(آرشیو پدیدآورنده پروانه نجاتی)

دفتر شعر

برادران عرب بی برادرم کردند

برادران عرب بی برادرم کردند
اسیر فاجعه های مکررم کردند

به عمق بی کسی چاه در شبی بی ماه
برای سنگ دل خود کبوترم کردند

چهار سوی گذر را به روی من بستند
شبیه قاعده ی بازی از برم کردند

مزورانه مرا دست گرگ ها دادند
برای پیرهن پاره پرپرم کردند

لب سکوت گزیدند وقت خوش رقصی
پیاله لب زده درخون شناورم کردند

فروختند مرا بانفیری از نفرت
وبعد هلهله بر زخم پیکرم کردند

به جای نان و عروسک یه جای نرمی خواب
گلوله هدیه ی چشمان خواهرم کردند

برادران عرب، مصری از زر و زورند
که مثل خواب بدی دیر باورم کردند


30 آبان 1391 1253 0

این سهم زینب است دو توفان دو گردباد


مادر نشسته سیر تماشایشان کند
هنگام رفتن است، مهیایشان کند

عون است یا محمد؟ فرقی نمی کند
در اشک های بدرقه پیدایشان کند

این سهم زینب است دو توفان دو گردباد
لب تشنه اند، راهی دریایشان کند

او یک زن است و عاطفه دارد، عجیب نیست
سیراب بوسه، قامت رعنایشان کند

آن ها پر از حرارت لبیک گفتن اند
باید سفر به خلوت شیدایشان کند

آرام، سرمه می کشد و شانه می زند
تا در کمند عشق، فریبایشان کند

بر شانه می زند که برو، سهم کوچکی ست
باید نثار غربت مولایشان کند...


28 آبان 1391 1824 0

عجب این زن شبیه فاطمه است

کیست این زن ز دور می آید
با نگاهی صبور می آید

آبله پا و خسته و مجروح
جسم او راه می رود یا روح

کیست این زن که جامه اش نیلی است
گل گل صورتش رد سیلی است

هر طرف وای وای و همهمه است
عجب این زن شبیه فاطمه است

رنگ و بوی حسین دارد او
شیون و شور و شین دارد او

مردم این زینب عزیزم نیست
محرم چشم اشک ریزم نیست

زینب من که قد خمیده نبود
اینقدر رنگ و رو پریده نبود

مردم این را که خوب می دانید
زینب من بلا ندیده نبود

از کدامین بلا شکسته چنین
قامتش این قدر تکیده نبود

وای من روی او خراشیده است
چه کس این بذر فتنه پاشیده است

زینب من که قد خمیده نبود
اینقدر رنگ و رو پریده نبود

آفتاب قبیله ی طاها!
زینب من! عقیله ی طاها!

دختر آسمانی زهرا!
میوه ی زندگانی زهرا!

آمدی، آمدی غرور علی!
وارث سینه ی صبور علی!

تو که محبوبه ی خدا بودی
زینب دوش مصطفی بودی

آمدی زینبم، شکسته چرا؟
این همه خسته خسته خسته چرا؟

آه زینب چقدر تنهایی!
کوه دردی ولی شکیبایی

ز چه هستی؟ ز سنگ یا آهن
ای کبودای تازیانه ی من!


28 خرداد 1391 1442 0

تلاش کن که تو پایان ماجرا باشی

تو دور می شوی از خویش تا رها باشی
دو روز سرزده همسایه ی خدا باشی

سفر به مرکز ثقل زمین، به چشمه ی وحی
رها از این همه آشوبِ ادّعا باشی

درست مثل تولد، نه مثل لحظه ی مرگ
کفن بپوشی و از زندگی جدا باشی

درآسمانی لبیک، بال و پر بزنی
که با ملائکه با روح همصدا باشی

و هفت بار بچرخی و رو نچرخانی
به پاس حرمت آیینه بی ریا باشی

شکوه دامن هاجر تو را بر انگیزد
نسیم هروله از مروه تا صفا باشی

تبر به دوش بگیری و مثل ابراهیم
به جان بتکده ی نفس خود بلا باشی

پرنده باش و رها باش، بال و پر وا کن!
تلاش کن که تو پایان ماجرا باشی


28 خرداد 1391 1636 0

و یک پیاله ی مسموم می کند تأثیر

حصار پشت حصار آفتاب در زنجیر
و صبر سجده کند در کجاوه ی تقدیر

و سقف ابری زندان چقدر کوتاه است
برای آنکه شود خواب کهنه ای تعبیر

سیاه شب پر از آوازه ی نماز کسی است
صدای لرزش زنجیرهای دامن گیر

صدای بال قنوتی که زخم ریزان است
زبور آینه هایی که می شود تکثیر

چه سعی ها که نشد تا شکسته اش بینند
برای آن که بریزد به دامنش تقصیر

دو تکّه پوست، دو سه تکّه استخوان نحیف
که در محاصره ی کینه می شود تعزیر

بهار موسوی آشفته می شود در باد
و یک پیاله ی مسموم می کند تأثیر


28 خرداد 1391 1421 0

از تیرها نبود کسی سر به راه تر

در خانه نیست مثل تو بی تکیه گاه تر
هرگز ندیده ایم ز تو بی پناه تر

انگیزه ی گناه نخست است زن، ولی
از همسر تو نیست کسی پُر گناه تر

امشب پُر از هوای غم انگیز گریه ام
اما بقیع هست ز من رو به راه تر

تو وارث شجاعت بازوی حیدری
فرمانده ای نبود ز تو کم سپاه تر

در پرتو درخشش الماس، تشت خون
ترسیم کرده روی تو را هر چه ماه تر

حتی به جسم پرپر تو تیر می زنند
از دشمن تو نیست کسی روسیاه تر

در بین مردمی که تو را می شناختند
از تیرها نبود کسی سر به راه تر

مظلوم کوچه های غریب مدینه ای
از کوفه نیست شهر تو کم اشتباه تر

دیگر غزل به ماتم تو ره نمی برد
زیرا شده است پنجره های نگاه، تر


28 خرداد 1391 1564 0

عبا به روی سر انداخت سمت کوچه دوید

عبا به روی سر انداخت سمت کوچه دوید
ورود قافله را از دهان شهر شنید

مسافران عزیزش ز راه می آیند
میان گریه چو ابر بهار می خندید

پس از تحمل یک انتظار جان فرسا
عصای حوصله اش روی کوچه می لغزید

نشان قافله را با نگاه مضطربش
میان همهمه ها می گذشت و می پرسید

میان زمزمه ها بوی مرگ می آمد
برای آنچه نباید شود کمی ترسید

بشیر! حرف بزن! از حسین می دانی
هزار ماه و ستاره فدای یک خورشید

خبر سریع تر از او ز کوچه ها می رفت
و بغض شهر در این سوگ بی کران ترکید

گرفت دست به پهلو، شکست، طوفان شد
به روی خاک نشست، ابر شد و خون بارید


28 خرداد 1391 1495 0

پیش از تو کوفه، سجده ی خونین ندیده بود

پیش از تو کوفه، سجده ی خونین ندیده بود
داغ بزرگ، ماتم سنگین ندیده بود

پیش از تو در سه فصل غریبانه ی سکوت
جز سور و سات سفره ی سنگین ندیده بود

یعنی تو را چنان که تو بودی نمی شناخت
جز سایه های سرد و دروغین ندیده بود

هر شب صدای پای تو در کوچه می دوید
خواب تو را بهانه ی شیرین ندیده بود

پیش از تو مرگ حادثه ای دلخراش بود
در مرگ، رستگاری و تسکین ندیده بود

خون دل تو بود که محراب را گرفت
جز در دل تو دغدغه ی دین ندیده بود

تاریخ کوفه، سر به سر آشوب و فتنه است
حاشا که سهمناک تر از این ندیده بود!


28 خرداد 1391 1908 0

خدیجه ملتهب دردهای شیرین بود

هوای خانه سراسیمه بود، سنگین بود
خدیجه ملتهب دردهای شیرین بود

زنان قوم به دلداری اش نیامده اند
از این غریبی و غربت چقدر غمگین بود

گرفت دست به پهلو، خدای خود را خواند
به استجابت او خانه غرق آمین بود

ندای کودک خود را شنید، مریم شد
صدای نازک او التیام و تسکین بود

و دید آسیه دورش گلاب می پاشد
دو زن، دو حوریه اش در کنار بالین بود

دم شکفتن آن نور آسمان در خاک
حلول کوثر طاها، بهار یاسین بود


28 خرداد 1391 1543 0

بچرخ ای سر و برگرد سمت دشمن، آه

زن ایستاده که اندوه را الک بزند
به زخم باور دشمن کمی نمک بزند

کنار حجله ی خونین آرزوهایش
عروس، کِل بکشد، شروه نی لبک بزند

دوباره چنگ زند لای زلف های پسر
کنار ناخن او ردّ خون شتک بزند

زنی به وسعت معصوم یک شکیبایی
نشسته بر جگرش زخم ناخنک بزند

و بوسه، خاطره ای داغ می شود از عشق
که روح سبز یقین پشت پا به شک بزند

بچرخ ای سر و برگرد سمت دشمن، آه
نباید این عطش مادرانه لک بزند

و غلت خوردن آن سیب سرخ در میدان
حماسه ای است که تاریخ را محک بزند


28 خرداد 1391 1297 0

عجیب نیست زنی اشک را بخشکاند

عجیب نیست زنی اشک را بخشکاند
صبوری اش جگر کوه را بلرزاند

در التهاب وداعی که بازگشت نداشت
زمین حادثه را دور سر بگرداند

بغل کند پسرش را زلال و آینه وار
درون کالبدش عشق را بتاباند

غرور نبض زند از نوک سرانگشتی
که میل سرمه به پلک پسر بلغزاند

سلام ای زن نستوه! هاله ی اندوه!
چگونه شعر کنار تو پر بیفشاند؟

چگونه واژه به تقدیس تو برآید، تا
به بیکرانه ی دنیا تو را بهماند؟

کدام واژه تو را سرکشد عزیز دلم
که هرم داغ تو آن واژه را نسوزاند؟

رسیده است برادر، ز خیمه بیرون آی!
نمی تواند از این درد، سر بچرخاند

گرفته روی دو دستش ستاره های تو را
و دشمن آمده تا کف زند، بشوراند

نسیم حلقه زده لای زلف خون آلود
که باز کاکل داماد را برقصاند

چه سخت بود زنی اشک را بخشکاند!
صبوری اش جگر کوه را بلرزاند!


28 خرداد 1391 1713 0

چه می شد آه اگر کوفه آفریده نمی شد

چه می شد آه اگر کوفه آفریده نمی شد
که هیچ نقشه ی شومی در آن کشیده نمی شد

چه می شد، آه خدایا، حصار حوصله ی شهر
به گرد این همه بی غیرتی تنیده نمی شد

نفاق خیمه نمی زد به دشت عادت مردم
و روح جاری نفرین در آن دمیده نمی شد

چه می شد، آه که طغیان کینه ورزی این شهر
برای فرق علی، تیغ زهر دیده نمی شد

درخت سبز عدالت، در آن سکوت مکدّر
برای صاعقه این گونه برگزیده نمی شد

و در مساحت آن اتفاق سرخ و مه آلود
صدای پای علی نیمه شب شنیده نمی شد

و آفریده شد این شهر، غرق یک غم مرموز
به جز فریب در این شهر اگرچه دیده نمی شد

ورق ورق همه تقویم شرم و بدنامی است
چه می شد آه اگر کوفه آفریده نمی شد!


28 خرداد 1391 1092 0

سَحَر از کوچه ی خالی ز دعا می گذرد

قافله قافله از دشت بلا می گذرد
عشق، ماتم زده از شهر شما می گذرد

آه ای مردم غفلت زده ی خواب آلود:
سَحَر از کوچه ی خالی ز دعا می گذرد

روزهاتان همه شب باد که خورشید زمان
بر سرِ نیزه، سر از جسم جدا می گذرد

چشم هاتان چشمه ی خون باد که بر ریگ روان
کاروان از برتان آبله پا می گذرد

ننگِ پیمان شکنی تا ابد ارزانی تان
که فرات عطش از خون خدا می گذرد

می شناسیدش و از نام و نسب می پرسید؟
وای از این روز که بر آل عبا می گذرد!


28 خرداد 1391 1040 0

زیباترین پدیده ی دامان کوثر است

زیباترین پدیده ی دامان کوثر است
این ماهْ پاره، روشنی چشم حیدر است

در گریه اش مغازله ی ابر و آسمان
در خنده اش طراوت جان پیمبر است

جبریل بال فرش کند پیش پای او
در التیام زخم، مسیحای دیگر است

نام قشنگ او: هوس واژه های شعر
در شاه بیت حادثه مضمون برتر است

آه ای حسین! ای هیجان شکوهمند!
تقدیر تو حرارت تقدیر مادر است

افسانه نیستی که بهای حقیقتی
تعبیر سرخ هرچه که در عشق بهتر است

نقش حماسه می زند آفاق چشم را
هر جا خیال کرب و بلایت مصوّر است

دنیا به بوی نام تو تعظیم می کند
آزادگی همیشه ز نامت معطر است


25 خرداد 1391 1098 0

حرّ است چشمه ای که فرومانده در سراب

تردید، در تلاطم اندیشه، انتخاب
آشفتگی، هراس، دلی غرق اضطراب

اما چگونه؟ می شود آیا؟ چرا،نه،کی؟
صدها سوال تب زده در حسرت جواب

جنگ است و نابرابری و فتنه ی عطش
یعنی سپاهیان سراب اند گرد آب

یک سو فتاده مست در آغوش شب هوس
یک سو تمام روشنی و صبح و آفتاب

در چشم این سوار، معمای مبهمی است
تردید و شوق، وحشتِ تصمیم و انتخاب

دیگر دم از غرور امیری نمی زند
در شب-سکوتِ خیمه نهان کرده التهاب

فردا به کوی عشق پناهنده می شود
می سوزد از حرارت این انتخاب ناب!

او تشنه ی حقیقت پنهان نیزه هاست
حرّ است چشمه ای که فرومانده در سراب


25 خرداد 1391 1170 0

نشست مرد و به دامن گرفت دختر را

نشست مرد و به دامن گرفت دختر را
چشید طعم نفس های گرم مادر را

چگونه لب به وصیت گشاید او این دم
چگونه بار ببندد وداع آخر را

به چشم خسته ی او خیره می شود لختی
که بغض کرده گلو پاره های اصغر را

کشید دست به لب های خشک و لرزانش
و پاک کرد رَدِ اشک های پرپر را:

-اگرچه مایه ی آرامش پدر بودی
بیا و تجربه کن حس و حال دیگر را

رباب را به تو من می سپارم از امروز
غزل کن آتش آن خاطر مکدّر را

عمو نداشت، برادر نداشت، دشمن داشت
پدر، چگونه رها کرده بود دختر را؟


25 خرداد 1391 1073 0

هلا واژه هایم بسیجی شوید!

هلا واژه هایم بسیجی شوید!
گلوله، سلاح، آر پی جی شوید

بیایید با من به میدان مین
به گلگون ترین قطعه های زمین

همان جا که بوی جنون جاری است
که از عشق، دریای خون جاری است

بیایید با من به «بستان» و «شوش»
که خاکسترم را بگیرم به دوش

به شهری که خرّم شد از لاله ها
شهادتگه سیزده ساله ها

ز دزفول و تنهایی اش بشنویم
ز شرح شکیبایی اش بشنویم

شلمچه شویم و پر از خون شویم
دل آشفته ی «فاو» و «مجنون» شویم

بیایید در «هور»ها پر زنیم
به گمگشته یاران خود سر زنیم

بیا با شهیدان سماعی کنیم
به سنگر، به میدان سماعی کنیم

شهیدان الفبای آزادی اند
همه اهل این کوی و آبادی اند

به آتش همه نسبتی داشتند
از آن شعله ها قسمتی داشتنند

در آغوش آتش به رقص آمدند
از آن میل سرکش به رقص آمدند

به کف جان گرفتند یاران پاک
مبادا که از کف رود آب و خاک

مبادا لگدکوب دشمن شود
از این ننگ آلوده دامن شود

«دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود»

دریغا دریغا دریغا دریغ
گلستان شود آتشستانِ تیغ

کنون ما به جاییم و فریاد و خون
و آن رقص توفنده ی واژگون

من امشب به سنگر گذر می کنم
به آشوب واژه خطر می کنم

مگر بوی عباس جاری شود
شمیم گل یاس جاری شود

مروری کنم ذهن آشفته را
شکوفا کنم راز ناگفته را

تب جبهه و کربلا ای دریغ
مناجات و سوز دعا ای دریغ

همان روزهایی که تب سود داشت
و رزمنده زخمی نمک سود داشت

همان روزهای پر از التهاب
که خون می چکید از دل آفتاب

دل چفیه پر بود از رمز و راز
ز آشوب باران راز و نیاز

که سنگر به سنگر اذان می دوید
مناجات از هر طرف می وزید

دریغا که آن روزها رفته اند
و در شرم امروز وارفته اند

پر از یاد آن روزهایم هنوز
پریشان دیروزهایم هنوز

ز عطر شهیدان وضو کرده ام
به مرثیه ی عشق خو کرده ام

قلم! همدم ناشکیبایی ام
انیس غزل های تنهایی ام

تو را بر نفس های یاران قسم
به گلواژه های خروشان قسم

که بر صفحه ی کاغذ اعجاز کن
و بار دگر گریه آغاز کن

پریشان کن اوراق تشویش را
که مرهم گذاری دل ریش را

که این مشق مشق سرافکندگی است
و این شعر آهنگ درماندگی است

من خام وصف شهیدان کنم؟
غباری کنم تا که طوفان کنم؟

من از حسرت خویش آشفته ام
پر از مثنوی های ناگفته ام!


25 خرداد 1391 1931 0

کسی باز غم را صدا می زند

کسی باز غم را صدا می زند
دلم را به موج بلا می زند

می آشوبدم تا که عصیان کنم
که این واژه ها را پریشان کنم

من امشب پُر از ناله پردازی ام
عزادار صیّاد شیرازی ام

عزادار آن مرد سنگرنشین
غرورآفرین، مرد فتح المبین

امیری که در رزم پاینده بود
دل پاکش از عشق آکنده بود

کجا رفتی ای آسمانی ترین
خدایی ترین، جاودانی ترین

تو را روح کارون صدا می زند
تو را غرب کشور دعا می کند

چه کردی عزیزم که با یک کلام
تو را عشق حاجت روا می کند

تو ای آهنین مرد فصل خطر
شهادت به تو دین ادا می کند

ندانست دشمن که پرواز تو
چنین محشری را به پا می کند

تو را جبهه امشب صدا می کند
تو را از دل و جان دعا می کند

هنوز آید از جبهه فریاد تو
دل شهر، خونین شد از یاد تو

برآشفت غم دامن اشک را
کسی شعله زد خرمن اشک را

اجابت کنیم آتش کوه را
بخوانیم یک شروه اندوه را

به تابوت تو بوسه زد آفتاب
فروغ فروزنده ی انقلاب

که رهبر کنارت به غم تکیه کرد
غریبانه در رفتنت گریه کرد

ز چشمان تو سادگی می چکید
دلت در ولای علی می تپید

تو را فتنه هر چند در هم شکست
ستم از چنین فتنه طرفی نبست

به عشق ولایت دلت تازه بود
شهادت دری نو به رویت گشود

اگر چه ز داغت نباید شکست
مرا غربت عشق خواهد شکست

بسیجی ترین ها، علی غیرتان!
مبادا که غفلت شود کارتان!

مبادا علی(ع) باز تنها شود
که باز ابن ملجم مهیا شود


25 خرداد 1391 826 0

به بازگشت همه هست امید، الاّ تو

مسافران همه برگشته اند، الاّ تو
سرور صبح ظفر گشته اند، الاّ تو
رسیده منتظران را نوید، الاّ من
مسافر همه از ره رسید الاّ من

همه شریک غم خواهرند، الاّ تو
عصای دست و دل مادرند، الاّ تو
همه به خواب شب آلوده اند، الاّ تو
و در خیال خود آسوده اند، الاّ تو

کسی قرار دل من نبود، الاّ تو
کسی بهار دل من نبود، الاّ تو
همه به خواب تو را دیده اند الاّ من
گلی ز خنده ی تو چیده اند الاّ من

ز دیده رفته ز دل رفتنی است الاّ تو
که یاد هیچ کسی تازه نیست الاّ تو
تو را ز یاد همه برده اند، الاّ من
به قاب خاطره بسپرده اند، الاّ من

ز رفتگان همه پیکی رسید، الاّ تو
به بازگشت همه هست امید، الاّ تو
به پلک های همه شب دمید، الاّ تو
مسافر همه از ره رسید، الاّ من


25 خرداد 1391 1030 0

ای کاش امشبی تو نفس کم نیاوری

ای کاش امشبی تو نفس کم نیاوری
بر گونه های «فاطمه» شبنم نیاوری

سوز گلو و خیمه ی اکسیژن، آه، درد
در خانه شور و حال محرّم نیاوری

امشب شب عروسی محمود و فاطمه است
در سور و سات شادی شان غم نیاوری

در موقع اجازه گرفتن چه خوب بود
این ماسک را درون سالن هم نیاوری

گفتند نامه ای بفرستید، راستی
حیف است یک نوشته فراهم نیاوری

پس دیده بان حفظ حقوق بشر کجاست؟
تا کی به ابروان پُرت خم نیاوری؟

هر شب شهید می شوی از درد، مرد من
ای کاش امشبی تو نفس کم نیاوری


25 خرداد 1391 2887 0
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها