دفتر شعر

عاشق و مهربان باش انسان

سوی دریا روان باش انسان
رود شو، بی‌کران باش انسان
جاری و جاودان باش انسان
آبروی جهان باش انسان
هرچه عشق است، آن باش انسان

شوق فرهادی بیستون را
شور و شیرینی ارغنون* را
بایدوشاید و چندوچون را
عقل و احساس و عشق و جنون را
با هم و توأمان باش انسان

آه و درد و فغان باش؟ هرگز
سرد و خشک و خزان باش؟ هرگز
با همه سرگران باش؟ هرگز
دوست با دشمنان باش؟ هرگز
دشمن دشمنان باش انسان

قصه‌ها خالی از کیقبادند
غرق افراسیاب و شغادند
پُر یزید و پُر اِبن زیادند
پهلوانان ولی شیرزادند
رستم داستان باش انسان

نی بزن، عابران را خبر کن
هو بکش، حاضران را خبر کن
خوش بخوان، زائران را خبر کن
دف بزن، شاعران را خبر کن
کف بزن، شادمان باش انسان

بی تو ای عشق، ایمان چه حاصل
بی تو ای عشق، سامان چه حاصل
بی تو ای عشق، چندان چه حاصل
بی تو ای عشق، انسان چه حاصل
عاشق و مهربان باش انسان


25 خرداد 1399 804 0

برآی ای صدای صداهای هستی!

دوباره پُرم از صداها
صداهای تاریخ؛
این تلخ تاریک

نعیق «غراب» منوچهری دامغانی
و بانگ «کلاغ» آلن پو
و شبخوانی «جغد گنگ» بهار و...
دمادم صداهایی از دور و نزدیک

پس ای «مرغ آمین» نیما کجایی؟

تو از هرکجا غرق نور و نسیم و نوازش
بیا و ببین
خون چکان است
رؤیای انسان
ز کابوس تیغ دل آشوب داعش.

کجایی خدارا؟ خدارا کجایی؟

برآی ای صدای صداهای هستی!
بیا خواب شب کوچه های جهان را 
دمی شعله ور کن

وگرنه
هم آواز مرغ سحر باش
کمی ناله سر کن
کمی ناله سر کن!


17 فروردین 1399 495 0

آرزو

به فلسطین

دنیا کاش به عقب برمی گشت
گلوله به لوله ی تفنگ
و زیتون به شاخه ی مجروح
آنگاه دیگر هیچ مادری
به آغوش خالی خویش
شیر نمی داد


05 دی 1398 466 0

...

فراموش کن
مسلسل را
مرگ را
و به ماجرای زنبوری بیندیش
که در میانه ی میدان مین
به جست و جوی شاخه گلی ست.


01 تیر 1398 801 0

جهان تازه ای از خنده ی عروسک ها

کمک کنید بسازیم آی کودک ها
جهان تازه ای از خنده ی عروسک ها

جهان تازه ای آنجا که برج های بلند
نمی رسند به نخ های بادبادک ها

جهان تازه ای از جنس آشتی که در آن
بزرگ ها همه عاشق شوند و کوچک ها

تفنگ ها همگی شاخه های گل بشوند
تمام مزرعه ها خالی از مترسک ها

دعا کنید که باران بگیرد و فردا
به برج کهنه بیایند باز لک لک ها
 


25 اردیبهشت 1397 522 0

جنگ خیالی


«گُمب و گُمب و گُمب»
این صدای چیست؟
سر به سوی آسمان بلند می کنم
در میان آسمان
یک طرف،
اسب های ابری سیاه
یک طرف
لشکر بزرگ باد
صف کشیده اند روبروی هم.

تیغ ها و نیزه ها بلند می شوند
برق نیزه ها کمند می شوند
ابرها
با صدای طبل های خود
جنگ را شروع می کنند
بادهم
با سپاه خود
گرمِ کارزار می شود
با هجوم بادها، سپاه ابر
رفته رفته تارومار می شود.

::

آسمان که چشم باز می کند
باز هم ستاره ها
چکّه
    چکّه
        می چکند
            در میان چشمه ها
کاشکی دل تمام خاکیان
مثل چشمه ها پر از ستاره ی زلال بود
کاشکی
جنگ های روی خاک هم
مثل شعر من، فقط خیال بو

 



05 تیر 1396 811 0

این فقط خیالِ عصرگاهی من است

روزهای کاغذی عبور می‌کند

هفته‌های بی‌دلیل
هفته‌های دائماً شبیهِ هم
به پیش می‌رود
یک‌نفر غریبه
عصرها در ایستگاهِ غمزده
خیال می‌کند به کیش می‌رود
من خیال می‌کنم
هوای آفتابیِ تو را
من خیال می‌کنم
آبیِ تو را
*
دیده‌بوسیِ فرودگاه و مرد
اولینِ نوازشِ نسیم
دیده‌بوسیِ دوچرخه‌های دوره‌گرد
قرن‌هاست
جاده‌ها به نخل‌های خسته می‌رسد
قرن‌هاست
در تشنّجِ مورّخان
جاده‌ها مرا به شهرِ باستانی «حریره» می‌بَرَد
یک کُنار سالخورده در کِنار من
نشسته‌است
در دو سوی «جاده‌ی جهان»
«لور»های قدبلند
مثل راهبان معبد مقدس ایستاده‌اند
قرن‌ها قناریانِ تشنه را
این قناتِ بی‌قرار
از دوچشمِ خویش آب می‌دهد
*
کشتی به گِل نشسته
مثل یک پدربزرگ مهربان
شادمانی مرا نظاره می‌کند
لاک پشت پیر
آن‌طرف به ماهیان زینتی
اشاره می‌کند
کیش را به دست‌های کوچک تو
می‌توان شبیه کرد
کاش
ترس‌های کهنه‌ی سِمِج رهایمان کنند
*
کاشکی جهان کمی شبیه کیش بود
ـ امن و آفتابی و صبور ـ
از کدام جاده
از کدام مرز بگذریم؟
کی به خانه می‌رسیم؟
در فرودگاهِ آن‌طرف
پاسپورتِ چندتا پرنده را گرفته‌اند؟
پشتِ آب‌های این‌طرف
چندتا پری به اشتباه مرده‌اند؟
از خلیجِ خسته‌ی عَدَن
چند نامه آمده؟
آی آهوان!
آهوان امنِ «جاده‌ی جهان»!
چندتا شهید تازه از منامه آمده؟
چند انفجار در دمشق؟
آی آفتابی ادامه‌دار!
از تو پس چرا نمی‌شود نوشت؟
*
کاشکی جهانِ خسته از صدای انفجار
روی ساحل سپید صلح
آفتاب می‌گرفت
حیف‌حیف
این فقط خیالِ عصرگاهی من است
من به تو
جز میان نقشه‌ها
جز میان تورهای کاغذی
در ستون روزنامه‌ها
 سفر نمی‌کنم



21 خرداد 1396 1245 0

نلغزیم در باد/ نلغزیم در سمت برچیدن گل

همین گونه خوب است
بمانیم
بمانیم در درس اول
بمانیم در آب - بابا
بمانیم تا کودکان دبستان
بیایند
بمانیم تا مهربانی
بخندد
من از حاصل ضربِ اعدادِ بیگانگی
بیم دارم
من از حرصِ در خود فرو ماندگان
مانده بیگانه با هرچه باران، بهاران
من از مکرِ این دشمنِ خانگی
بیم دارم
بمانیم در جوشش چشمه هایی
که با ذات بخشندگی زنده هستند
بمانیم تا آب معنی شود 
در نفس های تابنده ی شمعدانی
بمانیم در فرصت مهربانی
و معنای انسان
فقط این دو حرف است 
بمانیم 
تا گل بروید
همین گونه خوب است
همین گونه، یعنی همین لحظه
این پنجره
آن نگاهی که در کوچه مانده است
همین گونه، یعنی همین خانه
این گفتگو در حضورِ
همین چند گلدان شاداب
همین گونه، یعنی همین باغ
این سرو
این بید مجنون
همین گونه، یعنی همین نیمکت
این نگاه صمیمانه
این رقص فواره در باد
همین گونه، یعنی همین بادبادک
که پیوسته با شاخه ی شوق کودک
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی که هرکس بگوید دلش را 
و بگذار من هم بگویم
از آرامش آسمان و کبوتر
و بگذار من هم بگویم چرا آسمان
آبی بی دریغی است
و بگذار من هم بگویم
چرا در زمین، خواب آهو
پر از اضطرابی عمیق است
و بگذار من هم بگویم که
در باور مرزها
مرگ پهلو گرفته است
و بگذار من هم بگویم سیاست چرا مهربان نیست
و بگذار من هم بگویم که بر خاک غلتیدن برگ
این سبز
این سبزها، اتفاقی نبوده است                                                 
و بگذار من هم بگویم که
سهم قناری قفس نیست
و دیوار ، یعنی که خود خواهی من
و دیوار ، یعنی چه اندازه دوریم
از دور دست تماشا                
بیا ذات دیوار را
از ضمیر زمین گیر انسان بروبیم
و انسان به اندازه ی آسمان هاست
و ای کاش جز آسمان را نگوییم
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی که آیینه بودن
فقط روشنی را سرودن
همین گونه ، یعنی نلغزیم
نلغزیم در سمت خواهش 
و سمتی که خَم می شود مرد 
و سمتی که هرگز صنوبر ندارد
همین گونه ، یعنی سپیدار با بادها
همسفر نیست
نلغزیم در باد
نلغزیم در سمت برچیدن گل
و سمتی که گم می شود رد پای کبوتر
و سمتی که از فرصت گل کسی باخبر نیست
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی که هر کس
به اندازه ی آسمان سهم دارد
بباریم
بباریم بر انتظار عطشناک هرجا که یک ریشه
دلواپس رویش یک جوانه است
بباریم تا آهوان زبان بسته، پایان نگیرند
همین گونه خوب است
همین گونه یعنی زمینی پر از زندگانی
همین گونه یعنی که با ماشه 
انگشت دل آشنا نیست
همین گونه، یعنی که آهو بیاید
که آهو بماند
که آهو نترسد
همین گونه خوب است
همین گونه ، یعنی الفبای باران
همین گونه ، یعنی که
هر تشنه ای را شنیدن
به معنا رسیدن
گره خوردن ریشه با نور
همین گونه یعنی
فقط این درختان
فقط این درختان دلبسته با خاک
خورشید را دوست دارند
همین گونه ، یعنی که
در سمت ریشه
همین گونه ، یعنی که
در سوی رویش
همین گونه ، یعنی که
درسمت و سوی شکفتن بمانیم 
بمانیم تا کودکان دبستان بیایند


27 آبان 1393 2671 0