اجل» اجازه ی وارد شدن گرفت

دستي که کوفت حلقه بر اين در، کشيده ام
 

در خانه ی «حبيب خدا» سوز ناله را

با روز رستخيز، برابر کشيده ام


زهرا که بود زمزمه هايش جگر خراش

او را کنار ساقي کوثر کشيده ام


پرواز روح قدسي «خورشيد وحي» را

با اشک ديده، پاک و مطهر کشيده ام


آتش گرفت، خيمه ی دل هاي «اهل بيت»

اين شعله را زعرش فراتر کشيده ام

...
اين باغ، بعد داغ نبي، روز خوش نديد

اين است اگر که لاله ی پرپر کشيده ام


اشکم که پشت «پنجره هاي بقيع» ريخت

ديدم که از کجا به کجا پر کشيده ام


گفتم به سوز مرثيه: چنگي به دل بزن!

ديدي که نقش ساقي و ساغر کشيده ام


گفت: از «شفق» بپرس که آب از سرش گذشت

امشب که ناز از مژه ی تر کشيده ام

........

با تلخیص



29 آذر 1393 970 0

رنجی که من کشیده ام از آشنایی است


دل بی شکیب از غم فصل جدایی است
جان، بی قرار لحظه ی وصل خدایی است

این شامِ هجر نیست، که باشد شب وصال
این روزِ مرگ نیست، که روز رهایی است

این زهر نیست، شربتِ شیرین آرزوست
این کوزه نیست، چشمه ی حاجت روایی است

هرگز ننالم از غمِ بیگانه، ای دریغ
رنجی که من کشیده ام از آشنایی است

شد روزگارِ من، سپری سال های سال
با همسری، که شیوه ی او بی وفایی است

من در وطن غریبم و تنها، کسی نگفت
این شاهد شهید مدینه، کجایی است

یارانِ من، ز باغ وفا گل نچیده اند!
آیینِ مهرورزیِ آنان، ریایی است

در تنگنای سینه ی من، این دل صبور
آیینه ی مجسّمِ صبرِ خدایی است

دارم هزار عقده به دل، باز طبعِ من
مثل نسیم، عاشق مشکل گشایی است
*
فرمود با برادر خود: غنچه ی مرا
با خود بِبَر، که بوی خوش آشنایی است

 

تو باغبانِ گلشنِ عشق و شهادتی
این ارغوانِ عاشقِ من، کربلایی است

فردا که تیر، بوسه به تابوت من زند
بال و پرِ بلندِ عروجِ نهایی است

دانی که در بقیع چرا چلچراغ نیست؟
خورشید، بی نیاز ز هر روشنایی است

اشک ستاره، دسته گل تربت من است
شعر «شفق» اشاره ای از غربت من است

 



29 آذر 1393 1057 0

پس از یک اربعین اندوه و هجران...

سحر چون پیک غم از در درآید
شرار از سینه، آه از دل برآید

درای کاروانی از وطن دور
به گوش جان ز دیوار و درآید

گمانم کاروان اهل‌بیت است
که سوی کعبه‌ی دل با سرآید

گلاب از چشم هر آلاله، جاری است
که عطر عترت پیغمبر آید

پس از یک اربعین اندوه و هجران
به دیدار برادر، خواهر آید

همان خواهر که غوغا کرده در شام
همان ریحانه‌ی پیغمبر آید

همان خواهر که با سِحر بیانش
به هر جا آفریده محشر آید

همان خواهر که کس نشناسد او را
به باغ لاله‌های پرپر آید

همان خواهر ولی خاطرپریشان
سیه‌پوش و بنفشه‌پیکر آید

اگر از کربلا، غمگین سفر کرد
کنون از گَرد ره، غمگین‌تر آید

نوای «وای وای» از جان زهرا
صدای «های های» حیدر آید

از این دیدار طاقت‌سوز ما را
همه خون دل از چشم تر آید

غم‌آهنگی به استقبال یک فوج
کبوترهای بی‌بال و پر آید

بیا با این کبوترها بخوانیم
سرودی را که شام غم سرآید:

«شمیم جان‌فزای کوی بابم
مرا اندر مشام جان برآید»

«گمانم کربلا شد، عمّه! نزدیک
که بوی مُشک ناب و عنبر آید»

«به گوشم، عمّه! از گهواره‌ی گور
در این صحرا، صدای اصغر آید»

«مهار ناقه را یک دم نگه‌دار
که استقبال لیلا، اکبر آید»

«ولی ای عمّه! دارم التماسی
قبول خاطر زارت گر آید»،

«در این صحرا مکن منزل که ترسم
دوباره شمر دون با خنجر آید»

 

...............

ابیات داخل گیومه از جودی خراسانی است



19 آذر 1393 1118 0

در آن "مقام" از این دل شکسته نام برید

به نینوای حسین از "شفق" سلام برید
سلام خسته دلی را به آن امام برید

"ز تربت شهدا بوی سیب می آید"
مرا به یدن آن روضة السلام برید

شکسته بسته دعای من از اثر افتاد
خبر به حضرت مولا از این غلام برید

معاشران! دل من، جای مانده در حرمش
مرا دوباره به آن مسجدالحرام برید

در آن حریم که هفتاد رنگ، گل دارد
به خون نشسته نگاهی بنفشه فام برید

در آن حریم مقدس، دوباره شیعه شوید
به شهر نور رسیدید، فیض عام برید

اگر که علقمه در موج خیز اشک شماست
برای ساقی لب تشنه یک دو جام برید

به دست های علمدار کربلا سوگند
مرا دوباره به پابوس آن "مقام" برید

به یک اشاره ی او کارها درست شود
در آن "مقام" از این دل شکسته نام برید

زبان حال "شفق" شعر "شمس تبریز" است
"به روح های مقدس ز من پیام برید"



16 آذر 1393 1305 0

تکبیرة الاحرام نمازی که تو بستی

ای گردش چشمان تو سرچشمه ی هستی
ما محو تو هستیم،تو حیران که هستی

خورشید که سرچشمه ی زیبایی و نور است
از میکده ی چشم تو آموخته مستی

تا جرعه ای از عشق تو ریزند به جامش
هر لاله کند دعوی پیمانه به دستی

از چار طرف محو تماشای تو هستند
هفتاد و دو آیینه ی توحید پرستی

وا کرد در مسجدالاقصای یقین را
تکبیرة الاحرام نمازی که تو بستی

تا وا شدن پنجره هرگز نزدی پلک
تا خون شدن حنجره از پا ننشستی

ای کاش که گل های عطشناک نبینند
در دیده ی خود خار غمی را که شکستی

یک گوشه ی چشم تو مرا از دو جهان بس
ای گردش چشمان تو سرچشمه ی هستی



05 آذر 1393 1003 0

یك گوشۀ چشم تو مرا از دو جهان بس

ای گردش چشمان تو سرچشمه‌ی هستی

ما محو تو هستیم، تو حیران كه هستی؟

 

خورشید كه سرچشمۀ زیبایی و نور است

از میكدۀ چشم تو آموخته مستی

 

تا جرعه‌ای از عشق تو ریزند به جامش

هر لاله كند دعوی پیمانه به دستی

 

از چار طرف محو تماشای تو هستند

هفتاد و دو آیینۀ توحید پرستی

 

وا كرد درِِ مسجدالاقصای یقین را

تكبیرة الاحرامِ نمازی كه تو بستی

 

تا وا شدن پنجره هرگز نزدی پلك

تا خون شدن حنجره از پا ننشستی

 

ای كاش كه گل‌های عطشناك نبینند

در دیدۀ خود خار غمی را كه شكستی

 

یك گوشۀ چشم تو مرا از دو جهان بس

ای گردش چشمان تو سرچشمه‌ی هستی



21 خرداد 1392 1315 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها