بی تاب کرده قصه ی تکرارها مرا

 

لطفی که کرده است خجل بارها مرا
برده است تا دیار گرفتار ها مرا

رؤیای یوسفانه ی دیدارت ای عزیز
آواره کرده در دل بازار ها مرا

با یک کلاف کهنه از این عبد روسیاه
قابل بدان میان خریدار ها مرا

ای گل! ببین که دوری از نرگس رخت
یک عمر کرده همنفس خارها مرا

در ساحل نجات تو پهلو گرفته ام
سیل گناه برده اگر بارها مرا

این هفته هم گذشت چنان هفته های قبل
بی تاب کرده قصه ی تکرارها مرا

یاد لبان خشک ترک خورده ای مدام
برده به کربلا دم افطارها مرا


09 تیر 1396 2077 0

دعا کن پاره ی قلبم! دعای تو اثر دارد


به شب هایی که مادر ها نمی خوابند، فرزندم ! 
به لالایی به این دلشوره ها سوگند، فرزندم! 
 
من و بابا تو را مثل نفس هر لحظه می خواهیم 
برای هر دومان شیرین تری از قند، فرزندم! 

الهی سایه ی لطفش همیشه بر سرت باشد 
خداوندی که بخشیده به ما فرزند، فرزندم! 
 
برایت آرزو دارم که قلب مهربانت را 
به عشق آل پیغمبر(ص) زنی پیوند، فرزندم! 
 
که اینان خوب تر از خوب تر از خوب تر از خوب 
که اینان در زمین بی مثل و بی مانند، فرزندم! 
 
و بی شک می رسد یک روز موعودی که در راه است 
چنان عیدی که می  آید پس از اسفند، فرزندم! 
 
مهیّا کن زمین را تا "فرج"  نزدیک تر باشد 
به قدر وسع خود، با "ندبه "ای هرچند، فرزندم! 
 
دعا کن پاره ی قلبم! دعای تو اثر دارد 
دلت پاک است، نور چشم من! دلبند! فرزندم! 
 
بیاید کاش روزی که تمام مردم دنیا
بروید روی لب هاشان گل لبخند، فرزندم! َ


21 خرداد 1396 1881 0

که هان! بیدار شو! بیدار شو! شب رو به پایان است


به باران فکر کن... باران نیاز این بیابان است 
ترک های لب این جاده از قحطی باران است

به باران فکر کن آری که در دستان این صحرا
هزاران برکه خشکیده، هزاران ماه بی جان است

تو شاید نه! ولی بی شک به باران فکر خواهد کرد
گلی که تشنه و بی حال روی دست گلدان است

چه لطفی دارد اینکه شاخه را محکم بگیرد برگ
درست آن لحظه که شاخه خودش در دام توفان است

بیا تا شهر، شهر آب و هوای دیگری دارد
میان برج ها انگار کل شهر زندان است

صدای خش خش برگ است زیر پای عابرها
ولی نه! این صدای خِس خِس حلقوم تهران است

به هر میدان صدایش می زنند آری... ولی افسوس
ولیّ عصر در تهران فقط نام خیابان است

کجا باید بگردم؟ صبحدم کو؟ روشنایی کو؟
بگو خورشید امشب در کدامین خانه مهمان است؟

صدای تِک تِکِ ساعت، تکان داده ست دنیا را
که هان! بیدار شو! بیدار شو! شب رو به پایان است


27 اردیبهشت 1396 926 0

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد؛ نیامدی

چه روزها كه يك به يك غروب شد، نيامدي
چه بغض ها كه در گلو رسوب شد، نيامدي

خليل آتشین سخن، تبر به دوش بت شكن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد، نيامدي

براي ما كه خسته ايم و دلشكسته ايم ، نه
ولی براي عده اي چه خوب شد نيامدي!

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد نيامدي...
 


22 اردیبهشت 1396 10347 7

نگو که منتظری این که انتظار نشد

بیا ببین گل من این که روزگار نشد
که فصل ها پی هم رفت و دل بهار نشد

تو روز جمعه می آیی نشانه اش این که
دم غروب دلی کو که بی قرار نشد

تمام درد تو ماییم ما که بی دردیم
کسی شبیه تو با درد سازگار نشد

هزار سال به کشتی چو نوح منتظری
هزار سال گذشت و کسی سوار نشد

برو به خانه ی یعقوب ها و مژده بده
که یوسفی به دل چاه ماندگار نشد

کنار پنجره خیره به جاده ها ای دل!
نگو که منتظری این که انتظار نشد

تو برف های درختان باغ را بتکان
ببین دوباره دلت را اگر بهار نشد؟!


22 اردیبهشت 1396 1442 1

خبر دارم بهار بهترینی هست!


خبر دارم که در فردای فرداها
بهار ِ بهترینی هست.

دری را می‌گشایی:
 پشت آن، درهای دیگر هم
خبر دارم
گشوده می‌شود آن آخرین در  هم.

بهاری پشت آن در
             لحظه‌ها را می‌شمارد باز
و هر قفلی
کلیدی تازه دارد باز.

من از دیروزهایِ رفته دانستم
که در امروز ِ ما تقدیر ِ فردا آفرینی هست
خبر دارم
بهار بهترینی هست!

 

22 اردیبهشت 1396 3778 0

هر جشن بی تو شادی غمگینی ست

یک سال پیرتر شده ایم اما،تنها به این خوشیم که می بینی
ما کودکان کوچه ی بالایی،ما کودکان کوچه ی پایینی

شاید عوض کند غزلی امشب با شورِ خویش طعم دهانها را
شاید بکاهد اندکی از این زهر،تقسیم جعبه جعبه ی شیرینی

هر جشن بی تو شادی غمگینی ست،نقش و نگارها همه بی جانند
در چشم من تمام خیابانها چون فرشهای کهنه ی ماشینی

امروز در نهایت تاریکی، دلخوش به نور نازکشان هستیم
ما را اگرچه گرم نخواهد کرد،این لامپ های کوچک تزیینی

در این شبی که بیشتر از هر شب، ما میزبان آمدنت هستیم
تنها به این خوشیم که برداری،لیوان شربتی هم از این سینی


21 اردیبهشت 1396 1892 0

پیداست دیگر آن علاماتی که می گویند

همین است ابتدای سبز اوقاتی که می گویند
و سرشار گل است آن ارتفاعاتی که می گویند

اشارات زلالی از طلوع تازه ی نرگس
پیاپی می وزد از سمت میقاتی که می گویند

زمین در جست و جو، هر چند بی تابانه می چرخد
ولی پیداست دیگر آن علاماتی که می گویند

جهان این بار دیگر ایستاده با تمام خویش
کنار خیمه ی سبز ملاقاتی که می گویند

کنار جمعه ی موعود، گل های ظهور او
یکایک می دمد طبق روایاتی که می گویند

کنون از انتهای دشت های شرق می آید
صدای آخرین بند مناجاتی که می گویند

و خاک، این خاک تیره، آسمانی می شود کم کم
در استقبال آن عاشق ترین ذاتی که می گویند

و فردا بی گمان این سمت عالم روی خواهد داد
سرانجام عجیب اتفاقاتی که می گویند

20 اردیبهشت 1396 1382 0

تا که کج می ایستد شاهین میزان های ما

تا که کج می ایستد شاهین میزان های ما
بر فراز نیزه خواهد رفت قرآن های ما
 
گرگ هاتان کی حریف بره هامان می شدند 
راست می گفتند اگر یک بار چوپان های ما
 
سال ها چون غنچه ها خاموش ماندیم و دریغ 
چاک خورد از فرط خاموشی گریبان های ما
 
در شبی تاریک و بیم موج و گردابی چنین 
دست طوفان بلا افتاده سکان های ما
 
شعرهای داغ ما هم از دهان افتاده است 
بس که از سرما به هم چفت است دندان های ما
 
هر که سیر از خوان ما برخاست نان از ما برید 
بشکند، ای دوستان! دست نمکدان های ما
 
ماه من یک تخته بر دارد گر از دکان خویش 
تخته خواهد شد در این بازار، دکان های ما!

20 اردیبهشت 1396 2772 1

ای کاش که جمعه ی سپیدی برسد

ای کاش که این در به کلیدی برسد
با سردی دی، سبزه ی عیدی برسد
این جمعه سیاه بود و آن جمعه سیاه
ای کاش که جمعه ی سپیدی برسد

14 اردیبهشت 1396 1796 0

که کار منتظرانت، همیشه بیداری ست

 

بیا که آینه ی روزگار زنگاری ست
بیا که زخمِ زبان های دوستان، کاری ست
 
به انتظار نشستن در این زمانه ی یأس
برای منتظران، چاره نیست؛ ناچاری ست
 
به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست؛ کوچه بازاری ست
 
چه قاب ها و چه تندیس های زرّینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری ست!
 
نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری ست
 
به این خوشیم که یک شب به نام تان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری ست
 
نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری ست
 
به قول خواجه ی ما در هوای طرّه ی تو
«چه جای دم زدن نافه های تاتاری ست؟» 

14 اردیبهشت 1396 1784 0

این روزها که می گذرد...

این روزها که می گذرد، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس، گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:
«تنها ورود گردن کج، ممنوع»
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه ی چشم ها
آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند
پروانه های خشک شده، آن روز
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند
و خواب در دهان مسلسل ها
خمیازه می کشد
و کفش های کهنه سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند
روزی که توپ ها
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز، زرد نباشد
گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!
ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!
این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

08 اردیبهشت 1396 12521 1

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

01 اردیبهشت 1396 27228 3

بهار آمد بهار من نیامد

بهار آمد بهار من نیامد
گل آمد گل عذار من نیامد

برآوردند سر از شاخ، گل ها
گلی بر شاخسارمن نیامد

چراغ لاله روشن شد به صحرا
چراغ شام تار من نیامد

جهان را انتظار آمد به پایان
به پایان انتظار من نیامد

همه یاران کنار از غم گرفتند
چرا شادی کنار من نیامد

چه پیش آمد در این صحرا که عمری
گذشت و شهسوار من نیامد

سر از خواب گران برداشت عالم
سبک رفتار، یار من نیامد

به کار دوست طی شد روزگارم
دریغ از من به کار من نیامد

 


05 فروردین 1396 4491 0

بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد!

دلا تا باغ سنگی، در تو فروردین نخواهد شد
به روز مرگ شعرت سوره ی یاسین نخواهد شد

فریبت می دهند این فصل ها تقویم ها، گل ها
از اسفند شما پیداست فروردین نخواهد شد

مگر در جستجوی ربّنای تازه ای باشیم
وگرنه صد دعا زین دست، یک نفرین نخواهد شد

مترسانیدمان از مرگ، ما پیغمبر مرگیم
خدا با ما که دلتنگیم، سرسنگین نخواهد شد

به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار این است، اسبی زین نخواهد شد!

27 اسفند 1395 4808 2

ای چشم هایت جاری از آیات فروردین

ای چشم هایت جاری از آیات فروردین
سرشارتر از شاخه های روشنِ «والتّین»
 
لبخندهایت مهربان تر از نسیم صبح
پیشانی ات سرمشق سبز سوره ی یاسین
 
ای با تو صبح و عصر و شب «فی أحسَنِ التقویم»
ای بی تو صبح و عصر و شب دل مرده و غمگین
 
ای وعده ی حتمی! بگو کی می رسی از راه
کی می شکوفد شاخه های آبی آمین؟
 
رأس کدامین ساعت از خورشید می آیی
صبح کدامین جمعه ها با عطر فروردین؟

26 اسفند 1395 2277 0

رفت و روب کرده ایم خانه را برای تو

ای نسیم خوش نفس
کی می آیی از سفر؟
کی از آبشار گل
می  کنی مرا خبر؟

شاپرک به دور خود
پیله ای تنیده است
وقت پر گشودنش
بی گمان رسیده است

کی برای شاپرک
بال در می آوری؟
یا برای قاصدک
بال و پر می آوری؟

رفت و روب کرده ایم
خانه را برای تو
تا دوباره پر شود
از صدای پای تو

ای نشانه ی بهار!
ای نسیم خوش خبر!
خسته ایم و منتظر
کی می آیی از سفر؟

 


26 اسفند 1395 1436 0

مي رسد بهار و من بي شكوفه ام هنوز

آه مي كشم تو را با تمام انتظار
پر شكوفه كن مرا اي كرامت بهار

در رهت به انتظار صف به صف نشسته است
كارواني از شهيد ، كارواني از بهار

اي بهار مهربان در مسير كاروان
گل بپاش و گل بپاش،گل بكار و گل بكار

بر سرم نمي كشي دست مهر اگر مكش
تشنه محبت اند لاله هاي داغدار

دسته دسته گم شدند سهره هاي بي نشان
تشنه تشنه سوختند نخل هاي روزه دار

مي رسد بهار و من بي شكوفه ام هنوز
آفتاب من بتاب، مهربان من ببار


25 اسفند 1395 1974 2

و کفش کهنه ام را در مسیری تازه می پوشم


دوباره روزهای سال شمسی رو به پایان است
ولی خورشید من در پشت ابر تیره پنهان است

ندارد غیر فرشی کهنه و یک قاب آیینه
ببین خانه تکانی در دل ساده چه آسان است

نبود امسال هم بابا سر سفره نمی داند
که من گرمای دستش را... ولی او در پی نان است

حواسش هست اما با من و دلواپسی هایم
دم رفتن به مادر گفته عیدی لای قرآن است

و کفش کهنه ام را در مسیری تازه می پوشم
وگرنه کفش نو در راه بی مقصد فراوان است

عدالت چون درختی خشک هر شب خواب می بیند
بهاری را که در راه است یوسف را که زندان است


24 اسفند 1395 866 0

رواق امام

انقلابی است در دلم
                          که رهبرش سی و هشت سال است که سیزده سال دارد

همه قیام کرده اند
جماعت منتظر امام اند
و زبان گلدسته ها پر از تکبیر

خدا بزرگتر است
و این را تنها روح خدا می توانست به جهان نشان دهد

انقلابی است در دلم
رضا
خان نمی خواهد
رضا
 شاه نمی خواهد
بیرون می روم از رواق امام
موقع فجر است
باد بهمن به صورتم می زند
دیگر سوز ندارد
به شماره ی کفشداری نگاه می کنم
پنجاه و هفت


چه رازهاست در اینجا به ربّنا و قیامم
نسیم عطر عبایی است می رسد به مشامم

بخوان یردُّ سلامی و یسمعونَ کلامی
شبیه آهوی تشنه پی جواب سلامم

ضریح پیرهن یوسف است و نور دو چشمم
برای دست رساندن به آن شبیه عوامم

نماز ظهر خودم را رسانده ام به رواقش
همیشه عاشق قدقامت رواق امامم...

چقدر مانده به تحویل سال های صبوری؟
شبم به نیمه رسیده کجاست ماه تمامم


14 بهمن 1395 973 0
صفحه 2 از 12ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها