برای تهران زخمخورده که خونش حضور ماست...
از خون دل پیاله سر خوان گذاشتن
آنوقت خوان مقابل مهمان گذاشتن
صبحانه حاضر است به رسم همیشگی
در سفرهٔ غریبهترین نان گذاشتن
نانی اگر مقابل همراهیان ماست
برداشتن برابر مهمان گذاشتن
بر تن همیشه پیرهن کار داشتن
نه شبکلاه بر سر ایمان گذاشتن
آری نوشتهایم و دریغا نخواندهاید
آداب سر به کوه و بیابان گذاشتن
هر روز انتظار، پس از انتظار و بعد
هر شب کنار پنجره گلدان گذاشتن
شبهای بیچراغ دلی را که شعله است
چون شمع بر مزار شهیدان گذاشتن
گاهی غبار عکس مزار شهید را
چون مرهمی به زخم پریشان گذاشتن
وقتی به شمع کشتهٔ ما سنگ میزنند
چندین چراغ در شب تهران گذاشتن
چندین چراغ در شب تهران گذاشتن
یعنی که شمع در دل طوفان گذاشتن
تهران زخمخورده که خونش حضور ماست
از جان میان کالبدش جان گذاشتن
تهران که تا همیشه کریم است و خوی اوست:
بر سفره آب و نان و نمکدان گذاشتن
(گفتم نمک نه، بلکه نمکدان که میتوان
در محضر نمکبهحرامان گذاشتن
نانی که زیر پای لگدمال میرود
برداشتن، کنار خیابان گذاشتن)
وقتی که جنگ پشت در خانه آمده است
دل روی دل میانهٔ میدان گذاشتن
وقتی دلت گرفته، سر سربلند را
بر شانههای رستم دستان گذاشتن
هر شب برای غربت ویرانههای شهر
روشن شدن، ترانهٔ باران گذاشتن
تا صبح با تلاوت خورشید، جغد را
هر شب فکور و کور و پشیمان گذاشتن
دستی به شبنشینی ما جلوه میدهد
با «ماه در خرابهٔ ایوان گذاشتن»
گاهی گرفتهایم کمی حال گریه را
با بوسه روی گونهٔ گریان گذاشتن
سنگین و تلخ میگذرد چرخ روزگار
مثل امید در دل حرمان گذاشتن
چرخیدن است کارش و روی سیاه را
هر سال با زغال زمستان گذاشتن
ما سعی میکنیم که شیرینترش کنیم
با قند، تنگِ قوری و فنجان گذاشتن
گفتی: «قشنگ چیست؟» که با گریه گفتهام:
«بر اوج قله پرچم ایران گذاشتن
یا مسجدی که بر سر گلدستههای آن
با دست شوق پرچم رقصان گذاشتن
گفتی نمیرسیم و هم اینک رسیده است
اوقات سر میانهٔ میدان گذاشتن
ما روی مرز مانده و کاری نمیکنیم
جز در کمان آرش پیکان گذاشتن
با ترک و مرگ هر که به ابلیس رفته است
بر هرچه جنگ نقطهٔ پایان گذاشتن»
تا صبحِ صبح هر ورق سرنوشت را
هر شب مچالهکردن و پنهان گذاشتن
ناگاه ماه همدل و همراه میشود
با ما برای سربهبیابان گذاشتن
11 فروردین 1405
14
0