(آرشیو پدیدآورنده علی محمد مودب)

دفتر شعر

يه چيزایی هس كه بايد با نگفتن بگيشون

آدما هميشه بين شادی و غم می‌مونن
شادی و غم‌، تنها جفتی‌اَن كه با هم می‌مونن

اونا كه بينِ غم و شادی باشن‌، بهشتی‌اَن
اونا كه غرقِ يكی شَن تو جهنم می‌مونن

بعضی دردا رُ با گريه می‌گی و خلاص می‌شی
بعضی از غصه‌ها هستن كه با آدم می‌مونن

يه چيزایی هس كه بايد با نگفتن بگيشون
مثِ بی‌گناهیِ حضرتِ مريم می‌مونن

ابرا كوهای بخارن‌، كوها ابر سنگی‌اَن
نه كه ابرا رُ گمون كنی كه محكم می‌مونن

نه که مثلِ ابرا از راه ببَرن بادا تو رُ
نکنه گمون کنی بادای عالم می‌مونن

دلاشون هزار تای چشمه و درياس‌، آدما
پشتِ شيشه‌های دنيا قدِ شبنم می‌مونن
 
دلاشون تنگِ برای جاهای دور‌، آدما
مرغای دريا كنارِ بركه‌ها كم می‌مونن
 


28 دی 1396 96 0

خنده زد تلخ که هان گمشده! این جایی باز

 

خسته برگشت به خانه، زن هرجایی باز

تا شود هم نفس ساکت تنهایی باز

 

باز هم رو به روی آینه ی کهنه نشست

تا کند پاک ز رخ، رنگ خود آرایی باز

 

قطره ای اشک به سیمای سپیدش غلتید

خنده زد تلخ که هان گمشده! این جایی باز

 

باز کبریت به فانوس دل آشوبی زد

بلکه سرگرم شود با دل سودایی باز

 

خسته از شهوت دیوی که تنش را کاوید

مانده با بغض و شب و گریه و شیدایی باز

 

زار در بستر همواره ی هق هق ها خفت

در دلش حسرت یک نغمه ی لالایی باز

 



21 تیر 1396 1075 0

خلاصه ی همه بغض های تاریخم

سخن، کدام سخن، التیام درد من است؟
کدام واژه جواب سلام سرد من است؟
 
سلام من که در آشوب فتنه ها یخ کرد
به لطف اهل هوا، اصل ماجرا یخ کرد
 
به لطف باد هوا، قد سروها خم شد
به یمن فتنه دنیا، بهای ما کم شد
 
سلام من که سلام فرشتگان خداست
‫سلام من که به دور از محاسبات شماست
 
به لطف اهل هوا رودخانه طغیان کرد
نگاه های تاسف مرا به زندان کر د
 
مرا که حبس کنی خود اسیر خواهی شد
مرا که دور کنی، دور و دیر خواهی شد
::

کسی نگفته و مانده است ناشنیده کسی
 منم شبیه کسی، آنکه خواب دیده کسی
 
منم شمایل داغی که شرقیان دیدند
گلی که در شب آشوب، غربیان چیدند
 
منم شبیه به خوابی که این و آن دیدند.
برای این همه مه پیکر جوان دیدند.
 
منم که با سند زخم اعتبار خود ام.
منم که چهره تاریخی تبار خود ام.
 
مرا مفاهمه با دیوها نیازی نیست.
که چسب بر سر این زخم، امتیازی نیست.
 
 شبیه سوختن ایل داغدار خود ام
منم که با سند زخم اعتبار خود ام
 
پری نموده و بر پرده ها فریب شده.
فریب غرب مخور کاینچنین غریب شده.
 
ستاره ها و پری های سینما منگر
به چشم غارنشینان چنین به ما منگر
 
دروغ این همه رنگش تو را ز ره نبرد
شلوغ شهر  فرنگش دل تو را نخرد!
 
سخن مگو که چنین و چنان به زاویه ها
مرو به خیمه تاریک این معاویه ها
 
مبر حکایت خانه به کوی بیگانه
مگو به راز، به دیوان، حکایت خانه
 
(مگو که دانه به دامم چرا نمی پاشید؟
که خیرخواه شمایان منم ، مرا باشید
 
مگو که دانه بپاشید تا که دام کنم
به ضرب شصت طمع، کار را تمام کنم
 
که فوج های کبوتر به بام من بپرند
که دسته های عقابان به کام من بپرند
 
به دستیاری تان، بازها به دست آیند
به دست باز بیایید تا به دست آیند
 
دگر نه بازی ما را کسان خراب کنند
چو دستهای مرا باز انتخاب کنند)
 
 اگرچه درد زیاد است و حرفها تلخ است
بهل که بگذرم از شکوه، ماجرا تلخ است
 
اگرچه حرف زیاد است و حرف شیرین است
ببین به چهره ی من برد-بردشان این است
 
ببین به من که برای جهان چه می خواهند.
برای این همه پیر و جوان چه می خواهند.
 
برای پیری این کودکان چه می خواهند.
منم بلاغت تصریح آنچه می خواهند.
 
 گمان مبر که من سوخته ز مریخم
خلاصه همه بغض های تاریخم
 
 بگو به دشمن تا گفتگو به من آرد
پی مذاکره بگذار رو به من آرد
 
من این جماعت پر حیله را حریف ترم.
 که در مذاکره از دوستان ظریف ترم.
 
ز خنده های شما اخم من جمیل تر است 
منم دلیل شما، زخم من جلیل تر است
 
بایست! قوت زانوی دیگران مطلب!
 به غیر بازوی خویش از کسی امان مطلب!
 
به ضربه  سم اسبان به روز جنگ قسم
به لحن داغ ترین خطبه تفنگ قسم
 
که جز سپیده شمشیر، صبحی ایمن نیست.
چراغهای توهم همیشه روشن نیست.
 
کجا به بره دمی گرگ ها امان دادند؟
کجا که راهزنان گل به کاروان دادند؟
  
 مگر نه شیوه فرعون شان رجیم تر است.
در این مناظره، موسای تو کلیم تر است؟!
 
مکن هراس ز من، نامه امان توام
چراغ شعله ور  عیش جاودان توام
 
به دیدگان وصالی در این فراق نگر
به "کودکان هیولایی"عراق نگر
 
بگو به هر که، به آنان که بی تمیزترند
نه کودکان تو پیش "سیا" عزیزترند!
 
نه از سفید و سیا قوم برگزیده تویی
به یمن سوختن من چنین رهیده تویی
 
نه کدخدا به تو این قریه رایگان داده
به خط خون من این مرز را امان داده
 
مرا که خط بزنی خود به خاک می افتی
بدون من تو به چاه هلاک می افتی
 
نه چشم مست تو شرط ادامه صلح است
دهان سوخته ام  قطعنامه صلح است
 
اگر چه در  شب غوغا صدام سوخته است
گمان مبر تو که دست دعام سوخته است
 
به بوق بوق به هر سو  چنین دروغ مگو
حیا کن از نفسم ،هرزه را به بوق مگو
 
وگرنه مصر عزیزان، اسیر ذلت چیست؟
عراق و مغرب و مشرق، مریض علت کیست؟
 
کنون که غرقه لطفم، مرا سراب ببین
مرا در آینه رجعت آفتاب ببین
 
شهید عشق شو از این تفنگ ها مهراس
سوار می رسد، از طبل جنگ ها مهراس
 
جهان ز موج تو پر شد، خودت جزیره مباش
یمن اویس شد اکنون، تو بوهریره مباش!
 
ابوذر است ز لبنان که نعره سر کرده
ابوذز است که گردان به شام آورده
 
ابوهریره پی لقمه ای "مضیره"مرو
نگر به نسل شهیدان از این عشیره مرو
 
به هفت خط بلا، حرف مکر و حیله مزن
مشو حرامی و راه از چنین قبیله مزن
 
مشو حرامی و این عشق را تمام مکن
شکوه اینهمه خون را چنین حرام مکن
 
مرا بهل که همان داغدار خود باشم
به جای خود بنشین تا به کار خود باشم
 
کسان که بر سر اسلام شعله انگیزند 
بتا کدام خلیلی که بر تو گل ریزند؟!
 
تو از کدام نبی و وصی، دلیل تری؟
تو از کدام خلیل خدا ، خلیل تری؟!
 
چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!
به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت 
 
به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت 
چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!
 
جهان غبار شد از فتنه دیده باز کنید
از این هجوم به درگاه او نیاز کنید
 
غبار گاهی آیینه شناخت اوست
غبارها خبر دلنشین تاخت اوست
 
به چشم سوخته دیدم که یار می آید
خبر رسیده به هر جا : سوار می آید
::
تو هم دو روز  شبانی اسیر خواب مشو
ذلیل وعده ی بی معنی سراب مشو
 
 بیاب چوبی و بر قله پاسبانی کن
بهوش بر رمه کوه ها شبانی کن
 
که بر دهانه آتش فشان مقام شماست
در آستانه آتش فشان مقام شماست



21 خرداد 1396 355 0

فردا از آن توست، از خورشیدها پیداست

 

بی پنجره، بی چهره ما دیوارها بودیم

بودیم و در تاریکی دنیا رها بودیم

ما کور و کر دیوارها، دیوارهایی سنگ
در حسرت آیینه دیدارها بودیم

بر بام گور خسروان آوازه می جستیم
اینگونه ما آواره آوارها بودیم

بی دشت، بی دریا و بی رویا و بی فردا
عمری اسیر چنبر تکرارها بودیم

پیش از تو ای گلدسته بشکوه باورها
واماندگان بازی پندارها بودیم

دیوارهایی خسته از دیوار بودنها
دیوارهایی خسته از آوارها بودیم

با بودنت از پیله های آجری رستیم
آیینه یوسف ترین دلدارها بودیم

با تو همه شمشیرهایی آتشین و سرخ
شمشیرها آماده ی پیکارها بودیم


در دست تو سنگ فلاخن های داوودی
آتشفشانها آری آتشبارها بودیم

ما با تو باران در مصاف هرچه سنگستان
رگبارها رگبارها رگبارها بودیم


بی تو چه بی جا بود بودن، ما کجا بودیم
آتش به جان چون ذره ها پا در هوا بودیم

از بند خود رستیم و از دیوارهای خود
نامت شکست آن سنگ-بازی را که ما بودیم

پس سنگ دست کودکان قدس تا بحرین
سنگ شکست هر طلسم و هر بلا بودیم

سنگ بنای مسجدالاقصای موعودیم
ما که ستون قصر کسری و کیا بودیم

تعویذ ما و کیمیا ما و شفا ما، حیف!
پیش از تو بی قیمت، شکسته، مبتلا بودیم

ای چهره ی ما در میان قاب ماه ای ماه!
دور از تو تمثالی مقدس زیر پا بودیم


امروز ما هستیم و هستی بر مدار ماست
دیگر گذشت آن دوره که سیاره ها بودیم

فردا از آن توست، از خورشیدها پیداست

فردا که می بینند: ما هستیم، ما بودیم 

 

به نقل از صفحه ی اینستاگرام شاعر



14 خرداد 1396 1142 0

می‌ترسم از ترددِ در باغ، بی‌وضو

آمد بهار تا گل و ریحان بیاورد
تا دل برد ز آدمی و جان بیاورد

صدها نهال شیفته را آفتاب حُسن
چون کودکان به ‌صف به دبستان بیاورد

خط امان مرغ فراری است، برگ گُل
تا باز رو به شانة سلطان بیاورد

در بارعام عید، چنین ملت بهار
از غنچه، خنچه‌های فراوان بیاورد

با ریزه‌ریزه‌های شکوفه، درخت شاد
با خویش، یاد برف زمستان بیاورد

صدها دهان به خنده گشوده است بوستان
یلدای گریه را که به پایان بیاورد


هر شاخه، برگ و بار فراوان بیاورد
این شاخه این بیاورد، آن آن بیاورد

باد بهار، گوش هزار ابر خیره را
در چارسو کشیده که باران بیاورد

آری قیامت است، ولی خود بهانه‌ای است
یا فرصتی که آدمی ایمان بیاورد

برگ بهار نامة اعمال شاخه است
آن‌سان که غنچه را لب خندان بیاورد

فوج درخت‌زار، نماز جماعتی است
تا اقتدا به حضرت باران بیاورد

در پایبوس حضرت خورشید خاوران
ایمان به سرنوشت گیاهان بیاورد

کو دیده‌ای که فهم کند آیه‌های یار
آمد بهار کاین‌همه قرآن بیاورد

 
از خطبة غیور منا، عطر سیب را
تا باغ‌های خرم لبنان بیاورد

پروندة هزار و یکی برگ مرده را
زیر بغل گرفته، شتابان بیاورد

هر برگ‌ تازه، ‌پیرهنی دیگر از عزیز
بر کلبه‌های خستة احزان بیاورد

با هر بغل شکوفه، چو شیخی درخت پیر
صدها چراغ را به شبستان بیاورد

غوغای لالة صحبت لب‌های تشنه را
تا بیخ گوش چشمة جوشان بیاورد

می‌ترسم از ترددِ در باغ، بی‌وضو
نسیان عجیب نیست که عصیان بیاورد

گاهی چو نامه، برگ گلی در عبور باد
پیغام‌ها ز عمر شتابان بیاورد

گاهی پرنده، واژة داغی است در هوا
ایهام‌های مشکل و آسان بیاورد

 
این جامیِ شکسته به زندان ری خوش است
گر باد، خاک جام به زندان بیاورد

با مشتی از غبار ز سامان اهل جام
بر این خمار شیفته، سامان بیاورد

تصدیع دوستان ندهد شاعر غریب
حتی بدان‌که نامی از ایشان بیاورد

بر آهوی قصیده، امید ضمانت است
بادی که نکهتی ز خراسان بیاورد

شاید که در شکار تو، ببر بیان من
این شعر را گرفته به دندان بیاورد



06 فروردین 1394 1014 0

اگر هيزم شکن باشي، جهان را دود خواهي ديد


مترس از هاي و هوي شعله، بس نمرود خواهي ديد
اگر هيزم شکن باشي، جهان را دود خواهي ديد
«شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل»
ولي با آذرخشي، کشتي مقصود خواهي ديد
کنار دامن پامير، دستي سايه کن بر چشم
به دستش قرصه ي خورشيد بينالود خواهي ديد
بيا از معبد تن لحظه اي بيرون، وضو جاري است
به جان نازنينان، جلوه ي معبود خواهي ديد
شب جالوتيان ننگ است گر طالوتِ ميداني!
دلت را در فلاخن کن، بسا داوود خواهي ديد
قيامت هاست  در زلف سحر، بيدار باش اي چشم!
رصد کن جان خود را شاهد و مشهود خواهي ديد
شبي آيينه ي خود را به عزم شست و شو بشکن
در آن جوبار روشن، چهره ي موعود خواهي ديد

 



12 دی 1393 1371 0

درمانده آب بود که برخاک مانده بود

 
درمانده آب بود
درمانده آب بود که برخاک مانده بود
سقا که از وظيفه ي خود دست برنداشت
  
 


07 آبان 1393 1282 0

در افتاده ي چاه خويشم، دريغا


به بشکوهيِ گريه باور ندارم
ولي غير از اين، راه ديگر ندارم


دريغ است پرونده ي قلب سنگم
اگرچه به جز رود در سر ندارم


نمي رويد از پشت بامم گياهي
دري هم به باغي معطر ندارم


در افتاده ي چاه خويشم، دريغا
که حتي چو يوسف برادر ندارم


خدايا! چنان رنجه از اهل دينم
که از کفر، تدبير بهتر ندارم


گر اين ناکسان پشت و شمشير حق اند،
چو خنجر به جز فتنه در سر ندارم


ملامت مکن حال بيچارگان را
گر از آستان تو سر بر ندارم

 



19 تیر 1393 1058 0

چشم تو خوش ترين رويداد جهان است

 
از نخستين نگاهِ نخستين سحرگاهِ عالم
در نگاه هراسيده ي هر چه حوا و آدم
از ميان همه ديدني ها و ناديدني ها
آنچه گفتند و ديدند از شادي و غم
چشم تو
خوش ترين رويداد جهان است
لحظه ی چشم هم چشمي عاشقان است!
 


30 خرداد 1393 860 0

بايد بروي به ديدنش...

 
بيهوده دلت گرفته
بيهوده!
تا بوده جهان
جهان همين بوده!
 
بايد بروي به ديدنش بايد...
باري به هزار سال ابري هم
باران به اتاق تو نمي آيد!
 


21 خرداد 1393 995 0

ما همان دو قاب عکس

 
ما همان دو قاب عکس
در نگارخانه جهان، از اتفاق
رو به روي هم!
تو چه مي کني؟
من چه مي کنم؟
تو به حال من خنده مي کني
من براي تو گريه مي کنم!
 


09 خرداد 1393 950 0

صخره ها به دست موج هاي مضطرب شکسته اند

 
کودکي درون گاهواره، غلت مي زند
کودکي به ماهواره، خيره مانده است
کودکي به ماه
 
صخره ها به دست موج هاي مضطرب شکسته اند
واژه هاي خون تو هنوز
از سکوت کوه هاي آسمان
برنگشته اند
 


09 خرداد 1393 53 0

از خجالت نگاه هم درآمديم!

 
دستهايمان تهي
چشم هايمان پر از اميد و
قلب هايمان...
 
با يکي دو قطره اشک
از خجالت نگاه هم درآمديم!
 


09 خرداد 1393 926 0

در دفتر سیاه جهان دیگر امکان مشق نیست

 

شاید

تنها

باید نشست

در سایه ی مفرّح دیواری و گریست

بسیار راه های غلط رفتند

بسیار رهروان

بسیار رهبران

در دفتر سیاه جهان

دیگر

امکان مشق نیست

 



08 خرداد 1393 1059 0

گفتنش سخت است

دلم رازی است بی اندازه رسوا
گفتنش سخت است
چنان طوفان
که جز در گوش دریا
گفتنش سخت است
نه، از بن بست طبعم نیست
اخلاق غزل این است
تماشایش دل انگیز است اما
گفتنش سخت است



08 تیر 1392 1302 2

افسوس! ما دو پرنده نبودیم

در باغ زیر درخت
عاشق که می شدیم
دو پرنده بر درخت
عاشق می شدند
افسوس!
ما دو پرنده نبودیم



15 خرداد 1392 720 0

در صدایت بهترین آهنگ ها را جمع کن...

در صدایت بهترین آهنگ ها را جمع کن

نغمه ی تنهایی دلتنگ ها را جمع کن

 

خسته ام از جلوه های رنگ رنگ روزگار

نازنین جارو بیاور رنگ ها را جمع کن

 

رودم آری می روم ، اما تو محض عاشقی

از مسیلم بغض ها و سنگ ها را جمع کن

 

با تو اقیانوسی آرامم فقط از ساحلم

دانه دانه لاشه ی خرچنگ ها را جمع کن !

 

 



22 اردیبهشت 1392 1880 1

تسبیح پرندگان در پرواز

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم 


أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّـهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّيْرُ صَافَّاتٍ ۖ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ ۗ وَاللَّـهُ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ ﴿٤١﴾

 

آیا ندیده ای که هر چه در آسمانها و زمین است و نیز پرندگانی که در پروازند، تسبیح گوی خدا هستند، همه نماز و تسبیح او را می دانند و خدا به هر کاری که می کنند آگاه است.(سوره نور-آیه 41

 ...

صبح گلبانگ خروسان باز

قلعه در عطر اذان می ماند

هر خروسی بر سر دیوار

با ملایک همصدا می خواند

 

گل گلابی  کنج حولی صبح

عطر گیسوی محمد داشت

با نماز و گریه ی بابا

صبح ما بوی محمد داشت

 

جویبار روبروی در

غرق می شد در وضوی ما

جوی آب و خنده ی مادر

جویبار آرزوی ما

...

(برشی از یک منظومه ی تازه)

 

قلعه: در قلعه ی ما به روستا می گفتیم: قلعه و قلعه هم بود! قلعه ی کهنه را سیلابی خراب کرده بود و برج و بارو داشت ، قسمتی از آن باقی مانده بود و در روزگار کودکی ما هنوز مسکونی بود

 گل گلاب:  درختچه ی گل محمدی که یکی کنج حولی یا همان حیات(حیاط) کودکی های ما خودش نیست، خداش که هست، چرا دروغ بگویم: هنوز عطرش هست!

حولی: بر وزن کولی، حیاط را می گوییم ما خراسانی های خراسان و خراسان بزرگ





09 اسفند 1391 1501 0

مرا به شعر چه کارست و غیر شعر چه کار؟





مرا به شعر چه کارست و غیر شعر چه کار؟

به ذوق بستن مضمون دهان من وا نیست














28 بهمن 1391 1072 0

به نیکی یا دشنام کسی نام ما را نخواهد برد(پیوست: درد دلی در باب اختتامیه جشنواره فیلم فجر)


به نیکی یا دشنام

کسی نام ما را نخواهد برد

در این کوهستان بخیل

که فکر پرواز را

به  صخره می شکند و به سیل می روبد

نعره ای برآور ای دوست

در این آخرین دم

تا دست کم به اندازه ی پژواکی

خود را ادامه داده باشیم



چند خطی درباره اختتامیه جشنواره فیلم فجر 


چند سالی است که جشنواره فیلم فجر را تحریم کرده ام! چند سال پیش یکی دو تا فیلم را رفتم و دیدم و بسکه بیهوده بودند دیگر دلم نمی آمد وقتم را آن جا تلف کنم. البته در این مدت طبعا فیلمهای خوب هم ساخته شده اند و خدا خیر بدهد سازندگانشان را اما به نظرم خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا می رود دیوار کج ! سینمای ما خشت اولش کج است و جشنواره فجر هم در ادامه این خشت کج برآمده است. برای دیدن تصویر خودمان در اینه سینما باید همت بیشتری داشته باشیم و خانه ای بسازیم در شان ملت ایران . ملت که گفتم منظورم ملت ی است که در تعبیر بسم الله و بالله و علی مله رسول الله آمده است . وگرنه من به این اصطلاح وطن که غربیها انداخته اند در دهان روشنفکران ما و از این منجنیق دارد مدام شلیک می شود به قلعه افهام ما، اعتقادی ندارم. و خود آن ها هم اعتقادی ندارند و بین اینهمه کشور اروپایی لغو ویزا شده است و آلمانیها کمر پول ملی شان را شکستند برای تقویت پول واحد اروپایی یعنی یک ایثار ملی ! آن هم در حد کامیکازه و انتحاری و اینها، در ثانی  به تعبیر استاد معلم آن که حب الوطن از خلق به ایمان می خواست / محو این کنگره را از بن دندان می خواست! وطن در تفکر ما این نیست!

 


بگذریم. امسال جشنواره فجر برایم جذاب شده بود چون شنیده بودم از دوستان که چند فیلم خوب هست مثل تنهای تنهای تنها که گویا به همت برادران احسان و ادریس عیدی پور - که خدا خیرشان بدهد- در بوشهر ساخته شده و با هزینه ای اندک و یا سر به مهر هادی مقدم دوست -که خدا  به زندگی و فکر و ذکرش برکت بدهاد-  و  یا ...


خلاصه جشنواره برایم در این حد جذاب شد که بنشینم و اختتامیه را از شبکه نمایش ببینم. مانی حقیقی که اصلا از فیلم ها و مصاحبه هایش خوشم نمی آید جزو هیئت داوران بود و خوشحال شدم که دیدم جزو داوران است چرا که مملکت فقط مال من نیست بالاخره مال او هم هست و من حق ندارم از دیدن قیافه اش حالم به هم بخورد و باید با همدیگر تعامل و همکاری هم داشته باشیم، بخاطر کشورمان و سرنوشت مشترکمان وگرنه قطر و عربستان می آیند و گلشیفته وار نفت و مفت ما را در آغوش می کشند و آقایی منطقه را مال خود می کنند و  هی هم پول خرج می کنند تا امثال من و مانی حقیقی توی خیابان هی بدویم دنبال هم و همدیگر با به انحای مختلف در نت و خیابان و اینها تعقیب و محاکمه کنبم و ...  انگلیس و رفقاش هم که در یکی دو قرن اخیر زبان فارسی را در  هند برانداخته و دارد در افغانستان هم همین کار را می کند برای ما یک سری شبکه فارسی زبان می زنند و در آن به شیک ترین صورت سخن چینی می کنند و دو به هم زنی تا ما هی در خیابان ها دنبال هم بدویم و بدویم و بدویم  و در نتیجه قطر که یک قطره کشور هم نیست بشود آقای جهان اسلام و ...بگذریم


در ادامه پگاه آهنگرانی که قبلا برای شبکه دولتی انگلیس کار کرده بود و به خاطر این کار بازداشت هم شده بود، جایزه گرفت که خوشحال شدم که رویکرد دولت ما جذبی است و می خواهند سرنوشت گلشیفته غیر دولتی! تکرار نشود و من  از بازی آهنگرانی  خوشم می آید هر چند از آن مسخره بازی خوشم نیامد، گلشیفته را هم دوست داشتم بخاطر بازی درخشانش در میم مثل مادر  . یک بنده خدایی که به نظرم تهیه کننده بود جایزه بهترین فیلم را برای دهلیز گرفت  و بعد کنایه ای به هیئت داوران زد و رفت که به نظرم کار نادرستی بود. خب وقتی پذیرفته ای و آمده ای حق نداری متلک بیندازی و این نباید رویه باشد و کسی نباید  به خود اجازه بدهد به این راحتی هم جایزه بهترین فیلم را بگیرد و هم به کارگردان دیگری و هیئت داوران متلک بیندازد و کامشان را تلخ کند به طوری که داور برافروخته شود و بیاید جوابش را بدهد، بنده خدا- آن طور که رفقای ما گفته اند- تو فیلم ساخته ای درباره قصاص و لابد با هنر تلاش کرده ای بگویی هر چند حق شماست ولی خب در عفو لذتی است که در انتقام نیست. بعد این طور مسخره می آیی همکار کارگردانت را که جایزه گرفته و داور را می رنجانی، یک ذره فکر کن ببین چه کار داری می کنی و آیا سر و ته ماجرا به هم دست تکان نمی دهند!؟ ولو با نیت خیر!


بعد هم یک عده جایزه گرفتند و تکه انداختند و اینها که به نظرم همه نادرست است . مثلا خانم ملک جهان خزاعی که آمده بود جایزه یک نفر دیگر را اعلام کند، بی هیچ ربطی حرفی درباره اینکه چرا فلانی جایزه گرفت زد، هر کسی سلیقه ای دارد، خب بنده خدا این کار تو اهانت به هیئت داوران است به هر حال یک قراردادی  و قانونی شده که یک عده داور باشند و این ها هم که کم آدمهایی نبوده اند. یکی دو تاشان از بهترین کارگردانان کشورند و بهروز افخمی هم با اینکه آخرین اثرش یک افتضاح بود و از عواملی که باعث شد من جشنواره فیلم فجر را تحریم کنم به هر حال فیلم خوب در کارنامه دارد و ....خب این چه ادبیاتی است؟ شما معلم اجتماع می دانید خودتان را؟ و روشنفکر!؟  عجبا! این کارها که با کارهای امروز سیاسیون ما خیلی تفاوتی ندارد! اینها بعد می آیند می گویند مثلا چون رئیس جمهور ما قانونگرا نیست من قبولش ندارم، خب تو برای چند میلیون جایزه اعتبار قانونی را که خودت پذیرفته ای زیر پا می گذاری، چرا ایشان را محق نمی دانی که برای جایزه های بالاتر همین کار را بکند


یکی از بدترین قسمت های اختتامیه و رسوایی واقعی روشنفکری ما وقتی بود که قرار بود کاندیداهای بهترین بازیگر مرد معرفی شوند، اینجا بود که حبیب رضایی هنرمندی خود را بروز داد و باعث شد من این پست را بنویسم! طرف خجالت نمی کشد! قرار شده تو فقط یک  دو خط چند تا اسم را بخوانی و خدا را شکر که توان و مقدورات تو بیشتر از این نیست،-ضرب المثلی هم هست که نمی نویسمش- آن وقت جنابعالی کی هستی که اسم فیلم را حذف می کنی؟ خب بنده خدا لااقل به اکبر عبدی احترام بگذار!  بازیگری که واقعا حقش بود سیمرغ بگیرد، و به خاطر همین فضای منحوس نگرفت! عجیب نیست بازیگری که آن قدر طنز بازی کرده که تا قیافه اش را می بینی می خندی، موفق شده نقشی را بازی کند که کاملا برعکس این ذهنیت است و به گواهی گریه های مخاطبان در سینما- به قول مبین اردستانی از رفقای ما-  از پس بر آمده، بعد سیمرغ نگیرد!؟ خب معلوم است که همین فضای سنگین دست هیئت داوران را بسته البته احتمالا! خدا عالم است!


بعد از این صحنه زشت که تعریف کردنش هم زشت است! به فکر افتادم که بابا یک جشنواره ای که در آن به همکار دولت دشمن و متخاصم که در ادبیات سیاسی معنی اش مشخص است هم جایزه می دهند و این قدر با تساهل برخورد می کنند، و یا به تعبیری با بزرگواری ، چرا شاهد این صحنه زشت است؟  واقعا این جماعت که مدعی تساهل و روشنفکری و تحمل مخالف اند اگر کار دستشان بود چه می کردند؟  طرف زورش می آید اسم را بخواند آن هم نه به احترام کارگردان که به احترام دو هیئت داوری بخوان ! بخوان برادر ! چراغی را که ایزد برفروزد هر آنکس پف کند، ریشش بسوزد! بخوان که فردا نامه ات را به دستت می دهند و می گویند بخوان! بخوان !


(خوب است من هم بنویسم ای وزارت ارشاد مثل قصه جعلی یهود بنی قریظه عمل کن با این گروه یعنی  به فتوای جناب سعد بن معاذ همان کن که خودشان در چنین مواردی عمل می کنندhttp://www.rasekhoon.net/media/show/364837/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%B9%D8%AF-%D8%A8%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B0-2/)


خب حالا فرض کنید این جایزه های بالای بیست میلیونی دست آقای روشنفکر و گلی به اسم حبیب رضایی یا هرچه بود! واقعا چه می شد؟  آدم از فکرش هم می ترسد! اینها کی اند دیگر؟ خیلی عجیب است! خیلی خیلی ! تو در جشنواره دهانت که چار تا دندان سالم و مصنوعی و یک دو لب ناقابل بضاعتت است و همنوازی چند تار صوتی، دلت نمی آید اسم (مسعود ده نمکی ) یک بنده خدایی را ببری که برای اعتقاداتش و برای حفظ تو و امثال تو  بارها تا پای مرگ رفته، او هم به تو نقد دارد و تو هم به او  و من هم به هر دو تایتان! ، و حالا هم به هر حال فیلم ساخته و از میلیونها تماشاچی در چند سال پیاپی خسته نباشی و خداقوت گرفته ! و آخرین کارش هم به گواهی دو هیئت انتخاب و داوری در این حد،جزو بهترین های امسال است و آن وقت این همه بغض و کینه ! بابا روشنفکر! بابا تحمل مخالف ! ای ول ایوله ای ول!  روشنفکرا رو ای ول! روشنفکر ما رو ای ول!


 


بعد هم آقای "حمید  فرخ نجاد" در همین فضای کاملا روشنفکرانه در همین راستا  آمد و از همین حرفها زد و خوشحال هم بود که یک عده دارند تشویقش می کنند، یک عده که می دیدشان و هیچ فکر نکرد که خب عده و گروه های زیادی هستند که شما نمی بینی شان و عده های زیادی هستند که شما را می بینند مثلا ملائکه بی شمار الهی و ...


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 



23 بهمن 1391 1211 0
صفحه 1 از 7ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  بعدی   انتها