شب گل دادن باغ انار است

زمستان رفته و گل بی‌قرار است
زمین سبز است هنگام بهار است

میان بوته‌گل‌ها میهمانی‌ست
قرار شاخه و گل برقرار است

هوا غوغاست از باران نم نم
غذای چشمه آب خوشگوار است

قنات روستا از اول صبح
به راه افتاده و سرگرم کار است

کلاس جوجه‌ای در جیک جیک و
کلاغی گرم مشق قار قار است

خبرهای خوشی امروز در باغ
به دست پستچی در انتشار است

همین بادی که می‌گویند عمری‌ست
رفیق ابرهای آبیار است

خدا جشنی تدارک دیده امشب
شب گل دادن باغ انار است

31 اردیبهشت 1399 59 0

عطر بهاری تازه در راه است، می‌دانی؟

با دردهای تازه‌ای سر در گریبانم
اما پر از عطر امید و بوی بارانم

هربار غم‌ها بیشتر سویم هجوم آورد
دیدم درخشان‌تر شده آیینۀ جانم

آیینۀ صبر و وقار و مهر و لبخندم
این روزها سرتابه‌پا، آیینه‌بندانم

در من درخشیده شکوهی تازه از ایمان
«اینجا چراغی روشن است» آری چراغانم

هر کوچه‌ای اینجا چراغانی شده با عشق
من زنده‌ام از عشق، از این عشق تابانم

تابنده‌تر شد خاک من با گوهر ایثار
این خاکِ گوهربار ایران است، ایرانم

در دست دارم خاتم سرخ شهادت را
با این نگین، روی زمین، مُلک سلیمانم

خورشیدباران است خاک روشنم هر صبح
هشت آسمان پیداست از خاک خراسانم

در سایه‌سار بانوی آیینه و آبم
از عطر یاسش پر شده هر صبح ایوانم

از جلوۀ شاه چراغ اینجا چراغان است
من در پناه سایۀ دروازه قرآنم

گاهی غباری هم اگر در آسمان پیداست...
باران که می‌آید پر از عطر بهارانم

عطر بهاری تازه در راه است، می‌دانی؟
عطر بهاری تازه در راه است، می‌دانم

چشم‌انتظار رؤیت ماهم در این شب‌ها
کی می‌دمد خورشید از شرق شبستانم؟

12 فروردین 1399 264 0

چه بهاری ست که آفت زده فروردینش

چه بهاری ست که آفت زده فروردینش

و لجن می چکد از چارقد چرکینش
 
چه بهاری ست که می آید و زهرابه ی مرگ
دم به دم می چکد از داس شقایق چینش
 
چه بهاریست که جای گل و آواز و درخت
خرمنی خرملخ انداخته در خورجینش
 
چه بهاری ست که در دایره ای از کف و خون
چون گلی یخ زده پر ریخته بلدرچینش
 
داد از این کرگدن وحشی صحرا پیما
یاد پاییز به خیر و کهر نوزینش
 
ما که چون زاغچه ها سرخوش و خندان بودیم
با زمستان و درختان بلور آجینش
 
دست دهقان گنه کار، تبر باران باد!
تا دگر بار اجابت نشود آمینش...

12 فروردین 1398 2821 0

پیرها آن روز حرمت داشتند 

بچه ها امروز روز عید ماست 
لحظه های بازدید و دید ماست
 
پیش از این هر روز روز عید بود 
زندگی سرشار از امید بود
 
عید و فروردین خوبی داشتیم 
پیش از این آیین خوبی داشتیم
 
زندگی آغاز می شد با سلام 
اخم هایش باز می شد با سلام
 
گوش ها گلبانگ بلبل می شنید 
هر کسی گل گفته و گل می شنید
 
شاعران از نان و گُل دم می زدند 
حرف های تلخ را کم می زدند
 
حرف ها آن روز تکراری نبود 
شعرها اینقدر بازاری نبود
 
چشم ها پیمانه های راز بود 
آسمان ها فرصت پرواز بود
 
قلب ها آن روز دور از هم نبود 
دست ها اینقدر نامحرم نبود
 
مردمان پندار نیکی داشتند 
عشق را کوچک نمی پنداشتند
 
هر کسی یار خودش را دوست داشت
سایه دیوارِ خودش را دوست داشت
 
می شد احساسات را غربال کرد 
با کبوتر نامه ای ارسال کرد
 
شهرهای آشتی دروازه داشت 
جارچی هر روز حرفی تازه داشت
 
خانه با گرمای کرسی گرم بود 
کوچه با احوالپرسی گرم بود
 
آب جاری بود از بالای کوه 
روشنی می ریخت از سیمای کوه
 
آب با آیینه هم فرهنگ بود 
آسمان دریای آبی رنگ بود

ماه پشت ابر پنهان بود ؟ نه
روشنی محکوم کتمان بود ؟ نه
 
ماه در نوروز شکل داس بود 
آسمان آغوشی از احساس بود
 
همت خورشید را فانوس داشت 
کوزه استعداد اقیانوس داشت
 
دست روی دست معنایی نداشت 
کوچۀ بن بست معنایی نداشت
 
پیرها آن روز حرمت داشتند 
مردهای ایل غیرت داشتند
 
مرد بر پیمان خود پابند بود 
تار موئی آیۀ سوگند بود
 
دامن زن جان پناه مرد بود 
شانه هایش تکیه گاه مرد بود
 
زن شریک درد خود را می شناخت 
سرفه های مرد خود را می شناخت
 
مرد از دیدار زن خرسند بود 
بهترین سوغاتیش لبخند بود
 
سرزمین ما زمانی بچه ها 
سرزمینی بود خیلی با صفا
 
ابتدا و انتهایش این نبود 
نقشۀ جغرافیایش این نبود

.........................
از صفحه اینستاگرام شاعر:
https://www.instagram.com/mohammadsalmani1/p/BvPlMIZp3PX/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=cqu5tawpp84j
 

10 فروردین 1398 708 0

از شرق و غرب و راست و چپ زخم خورده‌ایم

سال جدید زیر همین گنبد کبود
آغاز شد حکایتمان با یکی نبود

ارابه‌های قاتل و آزادراه مرگ
تدبیرهای دفن شده در مسیر رود

ابرِ سیاه پوشِ غمِ جنگلی که نیست
باریده است بر سر این شهر غرقِ دود

پیش نگاه مامِ وطن در میان سیل
از زندگی دوباره کسی دست شسته بود

اما میان حادثه‌ها باز شاعری
از شور و شوق و همدلی و عشق می‌سرود:

بر غیرت همیشگی مردمم سلام
بر همت همیشگی مردمم درود

از شرق و غرب و راست و چپ زخم خورده‌ایم
اما به لطف وحدتمان مثل تار و پود

در هم تنیده‌ایم و هنوز ایستاده‌ایم
صبحِ فراز بوده اگر یا شبِ فرود
 

08 فروردین 1398 738 0

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گُل کند لبخندهای ما

بفرمایید هر چیزی همان باشد که می خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما

بفرمایید تا این بی چراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما

سرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه ی پیوندهای ما

به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما

شب و روز از تو می گوییم و می گویند، کاری کن
که «می بینم» بگیرد جای «می گویند»های ما

نمی دانم کجایی یا که ای، آنقدر می دانم
که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما

بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده ی آینده های ما

29 اسفند 1397 10972 2

...

زمستان بود
یکدفعه بهار شد

سامان دادبان. ۹ ساله

07 تیر 1397 272 0

...

شکوفه ها به خواب برده میشن
بهار که میشه خودشونو بیدار می کنن

ریحانه. 5 سال و نیمگی

07 تیر 1397 179 0

عیدی که در کنار تو بودم سعید بود

عیدی که در کنار تو بودم سعید بود
آن قدرها سعید که مصداق عید بود

هر جا و هر چه را که نظر کردم آن زمان
در هیأتی جدید و حیاتی جدید بود

با ما بساز باشد و با ساز ما به رقص؟
از روزگار -این شب ظالم- بعید بود

آغاز روزهای خوش ما دو تا درست
پایان روزهای بد سررسید بود...

دادم به مشتلق دل خود را که بودنت
امّید اخرینِ منِ ناامید بود

ای کاش مدتی که نشستم کنار تو
قدر هزار سال پیاپی مدید بود


با حذف ابیات

30 اردیبهشت 1397 827 0

ممنون که چند ثانیه با من قدم زدی

ممنون دم از سپیده دم از صبحدم زدی
ممنونم از دمیدن خورشید دم زدی

ممنون دم از امید به آینده ای بعید
_آن روز روسپید که می خواستم_ زدی

ممنون که مشق های شب روزگار را
ای صبح در نگاه تو جاری! قلم زدی

در کسوت بهار به پاییزم آمدی
مفهوم فصل ها را ممنون به هم زدی

ممنونم از تو، از تو که این خاطرات را
در متن بدترین لحظاتم رقم زدی
::
از پیش من چه زود، چنان رود رد شدی
ممنون که چند ثانیه با من قدم زدی

 

30 اردیبهشت 1397 1121 0

باید که غنیمت شمریم این دم را

جان است، سلام تازه ی جانان است
«آن» است همان دقیقه ی پنهان است

باید که غنیمت شمریم این دم را
این باد بهاری نفس رحمان است

نفس رحمان (نفس الرحمان) از اصطلاحات لطیف عرفان نظری است، به معنای نخستین و جامع ترین تجلی خداوند در آفرینش

23 اردیبهشت 1397 959 1

اسرار دل زمین شنیدن دارد

هرگوشه گلی قصد دمیدن دارد
اسرار دل زمین شنیدن دارد

الساعه بیا ببین که امروز زمین
فردای قیامت است، دیدن دارد

23 اردیبهشت 1397 903 0

فروردین است، گل فراوان شده است

صحرا گُله به گُله چراغان شده است
فروردین است، گل فراوان شده است

بابونه... نسیم... لاله... بلبل... گنجشک
صحرا بنگر پیمبرستان شده است

23 اردیبهشت 1397 579 0

جهان به زمزمه برخاسته ست


به احترام بهار
جهان به زمزمه برخاسته ست:
درخت، دریا، دشت
پرنده، باران، سنگ
تو نیز
در این طراوت جاری
برای پر زدن از خود، دلی مهیا کن!
 

26 اسفند 1396 959 0

نگو که منتظری این که انتظار نشد

بیا ببین گل من این که روزگار نشد
که فصل ها پی هم رفت و دل بهار نشد

تو روز جمعه می آیی نشانه اش این که
دم غروب دلی کو که بی قرار نشد

تمام درد تو ماییم ما که بی دردیم
کسی شبیه تو با درد سازگار نشد

هزار سال به کشتی چو نوح منتظری
هزار سال گذشت و کسی سوار نشد

برو به خانه ی یعقوب ها و مژده بده
که یوسفی به دل چاه ماندگار نشد

کنار پنجره خیره به جاده ها ای دل!
نگو که منتظری این که انتظار نشد

تو برف های درختان باغ را بتکان
ببین دوباره دلت را اگر بهار نشد؟!


22 اردیبهشت 1396 1993 1

خبر دارم بهار بهترینی هست!


خبر دارم که در فردای فرداها
بهار ِ بهترینی هست.

دری را می‌گشایی:
 پشت آن، درهای دیگر هم
خبر دارم
گشوده می‌شود آن آخرین در  هم.

بهاری پشت آن در
             لحظه‌ها را می‌شمارد باز
و هر قفلی
کلیدی تازه دارد باز.

من از دیروزهایِ رفته دانستم
که در امروز ِ ما تقدیر ِ فردا آفرینی هست
خبر دارم
بهار بهترینی هست!

 

22 اردیبهشت 1396 5669 2

درختان العجل با ندبه ی گنجشک می گویند

نمی دانم، بنفشه، رازقی، گل پونه هم دارد
بهارم از بهارت چیزهایی باز کم دارد

غم خانه تکانی، کفش های نو، لباس نو
به غیر از دوری ات هر چه بخواهی هم و غم دارد

بهارم باغبانی مهربان را باز دلتنگ است
وگرنه گل میان باغچه از هر رقم دارد

گلی را هر سحر دیدم دعای عهد می خواند
شباهت با گل چادرنماز مادرم دارد

درختان العجل با ندبه ی گنجشک می گویند
بهار این فرصت کوتاه را هم مغتنم دارد...

همیشه آخر اسفند راهی خراسان است
همیشه بی برو برگرد دل عزم حرم دارد


05 فروردین 1396 1093 0

بهار آمد بهار من نیامد

بهار آمد بهار من نیامد
گل آمد گل عذار من نیامد

برآوردند سر از شاخ، گل ها
گلی بر شاخسارمن نیامد

چراغ لاله روشن شد به صحرا
چراغ شام تار من نیامد

جهان را انتظار آمد به پایان
به پایان انتظار من نیامد

همه یاران کنار از غم گرفتند
چرا شادی کنار من نیامد

چه پیش آمد در این صحرا که عمری
گذشت و شهسوار من نیامد

سر از خواب گران برداشت عالم
سبک رفتار، یار من نیامد

به کار دوست طی شد روزگارم
دریغ از من به کار من نیامد

 


05 فروردین 1396 6052 0

بهاران من! چشم عید از تو روشن

سلام ای بهاران از ره رسیده
چه گل ها که در پیشوازت دمیده

سلام ای که باران و لبخند با توست
که عطر سلام خداوند با توست

بهاران من! چشم عید از تو روشن
دل مادران شهید از تو روشن

چه گل های سرخی ست در آستینت
چه سروی ست هم سفره ی هفت سینت

نترسیده ایم از زمستان، بهارا!
بیا گل بنه یک به یک شاخه ها را

ببین باز کردیم مشت خزان را
رجزخوان شکستیم پشت خزان را

بهارا تمام است کار زمستان
نماندیم ما زیر بار زمستان


02 فروردین 1396 1411 0

در قلب من بهار، شرمنده ی خداست

صبح آمده ست صبح، عید آمده ست عید
چون سیب سرخ عید، لبخندتان رسید

پیغام داده اید، احوالتان خوش است
اعیادکم ربیع ایامکم سعید

در صبح ناگهان، گل داده است جان
لبریزم از نشاط سرشارم از امید

یاران من سلام! یاران من کجاست؟
یاری که پرگشود یاری که پر کشید

هرچند خسته اید درخود شکسته ایم
باید غزل سرود باید غزل شنید

باید دوباره سوخت باید دوباره ساخت
باید دوباره رفت باید دوباره دید

در قلب من بهار، شرمنده ی خداست
در چشم من بهار، شرمنده ی شهید


01 فروردین 1396 1572 0
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها