(آرشیو پدیدآورنده جواد محمدزمانی)

دفتر شعر

از آل امیه خط اسلام گرفتن

باید که تن از راحت ایام گرفتن
دل را ز هوس‌خانه ی اوهام گرفتن

ناکام شد آن کس که به یک عمر ندانست
از ساغر دنیا نتوان کام گرفتن

از تیر و کمان اجلت نیست رهایی
هر گور، نشانی‌ست ز بهرام گرفتن

از صائب تبریز بخوانیم که بر ماست
از شعر ترش خواندن و الهام گرفتن:

صائب! ز فلک کام گرفتن به تملق»
از مردم نوکیسه بُود وام گرفتن»

ای مرغک عاشق! پر پرواز طلب کن
تا چند چنین لانه به هر بام گرفتن

تا چند سرا از قفس دام گزیدن؟
تا چند سراغ هوس خام گرفتن

ای دل بطلب وعده ی دیدار که زیباست
آرام دل از یار دلارام گرفتن

فرمود که باید دل از این دام گرفتن
عبرت ز دغلکاری ایام گرفتن

فرمود بترسید که رایج شود این بار
مروان شدن و مرد خدا نام گرفتن

از مثل یزید آیه ی تطهیر شنیدن
از آل امیه خط اسلام گرفتن

ماییم که از دست علی جام گرفتیم
ما را چه نیاز است به برجام گرفتن

از خدعه دشمن بهراسیم؟ روا نیست
پیغام به او دادن و پیغام گرفتن

باید به شب میکده ی شوق، رسیدن
از جام شهادت می گلفام گرفتن

قربانی جان را به منا بدرقه گفتن
این‌گونه ز تن جامه ی احرام گرفتن

یا مثل حبیب و وهب و عابس و عباس
با سوختن جان و تن آرام گرفتن

یا همره سردار حسین همدانی
امضای بهشت از سفر شام گرفتن

پروانه علی‌اکبر مولاست که آموخت
با شمع سحر بال سرانجام گرفتن
 


08 تیر 1396 277 0

ای زن! به عصر بردگی ما نهیب زن

سبز است باغ نافله از باغبانی ات
گل کرد عطر عاطفه با مهربانی ات

در سایه سار همدلی ات بود آفتاب
روشن شد آب و آینه با همزبانی ات

ای انتشار صبح از آفاق جان تو
ای چشمه سار نور، دلِ آسمانی ات

هر گل به باغ، دفتر تقریر فقه توست
هر بلبلی مفسّر نهج المعانی ات

حتی در آن نماز شبی که نشسته بود
پیدا نشد تشهدی از ناتوانی ات

ای آنکه صبح کوفه ز رزم تو شام شد
ای افتخار، آینه ی خطبه خوانی ات

آیا شکست خطبه ی پولادی تو را
بر نیزه آیه های گلِ ناگهانی ات؟

از بس به خار زار غم آواره بوده ای
چشم کسی ندید گل شادمانی ات

از آن سری که در طبق آمد شبی بگو
لبریز بوسه باد لب خیزرانی ات
::
ای زن! به عصر بردگی ما نهیب زن
با شور عزّت و شرف آرمانی ات

 



24 فروردین 1396 1875 0

نفرین به دشمنان حسودی که داشتی

روی عدم ندید وجودی که داشتی
امکان نما نبود نمودی که داشتی

در خاک هم به دیدن افلاک رفته ای
عین فراز بود فرودی که داشتی

ای از تبار لیله ی قدر اندکی درنگ
ما را ببر به سمت شهودی که داشتی

ای بانویی که بود مباهات نسل تو
با جبرئیل، گفت و شنودی که داشتی

ققنوس وار در پی خورشید پر زدی
از شعله های آتش و دودی که داشتی

گفتی و باز منکر شأن شما شدند
نفرین به دشمنان حسودی که داشتی

اما حماسه در تن آفاق پا گرفت
از پشت روزهای کبودی که داشتی


20 بهمن 1395 1216 1

باید دهان شاعرتان را طلا گرفت

آن شب که باغ حال و هوای دعا گرفت
هر شاخه ای قنوت برای خدا گرفت

شعر علیل و واژه ی بی اشتهای آن
با اشک های شوق تشرف شفا گرفت

در گرگ و میش صبح، در انبوه خیر و شر
دل بیدلانه حالت خوف و رجا گرفت

امّا پس از طلوع فراگیر آفتاب
بی اختیار دامن مهر تو را گرفت!

مهر تو شرح روشن اشراق ناب بود
خورشید با تبسّم تو روشنا گرفت

عالم قرار بود پس از تو شود خراب
مهرت قدم نهاد که عالم بقا گرفت

با فطرت اویس دل آمد به سوی تو
از عطر مصطفای وجودت صفا گرفت

باغ از شکوفه هر سحر احرام شوق بست
اذن طواف در حرم کربلا گرفت

بی شک سراغ رایحه ی گیسوی تو را
حافظ هزار بار ز باد صبا گرفت!

با شوق تو مشارق الهام جلوه کرد
با عطر تو عوالم ایجاد پا گرفت

دیدم چگونه شاهد بزم شهود شد
آن عاشقی که رخصت «یا لیتنا» گرفت!
::
از داغ تو که در دل افلاک جا گرفت
آدم به ناله آمد و خاتم عزا گرفت

فیض عظیم با «وَفَدَیناهُ» موج زد
این جام را خلیل به لطف شما گرفت

حتی پیامبر به پیامت امید داشت
آن روز که تو را به سر شانه ها گرفت

عمّان درست گفت: خدا در دم نخست
وقتی که امتحان ز همه اولیا گرفت

قلب تو بیشتر ز همه درد و داغ خواست
جانِ تو بهتر از همه جام بلا گرفت

ای دم به دم حماسه! ببخشا که شعر من
از حد گذشت و حال و هوای رثا گرفت

در حیرتم «کمیت» چگونه میان شعر
از دشمنان خون خدا خونبها گرفت؟!

«آنان که در مقام رضا آرمیده اند»
دیدند دعبل از چه امامی قبا گرفت

من در خور عطای شما نیستم ولی
باید دهان شاعرتان را طلا گرفت

وقتی خروش کرد که «باز این چه شورش است»
آری، چه شورشی که جهان را فرا گرفت...

 



19 اردیبهشت 1395 1987 0

ما با نثار اشک در این راه زنده ایم

ای روز و شب تداومی از خط سیرتان
خورشید و ماه، دست به دامان خیرتان

دنیا حباب بود به چشم حبیبتان
زَهره نداشت زُهره به پیش زهیرتان

پر شور شد حماسه و عرفان و عاطفه
با مِسلم و جناده و حرّ و بُریرتان

ما با نثار اشک در این راه زنده ایم
هرگز مباد عاطفه محتاج غیرتان

سر زد ز دیر راهبی آفاق نورتان
ای جان فدای آن سر مهمان دیرتان

این شعر بارها صله از عاشقان گرفت
در محفلی که بود شبی ذکر خیرتان



24 مهر 1394 880 0

با هر دهه خوبند به غیر از دهه ی فجر!

در کار نجومند یقیناً دهه سازان!

استاد تمامند در این فن دهه سازان!


هرسال سی وشش دهه دارند به تقویم

در هر دهه ده روز معنون دهه سازان


فرداست که هفتاد حسینیه بسازند

با پول بلر گوشه ی لندن! دهه سازان!

 

با هر دهه خوبند به غیر از دهه ی فجر!

نفرت زچه دارند ز بهمن؟  دهه سازان


افسوس که حتی دهه ای جنگ نکردند

با داعش دد پیشه و دشمن دهه سازان


ما خود دهه داریم نه آن گونه که دارند

دهها دهه ی تفرقه افکن دهه سازان
 

ما جان به کف محسن زهرای بتولیم

ماییم نه آن جمع معین: دهه سازان


هر فاجعه در تفرقه بر گردن آنهاست

هرچند نگیرند به گردن دهه سازان


افسوس که آگاه نبودند و نگشتند

از راه علی یک سرسوزن دهه سازان


گفتیم و ندادند به حق ،تن ،دهه سازان

رسوای زمانند ولیکن دهه سازان



04 دی 1393 1352 0

من جامع تمام صفات کمالی ام


از تنگنای دست و دل و دیده خالی ام
من جامع تمام صفات کمالی ام

هر شب پر از توسّل ناب است محضرم
هر شب مقیم خلوت دل های خالی ام

من بال با کفایت پرواز شاعران
با شعرهای جوششی و ارتجالی ام

از من مخواه آب بنوشم که سال هاست
هم شأن آب در نفحات زلالی ام

حالا نگاه کن که در آفاق علقمه
با خیل زخم، زخمه زده خسته حالی ام

یک دشت لاله می دمد از چشم های من
از بس به فکر باغ در این خشکسالی ام

مردی کمرخمیده تر از موج می رسد
من شاهدِ شرافتِ قدّی هلالی ام

با کاروان بگو که من از کوفه تا به شام
بر بام نیزه، همسفری احتمالی ام
::
حالا در ابتهاج تشرّف به باغ یاس
گل های شوق خیمه زده در حوالی ام

 



23 آذر 1393 1287 0

امشب نماز یار فراداست در تنور...


امشب ز فرط زمزمه غوغاست در تنور
حال و هوای نافله پیداست در تنور

دیگر زمین مکبّر یاران صبح نیست
امشب نماز یار فراداست در تنور

هر ندبه عاشقانه به معراج می رود
انگار شور مسجدالاقصی ست در تنور!

خاکستر است و شعله و پروانه ای که سوخت
امشب تمام عشق همین جاست در تنور

اینجا مدینه نیست ولی با هزار غم
دست دعای فاطمه بالاست در تنور!

این زاده ی خلیل که جانش به باغ سوخت
غم را چگونه باز پذیراست در تنور؟!

از اشک های تب زده طوفان به پا شده است
ای نوح! این تلاطم دریاست در تنور!

با داغ جاودانه ی تارخ آشناست
باغ شقایقی که شکوفاست در تنور

این سَر که آفتاب سرافراز عالم است
روشن ترین مفسّر فرداست در تنور
::
دیگر چرا ز واقعه باید خبر گرفت
وقتی که عمق حادثه پیداست در تنور؟!

 



06 آذر 1393 1548 0

یک بوسه وقت مانده که نذر گلو کنی!


تو صبح روشنی که به خورشید رو کنی
حاشا که شام را خبر از تار مو کنی

طوفانی و تموّج اگر سر برآوری
آتشفشان دردی اگر سر فرو کنی

می خواستی طلوع فراگیر صبح را
با ابتهاجِ خطبه ی خود بازگو کنی

می خواستی جماعت مست از غرور را
با اشک های نافله بی آبرو کنی

عطر حسین را همه جا می پراکنی
همچون نسیم تا سفر کو به کو کنی

پنهان شده است گل پس باران برگ ها
باید که باغ را به تمناش بو کنی!

وقتِ وداع آمده با پاره های دل
یک بوسه وقت مانده که نذر گلو کنی!

 



24 آبان 1393 1797 0

محبّت خانه ای دارد که دقّ الباب می خواهد


چه اشراقی دل از این لحظه های ناب می خواهد؟
چه شوری سینه از این اشک چون سیلاب می خواهد؟

من از این سیر آفاقی دو چندان می شوم بی دل
که چشمی منتظر در خیمه از من آب می خواهد

و آن سوتر کسی در دست داسی دارد و حتماً
تمام غنچه ها را از عطش سیراب می خواهد

ادب با دست شستن از دل و دستم به دست آمد
مگر درس ادب آموختن آداب می خواهد؟!

نمانده در تنم دستی و گرنه خوب می دانم
محبّت خانه ای دارد که دقّ الباب می خواهد

بیا موسی که هارونت به رغم سامری خواهان
فقط از معجز چشم تو اسطرلاب می خواهد!

وضو از خون، اذان با یا اخا، سجاده ام صحرا
بیا ای بهترین، این لحظه ها محراب می خواهد

و من ماه ـ بنی هاشم ـ یقین دارم که بعد از این
مدینه هر شب از ام البنین مهتاب میخواهد!

 



12 آبان 1393 1362 0

چشم مرغان حرم می دود از دنبالش


تیر کمتر بزنید از پی صید بالش
چشم مرغان حرم می دود از دنبالش

کرم حاکم کوفه است که فرزند علی
تیر، باید ببرد سهم ز بیت المالش!

عطش و آتش از آن لب به هم آمیخته است؟!
یا که خورشید دمیده است روی تبخالش؟!

کیست این شوکت پر شور که در دشت حضور
یک چمن یاس شکفته است به استقبالش؟!

گوش وا کرده زمین تا شنود تکبیرش
چشم وا کرده سماوات به استهلالش

و شنیدیم به تفصیل ز مردان خدا
ماجرایی که چنین است چنین اجمالش:

هرگز از آّب ننوشید علمدار حسین
یاد کرد از لب او، از جگر اطفالش

گفت واللّه احامی ابداً عن دینی
با لب از عطش و عاطفه مالامالش

به براهین شهودی سخنش منتج شد
هرکه شد منطق او پایه ی استدلالش

 



11 آبان 1393 1391 0

خیز که شمشیر تو غلاف ندارد


خیز که شمشیر تو غلاف ندارد
جز هوس رزم در مصاف ندارد

شهر جنون نیست غیر دامن صحرا
مسجد این شهر، اعتکاف ندارد!

گرم ستیزند عقل و عشق، ولیکن
عقل تو با عشق اختلاف ندارد

عارف واصل! بگو حقیقت عرفان
قصه عنقا و کوه قاف ندارد!

مرد، هوای غبار معرکه دارد
مرد، هوای هوای صاف ندارد

یوسف جانت کجا و چشم خریدار؟!
پیش تو حتی کسی کلاف ندارد!

رو به منا می روی حقیقت مشعر
حج دلیران مگر طواف ندارد؟!

با لب تیری ز مرگ بوسه گرفتی
عشق تو آری حد کفاف ندارد!

 



09 آبان 1393 1329 0

کاروان جاری است در تاریخ


کاروان، کاروان شور آور
کاروان، اشتیاق، سرتاسر

همه در حالت سفر از خود
همه بی تاب چون نسیم سحر

همه دلباخته چو پروانه
همه بر پای شمع، خاکستر

پدران از تبار ابراهیم
مادران از قبیله ی هاجر

عارفان قبیله ی عرفات
شاعران عشیره ی مشعر

هر یکی در مقام خود ساقی
هر یکی در مرام خود ساغر

سروهایی به قامت طوبی
چشمه هایی به پاکی کوثر

هم رکاب حماسه های عظیم
در گذر از هزار و یک معبر

در دل و جان کاروان اکنون
می تپد این نهیب، این باور:

نکند شوکران شود معروف!
نکند نردبان شود منکر!

مَرحبا بر سلاله ی زهرا
هان! فَصَلِّ لربّک وَانحَر
::
می سزد حُسنِ مطلعی دیگر
وقت وصف عقیله شد آخر

در نزولش ز منبر ناقه
خطبه خوانِ حماسه، آن خواهر

شد عصا شانه ی علی اکبر
پای عباس، پله ی منبر

سرزمین، سرزمین گل ها بود
پهنه ی عشق! وه چه پهناور!
::
شد پدیدار صحنه ای دیگر
کشتی نوح بود و موج خطر

ناگهان در هجوم باد خزان
کنده شد برگه هایی از دفتر!

کاش دستان باد می شد خشک
کاش می شد گلوی گل ها تر!

کیست مردی که می رود میدان
که ندارد به جز خودش لشکر؟!

ترسم این داغ شعله ور گردد
مثل آتش که زیر خاکستر...

آه! از زین روی زمین افتاد
پاره ی جان احمد و حیدر

وَ زَنی روی تلّ برای نبی
صحنه را می شود گزارش گر

که بیا جای بوسه های شما
شده سرشار بوسه ی خنجر!

می بَرَند از تن عزیز تو جان
می بُرند از تن حسین تو سر

آن طرف صحنه ی شگفتی هست
نه! بسی صحنه هست شرم آور

رفته از پای دختران خلخال
رفته از دست مادران زیور!
::
کاروان می رود به کوفه و شام
کاروان می رود به مرز خطر

کاروان می رود ولی خالی است
جای عباس و قاسم و اکبر

کاروان جاری است در تاریخ
کاروان باقی است تا محشر...

 



08 آبان 1393 1619 0

از راه می رسند خبرهای نو به نو


::
پروازهای تازه و پرهای نو به نو
معراج واژه ها و سفرهای نو به نو

در کعبه جلوه ای است که حتی کبوتران
احرام بسته اند ز پرهای نو به نو

بشتاب تا سپیده که همراه آفتاب
از راه می رسند خبرهای نو به نو

با آنکه باغ دل، تر و تازه است در بهار
گل می کنند تازه و ترهای نو به نو

جان می دهیم در پی جان های دم به دم
سر می دهیم در پی سرهای نو به نو

گل می کنیم در تبِ آتش، خلیل وار
بر دوش می نهیم تبرهای نو به نو

بی هر هراس با لحظات حماسه ساز
پل می زنیم سمت خطرهای نو به نو

از شعله ها دوباره به پرواز آمدند
ققنوس های فتح و ظفرهای نو به نو

غرقیم در حسین که دریای عزتش
خالی نمی شود ز گهرهای نو به نو

 



04 آبان 1393 926 0

شمشیرت از حرارت تدبیر آب خورد


در جوشت ای بهار، گل باده پا گرفت
برخاستی به جلوه، هر افتاده پا گرفت

ای پا نهاده شور تو در جاده های نور
ای آنکه شوقت از دل سجاده پا گرفت

پا پس کشید بُخل و، حسد دست بسته ماند
تا لطفِ تو به مردم آزاده پا گرفت

شمشیرت از حرارت تدبیر آب خورد
فریادت از سکوت در این جاده پا گرفت

از دانه ای که صبر تو در خاک می نشاند
هفتاد و دو شقایق دلداده پا گرفت
::
این سر، دوباره سوده به خاک بقیع شد
ناگاه، طرحِ یک غزلِ ساده پا گرفت



27 شهریور 1393 102 0

و ماند شیعه که "قال الامام صادق" داشت...

چه شد که در افق چشم خود شقایق داشت

مدینه ای که شب پیش، صبح صادق داشت

 

اگرچه شمس وجودش به سمت مغرب رفت

هزار قله ی پر نور در مشارق داشت

 

چه با شکوه، غم خود به دل نهان می کرد

چه شِکوه ها که از ان فرقه ی منافق داشت

 

به غیر داغ محرم، گلی زباغ نچید

چقدر روضه ی گودال در دقایق داشت

 

خلیل بود ولی آتشش سلام نشد

همان که در نفسش عطری از حدائق داشت

 

هزار طائفه آمد هزار مکتب رفت

و ماند شیعه که "قال الامام صادق" داشت

 



10 شهریور 1392 1506 1

«عید نگاه، چشم به رویت گشودن است»

 با حذف چند بند

....

 

شب در سکوت کوچه بسی راه رفته بود

امواج مد واقعه تا ماه رفته بود

هر یوسفی که پیرهنی از کمال داشت

با طعن گرگِ حادثه در چاه رفته بود

حتی زمین که دیر زمانی خروش داشت

در خلسه‌ی شکفتن یک آه رفته بود

دختر طلای زنده به گوری به گوش داشت

شیطان به بزم مردم گمراه رفته بود

تنها به مکه بود که در جاده‌ی حرا

مردی به شوق سیر الی الله رفته بود

آن مرد هم تو بودی و تکبیر زن شدی

ذریّه‌ی حقیقی آن بت شکن شدی

...

پلکت ميان معرکه شمشير مي کشد

چشم تو طرح حمله‌ی یک شیر می‌کشد

حتی علی که جوشن او پشت هم نداشت

می‌گفت در پناه تو شمشیر می‌کشد

خورشید رزم‌های تو در خیبر و اُحُد

خطی به قصه‌های اساطیر می‌کشد

دندان تو شکست ولی باز هم کسی

از سینه‌ی تو نعره‌ی تکبیر می‌کشد

کمتر به کار شستن این زخم‌ها نشین

انگار قلب دختر تو تیر می‌کشد!

تسبیح می‌شوی و دلت شوق و شور را

چون دانه‌های نور به زنجیر می‌کشد

تو مظهر تمام صفات خدا شدی

شایان سجده و صلوات و دعا شدی

 

یک عمر شاهدی به دل باده نوش خود

با اینکه خود پیاله‌ای و می‌فروش خود

خلقت که سخت‌تر ز بنای مساجد است

از چه دوباره سنگ گرفتی به دوش خود؟

این قدردانی و "فتبارک" ز کار توست

یعنی که مرحبا بگو آخر به هوش خود!

گفتی کمی ز مرتبه‌ی رازقیّتت

اما شدی دوباره خودت پرده پوش خود

گفتند وحی، جلوه‌ی علم حضوری است

آیا تو گوش می‌کنی آن‌جا به گوش خود؟

این‌ها که گفته‌ایم به معنای کفر نیست

ماییم و باز مرکب لفظ چموش خود

ما را ببخش، جز تب حیرت نداشتیم

ما واژه غیر وحدت و کثرت نداشتیم

 

ارزانی کمال تو، قلب سلیم بود

مستی هر پیامبر از این شمیم بود

آنجا که شرح خلقت آدم نوشته شد

وصف تو در کتاب به خلق عظیم بود

مردی به نام احمد، ازین راه می‌رسد

این حادثه، نوشته‌ی عهد قدیم بود

کوری چشم ظلمت شب راهه، مثل نور

تنها نگاه آینه‌ات مستقیم بود

فرعون نفس ساحر ما را چه خوش گرفت

محو عصای معجزه‌ی تو کلیم بود

پر زد خدیجه همچو ابوطالب از حرم

آن فصل، فصل هجرت دو یاکریم بود

این زخم‌ها به سینه‌ی تو غالب آمده است

دشوارتر ز شعب ابی‌طالب آمده است

 

خورشیدی است جلوه‌ی هفت آسمان تو

توحیدی است سیره‌ی پیشینیان تو

آن عرشیان که سجده به آدم نموده‌اند

بوسیده‌اند با صلوات آستان تو

با آنکه صبر نوح به نفرین گشود لب

غیر از دعا نخواست بر امّت، زبان تو

جدّت اگر چه لایق وصف خلیل شد

شد واژه‌ی حبیب سزاوار جان تو

بر اسب باد بود سلیمان، ولی نداشت

تیری که داشت لیلة الاسرا کمان تو

موسی اگر برای تکلّم به طور رفت

شد آسمان هفتم حق میزبان تو

با گردباد خاک اگر آسمان رود

کی می‌رسد به پله‌ای از نردبان تو؟

نورت چو آفتاب در آفاق جلوه کرد

از سینه‌ات مکارم اخلاق جلوه کرد

 

کردیم در حریم تو دست دعا بلند

ای آنکه هست مرتبه‌ات تا خدا بلند

بر دامن شفاعت تو چنگ می‌زند

دستی که کرده‌ایم به یا ربنّا بلند

خورشیدی آن قدر که به جسمت نمانده است

حتی نسیم سایه‌ی کوتاه یا بلند

همراه دسته‌های گل یاس، می‌شود

نام تو از صلابت گلدسته‌ها بلند

کفر ازهراس موج تو نابود می‌شود

هرچند چون حباب شود از هوا بلند

این جمع را بگو که به تحقیر کم کنند

از پشت حجره‌های جهالت صدا بلند

حتی خیال دوری اگر بال گسترد

حنانه‌ایم و ناله‌ی ما در قفا بلند

ما را به حال خویش مبادا رها کنی!

این کار را –همیشه‌ی رحمت- کجا کنی؟

 

حیرت نگاه جلوه‌ی سبحانی خودی

شب تا به صبح گرم چراغانی خودی

بیهوده قصد آتش نمرود می‌کنند

وقتی خلیل سیر گلستانی خودی

پیداست در تداوم یعقوب اشک تو

چشم انتظار یوسف کنعانی خودی

آن‌جا که طور سینه، تجلی طلب کند

خود شعله‌دار موسی عمرانی خودی

با آن‌که چشم شاهد نقاش خلقتی

مبهوت صنعت قلم مانی خودی

آن‌جا که نوح خشم تو لنگر زند در آب

کشتی به چار موجه‌ی طوفانی خودی

بیهوده نیست خواب به چشمت نمی‌رسد

مجذوب صبح صادق پیشانی خودی!

نور خدا ز قلب تو تکثیر می‌شود

آیینه‌ای و محو دو چندانی خودی

آری زمین مجال سخن‌های تو نبود

خود مستمع برای سخنرانی خودی

حال مرا برای تو بهتر سروده است

بیدل که داشت مشرب عرفانی خودی:

«فردوس دل، اسیر خیال تو بودن است

عید نگاه، چشم به رویت گشودن است»

 

تحسین آیه‌های خدا را خطاب‌ها

مست شراب لم یلد تو خراب‌ها

منت نهاده‌ است خدا بعثت تو را

یعنی برای عکس تو تنگ است قاب‌ها

از بس شکفته باغ دعا زیر پلک تو

دارند اشک‌های تو عطر گلاب‌ها

پیشی مگیر این همه در گفتن سلام

شرمنده می‌شوند ز رویت جواب‌ها

از غصه‌ها محاسن پاکت سپید شد؟

یا پیر می‌شوند برایت خضاب‌ها؟

بس نیست این‌که پات ورم کرده از نماز؟

مگذار حسرت این همه بر چشم خواب‌ها!

ما را به روز واقعه تشنه رها مکن

تا هست مهر دختر پاک تو آب‌ها

امواج شوق، ساحل امن تو دیده‌اند

«آرامش است عاقبت اضطراب‌ها»

فاسق شگفت نیست به عاشق بدل کنی

وقتی که بالّتی هی اَحْسَنْ جَدَل کنی!

 

با آن‌که خلقت است طفیل امیری‌ات

دم می‌زنی به پیش خدا از فقیری‌ات

حتّی به کودکی ز خدا جلوه داشتی

خورشید، خانه داشت به دندان شیری‌ات

با آن‌که تاج و تخت سلیمان هم از خداست

معراج می‌رویم ز فرش حصیری‌ات

کمتر به شرح سوره‌ی هود آستین گشا

می‌ترسم آیه‌ها ببرد سمت پیری‌ات

آفاق را چو آیه‌ی انفاق زنده کرد

از پابرهنگان خدا دستگیری‌ات

با آن‌که ناز می‌دمد از سر بلندی‌ات

شوق نماز می‌چکد از سر به زیری‌ات

کوری چشم سامری از جنس نور هست

هارون‌ترین وصّی خدا در وزیری‌ات

وقتی سخن ز لطف بهار ولی شکفت

بر غنچه‌ی لبان تو نام علی شکفت

 

دنیا شنید نام علی را بهار شد

چابک‌ترین غزال فضیلت شکار شد

با آن‌که آفتاب تو سایه نداشته است

خورشید آن امام تو را سایه‌وار شد

از چشمه‌ی حماسه‌ی تو آب خورده بود

برقی که میهمان تب ذوالفقار شد

آری برای مرحب و عمروبن عبدود

حتی شکست خوردن از او افتخار شد

هر چند برکه بود در آغاز خود غدیر

جوشید و رودخانه‌ شد و آبشار شد

آن صبح بر محاسن او خون نشسته بود؟

یا باغ یاس چهره‌ی او لاله‌زاز شد؟

شمشیر را به فرق عدالت نشانده‌اند

چیزی مگر ز مزد رسالت نخوانده‌اند؟

 

آن‌جا که جلوه‌های شب قدر پر گشود

اوصاف کوثر تو در آفاق رخ نمود

در شرق آسمانی پهلوی دخترت

خورشید بوسه‌های تو گرم طلوع بود

وقتی که عطر فاطمه آهنگ باغ داشت

شوق قناری لب تو داشت این سرود:

بر روشنای خانه‌ی هارون من سلام

بر دامن طلوع حسین و حسن درود

حتما پس از تو دختر تو داشت احترام!

حتما مدینه فاطمه را بعد تو ستود

یک مژده‌ی تو فاطمه را شاد کرده بود:

تو زود می‌رسی به من ای بی‌قرار، زود

این چند روزِ دختر تو چند سال بود

دلتنگ نام تو ز اذان بلال بود

 

باغ تو با دو یاسمن آغاز می‌شود

با غنچه‌های نسترن آغاز می‌شود

آری، بقای دین تو با همت حسین

در شور نهضت حسن آغاز می‌شود

آیات از عقیق لبش شهره می‌شود

راه حجاز از یمن آغاز می‌شود!

در صبح صلح او که پر از عطر کربلاست

هفتاد و دو گل از چمن آغاز می‌شود

صلحش اگر چه ختم نمی‌شد به ساختن

از هرم طعنه سوختن آغاز می‌شود

این غصه بعد مرگ به پایان نمی‌رسد

این داغ، تازه از کفن آغاز می‌شود

آن‌قدر تیر بوسه به تابوت می‌زند

تا خون ز صفحه‌ی بدن آغاز می‌شود

آری تنی که از اثر زهر شد کبود

ای کاش در کنار مزار تو دفن بود

 

ما مانده‌ایم و معنی مکتوم این کتاب

ما مانده‌ایم و مستی معصوم این شراب

تا هفت پرده راز حسینت عیان شود

گفتیم هفت مرتبه تکبیر با شتاب

پایین ز منبر آمدی، آغوش واکنان

یعنی دلت نداشت به هنگام گریه، تاب

این نور از تو بود که بر شانه‌ات نشست

جز آفتاب جای ندارد بر آفتاب!

حتما ز فرط بوسه‌ی بی‌وقفه‌ی تو بود

که بر لب حسین نمانده است هیچ آب!

حتی به وقت مرگ اجازه نداده‌ای

از سینه‌ات جدا شود آن عطر و بوی ناب

حالا نگاه کن که ز صحرای کربلا

این‌گونه، دختر تو، تو را می‌کند خطاب:

«این کشته‌ی فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست»

 

نامت هزار مرتبه از قلب و جان گذشت

آری مگر ز یاد خدا می‌توان گذشت؟

هر تازه لقمه‌ای که به دست فقیر رفت

از سفره‌ی کرامت این خاندان گذشت

حتی مناره‌ها همه در وجد آمدند

وقتی که نامت از سر باغ اذان گذشت

دیگر چگونه بین زمین تاب آوری؟

وقتی بُراقت از سر هفت آسمان گذشت

در اشتیاق روی تو از جان گذشته‌ایم

«دنیا غم تو نیست که نتوان از آن گذشت»

دیدیم بستر تو و گفتیم که چه زود

باید ز پیش آن پدر مهربان گذشت

گیرم که باغ زنده بماند در این خزان

با ما بگو چگونه می‌شود از باغبان گذشت؟

چون حمزه تا همیشه کنار اُحُد بمان

آه ای پدر کنار یتیمان خود بمان



16 خرداد 1392 1396 1