این پرچمی که در همه عالم سرآمد است

این پرچمی که در همه عالم سرآمد است
از انقلاب کاوه ی آهنگر آمده ست

از گرگ و میش مبهم اسطوره های دور
از روشن حماسه ی این کشور آمده ست

در دست های رستم دستان در اهتزاز
بر شانه ی سیاوش از آتش درآمده ست

با سرخِ لعل و سبزِ زمرد، سپیدِ دُر
در جلوه زار عشق به صد زیور آمده ست

خون دل از خیانت تاریخ خورده است
از خاک و خون و خنجر و خاکستر آمده ست

از آتش تو نیست هراسش که بارها
ققنوس وار از دل اتش برآمده ست

در موج خیز حادثه افتاده است و باز
خیزان به عزم معرکه ای دیگر آمده ست

تنها نه با موالی مختار بوده است
هر جای در حمایت حق با سر آمده ست

با سربه دارها به سر دار رفته است
چنگیز در برابر او مضطر آمده ست

گاهی برای قوت قلب رئیسعلی
در رزمگاه دشمن افسونگر آمده ست

گاهی انیس جنگلیان بوده است و گاه
مشروطه خواه را علَم لشکر آمده ست

حبل المتین وحدت مستضعفان شده ست
آیینه دار هیمنه ی رهبر آمده ست

در جبهه تیر و ترکش و خمپاره خورده است
شب زنده دار خلوت همسنگر آمده ست

گاهی شده ست زینت تابوت لاله ای
با عطر و بوی دسته گلی پرپر آمده ست

چون بیرقی که در کف سردار کربلاست
گاهی مدافع حرم حیدر آمده ست

زخم سنان دشمن و زخم زبان دوست
از هر طرف به پیکر او خنجر آمده ست

با این همه همیشه سرافراز و پایدار
در اهتزاز بر سر این کشور آمده ست

13 خرداد 1397 80 0

خریدار کالای ایرانی‌ام

منم پاک فرزند ایران زمین
چراغی در این خاک نورانی‌ام

اگر ترک و کرد و لر و ترکمن
بلوچ و عرب یا خراسانی‌ام

ز تبریز و شیراز از اهواز و رشت
زکرمان و یزدم، سپاهانیم

هوادار آبادی میهنم
نگهدار ایران ز ویرانی‌ام

ندارم به جز مهر ایران به دل
خریدار کالای ایرانی‌ام
 

11 خرداد 1397 48 0

ما مژده ی پیغام رسولیم به سلمان

بگذار بگویم که نگیرند به بازی
تیغ سخنم را دله دزدان حجازی

ما مژده ی پیغام رسولیم به سلمان
ما حافظ و خیام و خراسانی و رازی

اما تو چه داری که به جز فتنه ببافی
اما تو چه داری که به جز فرقه بسازی

شیریم و نمک خورده ی اولاد پیمبر
ما را نه نگاهی ست به شاهان نه نیازی

ما راست درفشی که نه شرقی و نه غربی
نه زنگی و رومی و نه تورانی و تازی

حاشا که نشینیم و تو در خطه ی رستم
بر گرده ی یاران علی اسب بتازی

اسکندر و ضحاک بگو خشم بگیرند
کی سحر شود کاوه در این شعبده بازی

تا کرد و لر و ترک و بلوچیم برادر 
حاشا که بر این ملک کنی دست درازی

10 خرداد 1397 119 0

این منم یک سر که بیرون مانده از آوارها

گنج زیر خاکی ام، هر چند در انبارها
خاک غربت خورده ام این سال ها خروارها

قرن های قرن سر بردم درون لاک خویش
سال های سال رقصیدم به روی دارها

مستی پیوسته ام در شیشه ی خیام ها
کاسه ی دروریشی ام در حجره ی عطارها

هم نشینم با کبوترهای برج آسیاب
گاه گاهی می پرم با دسته ای از سارها

چشم هایم آب انبار و دلم آتش کده ست
از مغول سخت است پنهان کردنم، دیوارها!

خشت خشت از استخوان کاخی بنا کردم بلند
خون دل خوردند پای چیدنم معمارها

آی پای چکمه پوش ای نیزه ی بر دوش! هوش!
این منم یک سر که بیرون مانده از آوارها

کیستم؟ در پاسخت باید بگویم خوانده اند
منطق الطیر مرا اهل طریقت بارها

چیستم؟ در پاسخت باید بگویم دیده اند
ذلتم را روز و شب در خوابشان سردارها

آّبی فیروزه ام، در رنگ من تغییر نیست
حال اگر بر تاج شاهم یا سر بازارها

راه پر پیچ قدمگاهم مرا آسان نگیر!
مستم اما هم ردیفم با همه هشیارها

06 خرداد 1397 54 0

زمین آرام آرام است امشب

میان حوض سنگی ماهی من
دل با قاصدک ها راهی من

زمین آرام آرام است امشب
بخواب ای زخم کرمانشاهی من
 

26 آبان 1396 174 0

وای از زمانی که در دل یک روز ایمان بلرزد!

امروز ایلام فردا شاید خراسان بلرزد
فرقی ندارد کجای خاک دلیران بلرزد

ما قرن ها با حوادث لرزیده ایم و شکستیم
نگذاشتیم اشک اما در چشم ایران بلرزد

هر جا بلرزد به زودی آباد خواهد شد اما
وای از زمانی که در دل یک روز ایمان بلرزد!

پیمانه ها را شکستیم تا پای پیمان بمانیم
ننگ است هنگام یاری دستان انسان بلرزد

با دردهای فراوان با قرن ها رنج انسان
در برخی از حکمرانان ای کاش وجدان بلرزد

آواز کن آنچه داری از سال ها بیقراری
وقتی که داش آکلی نیست بگذار مرجان بلرزد

دل گرم باشیم از هم در این جهان جهنم
تا پیش گرمای دل ها سوز زمستان بلرزد

24 آبان 1396 199 0

بنان لحظه هایم خوش بخوان در عصر دلتنگی

به زیر پلک هایت می کشی نقش گلستان را
بهاری کرده ای با هرنفس خواب زمستان را

طراوت می چکد ازساحل پرشور چشمانت
به دور گردنت پیچیده شال سبز گیلان را

تمام رودهایت مثل رگهای روانی که
نوشته در کتاب زندگی تصمیم باران را

تویی آن مادر عاشق که با دلواپسی هایت
پر از مرغ مهاجر کرده ای آغوش تهران را

تو داری قلبی ازجنس طلا در سینه ی  پاکت
بغل وا کرده ای مهمان کنی شاه خراسان را

صدای تیشه ات در بیستون ازعاشقی دم زد
به رقص آورده ای گلپونه های طاق بستان را

هنر می پروری  در دستهای شا عرت حتی
به ذوق آورده ای" تو" صاحبان سبک و دیوان را

اگر چه زیر بم لرزید و مشتی خاک سهمش شد
به خون دل برایش می بری قالی کرمان را

بلا دور از تو و دامان پرمهری که از لطفش
گرفته برسراین مردمان دروازه قرآن را

خلیج فارس می خوابد به زیر سایه ات اما
مبادا در حریمش حس کند ناخوانده مهمان را

بنان لحظه هایم خوش بخوان در عصر دلتنگی
بخوان در گوش دنیا تا ابد آواز ایران را...
 

24 مهر 1396 221 0

یادم نرفته است چه شب ها... چه بادها

هر بار عابرانی از این کوچه بگذرند
با احترام و عشق، تو را اسم می برند

آه ای درخت سبز که امروز بر سرت
صدها پرنده سرخوش و شاداب می پرند

یادم نرفته است چه شب ها... چه بادها
گفتند که دمار تو را در می آورند

یادم نرفته است چه اردیبهشت ها
دیدم شکوفه های تو بر خاک، پرپرند

اما هنوز سبز و برپا، هنوز هم
سرشاخه هات لانه ی صدها کبوترند

در سایه ات هنوز سبدهای رنگ رنگ
ناز تو را به قیمت خورشید می خرند

آن زخم ها که بر تنه ات مانده دیگر و
این سیب های قرمز شاداب، دیگرند

پیراهن کبود تو را گرچه بادها
در کوچه های سوخته بر دست می برند

نامت همیشه ورد زبان پرنده هاست
هر بار شاد و سرخوش از این کوچه بگذرند
 

12 تیر 1396 323 0

رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!

یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه
غم دین بود در اندیشه ی مردم، غم نان نه

شبی ظلمانی و تاریک حاکم بود بر تهران
به لطف حضرت خورشید اما بر خراسان نه

کبوترهای گوهرشاد بودیم و صدای تیر
پریشان کرد جمع یکدل ما را ، پشیمان نه

سراسر، صحن از فوج کبوترها چنان پر شد
که چندین بار خالی شد خشاب آن روز و میدان نه

یکی فریاد می زد شرمتان باد آی دژخیمان!
به سمت ما بیاندازید تیر، اما به ایوان نه

یکی فریاد سر می داد بر پیکر سری دارم
که آن را می سپارم دست تیغ و بر گریبان نه

برای او که کشتن را صلاح خویش می داند
تفاوت می کند آیا جوان یا پیر؟ چندان نه

دیانت بر سیاست چیره شد، آری جهان فهمید
رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!

کلاه پهلوی هم کم کم افتاد از سر مردم
نرفت اما سر آن ها کلاه زورگویان، نه!

گذشت آن روزها، امروز اما بر همان عهدیم
نخواهد شد ولی اینبار جمع ما پریشان، نه!

به جمهوری اسلامی ایران گفته ایم "آری"
به هرچه غیر جمهوری اسلامی ایران: "نه"

کجا دیدی که یک مظلوم تا این حد قوی باشد
اگرچه قدرت ما می شود تحریم، کتمان نه

دفاع از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد
زمین کارزار ما تلاویو است، تهران نه!

02 تیر 1396 3813 23

به روباهان بگو از گوش هاشان پنبه برگیرند

زمین مست است، مست از عشق عالمگیر ایرانی
زمان مست است از آرامش و تدبیرایرانی

برای دیدن ما چشمهایی نو فراهم کن
نگاهی نو برای دیدن تصویر ایرانی

ببین تاریخ را عمری رها بودیم و آزاده
نبوده حلقه ی زنجیر در تقدیر ایرانی

ببین تاریخ را هر جا که دشمن پای کج کرده
نشسته بر تنش ناگاه داغ تیر ایرانی

ببین تاریخ را ما پهلوانان دماوندیم
هماره بوده دست دیو در زنجیر ایرانی

به روباهان بگو از گوش هاشان پنبه برگیرند
امان از غرّش رعب آفرین شیر ایرانی... 
 

29 خرداد 1396 288 0

منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

دوباره پر شده از عطر گیسویت شبستانم
دوباره عطر گیسویت؛ چقدر امشب پریشانم

 کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن
به قدری که نفس تازه کنم؛ خیلی نمی مانم

کتاب کهنه ای هستم پر از اندوه یا شاید
درختی خسته در اعماق جنگل های گیلانم

رها، بی شیله پیله، روستایی، ساده ی ساده
دوبیتی های باباطاهرم عریان عریانم

 شبی می خواستم شعری بگویم ناگهان در باد
صدای حمله ی چنگیزخان آمد؛ نمی دانم -

 چه شد اما زمین خوردم میان خاک و خون؛ دیدم
در آتش خانه ام می سوخت؛ گفتم آه...دیوانم...

 چنان با خاک یکسان کرد از تبریز تا بم را
زمان لرزید از بالای میز افتاد لیوانم

 من آن شاهم که پیش چشم من در کاخ، یک بانو
پی تحریم تنباکو شکسته تُنگ قلیانم

فراوان داغ دیدن ها؛ به مسلخ سر بریدن ها
حجاب از سر کشیدن ها؛ از این غم ها فراوانم

شمال و درد کوچک خان؛ جنوب و زخم دلواری
به سینه داغ دار کشته ی حمام کاشانم

 سکوت من پر از فریاد یعنی جامع اضداد
منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

من آن خاکم که همواره در اوج آسمان هستم
پر از عباس بابایی پر از عباس دورانم

 گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان
که تهران تر شود تهران؛ من آبادان ویرانم

 صلات ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان
تو را لب تشنه ایم از جان، کمی باران بنوشانم

 سراغت را من از عیسی گرفتم باز کن در را
منم من روزبه، اما پس از این با تو سلمانم

شکوه تخت جمشید اشک شد از چشم من افتاد
از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم

اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می گویم
که من یک شاعر درباری ام مداح سلطانم

 


21 خرداد 1396 4923 6

نتوان گفت كه اين قافله وا‌مي‌ماند

نتوان گفت كه اين قافله وا‌مي‌ماند
خسته و خُفته از اين خيل جدا مي‌ماند

اين رَهي نيست كه از خاطره‌اش ياد كني
اين سفر هم‌رَهِ تاريخ به‌جا مي‌ماند

دانه و دام در اين راه فراوان اما
مرغِ دل ‌سير زِ هر دام رها مي‌ماند

مي‌رسيم آخر و افسانه ی واماندنِ ما
همچو داغي به ‌دلِ حادثه‌ها مي‌ماند

بي‌صداتر زِ سكوتيم، ولي گاهِ خروش
نعره ی ماست كه در گوشِ شما مي‌ماند

بِرويد اي دلتان نيمه كه در شيوه ی ما
مرد با هر چه سِتم، هر چه بلا مي‌ماند
 


15 خرداد 1396 3952 0
صفحه 1 از 7ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  بعدی   انتها