ولی هنوز نمک داشت لهجهء قمی ات

به امیر سرلشکر شهید سیدعبدالرحیم موسوی

خوش آمدی به دیارت، سلام همشهری
سلام و دست مریزاد افتخارِ وطن
رواست اینکه به توصیفت اینچنین گوییم
که بی قرار وطن بود و برقرار وطن 

کدام روضه تورا قطره قطره‌ آتش زد
که مثل روضهء اکبر، به موطن آمده ای
قصیدهء تن تو بیت بیت، ناخوانده است
به شاعرانه ترین شکل ممکن آمده ای 

همینکه آمدی و زنده گشت خاطره هات 
گریستیم برآن خنده های مردمی ات
اگر چه دور شدی از دیار خود چندی
ولی هنوز نمک داشت لهجهء قمی ات

خوشا به حال همه مردمان پایین شهر
که با مرام تو یک عمر آشنا بودند
هنوز نام تو آقا رحیمِ موسوی است
فقط به نام قشنگت شهید افزودند 

چگونه با تو خداحافظی کنم سید
که تا همیشه از این داغ در دلم جنگ است
برو که حضرت معصومه بیشتر از ما
برای دیدن لبخندهات دلتنگ است 

14 فروردین 1405 85 0

آه ای سرود ملی ایران صدای تو!

ای خشم رودهای خروشان صدای تو!
جوش و خروش تندر و طوفان صدای تو

دشمن، خیال کرده تو را می‌کشد ولی
پیچیده در میانهٔ میدان صدای تو

در شعله‌های آتش نمرود، زنده‌ای
می‌آید از میان گلستان صدای تو

در آسمان نشسته‌ای و موج می‌زند
از شهر و روستا و خیابان صدای تو

آتش زدند خیمهٔ نورانی تو را
خاموش می‌شود مگر این‌سان صدای تو؟

خشم تو بر زمین زده دیو سپید را
ای نعره‌های رستم دستان صدای تو!

پیچیده در تمام جهان، شرق تا به غرب
از مادرید تا دل تهران صدای تو

سمت کدام قله، جهان را صدا زدی؟
افکنده ترس در دل شیطان صدای تو

ای عشق جاودانه که در سینه می‌تپی!
آه ای سرود ملی ایران صدای تو!

14 فروردین 1405 17 0

ولی، ولی دم ایران آریایی گرم

صدا چه بود عزیزان من، کجا را زد؟ 
خدای من نکند خانه‌ی شما را زد؟ 

پرنده‌های مهاجر به سرفه افتادند
صدا سکوت‌شکن بود، سمت ما را زد

درست ساعت املای آب بابا بود
که کوله‌پشتی دلتنگ بچه‌ها را زد

صلات ظهر صدای اذان به گریه نشست
 عجیب بود ولی خانه‌ی خدا را زد

هر آن چه را که به دستش رسید ویران کرد
غریبه را به فنا داد و آشنا را زد

شنیده بود صدا ماندگار خواهد بود
کشید تیغ و به آنی رگ صدا را زد

شنیده بود دعا تیر اهل ایمان است
 درست وقت دعا خانه‌ی دعا را زد

شنیده بود گروهی به گریه مشغولند
 کمان به دست شد و مجلس عزا را زد

خلیج، زلف پریشان و موج در موج است
خبر دهید به دریا که ناخدا را زد

خلیل و قاسم و منصور و مرتضا و حمید
هما و هانیه و زهره و ندا را زد

به روزه‌دار، به کودک، به تشنه رحم نکرد 
 علم به دوش شهیدان کربلا را زد

ولی، ولی دم ایران آریایی گرم
چرا که پنبه‌ی این قوم بی‌حیا را زد... 

13 فروردین 1405 64 0

آه! ایران من! صدایم کن

نکند شب به خاک افتاده!
بر زمین بافه‌های گیسویند
گرچه پر‌پر شدند در کوچه
گُل‌سر‌ها دوباره می‌رویند

مادری گرچه گاه بدحال‌ست
دست‌هایش پزشک اطفال‌ست
هم مُسکّن شدند، هم تب‌بُر
بوسه‌ها دانه دانه دارویند

طبق منشور سازمان ملل
موشکی رفته در اتاق عمل!
بمب‌ها در گلوی درمانگاه 
غدّه‌هایی هزار کیلویند

شب، کجا می‌شود زیارتگاه؟
مدرسه؟ خانه‌؟ جاده؟ دانشگاه؟
ای سکوتی که زیر بارانی!
ابر‌ها ننگ را نمی‌شویند

آسمان از ستون دود پُر است
قصه‌ها از «یکی نبود...» پُر است
تخته‌های سیاه‌بخت کلاس
بی ستاره، بدون سوسویند 

صبح با نور، روی تخته نوشت:
مدرسه می‌رود به سوی بهشت
روی رنگین‌کمان قدم به قدم
بچه‌ها در مسیر اردویند

«خیره بر انفجار منظره‌ها
ایستادیم پشت پنجره‌‌ها
وا ندادیم لحظه‌ای» این‌ را
چسب‌ها روی شیشه می‌گویند

زخم خوردند و روسفید شدند
ردّپاهای ما شهید شدند
کفش‌ها در مسیر بارانی
آسمان را مدام می‌جویند

مادرم! خسته‌ام دعایم کن
آه! ایران من! صدایم کن
ذکر‌هایت همیشه تازه‌دمند
کلماتت همیشه خوش‌بویند

12 فروردین 1405 19 0

پاینده مانی و جاودان جمهوری اسلامی ایران

سر زد از افق
مهر خاوران
فروغ دیده حق باوران
بهمن
فرّ ایمان ماست
پیامت ای امام
استقلال 
آزادی
نقش جان ماست
شهیدان
پیچیده در گوش زمان
فریادتان
پاینده مانی و جاودان
جمهوری اسلامی ایران

12 فروردین 1405 27 0

مرده باد آن‌ کس که ذاتش خوردن خون جنین است 

مرگ بر دشمن که می‌خواهد غم و افسوس ما را 
آنکه می‌خواهد ببیند چهره‌ی مأیوس ما را

دیو و دژخیمی که پیمان بسته با ابلیس شاید 
رنگ تاریکی ببخشد نور یا قدوس ما را

مرده باد آن‌ کس که ذاتش خوردن خون جنین است 
آن‌ که می‌خواهد پریشان کشور و ناموس ما را 

ننگ بر ما گر که بگذاریم این گرک یهودی
در خیالش بگذراند یک پر از طاووس ما را 

آی ای خونین‌دهن، ای اژدهای زندگی‌خوار
بنگر اینک در دل آتشفشان ققنوس ما را

مثل فرعونی که خوابش پر شده از ترس موسی
بعد از این باید ببینی روز و شب کابوس ما را

لحظه‌ای باور نکردی مردم این سرزمین را 
ذره‌ای نشناختی قلب به هم مأنوس ما را

در دل میدان که ما کوه دماوندیم اما
در خیابان‌ها ببین امواج اقیانوس ما را

12 فروردین 1405 33 0

ایران نخواهد یاوری جز پنج‌تن هرگز

به ملت مبعوث ایران در میدان و خیابان

از تنگهٔ هرمز بگو، از رد شدن هرگز
با هرکه خواهی صلح کن، با بی‌وطن هرگز

خون امام ما به ما آموخت؛ جز با تیغ
حرفی نباید گفت با پیمان‌شکن هرگز

از داغ آقا سوختیم، آتش به جان داریم
دیگر از آتش‌بس نگو با ما سخن هرگز

ما قوم سلمانیم و از نسل سلیمانی
باکی نداریم از نثار جان و تن هرگز

ای ملت مبعوث! این «اللهُ اکبر»ها
کم نیست از سجیل‌های نقطه‌زن هرگز

از پای لانچر تا خیابان، مرد میدانیم
فرقی ندارد پیر و برنا، مرد و زن هرگز

بر پرچم ما اسم اعظم حک شده با خون
می‌افتد این پرچم به دست اهرمن؟ هرگز

پایین می‌آید آخر آیا پرچم ایران؟
جز آن زمانی که شود ما را کفن، هرگز

ای دل! «حسینِ فاطمه» آغوش وا کرده
برخیز، «عابس» شو، نمان در پیرهن هرگز

عزت در «ایران حسینی» می‌شود معنی
مرگ آری، اما زیر ذلت زیستن هرگز

بی برق و آب و گاز، حتی بی هوا؛ سهل است
یک لحظه اما زندگانی بی وطن؛ هرگز

صهیون گریزان است از خییرشکن؟ بدجور
ایران هراسی دارد از سنگرشکن؟ هرگز

هر قوم از اسطوره‌هایش درس می‌گیرد
خائن یهودا بود، اما تهمتن هرگز

ما عشق ایرانیم، چشم اما نمی‌بندیم
بر روی لبنان و فلسطین و یمن هرگز

موسی جلودار است، از فرعون باکی نیست
تا راهبر داریم، بیم از راهزن هرگز

از حملهٔ تاتارِ شرق و بربرِ غربی
زخمی شد، اما خم نشد سرو کهن هرگز

از ترس استکبار زانو زد جهان، اما
جمهوری اسلامی ایران من هرگز

گر یار دشمن چار سوی عالم کفر است
ایران نخواهد یاوری جز پنج‌تن هرگز

مولای ما! دریاب ایران را که این ملت
یاری ندارد جز شما «یابن‌الحسن»! هرگز

11 فروردین 1405 47 0

«قدرت وطن حضور مردم است» 

شب 
حول و حوش هفت و نیم، هشت 
موشک آمد و...
گذشت...

قیل و قال جنگ
در دل شعارهای جمعیت گم است
از صدای بمب و موشک و غریو انفجارها بلندتر،
این ترنّم است:
«قدرت وطن حضور مردم است» 

11 فروردین 1405 16 0

بر اوج قله پرچم ایران گذاشتن 

برای تهران زخم‌خورده که خونش حضور ماست...

از خون دل پیاله سر خوان گذاشتن
آن‌وقت خوان مقابل مهمان گذاشتن

صبحانه حاضر است به رسم همیشگی 
در سفرهٔ غریبه‌ترین نان گذاشتن

نانی اگر مقابل همراهیان ماست
برداشتن برابر مهمان گذاشتن

بر تن همیشه پیرهن کار داشتن
نه شب‌کلاه بر سر ایمان گذاشتن

آری نوشته‌ایم و دریغا نخوانده‌اید 
آداب سر به کوه و بیابان گذاشتن 

هر روز انتظار، پس از انتظار و بعد
هر شب کنار پنجره گلدان گذاشتن

شب‌های بی‌چراغ دلی را که شعله است
چون شمع بر مزار شهیدان گذاشتن

گاهی غبار عکس مزار شهید را
چون مرهمی به زخم پریشان گذاشتن

وقتی به شمع کشتهٔ ما سنگ می‌زنند
چندین چراغ در شب تهران گذاشتن

 چندین چراغ در شب تهران گذاشتن
یعنی که شمع در دل طوفان گذاشتن 

تهران زخم‌خورده که خونش حضور ماست
از جان میان کالبدش جان گذاشتن

تهران که تا همیشه کریم است و خوی اوست:
بر سفره آب و نان و نمکدان گذاشتن

(گفتم نمک نه، بلکه نمکدان که می‌توان
در محضر نمک‌به‌حرامان گذاشتن

نانی که زیر پای لگدمال می‌رود 
برداشتن، کنار خیابان گذاشتن)

وقتی که جنگ پشت در خانه آمده است
دل روی دل میانهٔ میدان گذاشتن

وقتی دلت گرفته، سر سربلند را
بر شانه‌های رستم دستان گذاشتن

هر شب برای غربت ویرانه‌های شهر 
روشن شدن، ترانهٔ باران گذاشتن

تا صبح با تلاوت خورشید، جغد را
هر شب  فکور و کور و پشیمان گذاشتن

دستی به شب‌نشینی‌ ما جلوه می‌دهد 
با «ماه در خرابهٔ ایوان گذاشتن»

گاهی گرفته‌ایم کمی حال گریه را
با بوسه روی گونهٔ گریان گذاشتن

سنگین و تلخ می‌گذرد چرخ روزگار 
مثل امید در دل حرمان گذاشتن

چرخیدن است کارش و روی سیاه را
هر سال با زغال زمستان گذاشتن

ما سعی می‌کنیم که شیرین‌ترش کنیم
با قند، تنگِ قوری و فنجان گذاشتن

گفتی: «قشنگ چیست؟» که  با گریه گفته‌ام:
 «بر اوج قله پرچم ایران گذاشتن 

یا مسجدی که بر سر گل‌دسته‌های آن 
با دست شوق پرچم رقصان گذاشتن

گفتی نمی‌رسیم و هم اینک رسیده است 
اوقات سر میانهٔ میدان گذاشتن

ما روی مرز مانده و کاری نمی‌کنیم
جز در کمان آرش پیکان گذاشتن

 با ترک و مرگ هر که به ابلیس رفته است 
بر هرچه جنگ نقطهٔ پایان گذاشتن»

تا صبحِ صبح هر ورق سرنوشت را
هر شب مچاله‌کردن و پنهان گذاشتن

ناگاه ماه هم‌دل و همراه می‌شود
با ما برای سربه‌بیابان گذاشتن

11 فروردین 1405 13 0

وطن "حلقه" یا "ساعت زینتی" نیست 


اگر کفشی از خار در پا بپوشم؛
اگر بر جگر داغِ دنیا بپوشم؛

اگر رختی از درد بر خود بپیچم
به تن آتش اینجا و آنجا بپوشم؛

اگر وصله‌وصله کنم زخم‌ها را
به خود جامه از فرط غم‌ها بپوشم؛

محال است تن‌پوشِ بی‌غیرتی را
بر اندام خود یا بر اعضا بپوشم

وطن "کاپشن" نیست از بر در آرم
اگر سرد شد وقت سرما  بپوشم 

وطن "دست‌کش" نیست تا در زمستان
اگر برف آمد  مجزّا بپوشم

وطن جامه‌ای نیست امروز اگر نه
نگه‌دارم و باز فردا بپوشم

وطن "حلقه" یا "ساعت زینتی" نیست 
که آن را به روز مبادا بپوشم

نه چون "شال‌گردن" که بر سر ببندم
به گردن بیندازمش یا بپوشم 

وطن "پیرهن" نیست در وقت ماتم؛
نپوشم که در شادی آن را بپوشم

وطن "ارث" من نیست: تنها نخواهم
اگر خواستم باز تنها بپوشم

عبا نیست بر دوش، اندازم آن را
قبا نیست تا فصل گرما بپوشم:

لباسی که در کوه و دریا  خوش آید
لباسی که در باغ و صحرا بپوشم
::
وطن چون کفن یادگار شهیدی است
که ای کاش آن‌را سراپا بپوشم

10 فروردین 1405 24 0

تهران، دلیرِ من، تهران ‌ایران، عزیزِ ما، ایران

غمگین نبینمت، ایران!
‌تنها نبینمت، تهران!

دردت به جانم ایرانم!
‌ایرانِ دستخوش طوفان

در ورطه‌ها نخواهی ماند
‌زیرا خداست کشتیبان

با ابر، گریه می‌بارم
‌با غصه‌های بی‌پایان

هم‌رنجِ کودکی زخمی
‌هم‌دردِ مادری نالان

آتش گرفته‌ام آتش
‌ویران نشسته‌ام، ویران

با آسمان ببین مرگ است
‌آتش به جان بزن باران

اهریمنانِ جنگ‌افروز
‌شیطان همه، همه شیطان

ایرانیان سرافرازان
‌رزمندگان سلحشوران

صف در مصافِ اهریمن
‌دل‌های روشن از ایمان

سربازهای غیرتمند
‌اسفندهای آتشدان

در غربتند و گمنامی
‌آماج خشم ناانسان

از چشم زخمِ اهریمن
‌انسان در آتش است این سان

خاکستری که ققنوس است
‌این آتشی‌ست جاویدان

غم می‌رود تو می‌مانی
‌لبخند بر لب و شادان

تهران، دلیرِ من، تهران
‌ایران، عزیزِ ما، ایران

 
 

10 فروردین 1405 24 0

حرامی‌های آمریکا بدانند هنوز این تنگه، دست تنگسیری‌ست

۷ دوبیتی برای دلیر تنگستان، قهرمان ایران، شهید سردار تنگسیری

۱
علمدار عطش‌نوش شهادت! 
جوانمرد کفن‌پوش شهادت! 
پس از یک‌عمر بی‌تابی رسیدی
به تنگستان آغوش شهادت

۲
بخوان از شروه‌های گرمسیری 
حدیث «رِیْسَلی‌»ها و دلیری
خلیج فارس، آغوشی گشوده
به استقبال یار تنگسیری

۳
به دین ما خدا رو هرکه بنده‌س
اگه جونم ببازه باز برندَه‌س
رجز میخونه خون تو هنوزم: 
«حرومی‌ها! خلیج فارس زنده‌س» 

۴

مرا پروردی از نسل دلیران
گرفتی مثل دریایم به دامان
بغل وا کن که تا محشر بمانم
به تنگستان آغوش تو ایران

۵
تو با هر موج دریا ایستادی
شبیه «میرمَهْنا*»، ایستادی
شبیه نخل‌های سبز بوشهر
تو هم سر دادی اما ایستادی

۶
هنوز این شور، شور گرمسیری‌ست
هنوز این سنج و دمامِ دلیری‌ست 
حرامی‌های آمریکا بدانند
هنوز این تنگه، دست تنگسیری‌ست

۷

شهیدانی که در دریاست ما را
چراغ روشن فرداست ما را
اگرچه تنگ می‌گیرد به دشمن
در این تنگه، گشایش‌‌هاست ما را



میلاد عرفان‌پور 

*میرمَهْنا یا میرمُهَنّا:  قهرمان تاریخی اهل بندر ریگ بوشهر که اجنبی‌ها را در نبردی حماسی در خلیج فارس شکست داد. رمان در جاده های آبی سرخ اثر نادر ابراهیمی، روایت این بزرگمرد تاریخ ایران است. 
* رِیْسَلی‌:  رئیسعلی دلواری قهرمان اسطوره ای تنگستان در مقابله با استعمار و تجاوز غرب را جنوبی ها چنین صدا می زنند. 


 

10 فروردین 1405 68 0
صفحه 2 از 18ابتدا   1  [2]  3  4  5  انتها