(آرشیو پدیدآورنده سیداکبر میرجعفری)

دفتر شعر

زیبا

فرستادم
خونت را
از صلات ظهر
در مذاق تیر
عریان تر کنند

آوردم بادها را
تا اندوهت
در آوند گیاهان
روان باشد

زمین را گفتم:
«نه آب
نه خاک
داغت را سرد نگرداند».

سپردم سبز
بیرق تو باشد
تا سرو
زودتر برسد به آسمان

... و رسولم را
چشمی آفریدم
که این همه در نگاهش زیباست


03 خرداد 1397 1 0

گزارش

 این گزارش مستند است می توانید از همسفرانم بپرسید.
 

کنار ضریح
باران موسمی نیست،
 خبرها تب کرده اند
و انبوه زائران 
رو به رویم
دل ها ایمن نیستند .

و تنها چشم ها نیستند که می بارند
دقیق که می شوی
گردنبند رهاشده ی رباب است
روی سر زائران
یا تسبیح هزار و یک دانه ی حبیب   

آن سو تر
قتلگاه است
و از آن جا که بیرون می آیند
هنوز دستان بعضی ......(دستم  می لرزد که بنویسم!)

نگاه کنید!
حرم به وسعت آب های جهان
موج می زند.

این جا
آن ها که پیاده اند
زود تر می رسند
و پا برهنه ها  رسیده اند!
و آخرین خبر این که:
بین الحرمین
پیشانی کشیده ی زمین شده
از بس تب کرده است. 


03 خرداد 1397 1 0

گوی و میدان

گوی و میدان،
گویی در میان نیست

شهر ما
کوچه هایش به گودال می ریزند
خیابان هایش به...
میدانش:
خارج از محدوده

تنها سواری اسب می دواند
که سال هاست
نیست


03 خرداد 1397 1 0

کم کم کمان را کنار گذاشتیم

میان ما و گنجشک ها
فاصله ای نبود
- کم تر از دو شاخه ی کمان-
آن روزها بیشتر گنجشک بود
و کم تر حرف

بعدها
کمان کشیده تر شد،
شاخه ها نزدیک تر
گنجشک ها دورتر
و حرف ها کتاب تر

کم کم کمان را کنار گذاشتیم
کتاب ها را زیر پا
قد کشیدیم
رسیدیم تا شوق
که از اشتیاق گنجشک اغاز می شود


03 خرداد 1397 1 0

کنار پنجره فوجی کبوتر امده است


نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید..
حافظ


..وگریه گفت به من صبح محشرآمده است
که آفتاب تو از سمت دیگر آمده است

چه شیونی ست خدایا ، چه شیون تلخی
کنار نعش من انگار خواهر آمده است

نحیف و محتضرم، سمت سایه ام مکشید
به آفتاب قسم ،طاقتم سرآمده است

دلیل رفتن من آمده ست ، می بینی؟
کنار پنجره فوجی کبوتر امده است

خبر رسید، ببین! پشت بوته ها آن جا
بگیر قاصدکم را که پرپر آمده است

دلیل هستی ام! ای انتهای هر آغاز
ببین چگونه توانم به آخر آمده است

نیامدی که بگویی چرا نمی آیی
نیامدی که ببینی چه بر سر آمده است

تمام شد! فقط این واپسین نفس باقی ست
و تا سراغ من آیی، نفس برآمده است

 



01 اردیبهشت 1394 930 0

زیبا! تمام پنجره ها روبه روی توست


زیبا چرا ادامه ندادی؟ سخن بگو
این چیست در نگاه نجیبت؟ به من بگو

زیبا!تمام آن چه که زیباست مال تو
حتی به جای سهم من از خویشتن بگو

زیبا! تمام پنجره ها روبه روی توست
اما تو رو به روی که ای؟ جان من!بگو

این حرف ها گدازه ی روح مذاب ماست
این لهجه ی من است تو با سوختن بگو

با جویبار گم شده در شوره زار عمر
باری یکی دو چشمه ز دریا شدن بگو

آه ای زبان بی ضربان با زبان برگ!
شعری اگر چه زرد برای چمن بگو

عاشق شدی؟غریب مسافر! دلت کجاست؟
دلتنگ کوچه های که ای؟بی وطن! بگو

زیبا چرا ادامه ندادی درخت را؟
من خواهش پرنده ام،از نارون بگو

 



19 اسفند 1393 943 0

من با تمام خانه منتظرم...

اردی بهشت ها
فراوان تری
و بیش تر
مهربان تر
مثل این که
پشت در
با تمام کوچه ایستاده ای
من با تمام خانه منتظرم...
زنگ می زنی
پنجره را باز می کنم
چقدر این هوا به پیراهنت می آید!

 



29 بهمن 1393 1321 1

اشاره


انگشت می گذارم
روی قطره ی خونت
و بالا می گیرم
که بدانم
کدام سویی...

حالا از شش جهت
بالا رفته ام

 



30 آذر 1393 127 0

پدر یک سپاسگذاری ساده است


این منظومه را
کلمه کلمه
از پیشانی پدر صید کرده ام
وقتی موج می زد
و کویر پا پس می کشید
شب ها ستارگان پایین می آمدند
و شب نشینی در پیشانی اش
جشن خوشه ی پروین بود

توفان که می گرفت
ماسه و کلمه
دو منظومه روان می شد
و هنوز باران که می بارد
پدر یک سپاسگذاری ساده است

بعدها دانستم
کویر چاک چاک پاشنه ی پدر است
و توفان دلشوره اش
که او را تا آشوب شهر کشاند

او همیشه با من بوده است
اما باور نمی کند
برخورده باشم به گلوله
برخورده باشم به دیوار

هر روز با من به اداره می آید
و روی نزدیک ترین صندلی
نگرانم می نشیند
همیشه باید
بندهایی از منظومه را اشک...
نه این منظومه
این گونه کامل نمی شود
رهایش می کنم، همین جا در پیشانی پدر...

 



30 آذر 1393 140 0

ولی نخواست که سربار این جهان بشود


برای سید رضا طباطبایی-دایی ام- که
با درد وزخم زیست وبه آسایش رسید
باقی ماجرا را از زاینده رود بپرسید


..و خواست سرخ ترین میوه ی زمان بشود
انار تازه ای از باغ آسمان بشود

انار بود که می خواست بشکفد در خویش
و زخم های تنش دشت ارغوان بشود

دچار بود به ماندن دچار بود به زخم
ولی نخواست که سربار این جهان بشود

چه زخم ها که چنان تن به استخوان دادند
که زخم پوشش یک مشت استخوان بشود

ستاره زیست و کم کم دل از کویر برید
که ماه روشن شب های اصفهان بشود

که ماه رفته به زاینده رود برگردد
و رود شیوه ی رفتار عاشقان بشود

چه اشک ها که به زاینده رود پیوستند
که رود در شب این شهر کهکشان بشود

سپیده بود و جوان تر زصبح بر می خاست
به کاروان برسد بلکه جاودان بشود

شما پرنده ندیدید آشیان باشد؟
شما درخت ندیدید باغبان بشود

 



16 آذر 1393 660 0

دیری است ای عزیز پیامت نمی رسد


دیری است ای عزیز پیامت نمی رسد
شاید سلام ما به سلامت نمی رسد

حالا چقدر دوری و دیری غریبه نیست
حالا که سال هاست پیامت نمی رسد

ای باصفا!به جان تو !خورشید، آینه
یک ذره هم به گرد مرامت نمی رسد

روزی ست خشک می شود ایمان هر درخت
باران که هیچ، نم نم نامت نمی رسد

حالا که دور، دور هم آوا شدن شده ست
از دور هم طنین کلامت نمی رسد

باری سلام، بار هزارم، هنوز هم
آیا سلام ما به سلامت نمی رسد؟

 



30 آبان 1393 140 0

زیارت...


تنها
آمده بودم زیارت
-السلام علیک یا...
که همسرم را آوردم
و پسرم را
می رفتم
که همه آمدند
حتی مادرم
که سال هاست رفته است

زیاد شدم
شلوغ شد
گم شدم
نشستم
انگشتانم را شمردم
-نه ، ده ، یازده...
چشمانم را
-سه ، چهار ، پنج...
زبانم سکوت جوانه می زد
که علامت رضاست
دلم را
نشد بشمارم
شاید نبود
شاید بی نهایت بود

بعدها مرا
در محل اشخاص گم شده بیابید.

 



29 آبان 1393 126 0

آن ماهی مرده من بودم...


غروب
دستی
تکه های تنگ شکسته را
از روی ساحل جمع کرد

و ماهی کوچک همچنان بر شن ها بود
آن ماهی مرده من بودم
آن دست تو نبودی؟

 



29 آبان 1393 130 0

...بی نشانه تر می شوی؟!


رد پایت
نه
آسفالت هیچ رفتاری را
به خود نمی گیرد!
می بینی چطور داری هر روز
بی نشانه تر می شوی؟!

 



29 آبان 1393 92 0

مسافران یک در میان درخت بودند...

سرم را
تکیه دادم به شیشه ی اتوبوس،
باز شد به حیاط خانه ی تو

پشت پرهای فرشته
و برگ های چنار
آب حوض پنهان شده بود

نشناختمت
تو را با یاس های همسایه
اشتباه گرفتم
.
بعد
آمدی لب لیوان
-همان جا که آفتاب را کشیده ای-
آمدم چیزی بگویم،گفت:
-آقایان! همگی به سلامت
پیاده شوید!
یادم آمد:
خانه ات-شاید حیاط ندارد!
داشتم پیاده می شدم
هنوز
مسافران یک در میان درخت بودند...

 



16 مهر 1393 815 1

بوی تو می وزید که باران مرا گرفت...


با آن که آفتاب نگاهت عیان شده ست
چشمان تو خلاصه ی رازجهان شده ست

بوی تو می وزید که باران مرا گرفت
باران که آفتاب تو را ترجمان شده ست

این گریه نیست،سوز حیات است، گریه نیست
این اشک نیست ،روح مذابی روان شده ست

این ابر چندم است که می باری ای عزیز؟
بر ساحلی که تشنگی اش بی کران شده است

از خاطرات سوخته چیزی به من نگفت
با آن که طفل اشک تو شیرین زبان شده ست

حالی دلم گرفته ، جهانی به من ببخش
جانان من که جان تو جان جهان شده ست

با وصف اشک های تو ای آسمان صبح
اینک ادامه ی غزلم کهکشان شده ست

 



06 مهر 1393 981 1

نام تو چیست؟ آینه یا آب؟... بگذریم


آتش گرفت شعله کشید از سراسرم
با اولین نگاه تو ای عشق آخرم

باران گرفت در کلماتم فرو چکید
درگیرو دار ابر غزل روی دفترم

نام تو چیست؟ آینه یا آب؟.. بگذریم؟
نام تو پیش هر کس و ناکس نمی برم

اینک تویی که در شب من گام می زنی؟
یا آفتاب می گذرد از برابرم؟

شب رفتنی ست صبح غزل، قول می دهم
تن پوشی از سپیده برایت بیاورم

شب را غروب کن به نگاهی غروب کن
دست مرا بگیر و به خورشید بسپرم

 



01 مهر 1393 87 0

زبان خام مرا جرئت بیان دادند

و نخل ها که سحر سر به آسمان دادند
صلات ظهر که شد، ایستاده جان دادند

صلات ظهر درختان اقامه می بستند
که روح و راحت خود را به باغبان دادند

چه نخل ها که به انگشت های نامعلوم
جهان گمشده ای را به ما نشان دادند

کنار نعش افق ناله های نیزاران
غروب بود و چه حالی به کاروان دادند

مسافران غریبی که دیر می رفتند
به کاروان نرسیدند تشنه جان دادند

همین مشاهد مظلوم در دیار غریب
به سرزمین شما هفت آسمان دادند

به سرزمین شما آه سرزمینی که
غریب و دوست بدان زخم و استخوان دادند

غریبه ها که فقط شکل میزبان بودند
به زائران رطب، خنجر و سنان دادند

برای هر که مسافر برای هر که رسید
سگان کوفه دویدند، دم تکان دادند

وقیح بود ولی عابران نامربوط
به جای چشم، شما را دو تکه نان دادند

همین مشاهد مظلوم در دیار غریب
به سرزمین شما هفت آسمان دادند

به تشنگان مجاور فرات نوشاندند
به خستگان سفر توشه و توان دادند

به احترام شکفتن، جوانه رویاندن
به نخل های کهن فرصتی جوان دادند

اگرچه تشنه در آغوش آسمان رفتند
به سرزمین عطش، صبح و سایبان دادند

به رغم آنچه به حلق بریده ای نرسید
چه جام ها که به مردان این جهان دادند

شبیه رود اگر آبروی این خاکند
شبیه چشمه به هر خطه ای روان دادند

خدای من چه بهار شگفت انگیزی
به بوستان غزل خیز عاشقان دادند

چقدر بوی تو پیچید و باد می آید
چقدر بوی تو را یاس و ارغوان دادند

«زبان خامه ندارد سر بیان فراق»
زبان خام مرا جرئت بیان دادند



07 بهمن 1392 883 0

ساعت

 

با آنکه به بند و حصر اقرار نکرد

چون او احدی پشت به دیوار نکرد

 

-وقت و بی وقت- هیچ کس در دنیا

مثل ساعت برایمان کار نکرد!



10 بهمن 1391 1264 0

 
 نه سال هایی که رفته اند
نه روزهایی که می آیند؛
هیچ کدامشان
فاصله ای نیست میان من وتو...

تو
همین که نگاه می کنی به میدان
می بینی :
انبوه زائرانت را
در گمنام ترین میدان های جهان.

من
از همین پنجره می بینم :
شتک خونی را که به آسمان می رود
و می پاشد
روی آسمانخراش های تهران...
 
 
 


13 دی 1391 894 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها