(آرشیو پدیدآورنده پانته آ صفایی بروجنی)

دفتر شعر

جهان تشنه ست، ماه آسمان تشنه ست، اما آب...

هنوز اين آسمان آلودهٔ پرهای كركس‌هاست 
و از خون تو، تر، دامان خشكی‌ها و اطلس‌هاست 

جهان تشنه ست، ماه آسمان تشنه ست، اما آب 
هنوز آن سوی، دست بيعت (خشک‌مقدس‌ها)ست 

چنان پاشيده از هم نقش‌های روزگار انگار 
زمين يک كاشیِ افتاده از طاق مقرنس‌هاست 

در آن سو گربه ‌رقصانی شامی‌هاست و اين سو
شتر‌ها پای می‌كوبند و ميدان دست ناكث‌هاست 

به دنيا برنگرد ای ذوالجناح تشنه! در اين عصر 
اگر آن روزگار شمر بود اين عصر اشعث‌هاست!


01 مهر 1396 257 0

یادم نرفته است چه شب ها... چه بادها

هر بار عابرانی از این کوچه بگذرند
با احترام و عشق، تو را اسم می برند

آه ای درخت سبز که امروز بر سرت
صدها پرنده سرخوش و شاداب می پرند

یادم نرفته است چه شب ها... چه بادها
گفتند که دمار تو را در می آورند

یادم نرفته است چه اردیبهشت ها
دیدم شکوفه های تو بر خاک، پرپرند

اما هنوز سبز و برپا، هنوز هم
سرشاخه هات لانه ی صدها کبوترند

در سایه ات هنوز سبدهای رنگ رنگ
ناز تو را به قیمت خورشید می خرند

آن زخم ها که بر تنه ات مانده دیگر و
این سیب های قرمز شاداب، دیگرند

پیراهن کبود تو را گرچه بادها
در کوچه های سوخته بر دست می برند

نامت همیشه ورد زبان پرنده هاست
هر بار شاد و سرخوش از این کوچه بگذرند
 


12 تیر 1396 342 0

افسانه ها را رها کن برخیز اردیبهشت است

 

موهایش ابریشم زرد، پیراهنش تور و پولک

آرام و خندان و خاموش خوابیده مثل عروسک

 

زخمی دهان باز کرده روی گلویش که او را

تبدیل کرده برای غم های مردم به قلّک

 

خسته ست خسته ست خسته ست از این که یک عمر رفته ست

از هر طرف باد رفته ست از هر طرف...بادبادک

 

سرگرم کرده خودش را با قصه، با قصه هایی

مانند"قویی سفید است فردای این جوجه اردک"

 

 

افسانه ها را رها کن برخیز اردیبهشت است

پیراهنت را درآور پروانه شو کرم کوچک!

 



19 اردیبهشت 1396 1047 0

نامت همیشه ورد زبان پرنده‌هاست

هر وقت عابرانی از این کوچه بگذرند
با احترام و عشق تو را اسم می‌برند

آه ای درخت سبز که بر شانه‌های تو
حالا کلاغهای سیه‌بال می‌پرند!

با اینکه هر بهار در این باغ سوگوار
دیدم شکوفه‌های تو بر خاک پرپرند-

اما هنوز سبزی و برپا، هنوز هم
سرشاخه‌هات لانهٔ صدها کبوترند

پیغام برگهای تو را بادها هنوز
در کوچه‌های سوخته بر دست می‌برند

نامت همیشه ورد زبان پرنده‌هاست
هر بار از حوالی این کوچه بگذرند



09 اردیبهشت 1396 413 0

شاید تو برگشتی و برگشتند باران ها

 

لب تشنه خوابیدند پای حوض گلدان ها
شاید تو برگشتی و برگشتند باران ها
 
شاید تو برگشتی و شهریور خنک تر شد
دنیا کمی آرام شد، خوابید طوفان ها
 
شاید تو برگشتی و مثل صبح روز عید
پر کرد ذهنِ خانه را تبریکِ مهمان ها
 
آن وقت دورِ سفره می گویند و می خندند
بشقاب ها، چنگال و قاشق ها، نمکدان ها
 
آن وقت عطرِ چای لاهیجان و لیمو ترش
آن وقت رفت و آمدِ شیرین قندان ها
 
تو نیستی و استکان ها نیز خاموش اند
ای کاش بودی تا تمام روز فنجان ها...


19 آذر 1395 1744 1

فرسوده ی کشاکش امواج کوچک است

 

چون کوه، سخت و ساکت و تنها نشسته است
انگار سال‌ هاست همین جا نشسته است
 
این صخره ی عظیم که با زخم سینه اش
یک عمر پای صحبت دریا نشسته است
 
فرسوده ی کشاکشِ امواجِ کوچک است
اما چه با وقار و شکیبا نشسته است
 
خورشید روی شانه و مهتاب در بغل
در کارِ روشنایی دنیا نشسته است
 
رفتند زیرِ آب تمام جزیره ها
تنها هم اوست، اوست که تنها نشسته است
 
آن صخره ی عظیم که با چشم های خیس
جشنِ حباب را به تماشا نشسته است


23 اسفند 1394 696 0

نیامدی و نچیدی انارِ سرخی را..

 

درخت ها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد
 
نیامدی و نچیدی انارِ سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد
 
نیامدی و ترک خورد سینه ی من و آه!
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد!
 
چقدر باغ پر از جعبه های میوه شد و
چقدر جعبه ی پر راهی خیابان شد
 
چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد!
 
چطور قصه ام این قدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمی خواستم شود، آن شد؟
 
انار سرخِ سرِ شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خنده ی کلاغان شد


29 مهر 1394 341 0

کم کم دلت سرگرمی جالب تری می خواست

 

وقتی مرا در جعبه، پشتِ ویترین دیدی
مثل تمام بچه ها از شوق خندیدی
 
اسباب بازی های مثل من فراوان بود
اما مرا برداشتی روی زمین چیدی
 
گاهی قطار و گاه کشتی ساختی از من
گاهی درختی که از او آلوچه می چیدی
 
با اشک هایت گریه کردم، زندگی کردم
با خنده هایم زندگی کردی و خندیدی
 
تو قد کشیدی، قد کشیدند آرزوهایت
کم کم مرا در خاطرات کهنه پیچیدی
 
کم کم دلت سرگرمی جالب تری می خواست
کم کم برایم خواب های تازه ای دیدی
 
یک روز با یک تخته نردِ کهنه برگشتی
(قانون بازی را هم از همسایه پرسیدی)
 
با اشک هایم پاک کردی مهره هایش را
یک جفت تاس از استخوان هایم تراشیدی
 
آن وقت پر شد خانه ات از دود سیگار و
خونِ مرا در استکان کردی و نوشیدی
 
آن وقت دنیا شد قماری تلخ و ما در آن
هی باختیم و باختیم... اما نفهمیدی...


04 مرداد 1394 1521 2

زن مي دويد، بقچه ي نان در دست

 
زن مي دويد و ريخته بر دوشش
موهاي تابدار بناگوشش
 
زن مي دويد و باد سراسيمه
در چاک هاي کهنه ي تن پوشش
 
زن مي دويد، بقچه ي نان در دست
با کودکي مريض در آغوشش
 
پشت سرش هناسه زنان سرباز
با برق آن تفنگ که بر دوشش...
 
پيچيد پاي زن، به زمين افتاد
افتاد بچه نيز از آغوشش...
 
سرباز ايستاد و نگاهي کرد
به مادر و به کودک بي هوشش
 
لکنت گرفت پايش و بر... برگشت
افتاده بود اسلحه از دوشش
 


21 تیر 1394 1776 1

نگاه کن به غزل هاي داغ ديده ي من!

 
نگاه کن به غزل هاي داغ ديده ي من!
به دخترانِ پريشانِ مو بريده ي من
 
کدام تير تو را عاقبت نشانه گرفت؟
گوزنِ زخمي در بيشه آرميده ي من!
 
کدام کوره؟ کجاي جهان در آتش سوخت؟
که نرم شد دلِ فولادِ آب ديده ي من
 
دلم گرفته، دلم تنگ توست، باطل کن
طلسمِ اين شب تاریک را سپيده ي من!
 
نمي رسد به سرِ شاخه دستِ من، تو خودت
بيفت در سبد اي ميوه ي رسيده ي من!
 


04 تیر 1394 1972 2

گفتم جزيره مثل من و توست، يک زن است

 
صدها پرنده مثل تو بي بال و پر شده ست
صدها درخت سبز دچار تبر شده ست
 
بسيار نخل سوخته افتاده بر زمين
تا يک چراغ در شب تاريک بر شده ست
 
تا چشمه اي بجوشد از اين سنگلاخ خشک
از اشک چشم، دامن يک ايل تر شده ست
 
با اين همه عروس سيه پوش عجيب نيست
اين سرزمين سوخته مجنون اگر شده ست!
...
پرسيدم او که رفت تو با بچه ها چطور؟...
اين سال ها چگونه براي تو سر شده ست؟
 
چيزي نگفت، روسري اش را عقب کشيد
ديدم چقدر خسته تر و پيرتر شده ست!
 
گفتم جزيره مثل من و توست، يک زن است
يک زن که داغ ديده و خونين جگر شده ست
 
يک زن که مثل ما جگرش تکه تکه است
يک زن شبيه ما که دلش شعله ور شده ست
 
زل زد به استکان پر از چاي سرد و گفت
مرداب هاش مزرعه ي ني شکر شده ست
 


22 اردیبهشت 1394 1147 0

گیرم تمام باغچه را زیر و رو کنند

 

بیل و کلنگ و ریشه بُر و گاوآهن اند
دارند روستای مرا شخم می زنند
 
دارند دانه دانه درختان سبز را
با داس و تیشه، از کمر، از ریشه می زنند
 
اینجا در آسمان همه ی شب ستاره ها
مانند شمع های عزاخانه روشن اند
 
اینجا تمام روز زنانی سیاه پوش
در سوگ سروهای جوان، موی می کَنند
 
گیرم تمام باغچه را زیر و رو کنند
شایع کنند غنچه و پروانه دشمن اند
 
گیرم که زیرِ ضربِ تبرهای تیزشان
حتی درخت های تنومند بشکنند...
 
من جلگه ی وسیع شمالم، چه می کنند
با این همه جوانه که در سینه ی من اند؟


04 اردیبهشت 1394 1229 1

باور نکردی...برف آمد..برف پشت برف

 

گفتم به باغ من نیاور باد و باران را!
حالا چطور آرام خواهی کرد توفان را؟
 
حالا چطور از خانه ام پرواز خواهی داد
این قار قار شوم..این خیل کلاغان را؟
 
حالا چطور از شانه ام پایین می اندازی
سرپنجه های اسکلت وار زمستان را؟
 
گفتم که فصلی تازه، فصلی سرد در راه است
گفتم که جدی تر بگیر این برگ ریزان را!
 
باور نکردی حرف هایم را و خندیدی
هرقدر گفتم لا اقل این سقف ویران را...
 
باور نکردی...برف آمد..برف پشت برف
پوشاند صحن خانه را، پوشاند ایوان را
 
آوار شد بر شانه هامان برف و کرکس ها
از شاخه ها گنجشک های خیس لرزان را...
 
حالا تمام روز روی تلّی از آوار
بنشین و تا شب قار قار این کلاغان را...


02 اسفند 1393 823 0

هر صبح بی‌قرارترینم برای تو

حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو
ای هرچه هست و نیست در عالم فدای تو
 
هر شب به روز آمدنت فکر می‌کنم
هر صبح بی‌قرارترینم برای تو

بیدار می‌شویم از این خوابِ هولناک
یک صبح جمعه با نَفَسِ آشنای تو

آدینه‌ای که می‌رسی و پهن می‌شود
چون فرش، آسمانِ دلم زیر پای تو

یک‌روز گرم و روشن و سرشار می‌شویم
در خلسه‌ای که می‌وزد از چشم‌های تو

روزی که با شروع کلام تو ـ مثل قند
حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو

 



19 دی 1393 1075 0

هزار و سيصد و هشتاد و هشت سال بدي است

 
نپرس حال مرا... بي تو حال، حال بدي است
هزار و سيصد و هشتاد و هشت سال بدي است
 
نپرس... هيچ نپرس از دلم، همين «چه خبر...»
همين «چه مي کني اين روزها...» سؤال بدي است...
 


09 دی 1393 1098 0

بعد از تو دنیا جای امنی نیست، می بینی؟

 

تا پرده را پس می زند انگشتِ بی خوابی
رد می شوند از آسمان شش هفت مرغابی
 
یاد تو می افتم که می گفتی چهل سال است
شب ها کنار یک درختِ کاج می خوابی
 
- «شب ها هوا زیر درخت کاج شنگین است
من رخت خوابم را همین جا توی مهتابی...»
 
یاد تو می افتم...(چقدر این خانه تاریک است!)
یاد تو می افتم...تو و آواز (سیما بینا) و صدای
 
قل قل قلیان و عطر چای...
شب های تابستان و آن...آن فرشِ عنّابی...
 
بعد از تو دنیا جای امنی نیست، می بینی؟
افتاده از سقف جهان یک کاشیِ آبی!


24 آذر 1393 1144 0

تو نیستی و کلاغان چه عالمی دارند!

 

چه شکل های غم انگیز مبهمی دارند‍!
و ابرها چه خیالات مبهمی دارند!
 
چقدر ساکت و سنگین و سرد می گذرند
سیاه و غم زده انگار ماتمی دارند
 
حیاط خانه پُر از پَر، پُر از زباله شده ست
تو نیستی و کلاغان چه عالمی دارند!
 
تو نیستی...منم و بادهای پاییزی
که دست از سر این خانه بر نمی دارند
 
منم که پنجره را باز می کنم هر روز
و فکر می کنم این کاج ها غمی دارند
 
تو نیستی... منم و شاخه های خشک انار
و ابرها چه خیالات درهمی دارند!


21 آبان 1393 1131 0

در ايستگاه آخر دنيا نشسته ايم

 
اي آخرين مسافر و اي آخرين سوار!
تا کي در انتظار تو؟... تا کي در انتظار؟...
 
در ايستگاه آخر دنيا نشسته ايم
تا کي مي آيد از سفر آن آخرين قطار
 
تا کي پياده مي شوي و مي تکاني از
شال بلند يشمي ات ـ اي مهربان! ـ غبار
 
کي مي رسي و شانه به شانه کنار تو
پايين مي آيد از همه ي پله ها بهار
 
اي هر دو يک نفر! تو و آغاز سال نو
کي مي رسيد با چمداني پر از انار؟
 
ما تشنه ي توايم تو اي قامت بلند!
برخيز تا به سجده رود پيشت آبشار
 
«چون کائنات جمله به بوي تو زنده اند
اي آفتاب! سايه ز ما نيز برمدار»*
 
 
 
* چون کائنات جمله به موی تو زنده اند
 
ای آفتاب! سایه ز ما بر مدار هم
 
(حافظ)
 

 



16 آبان 1393 1259 0

می شود شب با همین تصویرها دیوانه ات

 

شب که بر می گردی از دریا به سمت خانه ات
دانه های ریز شن چسبیده روی شانه ات
 
قایقت را دست تنها می کشی بر ماسه ها
بعد با آن حالتِ محزونِ مغرورانه ات
 
تور خالی را به روی شانه می اندازی و
می شود شب با همین تصویرها دیوانه ات
 
راه می افتد به دنبال تو ماه و تا سحر
می نشیند منتظر بر پشت بام خانه ات
 
شب که جنگل مثل موهایت پریشان است و باد
آرزومندانه دستی می کشد بر شانه ات
 
بعد از پیراهنِ خیسِ تو این دریاست که
قطره قطره می چکد بر فرش های خانه ات
 


25 شهریور 1393 906 1

آه ای نهال! با تو چه کردند ارّه ها؟

 

با غرّشی به کار می افتند پرّه ها
آن وقت از تمام تنت خاک ارّه ها...
 
حتی درخت های کهنسال دور دست
هی آه می کشند در اعماق درّه ها
 
آه ای نهالِ کوچک تنها! چه کرده است
با ساقه های تردِ تو دندانِ ارّه ها؟
 
با تو چه کرده اند تبردارهای پیر؟
با تو چه کرده اند؟ که عمری ست برّه ها
 
اندام های سبز تو را می جوند...آه!
آه ای نهال! با تو چه کردند ارّه ها؟


13 شهریور 1393 1141 2
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها