(آرشیو پدیدآورنده آرش فرزام صفت)


من اقيانوسم اما کاش حوض کوچکي بودم


چرا سهم «تو» پايان باشد از آغاز پروازم؟
اگر تاوان اين عشق است من بايد بپردازم

تو مثل عابري با چشم هاي بسته، اما من
شبيه کلبه اي متروک با دروازه ي بازم

کسي هر روز پس مي آورد اين مرغ وحشي را
دلم را دورتر از اين کجا بايد بيندازم؟

حلالم کن اگر اين روزها ابري تر از پيشم
حلالم کن اگر با هيچ آهنگي نمي سازم

من اقيانوسم اما کاش حوض کوچکي بودم
کتاب قصه ام تلخ است:«بي پايان و آغازم»

نه عقل و عشق؛ از آغاز هم بازي سر دل بود
ولي ديوانگي کافي ست! ديگر دل نمي بازم


16 اردیبهشت 1394 872 0

تو رود باش و به راه خودت ادامه بده


به پس گرفتن اين اشتباه فکر نکن
صبور باش! به پايان راه فکر نکن

تو رود باش و به راه خودت ادامه بده
به زردمردگي اين گياه فکر نکن

برو مسافر من! کوپه کوپه ترکم کن
به مرد گم شده در ايستگاه فکر نکن

جنون مشترک شهر درد بيداري است
بخواب آدم عاقل! به ماه فکر نکن

تو رودِ منتظرِ آبشار و من قايق
برو! به آن طرف پرتگاه فکر نکن


08 فروردین 1394 975 0

تا آمدنت چند خيابان بلند است؟


ساعت به قرارِ افقِ دورِ تو چند است؟
تا آمدنت چند خيابان بلند است؟

خورشيد کلافي است نه در شأن عزيزش
اي مصر! مگر يوسف در چاه تو چند است؟...

از دست تو اي دير به دست آمده، اي دور!
آدينه قروني متمادي گله مند است

گنجشک خيال تو چرا پر زده هر سو؟
دل گوشه ي امني است که خالي ز گزند است

خوابيده زمان در جسد ساعت ديوار
وقتي نفس عقربه هايش به تو بند است

 

....

با حذف بیت...


01 اسفند 1393 796 0

قرار بود مرا جاده با تو جور کند


قرار بود مرا جاده با تو جور کند
نه اينکه از تو مرا لحظه لحظه دور کند!

تو بي من آمده بودي ولي قرار نبود
از اين مسير فقط يک نفر عبور کند

«دچار آبي درياي بيکران»1م و عشق
خدا کند که مرا ماهي صبور کند!

نَمي از اين همه باران در آسمان تو نيست
مگر به فکر من اين ابرها خطور کند!

ببين! من از دل تاريک غار تنهايي
گريختم که مرا نور عشق کور کند

بس است هرچه کشيدم! دلم نمي خواهد
کتاب خاطره ام را کسي قطور کند

دوباره از دل تنگم قطار مي گذرد
که کوه عشق مرا خالي از غرور کند

قطار مي گذرد تا هزار خاطره را
بياورد جلوي چشمم و مرور کند

چقدر جاده حقير است! شايد آمدنت
من و تو را بيش از اينکه هست دور کند

 


1.سهراب سپهري

 


05 بهمن 1393 1013 0

اينجا تمام آدمک ها دشنه دارند


ديگر نشاني از شدن در من نمانده
حس مي کنم راهي به جز ماندن نمانده

اي عشق! اميدي به عاشق بودنم نيست
وقتي چراغي در دلم روشن نمانده

از يوسف گم گشته در چاهت، عزيزم!
حالا به جز يک تکه پيراهن نمانده

زان کوه مغروري که دريا عاشقش بود
امروز حتي يک سَرِ سوزن نمانده

اينجا تمام آدمک ها دشنه دارند
فرقي ميان دوست با دشمن نمانده

مانند تنها ماندن مهتاب در ابر
حس مي کنم جز من کسي با من نمانده


26 آذر 1393 842 0

چون صدف از قيل و قال موج ها گوشم پر است


دل بماند، از تو، حتي ذهن مغشوشم پر است
بار عشقت سخت سنگين است و من دوشم پر است

عشق زهري تلخ و تکراري است در جانم که من
هرچه از اين جام زهر آلود مي نوشم، پر است

مرگ چون معشوقي از اول مرا در بر گرفت
زندگي هر وقت آمد، ديد آغوشم پر است

ماه با دريا سخن مي گويد و من روز و شب
چون صدف از قيل و قال موج ها گوشم پر است

قصه پايان يافت، دفتر بسته شد، پروانه رفت...
صورتش از اشک اما ـ شمع خاموشم ـ پر است

 


10 آذر 1393 940 0

هرقدر که من دلهره دارم تو صبوري


هرقدر که من دلهره دارم تو صبوري
من ماهي آزادم و تو تنگ بلوري

مانند صدا آن طرف گوشي تلفن
معلومي و پنهاني، نزديکي و دوري

آه اي خزر ريخته بر گونه ي دنيا!
اشکي، که به لب هاي زمين تلخي و شوري

بر شيشه ي تنهايي من ريزش باران
چون خوردن انگشت اشاره است به گوري

مغرور به هرگز نرسيدن به تو ام، ماه!
وقتي که تو را داشته باشم چه غروري؟!

 


17 آبان 1393 1359 0

روي دوش ماه، گوني هاي نان زيباتر است


گفتمت خورشيد، اما آسمان زيباتر است
گفتمت باران، وليکن ابر از آن زيباتر است

در رگانت مي دود خون تمام انبيا
خواندن نام تو با پيغمبران زيباتر است

در سکوت چاه هاي کر نمي جويم تو را
جستنت در لازمان در لامکان زيباتر است

گرچه فيض آسمان جاري ست اما باز هم
روي دوش ماه گوني هاي نان زيباتر است

گوش دل دادم به نجواي جهان، ديدم چقدر
ذکر نامت در حديث ديگران زيباتر است

از تمام سوژه هايم،گفتن از مردي که داشت
در گلوي سال هايش استخوان زيباتر است

ابتدا گفتم رکوع و دادن انگشتري...
بعد ديدم سجده و تقديم جان زيباتر است


22 مهر 1393 1993 0

تا بشنود زمین کلمات نخست را

 

پیجیده بین دفتری از گل خدا تو را

تا بو کنند جملگی انبیا تو را

 

تا مثل رود بگذری از پهنه ی جهان

جاری نموده است ز غار حرا تو را

 

مانند رود از دل تاریخ رد شدی

حالا رسانده است به دستان ما تو را

 

تا بشنود زمین کلمات نخست را

تکرار کرده روی لب مصطفی تو را

 

شمشیر حق، به حرمت قرآن غلاف شد

آری... علی نخواست روی نیزه ها تو را

 

روی پل صراط نمانده ست لحظه ای

هر کس شفیع کرده به روز جزا تو را

 


07 تیر 1393 773 0