بستیم بر کمر، قلم آبدیده را

تا بشکنیم مرز شعار و قصیده را
بستیم بر کمر، قلم آبدیده را

گفتیم یا کریم و سرودیم از بهار
خواندیم نوحه ی گل در خون تپیده را

ما هم پرنده ایم و به کرّات دیده ایم
سرهای بی شمار به ناحق بریده را

ما کهنه ایم و زود فراموش می کنیم
افسانه های تازه به دوران رسیده را

25 خرداد 1404 160 0

بر کژدم شب، سنگ بزن سنگ بزن سنگ

آیینه‌ی صبح است همین مشرق خونرنگ
بر کژدم شب، سنگ بزن سنگ بزن سنگ

بشتاب که با شوق همین مرحله، تاریخ
قرن از پی قرن آمده فرسنگ به فرسنگ

از چنگ به خون رفته‌ی صهیون نهراسد
تا قافله‌ی ما زده بر حبل متین، چنگ

از مرگ مگویید که ما مرگ نداریم
حرف از دم تیغ آمده، ماییم و دلی تنگ

فریاد بر آنان که هم‌آغوش سکوت‌اند
این طایفه‌ی بی‌رگ و بدکیش و بدآهنگ

آن بی‌طرفان، بی‌شرفان‌اند و پی نام
نامی که از آن هیچ نمانده‌ست به جز ننگ

فرداست که از هیبت خیبر، خبری نیست
ما حرف یقینیم نه حرافی نیرنگ

تا در کف ما پرچم ایران عزیز است
با دست تهی بازنگردیم از این جنگ

تقدیر به دست تو گره خورده برون آی
بر کژدم شب، سنگ بزن سنگ بزن سنگ
 

25 خرداد 1404 326 0

در عصر لال بودن دنیا خوشا به ما 

ما کیستیم؟ رود به طوفان در آمده 
رودی که زنده‌تر شده، دریاتر آمده
 
ما کیستیم؟ تیر و کمان‌های سربلند 
شمشیرهای فاتحِ از خیبر آمده
 
ما کیستیم؟ آن که نکرده‌ست پا به پا 
گاهِ نبرد خنجر و سر، با سر آمده
 
در عصر لال بودن دنیا خوشا به ما 
ماییم حرف تازهٔ از حنجر آمده
 
تقدیر ما قبیلهٔ گل‌ها شهادت است 
گل در شب گلاب شدن، پرپر آمده
 
باری! شهید می‌شود و ناامید نه
هر کس میان معرکه با حیدر آمده
 
ما اشتیاق تا به ابد زنده بودنیم 
آری! که گفته است که دنیا سرآمده؟

23 خرداد 1404 236 0

ای عزم! سوی کارزاری تازه راهی شو

ققنوس شو، از لحظه‌های شعله‌ور برخیز
بگشای در غوغای آتش بال و پر، برخیز!

جای نشستن در سکوتِ ایستگاهِ شک
فریاد ایمان باش و بی‌ترس از خطر برخیز

مهری بیفروز ای شجاعت! خستگی ممنوع!
ظلمت‌شکن! راهی نمانده تا سحر، برخیز!

از عهد بستن با خزان خیری نخواهی دید
ای باغچه! از خواب‌های بی‌ثمر برخیز!

حتی اگر در آتش نمرود افتادی
از خاک، ای سرو جوان من، تبر برخیز!

با دوربین، با یک قلم، با اسلحه، با رنگ
فرقی ندارد، مرد میدانِ هنر برخیز!

تا سیلِ طوفانت بشوراند جهانی را
از قتلگاهِ لاله‌ها با چشمِ تر برخیز

ای ذره! تا خورشید با ما باش، بسم الله
برخیز از آیینه‌های بی‌خبر، برخیز

با فکر طرحی نو، فلک را سقف بشکاف و
رو در روی ناباورانت، بیشتر برخیز

ای عزم! سوی کارزاری تازه راهی شو
خاکی بیا تا کیمیای عشق، زر برخیز

دریا نه! حرف از صید مروارید در خاک است
اعجاز کن فرزندِ مرز پُرگهر، برخیز!
 

23 خرداد 1404 336 0

حوزه‌ی علمیّه! بی‌نظر ننشینی

مشتِ گره کرده! بی‌اثر ننشینی
نعره‌ی کوبنده! پشت در ننشینی

قاریِ قرآن! بلند آیه بخوانی
ناله‌ی مظلوم! خون‌جگر ننشینی

حضرت علامه! بی‌خیال نباشی
حوزه‌ی علمیّه! بی‌نظر ننشینی

امت اسلام! در سکوت نیفتی
ملت ایثار! بی‌ثمر ننشینی

هم‌وطن! این جنگ، جنگ باطل و حقّ است
چشم نبندی و بی‌خبر ننشینی

نصرُ مِن الله های تازه‌تری را
عشق رقم می‌زند، اگر ننشینی...
 

22 اردیبهشت 1404 245 0

پیر پنهان

در اندوه این عصر دم‌کرده
من رفته بودم ...
به دنبال نامی که بر سنگ‌ها بود و گم شد
در این پیر
این پیر پنهان 

نه ماهی که شب‌ها بتابد بر این گور مرده
نه آهی  که برخیزد از مادری سالخورده
در این گوشه نامی است خون‌خورده از خشم
در این گوشه اشکی است خشکیده در چشم 

پدر زندگی‌ را به یادم بیاور
به یادم بیاور
که در زیر این سنگ کهنه
چه نامی است پنهان
رفیقی که از بوی باروت آبی‌تر است
و مرگش نمک ریخت بر زخم این شهر 

و می‌خواستم  از سکوتی بگویم که در چشم مادر
غریبانه خشکید
و از هق‌هق مرگ بر گور خواهر

و می‌خواستم از زنانی بگویم 
که اندوه دیدار در بقچه‌ی آه‌شان بود
و مردانشان مرده بودند در غربتی دور 

به یادم بیاور 
چه مردانی از  خاک جیرفت  در کنج این خاک خفتند
چه مردانی از خاک میناب و بندر
ولی مادری کو؟
که اندوه او را به دامن بگیرد
فقط بادها مویه کردند و شیون
فقط ابرها گریه کردند بر او 

و می‌خواستم تا برایت بگویم.
مثل زندانیانی
که با سقف و دیوارها حرف‌ها می‌زنند
و می‌خواستم تا برایت بگویم
مثل مردان کوری که با آفتاب 
هم‌سخن می‌شوند 

و می‌خواستم تا برایت بگویم
...
دریغا دریغا توان سخن گفتنم نیست 

عزیز از تو گفتن 
غریبانه‌عهدی است بر عهده من
دریغا دریغا 
دهانم در ابعاد این بغض سنگین
در انبوه این داغ گم شد

در اندوه این عصر دم‌کرده
من رفته بودم ...
به دنبال نامی که بر سنگ‌ها بود و گم شد
در این پیر
این پیر پنهان*


*
گورستان پیر پنهان در سال ۱۴۰۰ تخریب شد تا نوسازی شود. اما این گورستان با خود رازهایی داشت.

15 اردیبهشت 1404 164 0

بندرِ عباس! غزه را تو دعا کن

حداقل آب را به روت نبستند
حداقل سنگ بر سبوت نبستند

حداقل شام را گرسنه نماندی
راه نفس از چهارسوت نبستند

مدرسه‌ات را به خاک و خون نکشیدند
بمب و مسلسل بر آرزوت نبستند

داغ تو را کوچه‌ها به گریه نشستند
پنجره‌ها تار عنکبوت نبستند

با خبران، تسلیت دریغ نکردند
با شرفان، قامت سکوت نبستند

در صف اهدای خون مسابقه دادند
جز به دعایت صف قنوت نبستند

بندرِ عباس! غزه را تو دعا کن
حداقل آب را به روت نبستند
 

13 اردیبهشت 1404 316 0

گریه کن بندر ولی بر دامنی که آشناست 

از غمی که کرده گیسوی تو را گریان بگو 
موج موج ای بندر زیبای هرمزگان بگو...

تکیه کن بر شانه‌های "ناخدا خورشید" و باز
از غروب کوسه‌ها در تور صیادان بگو

با همین بازوی زخمی سعی کن پارو بزن
از طلوعی تازه با مردان قایق‌ران بگو 

محض دلداری به جاشوها به دریا خیره شو 
قصه‌ای از صید مروارید در عمان بگو 

نفت کن فانوس‌ها را ، راه را گم کرده‌اند 
رمز شب را سو به سو با هرچه کشتی‌بان بگو

با شکوهِ پرچم دریانوردان کهن
از سرِ پا ایستادن در دل طوفان بگو

گریه کن بندر ولی بر دامنی که آشناست 
هرچه غم داری برای مادرت ایران بگو

08 اردیبهشت 1404 608 3

دست تکان دادم از دریچه ی برجک

ذوق مرا کودکی که دست تکان داد
روح دوباره دمید و شوق بیان داد

برجک سرباز را که دید از آن دور
دست تکان داد و باز دست تکان داد

دست تکان دادم از دریچه ی برجک
اسلحه ام را به روی دوش نشان داد

اسلحه ات واقعی ست؟ گفتمش آری
قهقهه زد پاسخم به او هیجان داد

در دل خود گفتم ای جوانه در این خاک
تا تو بخندی وطن چقدر جوان داد

تا تو به آسودگی شبانه بخوابی
چند چمن لاله روز واقعه جان داد

دست تکان داد و گفت خسته نباشی
پای من این خسته را دوباره توان داد

داد تکانی مرا و با لب خندان
دور شد آن کودکی که دست تکان داد

دور شد آن کودک و به وقت محبت
رفت مؤذن سر مناره اذان داد

26 اسفند 1403 289 0

خدا فرعون را یک بار دیگر غرق خواهد کرد

به نام او که از آیات او بسیار باید گفت
خدا زنده است، این را اول اخبار باید گفت

خدای انتم الاعلون، وقت نصرت و امداد
خدای وعده‌های صادق لایخلف المیعاد

خدا از عمر نوح آینه‌ای هم‌قد ایمان ساخت
همان نوحی که کشتی را به امرش در بیابان ساخت

و ابراهیم در هر امتحان بر او توکل کرد
خدا در آتش نمرود بین شعله‌ها گُل کرد

خداوندی که از نیل خروشان جاده می‌سازد
و اعجاز از عصایی پیش پا افتاده می‌سازد

عزیز مصر، روزی یوسف در چاه افتاده ست
خدای ما خدای لحظه‌های خارق‌العاده ست

به خاک ذلت افتاده ست، پیش او تکبرها
خدای بدر، آن پیروزی دور از تصورها

به صدها جلوه ما آن روح را در کالبد دیدیم
خدای بدر را در عبرت تلخ احد دیدیم

خدا در خط به خط وعده‌های راستین پیداست
خدا در ضرب شمشیر امیرالمومنین پیداست

حسین بن علی در قتلگاه او را تماشا کرد
جهان راه خودش را از همان گودال پیدا کرد

فراتر از همه تحلیل‌ها، آری خدایی هست
تماشاچی مباش ای دل، تو را هم کربلایی هست

خدا امروز هم مانند دیروزش خدایی کرد
خدا بود آنکه در تشییع سید خودنمایی کرد

فقط او مرگ را اینگونه در انظار زیبا کرد
خدا در لحظه‌های آخر سنوار غوغا کرد

خدای حاج قاسم، آن بزرگ روستازاده
همان مردی که با اخلاص دنیا را تکان داده

در آن باران و مه تنها خدا تسکین مردم شد
شبی که تکه‌ای از قلب ما در ورزقان گم شد

خدا حالا رئیسی را به یک حجت بدل کرده ست
چه زیبا پیکرش را پرچم ایران بغل کرده ست

خدا این اشک‌ها را عصر عاشورا سیاسی کرد
یکایک سوگواری‌های ما را هم حماسی کرد

خدا با ماست، او اینجاست، هم مقصود، هم راه است
همیشه نصرتش در باور ان تنصروا لله است

خدا در غزه افشا کرد، راز روزگار این است
که معیار شرافت نسبت ما با فلسطین است

نمانَد ظلم پابرجا، نمانَد سرخوشی‌هایش
مگر فرعون خیری دیده از کودک‌کشی‌هایش

به جولان ستم تاریخ هم در حال تکرار است
معاویه ست در شام اینچنین سرگرم کشتار است

خدا زنده ست و حرمان است در زندان خود ماندن
خدا زنده ست و کفران است در بُهت احد ماندن

مبادا دست روی دست بگذاریم و بنشینیم
اگر حرکت کنیم، آن قله را نزدیک می‌بینیم

در این اوضاع وانفسا مباش از بی‌تفاوت‌ها
تبر بر دوش باید بود در پیکار با بت‌ها

اگرچه سفره‌ها زخمی شد و این زخم کم هم نیست
یقین داریم اما خارج از این مرز مرهم نیست

نجابت، پایمردی، یک‌دلی، ایمان، امید اینجاست
به هر سو رو کنی، جانی جوان، سروی رشید اینجاست

ز خاطر بردن این سروها رسم فتوت نیست
و ما را جز شهیدان با کسی عقد اخوت نیست

نیندازیم کشور را به دام حزب بازی‌ها
در این جنگ روایت‌ها در این بن‌بست‌سازی‌ها

بدا بر حال آن چشمی که در این روزها خواب است
به هر نحوی تماشا می‌کنم، این جنگ احزاب است

به اسم صلح، در دستان شیطان نامه ی جنگ است
هراسی نیست در دل‌ها، اگر هنگامه ی جنگ است

هراسی نیست از شیطان، ز های و هوی طغیانش
اگر او می‌کند آغاز، دست ماست پایانش

نترسیم و نترسانیم، ترس آهنگ ابلیس است
بدان که ناامیدی آخرین نیرنگ ابلیس است

تمام زخم‌های ما برای حفظ این خانه ست
کسی با گرگ اگر فکر توافق کرد، دیوانه ست

بیا ای هم‌وطن فریاد شو ضد فراموشی
خیالی خام را دیده، شتر در خواب خرگوشی

بگو از دیرباز این مرز وقت رزم چالاک است
از این قلدرترش امروز در خروارها خاک است

بسوز ای سعی باطل، پرچم ایران نمی‌سوزد
نمی‌دانی مگر در شعله‌ها ایمان نمی‌سوزد

گمان بردی که این‌بار این حکایت فرق خواهد کرد؟
خدا فرعون را یک بار دیگر غرق خواهد کرد

هر آنچه داشتی رو کرده‌ای، این آخرین برگ است
سر جان شرط می‌بندم، قمار آخَرت مرگ است

ولی ما وعده‌ ی حقیم و از باطل نمی‌ترسیم
شهادت آرزوی ماست، از قاتل نمی‌ترسیم

به کف پیراهنی خونین، کسی از راه می‌آید
خدا زنده ست ای مردم، ولی‌الله می‌آید

به استقبال او فریاد شد: انّا علی العهدی
کسی که هست عیسی از حواریون او: مهدی

  
 

26 اسفند 1403 17138 29

این انقلاب چشمه ای از انقلاب توست

برخیز و در تمام جهان انقلاب کن 
روی سپاه عاشق خود هم حساب کن

ما ملت امام حسینیم و با توایم
شاگرد های پیرخمینیم و با توایم 

چشم انتظار باغ پر از گلشن توایم
چشم انتظار بیست و دوی بهمن توایم

این انقلاب چشمه ای از انقلاب توست
پیروزی اش مقدمه ی فتح باب توست

ای نور محض وعده ی صادق خود تویی 
چشمِ امید این همه عاشق خود تویی 

بنشان به خاک، خاک سیاه... آن سپاه را 
برهم بزن صلابت کاخ سیاه را 

چیزی به انتهای سیاهی نمانده است
والفجر... تا طلوع تو راهی نمانده است
 

18 بهمن 1403 623 0

نه شما رنگ شناسید، نه ما رنگ پذیر

ما همانیم که در فتنه به دستور امیر
شتر ما نه سواری به کسی داد، نه شیر

سنگ اندازیِ این قوم مُذَبذَب آئین
بذر پاشیدنِ باد است در آغوش کویر

گاه سبزینه لجن، گاهی خونابه بنفش
نه شما رنگ شناسید، نه ما رنگ پذیر

دادِ آزادی تان از قفسِ نفس رواست
ای شمایان که اسیرید! اسیرید! اسیر

فقر این دردِ جهانگیر به جنگ آمده است
فتنه آنجاست که خون میچکد از دستِ وزیر

صبر کن ای قلم! ای زخمی مضراب ستم
که صبور است و بصیر است علمدارِ مسیر

پرچمی روز دهم سوخت...امان از فتنه
مینویسم ششم دی، تو بخوان هجده تیر
 

09 دی 1403 534 1
صفحه 9 از 19ابتدا   6  7  8  [9]  10  انتها