(آرشیو پدیدآورنده مریم سقلاطونی)

دفتر شعر

باد زانو می زند گلدسته را بو می کند

باد زانو می زند...گلدسته را بو می کند
دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند

در لباس خادمان مهربانت، صبح ها
صحن و ایوان طلا  را آب و جارو می کند

می نشیند  کنج بست" شیخ حر عاملی"
یاد معصومیت آن بچه آهو می کند

تا اذان صبح..مانند نگهبان درت
ذکر برمی دارد و ...آهسته "یاهو" می کند

خادمی می گفت: با چشم خودش دیده ست باد
آن به آن مثل گلی گلدسته را بو می کند

چشم می دوزد به چشم زائران تشنه ات
دور سقاخانه و فواره "هو هو" می کند

باد عاشق.. با پر طاووس مخصوص حرم
صحن را آغشته از گلهای شب بو می کند
::
عطر نابی می وزد از کوچه باغ مرقدت
هر که می آید حرم ..این عطر را بو می کن


10 مرداد 1396 228 0

ای چشم هایت جاری از آیات فروردین

ای چشم هایت جاری از آیات فروردین
سرشارتر از شاخه های روشنِ «والتّین»
 
لبخندهایت مهربان تر از نسیم صبح
پیشانی ات سرمشق سبز سوره ی یاسین
 
ای با تو صبح و عصر و شب «فی أحسَنِ التقویم»
ای بی تو صبح و عصر و شب دل مرده و غمگین
 
ای وعده ی حتمی! بگو کی می رسی از راه
کی می شکوفد شاخه های آبی آمین؟
 
رأس کدامین ساعت از خورشید می آیی
صبح کدامین جمعه ها با عطر فروردین؟


26 اسفند 1395 1830 0

سلام کرد بر آن گونه های خاک آلود


غمی به وسعت عالم نشسته بر جانش

تمام ناحیه خیس از دو چشم گریانش

شبیه ابر بهاری هوای ناحیه را

پر از ترنم غم کرده  اشک سوزانش

سلام کرد به جدش ... سلامی از سر صدق

سلام آن که کند جان  فدای  جانانش

سلام کرد بر آن گونه های خاک آلود

بر آن  تنی که نمودند نیزه بارانش

سلام کرد بر آن بوسه گاه نورانی

سلام آنکه کند جان خویش قربانش

سلام آن که دلش زخمی مصیبت هاست

سلام آن که اگر بود کربلا –جانش

میان طف ، سپر نیزه و سنان می کرد

و می سپرد به شمشیرها گریبانش

سلام کرد بر آن جام نیزه نوشیده

بر آن کسی که شکستند عهد و پیمانش

سلام آنکه اگر نی نوا حضور نداشت

علی الدوام شده ناله ی فراوانش

سلام آن که سرازیر می شود هر روز

 به جای اشک روان ، سیل خون زچشمانش...



23 مهر 1395 1689 0

امام پیک فرستاده در پی ات ... برخیز!

زهیر باش دلم! تا به کربلا برسی
به کاروان شهیدان  نی نوا  برسی

امام پیک  فرستاده در پی ات ... برخیز!
در انتظار جوابت  نشسته... تا برسی

چه شام باشی و کوفه.. چه کربلا ای دل!
مقیم عشق که باشی...  به مقتدا برسی

زهیر باش! بزن خیمه در جوار امام
که عاشقانه به آن متن ماجرا برسی

مرید حضرت ارباب باش و عاشق باش!
که در مقام ارادت به مدعا برسی

تمام خاک جهان کربلاست...پس بشتاب
درست در وسط آتش بلا برسی...

زهیر باش دلم! با یزید نفس بجنگ!
که تا به اجر شهیدان نی نوا برسی...


13 مهر 1395 2575 2

آهسته زیر لب به خودش گفت: «كربلا»ست

پرسید از قبیله كه این سرزمین كجاست
این سرزمین غم‌زده، در چشمم آشناست

این سرزمین كه بوی نی و نیزه می‌دهد
این سرزمین تشنه كه آبستن بلاست

گفتند: «طفّ» و «ماریه» و «شاطِیءُ الفُرات»
گفتند: «غاضریّه» و گفتند: «نینوا»ست

دستی كشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: «كربلا»ست

طوفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده، دید سرش روی نیزه‌هاست

زخمی‌تر از مسیح، در آن روشنای خون
روی صلیب دید، سر از پیكرش جداست

طوفان وزید، قافله را بُرد با خودش
شمشیر بود و حنجره و دید در مناست

باران تیر بود كه می‌آمد از كمان
بر دوش باد دید كه پیراهنش رهاست

افتاد پرده، دید به تاراج آمده ا‌ست
مردی كه فكرِ غارتِ انگشتر و عباست

برگشت اسب، از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده، دید كه در آسمان، عزاست



12 مهر 1395 1965 0

پر کن دوباره کیل مرا، ایّها العزیز!

پر کن دوباره کیل مرا، ایّها العزیز!
دست من و نگاه شما، ایّها العزیز!

رو از من شکسته مگردان که سال هاست
رو کرده ام به سمت شما، ایّها العزیز!

جان را گرفته ام به سرِ دست و آمدم
از کوره راه های بلا، ایّها العزیز!

وادی به وادی آمده ام، از درت مران
وا کن دری به روی گدا، ایّها العزیز!

چیزی که از بزرگی تو کم نمی شود
این کاسه را...فَاَوفِ لنا، ایّها العزیز!

ما، جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما، ایّها العزیز!

خالی تر از دو دست من این چشم خالی است
محتاج یک نگاه شما، ایّها العزیز!



02 خرداد 1395 5912 1

عید امسال پر از بوی گل یاس شده است


عید امسال پر از بوی گل یاس شده است

و پر از خاطره ی گندم و دستاس شده است

همه ی دشت گواهند که با بوی بهار

عطر یک خانه ی آتش زده احساس شده است

چینش سفره امسال تفاوت دارد

سین هر سفره ، سلامی است که بر یاس شده است

روضه ی چادر خاکی همه جا پیچیده

سیب ها عطر خوش کوثر و اخلاص شده است

ابر ،در هیأت یک مستمِع مداحی است

بس که می گرید و دل نازک و حساس شده است

....

جان گل های جهان پیشکش یاسی که

زخمی سیلی باد و ستم داس شده است...



02 فروردین 1394 2501 3

بادها...


بادها
هر شب در جنوب
خیمه می زنند
بادها
بوی ابریشم می دهند
بادها
هر شب
روی تلی از خاک
تفحص می کنند
گوشه ی پلاکی
تکه ای از پیشانی بند
و بندی از پوتین...
بادها
زودتر از چشمان من
به زیارت
می آیند
بادها می آیند
از جنوب
با گل هایی که بیرق خاکند
وای بر ما!
اگر بیرق هامان
افراشته نیست!

 



09 اسفند 1393 927 0

پیراهنت را بفرست!


عکس هایت آمد
و
آن چند خط
... من حالم خوب است
امیدوارم به زودی زود...
چهارده تابستان گذشت
گندم ها درو شدند
و
یونجه ها...
هوای اهالی بد نیست
زمستان بی برفی بود
باد شکوفه ها را غارت کرد
زمین برکت نداشت
شب ها
شغال ها زوزه می کشند
سارا
بی نقشه قالی می بافد
بوته و ترنج...
محمد حسین
می رود ده بالا
نان می گیرد
::
عکس هایت آمد
گفته بودی بی بی هم ببیند
بی بی
عکس هایت را بویید
و گذاشت
لای قرآن
راستی!
یادم رفت
پنج تابستان است
بی بی
نمی بیند
پیراهنت را بفرست!

 



27 مهر 1393 1131 1

شب ها هزار ساله شدند و نیامدی


ماه که ای؟! ستاره ی شب های کیستی؟
مجنونِ هر شبِ که و لیلای کیستی؟

شب ها هزار ساله شدند و نیامدی
ای ماه! در کمین تماشای کیستی؟

تنهایی سه کنج کدامین سه شنبه ای؟
نی ناله های جمعه شب نای کیستی؟

ای صبح ناگهان زمین! خیمه ات کجاست؟
بخت سپید و روشن فردای کیستی؟

راه کدام دشت به شهر تو می رسد
چادر نشین خلوت صحرای کیستی؟

شور کدام رودی و بوی کدام دشت؟
دین کدام چشمه و دنیای کیستی؟

ای خسته از تمدن این شهر سوت و کور
دنبال سوز «دشتی» و آوای کیستی؟

 



28 شهریور 1393 1075 0

دیوار


دیوار
دیوار
دیوار
می ترسم
دیوارها
بالاتر بروند
آن قدر که
دیگر خواب شهیدی را نبینم
و
صدای
گریه های هر شب زنی را
نشنوم
که هنوز
کوچه را آب و جارو می زند
و
سال تحویل
در امامزاده احمد
نذر می کند
که مردش بیاید...
همه ی این هجده سال...
دیوار
دیوار
دیوار
در شمعدانی ها
عکس پروانه ای است
که هنوز
حجله اش سیاه است
و پشت پنجره
صدای گنجشکی است
که
آشیانه اش در گلوله باران...
دیوار
دیوار
دیوار
کسی ده سال
در ICU
به کما رفته است
و من
دیگر صدای قلبش را
نمی شنوم...
پشت این دیوارها
و ترافیک...
هنوز چراغ ها قرمزند!!

 



21 شهریور 1393 140 0

دور از نشاط صبح و کبوتر... ولیِّ عصر

تهران...هوای سُربی آذر... ولیِّ عصر
دور از نشاط صبح و کبوتر... ولیِّ عصر

سرسام بنزها و صدای نوارها
شب‌های بی‌چراغ و مکدّر ولیِّ عصر

خاموش در بنفش مِه و آسمان‌خراش
در برزخی سیاهْ شناور، ولیِّ عصر

پنهان در ازدحام کلاغان بی‌اثر
زیر چنارهای تناور، ولیِّ عصر

خالی از اتفاقِ رسیدن، تمام روز
تاریک، سرد، دلهره‌آور، ولیِّ عصر

با لنزهای آینه ای پرسه می‌زنند
ارواح نیمه‌جان زنان در ولیِّ عصر

مانند یک جذامی از خود بریده است
در های و هوی آهن و مرمر، ولیِّ عصر


یک روز جمعه سر زده، آقا، بیا ببین
تو نیستی چه می‌گذرد در ولیِّ عصر؟


16 اسفند 1392 1298 0

آن مرد ناشناس کی از راه می رسد؟

تق تق...کلون در...کسی از راه می رسد
از کوچه های خسته و گمراه می رسد

مانند آفتاب هم آواز نخل و چاه
از کوچه های کوفه، شبانگاه می رسد

دستی به شانه دارد و چشمی به آسمان
شب مویه هاش تا به سحرگاه می رسد

تق...تق...کلون در...ولی امشب نیامده است
ردّ صداش از ته آن چاه می رسد

امشب، دوباره خیره به درگاه مانده ام
یعنی...دوباره مرد، به درگاه می رسد؟

مادر! سکوت خانه مرا می کُشد بگو
آن مرد ناشناس کی از راه می رسد؟

آن مرد ناشناس که شب نان می آوَرد
آن مرد ناشناس که با ماه می رسد؟


05 مرداد 1392 1731 1

نرم نرمک اسب و زین و یال و گیسویش کشید

نرم نرمک اسب و زین و یال و گیسویش کشید
خم شد و پا و دوال و چشم و ابرویش کشید

مرد نقاش، اسب را برفی و صحرا را کبود
نخل را آشفته گیسو، روی در رویش کشید

اسب برفی را در آغوش زنان داغدار
تیر بر پیشانی و بر کتف و زانویش کشید

دور از آن گودال خونین و سوار تشنه لب
اسب را افتان و خیزان در تکاپویش کشید

در دلش آشوبه ای بود از نگاه بی جواب
کودکان را حلقه حلقه گرد بازویش کشید

خیمه ای آتش گرفته پشت سر...افتاده زین
دشت را از تشنگی خوابیده پهلویش کشید

آسمان را گم شده در حلقه ی تاریک دشت
دشت را آشفته بر این سو و آن سویش کشید

بوم سرخ عصر عاشورا و پایانی غریب
دشتی از خاشاک و خار و شب فراسویش کشید

چشمش ابری شد...قلم مو را به رنگی تازه زد
قطره اشکی سرخ در چشمان آهویش کشید


06 تیر 1392 1449 0

خدا وقتی بخواهد، می شود... وقتی نخواهد، نه...

خدا وقتی نخواهد، عمر دنیا سر نخواهد شد
گلوی خشک صحرایی به باران تر نخواهد شد

و تا وقتی نخواهد برگی از کاجی نمی افتد
و باغی از هجوم داس ها پرپر نخواهد شد

خدا وقتی نخواهد دانه ای کوچک تر از باران
گلی بالا رونده مثل نیلوفر نخواهد شد

و کرم کوچکی...پروانه ای زیبا...و کوهی سخت
عقیق و شیشه و آیینه و مرمر نخواهد شد

خدا وقتی بخواهد، می شود... وقتی نخواهد، نه...
گلی بازیچه ی طوفان غارتگر نخواهد شد

خدا وقتی بخواهد، غیر ممکن می شود ممکن
ولی وقتی نخواهد، واقعاً دیگر نخواهد شد


01 تیر 1392 11008 0

پاشو! بایست! پلک بزن! سمت من بیا

گوشش نمی شنید...کر و کور و لال بود
پروانه بود...کودک و خوش خطّ و خال بود

در چشم هاش آینه ها موج می زدند
خورشید بود...پنجره بود و زلال بود

لبخندهاش گرمی دشت جنوب داشت
آرامشِ همیشه ی سبز شمال بود

یک عمر در کنار ضریحت دخیل بست
هر لحظه با نبودِ خودش در جدال بود

تا این که با صدای تو از خواب خوش پرید
با چشم های بسته و گوش خودش شنید:

پاشو! بایست! پلک بزن! سمت من بیا
گوشش نمی شنید...نه...انگار می شنید!

پروانه چرخ چرخ زنان اوج می گرفت
یک هاله نور دست به روی سرش کشید

تا فوجی از فرشته به سویش روان شدند
در چشم هاش روشنی آفتاب دید

نور تو رفت در جریان نقاره ها
پروانه روی گنبد و گلدسته ها رسید

دستی طناب سبز  و گره را گشوده بود
افسوس...پشت پنجره دیگر کسی نبود

تو خوب می شنیدی و می دیدی و دلت
پروانه وار گرد حرم بال می گشود


01 تیر 1392 1036 0

ما برای رفتن آمدیم

مثل روز
مثل روز
روشن است
ما
برای رفتن آمدیم
با خودم مرور می کنم
آدمی چرا هنوز غافل است؟
تازه می رسم به این سخن
هر کسی که فکر می کند
برای ماندن آمده است
مانده است...


23 خرداد 1392 813 0

بوی گل یاس

یا علی! انا فاطمة(سلام الله علیها) بنت محمد(صلی الله علیه و آله)
زوجنی الله منک لاکون لک فی الدنیا و الآخرة
انت أولی بی من غیری حنطنی غسلنی کفنی بالیل و صل علی و ادفنی بالیل
و لا تعلم احدا

و استودعک الله و اقرء علی ولدی السلام الی یوم القیامة..


عید امسال پر از بوی گل یاس شده است

و پر از خاطره ی گندم و دسداس شده است

همه ی دشت گواهند که با بوی بهار

عطر یک خانه ی آتش زده احساس شده است

چینش سفره امسال تفاوت دارد

سین هر سفره ، سلامی است که بر یاس شده است

روضه ی چادر خاکی همه جا پیچیده

سیب ها طعم خوش کوثر و اخلاص شده است

ابر ،در هیات یک مستمِع مداحی است

بس که می گرید و دل نازک و حساس شده است

....

جان گل های جهان پیشکش یاسی که

زخمی سیلی باد و ستم داس شده است...

 



07 اسفند 1391 1784 0

در خواب من بیا و مرا با خودت ببر ...

حالا گذشته چند زمستان از آن سفر
از آن سفر و آن شب برفیّ پر خطر

کولاک برف...جاده و شب...راه بسته بود
یادش به خیر! دغدغه ی شعر تا سحر

کم کم صدای ایرج بسطامی و هوا
سنگین ز برف و باد و مه و سوز بیشتر

در حافظیّه...ساعت ده...فال و عکس و چای
تا کازرون پیاده روی با لباس تر

فال تو: «خون دل همه بر روی ما رود»
لبخند و عکس از گل آن مرد کوزه گر

با هم سری به بقعه ی سیّدحسن زدیم
عکسی کنار حوض و درختان بی ثمر

هر شب به ابتدای همین قصه می رسیم
تو آن درخت سرو که با ضربه ی تبر؛

از پا درآمدی...نه...من از پا درآمدم
تو رفته ای سفر...سفری دور و دورتر

من مانده ام که ابر شَوَم تا ببارمت
خوش باش هر کجا که روی خوب همسفر!

این روزها عجیب هوای تو کرده ام
در خواب من بیا و مرا با خودت ببر


01 اسفند 1391 2408 0

زهیر باش دلم!

زهیر باش دلم! تا به کربلا برسی

به کاروان شهیدان نی نوا برسی

امام پیک فرستاده در پی ات ... برخیز!

در انتظار جوابت نشسته... تا برسی

چه شام باشی و کوفه.. چه کربلا ای دل!

مقیم عشق که باشی... به مقتدا برسی

زهیر باش! بزن خیمه در جوار امام

که عاشقانه به آن متن ماجرا برسی

مرید حضرت ارباب باش و عاشق باش!

که در مقام ارادت به مدعا برسی

تمام خاک جهان کربلاست...پس بشتاب

درست در وسط آتش بلا برسی...

زهیر باش دلم! با یزید نفس بجنگ!

که تا به اجر شهیدان نی نوا برسی...



11 آذر 1391 1529 1
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها