(آرشیو پدیدآورنده محمد سلمانی)

دفتر شعر

در دوره ی شاه جز یکی شاه نبود

در دوره ی شاه جز یکی شاه نبود
آن هم که ز درد خلق آگاه نبود

اما خودمانیم که در دوره ی شاه
بود این همه برج ساز؟ والله نبود


30 اردیبهشت 1398 152 0

پیرها آن روز حرمت داشتند 

بچه ها امروز روز عید ماست 
لحظه های بازدید و دید ماست
 
پیش از این هر روز روز عید بود 
زندگی سرشار از امید بود
 
عید و فروردین خوبی داشتیم 
پیش از این آیین خوبی داشتیم
 
زندگی آغاز می شد با سلام 
اخم هایش باز می شد با سلام
 
گوش ها گلبانگ بلبل می شنید 
هر کسی گل گفته و گل می شنید
 
شاعران از نان و گُل دم می زدند 
حرف های تلخ را کم می زدند
 
حرف ها آن روز تکراری نبود 
شعرها اینقدر بازاری نبود
 
چشم ها پیمانه های راز بود 
آسمان ها فرصت پرواز بود
 
قلب ها آن روز دور از هم نبود 
دست ها اینقدر نامحرم نبود
 
مردمان پندار نیکی داشتند 
عشق را کوچک نمی پنداشتند
 
هر کسی یار خودش را دوست داشت
سایه دیوارِ خودش را دوست داشت
 
می شد احساسات را غربال کرد 
با کبوتر نامه ای ارسال کرد
 
شهرهای آشتی دروازه داشت 
جارچی هر روز حرفی تازه داشت
 
خانه با گرمای کرسی گرم بود 
کوچه با احوالپرسی گرم بود
 
آب جاری بود از بالای کوه 
روشنی می ریخت از سیمای کوه
 
آب با آیینه هم فرهنگ بود 
آسمان دریای آبی رنگ بود

ماه پشت ابر پنهان بود ؟ نه
روشنی محکوم کتمان بود ؟ نه
 
ماه در نوروز شکل داس بود 
آسمان آغوشی از احساس بود
 
همت خورشید را فانوس داشت 
کوزه استعداد اقیانوس داشت
 
دست روی دست معنایی نداشت 
کوچۀ بن بست معنایی نداشت
 
پیرها آن روز حرمت داشتند 
مردهای ایل غیرت داشتند
 
مرد بر پیمان خود پابند بود 
تار موئی آیۀ سوگند بود
 
دامن زن جان پناه مرد بود 
شانه هایش تکیه گاه مرد بود
 
زن شریک درد خود را می شناخت 
سرفه های مرد خود را می شناخت
 
مرد از دیدار زن خرسند بود 
بهترین سوغاتیش لبخند بود
 
سرزمین ما زمانی بچه ها 
سرزمینی بود خیلی با صفا
 
ابتدا و انتهایش این نبود 
نقشۀ جغرافیایش این نبود

.........................
از صفحه اینستاگرام شاعر:
https://www.instagram.com/mohammadsalmani1/p/BvPlMIZp3PX/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=cqu5tawpp84j
 


10 فروردین 1398 485 0

تاريخ مي رود که سرافکنده تر شود

 
در کوفه ي تهي شده از اعتمادها
کم کم زياد مي شود ابن زيادها
 
انسان و آيه هاي کرامت يکي يکي
از ياد مي برند همان سان که يادها
 
آن گاه دسته دسته ي نامردمان شهر
هر بار مي وزند به سمتي که بادها
 
تعطيل مي شوند به تدريج حجره ها
تشکيل مي شوند به سرعت ستادها
 
وقتي زمان به نقطه ي تقسيم مي رسد
مي رويد از عميق زمين کوفه زادها
 
تاريخ مي رود که سرافکنده تر شود
هربار از تداعي اين رويدادها
 
تا اين غزل اجازه ي خواندن به من دهد
ناچارم استفاده کنم از نمادها
 
مجبور مي شوم بنويسم که عاقبت
سهراب کشته مي شود اما شغادها؟!
 


07 مرداد 1394 1652 0

مثل ماهي ها که مي سازند با تنگ بلور

 
مي شود در جاده ي گم گشته راهي بي عبور
باز هم پيراهني را يافت با چشمان کور
 
تو همان نوري که از آغاز راهت روشن است
من همين تاريکيِ محضم که محتاجم به نور
 
تو چناني آن چنان و من چنينم اين چنين
داستان ما دو تا حکم سليمان است و مور
 
تا تو باشي حکم فرما تا تو باشي حکم ران
زير بار هرچه خواهم رفت حتي حرف زور
 
جذبه اي داري که عيسي را کشد تا جُلجُتا
جلوه اي داري که موسي را بيندازد به طور
 
گر بخواهي بشکني بي گفتگو خواهد شکست
خواه کوهي باوقار و خواه مردي با غرور
 
بي تو خواهم ساخت با سقفي که نامش غربت است
مثل ماهي ها که مي سازند با تنگ بلور
 
چيستي؟ خوابي؟ خيالي؟ آرزويي؟ خلسه اي؟
يا همان شعري که بردم آرزويش را به گور
 


24 خرداد 1394 1706 0

چه قَدَر مي شود قرار گذاشت

 
چه قَدَر مي شود قرار گذاشت
چشم ها را به انتظار گذاشت
 
در دياري که درد ياري نيست
پا نبايد در آن ديار گذاشت
 
کاش مي شد به جاي اسب و تفنگ
مهرباني به يادگار گذاشت
 
مي شود مي شود فقط با تو
دست در دست روزگار گذاشت
 
مي شود فصل هاي تازه گشود
نام هر فصل را بهار گذاشت
 
تو اگر در کنار من باشي
همه را مي شود کنار گذاشت
 


28 شهریور 1393 2063 0

خانه نزديک درياچه خوب است

 
خانه نزديک درياچه خوب است
بي کران را تماشا چه خوب است
 
گفتگو با دو آبي دو دريا
با اشارات و ايما چه خوب است
 
خشت را از بنا کج نهادن
کجروي تا ثريا چه خوبست
 
سيب خوردن ولي مثل آدم
با ولع بي محابا چه خوبست
 
در بهشت رهايي نهادن
سر به زانوي حوّا چه خوبست
 


25 خرداد 1393 1366 0

ندانستي نمي شد با عروسک ها عروسي کرد

 
اتاقي بود و تختي بود و بازي با عروسک بود
تو از آغاز دنيايت همين اندازه کوچک بود
 
تو معناي پريدن تا کجاها را ندانستي
تمام درکت  از پرواز اوج بادبادک بود
 
در آن سو هفت شهر عشق را عطار مي گرديد
در اين سو بين رفتن تا نرفتن پا به پا شک بود
 
ندانستي نمي شد با عروسک ها عروسي کرد
که از آغاز اين تصميم امري نامبارک بود
 
نصيحت با تو؟! اما نه! خودم را خسته مي کردم
نمي شد بيش از اين دريافت با ذهني که کودک بود
 
پشيماني، پشيماني، پشيماني، پشيماني
و پايان همان روزي که مي گفتند اينک بود
 


20 خرداد 1393 2053 0

خوبي کن آن قَدَر که بدي ديده اي ز ما

 
هر حرف از دلت بشکوفد غزل شود
هر خنده از لبت بتراود عسل شود
 
يک لحظه عاشقانه به هستي نگاه کن
تا رنگ هر چه هست به آبي بدل شود
 
بگذار در مباحث تفسير چشم تو
بين مفسران معاصر جدل شود
 
در گوش اين زمانه بخوان رمز عشق را
بگذار تا مسائل بغرنج حل شود
 
خوبي کن آن قَدَر که بدي ديده اي ز ما
تا هر عمل مساوي عکس العمل شود
 
شعري براي گرمي آغوش من بخوان
تا لذت حضور تو ضرب المثل شود
 


19 خرداد 1393 320 0

دوستان ديديم مي سازند ما هم ساختيم

با نبايدها و بايدهات کم کم ساختيم
دوستان ديديم مي سازند ما هم ساختيم
 
زاهدا ما فارغ از رنج قناعت نيستيم
تا که فهميديم شادي نيست با غم ساختيم
 
خون دل خورديم با انگورها و خمره ها
عاقبت اسباب شادي را فراهم ساختيم
 
محتسب مي خورد و در ميخانه خم ها را شکست
ما ولي خود را به حفظ باده ملزم ساختيم
 
اهل مسجد نيستيم اما در اين ميخانه ها
کي کمينگاهي براي ابن ملجم ساختيم؟
 
زندگي با ما چه کرد اي زاهد غافل مگر؟
او دمادم سوخت ما را ما دمادم ساختيم
 
با مي و معشوق و رقص شعله و قدري گناه
ما بهشت ديگري را در جهنم ساختيم
 


19 خرداد 1393 1127 0

شايد همين گرمابه نام ديگرش فين است

 
وقتي تو غمگيني تمام  شهر غمگين است
اشک تو مي گريانَدَم اشکت خبرچين است
 
وقتي تو غمگيني، تو غمگيني، تو غمگيني
حس مي کنم کوه غمي در حال تکوين است
 
در پشت مژگان تو سيل اشک مي بينم؟
يا اينکه درياي خروشان پشت پرچين است؟
 
از هرکه حرفي بشنود بي وقفه مي گريد
اين خصلت چشمان زيباي دهن بين است
 
اما عزيز من، عزيز من، عزيز من
دنياي من دنياي کشکول و تبرزين است
 
فرقي ندارد تيشه بارد بر سرش يا سنگ
اين را سري داند که در سوداي شيرين است
 
هرجا که آبي گرم شد تن را نبايد شست
شايد همين گرمابه نام ديگرش فين است
 
اين جا اگر فردي نمازش را فرادا خواند
شيخي برآشوبد که اين ديوانه بي دين است
 
تو هي دعا خواندي و من هي سر تکان دادم
گاهي تکان سر فقط معنايش آمين است
 


19 خرداد 1393 443 0

بريد حکم جدا بودن مرا از خويش

گذشت از من و حتي به من سلام نکرد
نگاه کرد و مرا ديد و اعتنام نکرد
 
گذشته هاي عزيز مرا به سخره گرفت
و حفظ شأن مرا پيش خاص و عام نکرد
 
درخت و آينه و آب شاهدند که او
به نام هاي قسم خورده احترام نکرد
 
نپرس اين که بدي کرد؟ نا رفيقي کرد؟
بپرس اين که از اين کارها کدام نکرد؟
 
بريد حکم جدا بودن مرا از خويش
در اين محاکمه تفهيم اتهام نکرد
 


19 خرداد 1393 363 0

چقدر بد شده دنیا چقدر بد شده ایم

 

چقدر بد شده دنیا چقدر بد شده ایم

به جای گرمی آغوش، دست رد شده ایم

 

تو از من آن همه دور و من از تو این همه دور

شبیه آن چه که بیگانه می شود شده ایم

 

میان پیله ی احساسمان تفاهم نیست

که در منیّت خود حبس تا ابد شده ایم

 

من و تو میوه ی یک شاخه ایم و یک ریشه

جدا جدا شده ایم و سبد سبد شده ا یم

 

چقدر  عیب نما و چقدر عیب شمار

شبیه آینه های تمام قد شده ایم

 



01 خرداد 1393 3037 0

فال بر چهره اش مهر غم زد گریه آرایشش را به هم زد

خواست تقدیر کمرنگ خود را از تهیگاه فنجان بفهمد

فال حافظ نشد فال قهوه؛ این نفهمید اگر آن بفهمد

 

از زوایای تاریک فنجان پی به حال پریشان خود برد

عاقبت فال خود را توانست از خطوط پریشان بفهمد

 

رد پای زنی نامبارک خط تاریک فنجان او بود

نقش مهمان ناخوانده اش را می شد از خط پایان بفهمد

 

بغض خود را به تلخی فرو برد گریه اما امانش نمی داد

هم نمی خواست باران ببارد هم نمی خواست مهمان بفهمد

 

پا شد از خانه بیرون زد آن شب در هوای مه آلود تهران

آمد آهسته آهسته بیرون بی که حتی نگهبان بفهمد

 

گریه و کوچه و فال قهوه پیش چشمان او صف کشیدند

هر که می دید از پشت پلکش درد را می شد آسان بفهمد

 

فال بر چهره اش مهر غم زد گریه آرایشش را به هم زد

کوچه پیچید و او را قدم زد مرد کو تا که پیمان بفهمد؟

 

آخرین حرف خود را به تلخی راه می رفت و تکرار می کرد

کاش یک صفحه شبلی بخواند کاش یک ذره عرفان بفهمد

 



31 اردیبهشت 1393 1524 0

عشق پرواز بلندی است مرا پر بدهید ...

عشق پرواز بلندی است مرا پر بدهید
به من اندیشه ی از مرز فراتر بدهید

من به دنبال دل گمشده ای می گردم
یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید

تا درختان جوان راه من را سد نکنند
برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید

یادتان باشد اگر اگر کار به تقسیم کشید
باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید

آتش از سینه ی آن سرو جوان بردارید
شعله اش را به درختان تناور بدهید

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند
به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید

عشق اگر خواست، نصیحت به شما گوش کنید
تن برازنده او نیست به او سر بدهید

دفتر شعر جنون بار مرا پاره کنید
یا به یک شاعر دیوانه ی دیگر بدهید

 



09 اردیبهشت 1392 11976 0

بی تو بودن را تمام شهر با من گریه کرد ...

بی تو بودن را تمام شهر با من گریه کرد
دوست با من هم صدا نالید دشمن گریه کرد

جای جای بی تو بودن را در آن تنگ غروب
آسمانی ابر با بغضی سترون گریه کرد

با هزاران آرزو یک مرد مردی پر غرور
مثل یک آلاله در فصل شکفتن گریه کرد

این خبر وقتی که در دنیای گل ها پخش شد
نسترن در گوشه ای افسرد لادن گریه کرد

وسعت تنهایی ام را در شبستان غزل

شاعری با فاعلاتن فاعلاتن گریه کرد


گریه یعنی انفجار بغض یعنی درد عشق
بارها این درد را در چاه بیژن گریه کرد

یک زمان حتی تو هم در مرگ من خواهی گریست
مثل سهرابی که در سوگش تهمتن گریه کرد

 


31 فروردین 1392 8806 0

زیر پای هر درخت، یک تبر گذاشتیم ...

زیر پای هر درخت، یک تبر گذاشتیم
هرچه بیشتر شدند، بیشتر گذاشتیم

تا نیفتد از قلم، هیچ یک در این میان
روی ساقه هایشان ضربدر گذاشتیم

از برای احتیاط، احتیاط بیشتر
بین هر چهار سرو، یک نفر گذاشتیم

جابه جا گماردیم چشم های خیره را
تا تلاش سرو را بی ثمر گذاشتیم

کارمان تمام شد، باغ قتل عام شد
صاحبان باغ را پشت در گذاشتیم

سوختیم و ریختیم، عاقبت گریختیم
باغ گر گرفته را شعله ور گذاشتیم

روز اول بهار سفره ای گشوده شد
جای هفت سین مان، هفت سر گذاشتیم

در بیان شاعری حرف اعتراض بود
هی نگو «چرا نگفت»، ما مگر گذاشتیم؟

این سوال دختر کوچکم «بنفشه» بود:
چندمین بهار را پشت سر گذاشتیم؟


06 اسفند 1391 4528 1

چشمی که عاشقانه بخواند مرا کم است ...

 این‌ روزها سخاوت باد صبا کم است
یعنی خبر ز سوی تو این ‌روزها کم است

اینجا کنار پنجره، تنها نشسته‌ام
در کوچه‌ای که عابر دردآشنا کم است

من دفتری پر از غزل‌ام نابِ نابِ ناب
چشمی که عاشقانه بخواند مرا کم است

بازآ ببین که بی‌تو در این شهر پرملال
احساس، عشق، عاطفه، یا نیست یا کم است

اقرار می‌کنم که در اینجا بدون تو
حتا برای آه ‌کشیدن هوا کم است

دل در جواب زمزمه‌های «بمان» من
می‌گفت می‌روم که در این سینه جا کم است

غیر از خدا که‌را بپرستم ؟ تورا تورا
حس می‌کنم برای دل‌ام یک خدا کم است

 

 



30 بهمن 1391 2040 1

سوختم از تشنگی اي کاش باران می گرفت ...

سوختم از تشنگی اي کاش باران می گرفت
در من این احساس بارآور شدن جان می گرفت

می وزید از سمت گیسوی پریشانت نسیم
بی سر و سامانیم آنگاه سامان می گرفت

دست من چنگ توسل می شد و با زلف تو
درد خود را مو به مو می گفت و درمان می گرفت

کاش می آمد دلم از مکتب چشمان تو
درس حكمت،‌ درس عفت، درس عرفان مي گرفت

كاشكي اين دست هاي خالي از احساس من
از بهشتت بوي گندم، ‌بوي عصيان مي گرفت

كاش نوحي،‌ ناخدايي ناگهان سر مي رسيد
جان مغروق مرا از دست طوفان مي گرفت

گر نبود اين عشق، اين انگيزه ي دلبستگي
زندگاني از همان آغاز پايان مي گرفت !!



01 دی 1391 1819 0

از بردگی مقام بلالی گرفته اند

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست ...



27 آذر 1391 1385 0

چیستی؟ خواب و خیالی؟ سفری؟ خاطره ای؟

چند روزی است که تنها به تو می اندیشم
از خودم غافلم اما به تو می اندیشم

شب که مهتاب در آیینه ی من می رقصد
می نشینم به تماشا به تو می اندیشم

همه ی روز به تصویر تو می پردازم
همه ی گریه شب را به تو می اندیشم

چیستی؟ خواب و خیالی؟ سفری؟ خاطره ای؟
که دراین خلوت شب ها به تو می اندیشم

لحظه ای یاد تو از خاطر من خارج نیست
یا در آغوش منی یا به تو می اندیشم

اگر آینده به یک پنجره تبدیل شود
پشت آن پنجره حتی به تو می اندیشم

تو به حافظ به حقیقت به غزل دلخوش باش
من به افسانه نیما به تو می اندیشم

نه به اندیشه ی زیبا، ‌نه به احساس لطیف
كه به تلفیقی از این ها به تو می اندیشم

تو به زیبایی دنیای كه می اندیشی؟؟
من كه تنها، به تو تنها به تو می اندیشم


26 آذر 1391 1643 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها