(آرشیو پدیدآورنده مریم آریان)

دفتر شعر

تا ظهر خیلی از درختان را بریدند

 

از ماه فروردین خبر آورده بودند
با قشقرق با شور و شر آورده بودند
 
با جیغ جیغ و جیک جیک دسته جمعی
گنجشک ها انگار سر آورده بودند
 
تا شب از این شاخه به آن شاخه پریدند
از شادی آن ها بال در آورده بودند
 
صبحی پدر جان رفته بودند و یک عده
از دور میدان کارگر آورده بودند
 
و کارگرها طبق دستور پدر جان
همراه خود اره-تبر آورده بودند
 
تا ظهر خیلی از درختان را بریدند
گنجشک ها هم، آه برآورده بودند
 
از ترس گر چه جیک شان هم در نیامد
من را به زیر بال و پر آورده بودند
 
پشت درختان گریه کردم، کارگرها
با خود مرا پیش پدر آورده بودند
 
و او تعجب کرد: یک گنجشک بودم
وقتی مرا نزدیک تر آورده بودند
 
از خانه می رفتم که دیگر بر نگردم
و هی مرا از دور و بر آورده بودند
 
یک روز من را از بیابان های اطراف
در شکل یک شانه به سر آورده بودند
 
فردا شبیه بلبل سرگشته ای که
با زحمت از کوه و کمر آورده بودند
 
یک ذره در شیشه هوا آورده بودند
سوغاتی از یک روستا آورده بودند
 
وقتی که برگشتند ده- همراه آنها
هی رفته بودم هی مرا آورده بودند
 
جای درختان سبز، دیگر برج ها را
مردم به اصل ماجرا آورده بودند
 
کم کم فراموشی گرفتم فکر کردم
در اصل من را برده یا آورده بودند
 
اول مرا از باغ بیرون کرده بودند
و بعد در این برج ها آورده بودند
 
در برج ها، بهتر بگویم در قفس ها
حیف از کجا من را کجا آورده بودند
 
القصه مردم بعد از آن تاریخ کمتر
گنجشک و انسان را به جا آورده بودند


11 اردیبهشت 1395 652 0

چقدر مورچه این دور و بر است

 

باز هم مورچه در رهگذر است
منتظر در صف قند و شکر است
 
منتظر در صف طولانی و باز
نوبتش بعد هزاران نفر است
 
من دلم ران ملخ می خواهد
مادرم گفته:برایت ضرر است
 
پدرت دانه ی گندم بر دوش
باز آورده که خوشمزه تر است
 
شش برابر شده سنگینی هر
بار دانه که به دوش پدر است
 
پدرم مثل پر کاه است، آه
وزن هر دانه از او بیشتر است
 
هرچه سنگین شود او باز آن را
می برد خانه که خیلی هنر است
 
شش عدد دانه ی گندم مائیم
بار سنگین و پدر در خطر است
 
و پدر آه، یکی یک دانه است
شش عدد ما و پدر مختصر است
 
ریز دیدند پدر را...له شد
پس سبکبار به فکر سفر است
 
گریه کردیم که جان شیرین
دارد او گرچه فقط این قدر است!!!‏
 
پس میازار که او دانه کش است
او فقط مورچه ای کارگر است
 
روز تشییع همان مورچه است
چقدر مورچه این دور و بر است

 



11 مرداد 1393 1045 1

پدر از معضلات اجتماعی است...

همان طوری که مادر حدس زد، شد
پدر آمد به شهر و نابلد شد

به شهر آمد، بساط واکس وا کرد
نشست آنجا که معبر بود، سد شد

پدر را شهرداری آمد و برد
بساطش ماند بی صاحب، لگد شد

پدر از معضلات اجتماعی است
که تبدیلِ به شعری مستند شد

و بعد آمد کوپن بفروشد اما
شبی آمد به خانه، گفت: «بد شد

دوباره ریختند و جمع کردند
خطر از بیخ گوشم باز رد شد»

پدر جان کند و هی از خستگی مرد
نفس در سینه اش حبس ابد شد

به مادر گفت:«من که رفتم اما
همان طوری که گفتی می شود، شد»

به یاد روی ماهش بودم امشب
نشستم، گریه کردم، جزر و مد شد


11 اسفند 1392 3095 3

باد با خود همه ی خاطره ها را آورد

باد با خود همه ی خاطره ها را آورد
حال این شاعر بی حوصله را جا آورد

باد با خود همه ی خاطره ها را از یک
دفتر مشق چهل برگ به این جا آورد

و صدای تو در آن خاطره ها می پیچد:
بچه ها جمله بسازید همه با «آورد»

من نوشتم غم نان را، غم نان را هر شب
جسد بی رمق و خسته ی بابا آورد

آه امروز چه بسیار شباهت دارم
به همان بغض فرو خورده که بالا آورد

شب سردی است و من توی خودم می لرزم
باد با خود همه ی خاطره ها را آورد

یک نفر جیغ زد و نیمه شب هشتم تیر
شعر را مثل خودم مُرده به دنیا آورد


04 تیر 1391 1514 0

برای چه نخواستند ما دو تا علامت سوال

چرا نمی شود بگویم از شما علامت سوال
نمی شود بگویم از شما چرا علامت سوال

به هر طرف که می روم مقابل من ایستاده است
همیشه مثل سنگ زیر یک عصا علامت سوال

تو آن طرف کنار خط فاصله نشسته ای و من
در این طرف در انتهای جمله با علامت سوال

نمی شود به این طرف بیایی آه نه، به من نگو
دو نقطه بسته است راه جمله را علامت سوال

نخواستند آه من، و تو به هم...ولی برای چه
برای چه نخواستند ما دو تا علامت سوال...

تو رفته ای و مانده نقطه چین رد پای تو
به روی صفحه بعد واژه کجا...علامت سوال

دوباره شاعری که داخل گیومه بود می گریست
و بین هق هق شکسته شش هجا علامت سوال


04 تیر 1391 1162 0

تنگ غروب از سنگ، بابا نان درآورد

تنگ غروب از سنگ، بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد

مادر برای بار پنجم درد کرد و
رفت و دوباره با خودش یک دختر آورد

گفتند دختر نان خور است و مادرم گفت
ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد

تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد
یک عده را مهمان برای مادر آورد

مردی غریبه با زنانی چادری که
مهمان ما بودند را پشت در آورد

مرد غریبه چای خورد و مهربان شد
هی رفت و آمد هدیه ای آخر سر آورد

من بچه بودم وقت بازی کردنم بود
جای عروسک پس چرا انگشتر آورد

تنگ غروب از سنگ، بابا نان درآورد
آن را برای بچه های دیگر آورد

مادر برای بار آخر درد کرد و
رفت و نیامد باز اما دختر آورد


04 تیر 1391 4703 1

آه آب آمده بالا باران

چه عجب از این طرف ها باران
راه گم کرده ای آیا باران

آفتاب از چه طرف سر زده که
سر زده آمدی این جا باران

یادت افتاده منی هم هستم
مانده بی حاصل و تنها باران

آمدی خوب شد اما دیگر
عمر من نیست به دنیا باران

غنچه هایم همگی سقط شدند
باغ هم رفته سر زا باران

«سایه ات از سر من کم نشود»
گفته بودی به من این را باران

چه درختی شده بودم افسوس
هیزم تر شدم اما باران

نوشداروی پس از مرگ شدی
بس کن این جا شده دریا باران

چقدر سخت نفس می کشم آه
آه آب آمده بالا باران


04 تیر 1391 1378 1

آغاز عاشقی به زیانم تمام شد

افسوس، تیک و تاک زمانم تمام شد
این زندگی به قیمت جانم تمام شد

و زندگی چه بود؟! سوال بزرگ من
با یک جوابِ من چه بدانم تمام شد

از کودکی به سن جوانی رسیده ام
پیرم در آمد آه، توانم تمام شد

پایان عاشقی به زیانم شروع شد
آغاز عاشقی به زیانم تمام شد

دیشب به یاد او دل تنگم تمام کرد
اندوه در جهان به گمانم تمام شد


04 تیر 1391 1254 0

و قطره های خون تو شد لاک ناخنش

این تاپ تاپِ طبل که در دسته ی عزاست
گویا صدای قلب اسیران کربلاست

و سنج ها به حالت دست یزید در
تشویق آشکار سپاه اجنه هاست

یک دست آهنی زده بیرون از آستین
آن بازوی بریده شده، دستِ بر قضاست

زنجیر می زنیم که یادآوری کنیم:
زنجیرها نماد همان تازیانه هاست

بر سینه می زنیم بگوییم جای تو
یک جای امن، سمت چپ سینه قلب ماست

حاصل، ظروف نذری یکبار مصرف است
که توی راه ریخته از این بر و بیاست

و این بلندگو که تو را داد می زند
در مشق شهرت است بگویند خوش صداست

موهای رنگ کرده ی آن زن، چه سوزناک
مانند آتشی است که در خیمه ها به پاست

و قطره های خون تو شد لاک ناخنش*
این سوء استفاده از آن خون پر بهاست

هر ساله جمعیت به تماشای سوگ تو
خود را گذاشته به نمایش هر آن چه خواست




*خونی که از جراحت این گل چکیده است/ سرخاب می کنید و به رخسار می کشید(سارا کاویانی)


04 تیر 1391 1624 0

خون آنها را به شیشه کرده اند

غنچه ها از مرگ چون بو برده اند
این همه گلبرگ را تو بُرده اند

ترس دارند از شکفتن، هستیِ
خویش را لای پر قو برده اند

آه، تا گل از گل غنچه شکفت
چیده و با زور بازو برده اند

گاه مثل زورگیری، غنچه ای
را به یک تهدید چاقو برده اند

غنچه ها را چیده اند از باغ و در
گردش علمی، به اردو برده اند

بعد توی چند دیگ این غنچه ها
از شکنجه سر به زانو برده اند*

خون آنها را به شیشه کرده اند
و به اسم عطر، کادو برده اند

یک گل پرپر شده در باد گفت
دست به زیبایی او برده اند

غنچه پرپر شد...ولی شد منتشر
بادها او را به هر سو برده اند



*آگاهانه است


04 تیر 1391 1261 0

رودخانه ها رژیم لاغری گرفته اند

به ظاهر ابرهای سرزمین مادری گرفته اند
برای خاک مرده ژست کیمیاگری گرفته اند

نگاه کن چه فربه اند جاده ها، بزرگراه ها
و این که رودخانه ها رژیم لاغری گرفته اند

برای ثبت ازدواج کارخانه ها و خانه ها
اداره ها به طور رسمی عقد محضری گرفته اند

فروشگاه ها با افاده و تجملاتی اند
که ناز باجه های بانک را به همسری گرفته اند

هجوم جمعیت، چه خنده دار...پله های مترو را
برو بیای زشت صنعتی به نوکری گرفته اند

چه شهری است این؟! صدای گریه های زندگانی است؟
که دست بسته برده اند به کلانتری...گرفته اند

به سن رشد، قد کشیده اند برج ها، درخت را
که در غم بلوغ پیری است سرسری گرفته اند

گرفته اند فقر آهن این درخت های چوب خشک
هزار باغدار نوبت توانگری گرفته اند

و غنچه ها دفاع می کنند از بهار، سال هاست
به اسم خار، توی دست خویش خنجری گرفته اند

رسیده فصل کوچ گل، پرنده و درخت و رود آه
که هر کدام پیش رو مسیر دیگری گرفته اند


04 تیر 1391 1451 0

می شود همه ی پایتخت ها تهران

تمام نقشه ی جغرافیاست خط و نشان
که می شود همه ی پایتخت ها تهران

حکومت تو و تأسیس کشوری واحد
و مرز می رود از بین در تمام جهان

سرود ملی دنیا نوشته خواهد شد
به دست من؛ یکی از شاعران کشورتان

تویی، تو، حاکم وقت سیاسیِ دنیا
تویی، فقط و فقط صاحب زمان، این سان

و فصل تاجگذاری غنچه های انار
بهار، قبله ی عالم می آید آن دوران

پرنده ها همه را بار عام خواهی داد
که رفته است قفس پشت میله ی زندان

درخت ها به ردیف ایستاده اند همه
به تو سلام نظامی دهند با هیجان

و کوه ها، درجه دارهای ارتش تو
پر از ستاره برف است شانه ی ایشان

و سرشماری سربازهات پیوسته
به ابرهای جهان، پادگانی از باران

و ساعت شنی انتظار، صحرا؛ من
شده است ثانیه ها دانه ریگ های روان

تو رودخانه ای و سد شده، زمان سر راه
خبر بگیر از این تشنه، باش در جریان


04 تیر 1391 1656 1