برخیز و با معاویه قصد مصاف کن/ شاعر چهارده ساله بجنوردی

ای دل! به گرد خانهٔ حیدر طواف کن 
برخیز و با معاویه قصد مصاف کن

روزی که انتقام شهیدان گرفته شد،
آن‌گاه، تیغ و خنجر خود را غلاف کن 

امروز، شهر، مسجد مردان باخداست
پرچم به دست گیر و به شهر، اعتکاف کن

با آفتاب همسفر و هم‌نماز باش 
عزمِ سفر به دامنهٔ کوه قاف کن

این سد سنگچینِ سراسرِ دروغ را
با نعره‌های حیدری‌ات، پُرشکاف کن 

با گرگِ گَر معامله کردن تو را مباد!
با مردمان کشور خود ائتلاف کن

ای آتش خبیث! خطابم به روی توست 
در بارش تگرگ، به مرگ اعتراف کن 

آه ای ضمیر مفرد شعر من ای وطن!
برخیز و با معاویه قصد مصاف کن

03 خرداد 1405 31 0

ای زن که اسم کوچکت ایران است!

ای زن که ابروان تو یک تک بیت 
با خطِّ خوش، طلیعه ی دیوانی ست 
چون نقشه و نگار کمال الملک
ملک تو در کمال درخشانی است

ای زن تمدن است لباس تو
از لحظه حماسه، فراونی 
گاهی معلمِ  ادبیاتی 
گاهی مرادِ حلقه عرفانی 

خوش ذوقی ات زبانزدِ هر دیوان
شیرین زبانِ انجمنِ دل ها!
ای خاک پات محفل مشتاقان
ای پایتخت دل، وطنِ دل ها

ای عطر گیسوانه ایرانی 
در حال انتشار شرف هستی 
 در پهنه کدورت بی پهنا
با مشتی از غبار طرف هستی 

خوش باش تا که سعدی و فردوسی
هر صبح و شام، هم سخنت هستند 
این چارپاره های خراسانی 
خوش باش، پاره های تنت هستند!

ما مایلیم از تو سرودن را
این کار اگر چه کار شهیدان است 
ما عاشقیم از تو نوشتن را 
ای زن که اسم کوچکت ایران است!
 

26 اردیبهشت 1405 91 2

ای شهر دوست‌داشتنی! تهران!

ای شهر دوست‌داشتنی! تهران!
بادا که روزهای فراوانی
سرگرم با قدم‌زدنت باشم
از قهوه‌خانه‌های دل‌‌انگیزت
تا کافه‌های آینه‌آویزت
با چای و قهوه هم‌سخنت باشم

ای شهر دوست‌داشتنی! تهران!
از روی پُل چه حس خوشی دارد
شب‌های بی‌غروبِ تو را دیدن
بعد از چقدر دوری و دلتنگی 
در باجه‌ی بلیط‌‌فروشی‌ها
پایانه‌ی جنوبِ تو را دیدن

ای شهر دوست‌داشتنی! تهران!
جنگنده‌های لاشخور این شب‌ها
از بوی دود و شعله پُرَت کردند
پهپادهای خائن و آلوده
وقتی که خواب بودی و آسوده 
همراه کودکان تِرُورَت کردند

من ایستاده پشت پدافندت
با ‌تکه‌سنگ‌‌های دماوندت
تصمیم داشتم سپرت باشم
فریاد انفجار که می‌آمد
با پاره‌های پیرهنم شاید
مرهم به زخم بال و پرت باشم

ای شهر دوست‌داشتنی! تهران!
بادا که بوسه‌های فراوانی
در کوچه‌هات ردّ و بدل گردد
بادا که خانه‌های تو از شادی
تجریش و راه‌آهن و آزادی
ابیات باشکوه غزل گردد

محکم بمان که حضرت فردوسی
فصلی به شاهنامه بیفزاید 
در وصف پهلوانیِ شیرانت
ای شهر دوست‌داشتنی! تهران!
ای مهد مهربان جوانمردان!
محکم بمان به حرمت ایرانت

09 اردیبهشت 1405 79 0

دلم خوش است به این‌که تویی مراقب ما

مخاطب دل ما! ای امام غائب ما!
مصاحب دل ما کیست جز تو؟ صاحب ما

مطالبات غریبان کجا ارائه شود؟
بگو رسیده به گوش شما مطالب ما

حکایتی شده اندوه چاه و نخلستان
هنوز سردی غم می‌وزد به جانب ما

برای آمدنت در دل خیابان‌ها
اقامه شد عمل مستحب و واجب ما

مگر بناست نیایی؟ چرا نمی‌گویند
کجاست پاسخ شب‌های «أین طالب...» ما؟

من از مذاکره با عمرو عاص می‌ترسم
دلم خوش است به این‌که تویی مراقب ما

بدون نفخهٔ عیسایی‌ات جهان مرده‌ست
مگر خودت بدمی روح نو به قالب ما

06 اردیبهشت 1405 104 0

یک قطعه بهشت است که نازل شده برخاک

آیینه شده، آینه باران شده ایران
در  حجله ای از اشک چراغان شده ایران

یک قطعه بهشت است که نازل شده برخاک
در آینه غیب نمایان شده ایران

تا روح دمد در نفس مرده ی تاریخ
یک پارچه گلزار شهیدان شده ایران

از هفت گذر کرده و در خوان سرانجام
شیرازه دروازه ی قرآن شده ایران

تلفیق حماسه ست و غزلحکمت و عرفان
آیینه خورشید ضمیران شده ایران

عشق است که هرسو به تماشا و تجلی ست
حلاج ترین جلوه ی عرفان شده ایران

سنگینی سوگ است، سبکروح حماسه ست
در مرثیه داغ، رجزخوان شده ایران

تا لحظه ای آرام شود مادر میناب
طفل سبق آموز دبستان شده ایران

دور است از او  روز خطر، خانه نشینی
بیرون زده از کوچه، خیابان شده ایران

05 اردیبهشت 1405 127 0

مردم! خوش آمدید به میدان انقلاب…

شب‌های پرستاره و‌ تابان انقلاب
برگی‌ست از حماسه‌ی دوران انقلاب

هر کوچه معبری شده، هر خانه سنگری‌ست
تهران شده‌ست یک‌سره گردان انقلاب

با پرچم سه‌رنگ به میدان رسیده‌اید
مردم! خوش آمدید به میدان انقلاب…

لبریز جانفشانی و همراهی شماست
تاریخ باشکوه و درخشان انقلاب

رهبر سپرده دست شما سرنوشت را
جان‌ بر کفید… جان شما، جان انقلاب

ای دختران که پای وطن ایستاده‌اید!
ای دختران گوش به فرمان انقلاب!

ای رود‌های در جریان سوی قله‌ها!
ای سروهای سبز گلستان انقلاب!

با دست مشت کرده به پیکار آمدید…
گردآفریدهای رجزخوان* انقلاب!

ما در پناه دختر موسی‌ بن جعفریم
ماییم دختران خیابان انقلاب…

فرعون! آن عذاب الهی رسیده‌ است…
ما مردمیم سیل خروشان انقلاب… 

طوفان مشت‌های گره‌ کرده را ببین!
لبیک‌ ماست این به فراخوان انقلاب

ما زیر سایه‌ی علمش قد کشیده‌ایم
جان می‌دهیم بر سر پیمان انقلاب

جان می‌دهیم تک‌تک ما پای این وطن
پر رهرو است راه شهیدان انقلاب


پ.ن:
 *برخیز و دخترانه ترین رزم را ببین
گردآفرید‌های رجزخوان رسیده‌اند
(فائزه امجدیان)
 

04 اردیبهشت 1405 168 0

بدانید اینکه اسلامی پس از ایران نخواهد ماند

هلا آنها که می خواهید قرآن را نگه دارید
به قرآن اصل قرآن است، ایران را نگه دارید

و هر شهرش یکی از سوره های پاک قرآن است
و شاید سوره نور است، تهران را نگه دارید

خبردار! این نبردی بین اسراییل و ایران نیست
نبرد کفر و ایمان است، ایمان را نگه دارید

اگر در راه حق از مرگ می ترسید، باکی نیست
ولیکن حرمت خون شهیدان را نگه دارید

میان حق و باطل بی طرفها بی شرف هستند
اگر هر چیز را دادید، وجدان را نگه دارید

خیابان‌ها خیابان نیست، خط اول جنگ است
هلا ای مردم رزمنده، میدان را نگه دارید

بدانید اینکه اسلامی پس از ایران نخواهد ماند
مسلمانان عالم، سنگرِتان را نگه دارید
 

03 اردیبهشت 1405 190 0

دادیم پای روح ایران، جانمان را/ برای شهدای میناب


موشک رسید و سن و سالت را نپرسید
ناخوانده آمد، رفت و حالت را نپرسید

از مدرسه برده‌ست دشمن خنده‌ات را
باید بگیرم از کجا پرونده‌ات را؟!

رنگم پریده هیچ ردی از تنت نیست
راهی برای زود پیدا کردنت نیست

افطار را با خاکِ اینجا باز کردم
تا صبح پیدا می‌شوی دورت بگردم

گفتی ردیف چندمی توی کلاست؟
هر جای این آوارها هست انعکاست

این کفش‌های توست، این هم پاپیونش
لعنت به موشک با قدوم بدشگونش

کامل شمردم چند زخمِ باز داری
حتی بدون دست و پا هم ناز داری

ای کاش صبح از مدرسه جا مانده بودی
ای کاش با… ای کاش با ما مانده بودی

من خاک روی دخترم باید بریزم…
حالا چه خاکی بر سرم باید بریزم؟!

دنیا تماشا کن چه کردی با دل ما
اینک تو ماندی و خدای عادل ما

از ما گرفتی جسمِ فرزندانمان را
دادیم پای روح ایران، جانمان را

غمدیده اما استوار و سربلندیم
نوزاد، کودک، نوجوان و سالمندیم

یک روز می‌پیچد خبرهای خوش اینجا
در گوش‌ها پر می‌شود امروز و فردا:

" آزاد شد از دست بدخواهان کبوتر
وقت نماز قدس شد، الله اکبر! "

02 اردیبهشت 1405 1232 1

تو آوازه ی تازه ی ‌مشرقی! 

هوای تو  آزادی و شادی است 
زمین تو میدان آزادی است 

تو در سایه سبز عبدالعظیم 
پری از گُل و خنده و یاکریم 

پر از یاکریمی تو هر پنجره 
پر از یاکریمی تو  هر حنجره 

تو ما را  دل جست‌وجو داده‌ای 
وزان جست‌وجو آبرو داده‌ای 

تو آموختی رسم فریاد را 
تو آتش زدی بیخ بیداد را 

در آتش چو مشروطه‌ خود سوختی 
به ما درس آزادی آموختی

وطن‌خواهی از تو پرآوازه شد 
به تو نام ایران زمین تازه شد 

عدالت تو از حاکمان خواستی 
ز شاهان تو این مُلک پیراستی 

دماوند تصویر پاینده‌ات 
بهار و مدرس نماینده‌ات

تو سهراب را شهر رویا شدی 
پناه دل تنگ نیما شدی 

تو جمع خراسان و گیلان شدی 
تو آیینة حُسن ایران شدی  

لر و ترک و کرد و عرب جمع شد 
دماوندت این جمع را شمع شد 

دماوندت آرامش جان ماست 
نماد سر سربلندان ماست 

همه با تو سبز و شکوفا شدند 
چنین در تو من‌های ما، ما شدند 

خمینی چراغ جماران توست 
امام تو،  پیر شهیدان توست 

سلام تو اسلام را زنده کرد 
امام تو این نام را زنده کرد

به جز تو از آن یار، دعوت که کرد 
به سوگ امامش، قیامت که کرد؟ 

تو شهر شهیدان جاوید ما 
تو در آخرین رزم امید ما 

جهان محو تصویر توفانی‌ات 
خداحافظی با سلیمانی‌ات 

اگر چند گاهی دل‌آشفته‌ای 
تو با شرق، از آسمان گفته‌ای 

امید است نام شهیدان تو 
تماشای لبخند چمران تو 

امید است قاسم سلیمانی‌ات 
امید است یار خراسانی‌ات 

تو آوازه ی تازه ی ‌مشرقی!
به تو گرم هر سو دل عاشقی!

دل گرم این مُلک و کشور تویی 
تو تهرانی، امید خاور تویی 

02 اردیبهشت 1405 113 0

من و وطن ، من و شرف ، فدای کربلا - نجف 

نشستم و درون چای ، هم زدم نبات را
نشستم و گریستم مرور خاطرات را

که پرچمی هنوز اگر به حق بلند می‌شود
گرفته از مشایه‌ها ، علائم حیات را

شکسته‌های خسته‌ را ، حسین(ع) جمع می‌کند
حسین(ع) یاد می‌دهد به پرچمم جهات را

من و وطن ، من و شرف ، فدای کربلا - نجف 
اگر ببینم  آن طرف، جهان بی‌ثبات را 

که شام را شنیده‌ام، که در عقیله (س) دیده‌ام  
چگونه می زند به هم ، زنی، معادلات را

به خون نشسته‌ خاک من ، غریبم و چه باکِ من؟ 
نشان دهید تشنه را ، فرات را ، فرات را

چه باک از زمانه‌اش؟ گرفته در کرانه‌اش 
خلیج فارسی اگر سفینة النجاة را ...

31 فروردین 1405 179 0

کاش! از شروع آبی پروازت من ابر‌های همسفرت بودم

«به مادرم ایران»

کاش! از شروع آبی پروازت من ابر‌های همسفرت بودم
وقتی گلوله خورد به رویایت در اوج قصّه بال‌ و‌ پرت بودم 

ایکاش! در نگاه غزلخوان‌ها در نسخه‌های خطّی دیوان‌ها
یا وقت خوش‌نویسی باران‌‌ها برگی برای شعر تَرت بودم 

دست دعاست هشتیِ ایوانت قرآن به سر گرفته شبستانت
ایکاش! بر مُقَرنَس محرابی من چند کاشی از هنرت بودم 

پس می‌زدم هرآنچه سیاهی را تصویر‌های رو به تباهی را
ایکاش! پیش روی کمال‌الملک من بوم روشن سحرت بودم

کاش! آن دَمی که باد، هوایی بود مویت که باز، سرخ و طلایی بود
در فصل شانه کردن پاییزت من کوچه‌کوچه رُفتگرت بودم 
  
در شهر خون، که اسلحه‌ها گل‌ داد ایکاش! آن دَمی که صدا گل‌ داد
من موج‌های رادیو خرّمشهر من پیک‌های خوش‌خبرت بودم 

ایکاش! تکیه داده به عزمی جزم با خشمِ باد‌های طبس هم‌رزم
من جای دانه‌دانهٔ آن شن‌ها هم تیغ تشنه، هم سپرت بودم 

سربار من دو شاخهٔ بی‌بار‌ست دردا! که زیر برف گرفتار‌ست
دستم اگر که نوبر زخمی داشت من هم درخت پُرثمرت بودم

امشب چه شاعرانه سخن گفتی با لحن مادرانه به من گفتی:
ایکاش! در قنوت غزل‌هایت آمین آهِ بی‌اثرت بودم
 

31 فروردین 1405 100 0

آه! ای فلات روشن من! ای بهشت خاک!

ای راز سربلندی ما در صدای تو
طوفان نهفته در صدف آب‌های تو

البرز قد کشیده به خورشید بی‌غروب
تا بی‌کران دامنۀ دشت‌های تو

معمار قصر عشق در آرامش زمین
رویای دیرسال بهاران هوای تو

بگذار تا به خواب روم مثل یک صدف
در حفرۀ عمیق‌ترین زخم‌های تو

آه! ای فلات روشن من! ای بهشت خاک!
سر می‌نهم چو لالۀ عاشق به پای تو

ایران من! به روشنی روزها بخوان
پاینده‌ای و خون شهیدان بهای تو

30 فروردین 1405 124 0
صفحه 1 از 19ابتدا   [1]  2  3  4  5  انتها