(آرشیو پدیدآورنده صادق رحمانی)

دفتر شعر

گوش کن؛ فروردین!

 
اخرین برگ افتاد
از درخت اسفند
بر سر سفره ی صبح
تپشی سرخ در آن پیله ی لبریز از آب
لکنت ثانیه ها
گوش کن؛
فروردین!


28 اسفند 1393 263 0

من دروغ گفته ام.


ای فروغ بی دروغِ دست های کودکی
بیا
نام کوچک مرا
به خاک ها سپار
من دروغ گفته ام.

 



17 بهمن 1393 938 0

چشمه اي از ماجراي دست تو

کاش مي گشتم فداي دست تو
تا نمي ديديم عزاي دست تو
 
خيمه هاي ظهر عاشورا هنوز
تکيه دارد بر عصاي دست تو
 
از درخت سبز باغ مصطفي
تا فتاده شاخه هاي دست تو؛
 
اشک مي ريزد ز چشم اهل دل
در عزاي غم فزاي دست تو
 
يک چمن گل هاي سرخ نينوان
سبز مي گردد به پاي دست تو
 
گلشني از لاله هاي زخم شد
ابتدا تا انتهاي دست تو
 
رود شد، دريا شد، اقيانوس شد
چشمه اي از ماجراي دست تو
 
مي شود آن سوي اقيانوس رفت
تا خدا با ناخداي دست تو
 
در شگفتم از تو اي دست خدا
چيست آيا خونبهاي دست تو؟


13 آذر 1393 1462 0

دو دسته اشک نم نم سینه می زد

چو حرف از غربت دیرینه می زد
نگاهم شعله در آیینه می زد
 
غریبانه دل من نوحه می خواند
دو دسته اشک نم نم سینه می زد


28 آبان 1393 913 0

مرا بر گلیم علی می نشانی؟

تو ای سبز گسترده ی آسمانی
همانند شور غزل ناگهانی
 
که روییده بر دستهایت تبسم
و گل کرده در سفره ات مهربانی
 
دلم دستمالی است پیچیده در خود
غمی کهنه با بغض های نهانی
 
دلم مهربان و زمینی است اما
دل توست گسترده و آسمانی
 
تو ای خانه ی کاگلی یک شب آیا
مرا بر گلیم علی می نشانی...؟


19 مهر 1393 814 0

در این هوای مکرّر کجایی ای حافظ؟

...دوباره شعر؛ و این ناگهان معمولی
دوباره زخم؛ و این مهربان معمولی
 
شب است و ماه، و عطر نجیب سفره ی شعر
دلم خوش است به این قرص نان معمولی!
 
کجاست وسعتی از دوستان عاشق من
دلم گرفت از این دشمنان معمولی
 
برای چاه بخوان بغض های تلخت را
چو ابر چشم من ای آسمان معمولی
 
در این هوای مکرّر کجایی ای حافظ؟
که گشت عرصه پر از شاعران معمولی


24 مرداد 1393 843 0

جهان، آبی است

آب، آبی
آسمان آبی
جهان آبی است
آبی، آبی
همه ی چیزها آبی اند این جا
الّا چشم های من که سیاهند


23 مرداد 1393 1085 0

این برگ های باطل تقویم

در هر غروب
یک صفحه از حقیقت مرگ است
این...
این برگ های باطل تقویم


23 مرداد 1393 896 0

یکرنگی آسمان و دریا از تو

چشم از من و رخصت تماشا از تو
یکرنگی آسمان و دریا از تو
 
مهتاب و سپیده و من آموخته ایم
ای آیینه! ساده زیستن را از تو


23 مرداد 1393 166 0

خدایا شور باران است در من

تمام حزن یاران است در من
زمستان و بهاران است در من
 
شکستم بغض چندین ساله ام را
خدایا شور باران است در من


23 مرداد 1393 101 0

...


روی رفتار سیم ها
گنجشک
من؛
پر از حسرتِ درخت شدن.
 



17 مرداد 1393 706 0

اینجا هنوز پنجره ها را نبسته اند

هر چند شیشه های دلم را شکسته اند
اینجا هنوز پنجره ها را نبسته اند

امشب تمام آینه ها در حضور دل
در خویشتن نشسته و از خود گسسته اند

دیگر چه اعتماد به دستان دوستان
وقتی عصای پنجره ها را شکسته اند

اینجا کبوتران حرم، تنگ هر غروب
بر برج های خیس نگاهم نشسته اند

من از نگاه ساده ی این کفش های کوچ
احساس می کنم که از این کوچه خسته اند
 



16 دی 1392 861 0

من از زيارت يك صبح تازه مي آيم


كبوترانه در اين عصر بي پر وبالي
دلم به ياد شما عاشقانه مي گيرد
هواي باتو پريدن نشسته در بالم
سراغ همسفري بي بهانه مي گيرد

مرا ببر، ببر اي عشق از شب كوچه
به شهر هشتم آئينه، در تب توفان
مرا ببر به تماشاي ناگهان- چشمه
به پاي بوسي سنگ ها پس از باران

رسيده ايم من و شب، سلام اي خورشيد
كه با تبسم تو ماه رهروان روشن
دلم هميشه به يادت بلندپرواز است
كه با اشاره ي تو راه آسمان روشن

سلام بر تو كه انگشت تو نسيم صباست
چه سرخوشانه گره مي گشايي از دردم
دلم پرنده و دست تو آشيانه ي مهر
از اين رهايي يكدست برنمي گردم

ز ما نگاه مگردان كه ذره ايم آقا
تو آفتاب بلندي و سايه ها بسيار
در اين كناره كه باشيم ذره، خورشيد است
در اين كرانه كه باشيم سنگ ها، دلدار

حديث سلسله العشق را روايت كن
تبارنامه ي نام پيمبران اين جاست
از ازدحام پريشان بي پناهي ها
سفر كنيم كه آرامش جهان اين جاست

من از زيارت يك صبح تازه مي آيم
دلم زلال و شبم مثل صبح خنده گشاست
قرارگاه دل بيقرار خسته دلان
رواق روضه ي تو خانه ي اميد و رضاست

قسم به حرمت همصحبتي خداوندا
مرا به غربت اين خاك آشناتر كن
در اين زمانه كه پروازها زمين گير است
مرا دچار قفس كن، مرا رهاتر كن


26 شهریور 1392 1423 0

برکه ها



ناگهان گل می کنم در آسمان برکه ها

آسمانی می شوم در ناگهان برکه ها

پله پله از عطش ، از تشنگی ها آمديم

کوزه کوزه جان به ما بخشید جان برکه ها

کوزه کوزه جان به ما بخشید،اما این زمان

کیست غیر از تشنگی ها میزبان برکه ها

روشنی بخشید بر شب های نخلستان،ولی

چکه چکه آب شد شمع روان برکه ها

روزگاری راحت دل بود،اما ای دریغ

پیرشد از دست ما جان جوان برکه ها

مادرم آمد کنار کودکی هایم نشست

مهربان تر از نگاه مهربان برکه ها

قصه ی “دادا ملاکه” بی زبان می گفت و گفت

از زبان برکه بشنو داستان برکه ها

پیپ و کندر با تلاطم باز می گوید به رنج

داستان برکه ها را از زبان برکه ها

بازی نور است و بیم موج و گردابی بدیع

چیست معنای صدای بی بیان برکه ها؟

یادآن روزی که باران آمد و چشمم شکفت

بازشد رنگین کمانی از کمان برکه ها

کودکی بود و من و نان و پنیر و سادگی

می نشستم در پناه سایبان برکه ها

صبح صادق با خلیل و سرخوش و صمصام،آه

کو؟ کجا رفتند یارب،دوستان برکه ها؟

می روم افتان و خیزان ظهر گرما ،مثل باد

از کران تشنگی تا بیکران برکه ها

رد پای پابجی گم شد در این شورابه ها

از نگاه ابر می گیرم نشان برکه ها

ماجرای آوجی پنگی سخت تر از هفت خوان

گرنفس داری بخوان هفتاد خوان برکه ها

بی محلی کرده اید از بس به باران و بهار

از شما رنجیده خاطر شد روان برکه ها

سال ها پهلوگرفت این کشتی بی ناخدا

سنگ شد ای ناخدایان،بادبان برکه ها

چارطاقی زیر چتر نخل های سوخته

مثل طاووسی شکسته در میان برکه ها

بازهم می سازمش با خشت خشت جان خویش

گرچه نامردان شکستند استخوان برکه ها

برکه ی کشکول و کدبانو و لوک و خیر و کل

راه می افتد دوباره کاروان برکه ها

خضرآمد تا بنوشد جامی از آب حیات

جاودان بادا حیات جاودان برکه ها

تا غم انگیز است آغاز تب آلود زمین

سر نمی آید - یقین دارم - زمان برکه ها

———————————————

پیپ و کندر: نوعی وسیله برای حمل کردن آب که از قوطی روغن می ساختند.

داداملاکه:نوعی موجود اسرار آمیز که برای ترساندن کودکان برای نزدیک نشدن به برکه ها استفاده می شود.

آو جی پنگی:نوعی بازی محلی برای پریدن در برکه ها و استخرهای دایره ای.

چارطاقی:برکه ای معروف در گراش.

 



09 دی 1391 1117 0

دو دسته اشک، نم نم سینه می زد


چو حرف از غربت دیرینه می زد
نگاهم شعله در آیینه می زد
غریبانه دل من نوحه می خواند
دو دسته اشک، نم نم سینه می زد



23 آبان 1391 1978 0

مدیترانه

گفتم: اگردمشق مثل سیبی بیفتد
   چریک گفت: مدیترانه را ترانه کن




در این کبودی هوا


مدیترانه  شکل قایق کشیده ای در آسمان


پر از ترانه  می رود


چریک نیز خسته تر به قهوه خانه می رود    

       

لباس های او نسیم

 

وگیسوان کولی اش رهاست در هبوط شب 

 

نگاه کن!

 

پرنده ای که روزها به آشیانه می رود

 

غروب بود و دود  و مه

 

کنار میز قهوه ای نشست و قهوه سرد شد


نگاه گرم و زنده اش مرا نشانه می رود

 

مه غلیظی از توتون انبه ها و سیب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها


تمام سطح شیشه را گرفته است


سلام کرد و سیب شد شکوفه های خنده اش


چه حرف‌های روشنی که بی بهانه می‌رود


صدای زن


به احترام خاطرات چشم او


چه زود بسته می‌شود


ملاحتی است در نگاه ساده ی جنوبی اش


که قارقار سایه ها از آن میانه می رود

 

مدیترانه

 

شکل قایق کشیده ای در آسمان

 

به ایستگاه می رسد


چریک تازه می‌شود، مگر به خانه می رود


نگاه مرد قهوه چی


نهیب می زند به من


صدای خشک صندلی مرا به خود می آورد


              
هنوز غرق خاطرات آن مسافرم، ولی  

                                 
نشسته رو‌به روی من چرا، چرا نمی رود



04 مرداد 1391 1369 0

این جا هنوز پنجره ها را نبسته اند

هر چند شیشه های دلم را شکسته اند
این جا هنوز پنجره ها را نبسته اند

امشب تمام آینه ها در حضور دل
در خویشتن نشسته و از خود گسسته اند

دیگر چه اعتماد به دستان دوستان
وقتی عصای معجزه ها را شکسته اند

این جا کبوتران حرم، تنگ هر غروب
بر برج های خیس نگاهم نشسته اند

من از نگاه ساده ی این کفش های کوچ
احساس می کنم که از این کوچه خسته اند


18 تیر 1391 1417 0

تماشا کن، تماشایی است باران

شکوه راز زیبایی است باران
دلا رمز شکوفایی است باران
ز چشمانش طراوت می تراود
تماشا کن، تماشایی است باران


15 تیر 1391 1415 0

ای کاش که مرگ حلقه بر در می زد

ای کاش که مرگ حلقه بر در می زد
از لطف شبی نیز به من سر می زد
از کنج قفس پرنده ی روحم کاش
بی منّت بال و پر شبی پر می زد


14 تیر 1391 1269 0

دوباره زخم وَ این مهربان معمولی

دوباره شعر وَ این ناگهانِ معمولی
دوباره زخم وَ این مهربان معمولی

شب است و ماه و عطر نجیب سفره ی شعر
دلم خوش است به این قرص نان معمولی!

کجاست وسعتی از دوستان عاشق من
دلم گرفت از این دشمنان معمولی

برای چاه بخوان بغض های تلخت را
چو ابر چشم من ای آسمان معمولی

در این هوای مکرّر کجایی ای حافظ؟
که گشت عرصه پر از شاعران معمولی


14 تیر 1391 1410 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها