(آرشیو پدیدآورنده نسیم عرب امیری)

دفتر شعر

دزد دیروزیِ ما شد خوش نام...

«داشت عباس قلی خان پسری»
پسر ناخلف و خیره سری
 
پسری تخس و شرور و بد نام
باعث شرم تمام اقوام
 
از همان بچگی اش بد لج بود
طینتش باطل و دستش کج بود
 
«بس که بود این پسره خیره و بد»
جیب بابا _ ننه را هم می زد
 
خانه را یکسره غارت می کرد
وقت و بی وقت شرارت می کرد
 
نه سر ظهر ، نه شب منزل بود
دایماً توی خیابان ول بود
 
هر چه را باب پسندش می دید
توی یک چشم زدن می دزدید
 
بس که جرمش بد و سنگین شده بود
قسمتش ناله و نفرین شده بود
 
تا که آخر زد و در دام افتاد
تشت رسوایی اش از بام افتاد
 
چشمش افتاد به مأمور پلیس
از عرق گشت سرا پایش خیس
 
چیده شد بال و پرش در زندان
«ای پسر جان من!این قصه بخوان»
 
بعد یک دوره ی کار آموزی
پیش داش اکبر و اصغر قوزی
 
توبه کرد از دله دزدی کردن
گفت: «دیگر دله دزدی  قدغن
 
گر برون آیم از این خارستان
بنده کاری بکنم کارستان»
 
با زبان بازی و با حّرافی
کلک و حقّه و مهمل بافی
 
دزد دیروزیِ ما شد خوش نام
صاحب منزلت و پُست و مقام
 
پسر قصه یِ ماشد آن پشت
آدم منحرف و دانه درشت
 
الغرض آن پسر قند عسل
کار ها می کند از پشت و پَسَل
 
بخت، یارش شد و بارش شد بار
نفسی می کشد این گوشه کنار
 
کشتی اش می برد از هند به  رُم
از نخ قرقره تا بمب اتم
 
صاحب حرمت روز افزون است
از کرامات خودش ممنون است


26 فروردین 1396 1907 1

سوپر استار و شهیر و بفروش

«داشت عباس قلی خان پسری»
نازنین گل پسری، تاج سری
 
پسری با وجنات و خوش پوش
سوپر استار و شهیر و بفروش
 
از همه یک سرو گردن، سر بود
شغل این شازده، بازیگر بود
 
همه چیزش بر و بازویش بود
رنگ چشم و مدل مویش بود
 
[جای آن است که این جا بنده
عذرخواهی کنم از خواننده
 
بر و بازو چه کند بازیگر؟
چون که در کشور ما اهل هنر،
 
خط و خال و لب و ابرو دارند
پهلوان ها بر و بازو دارند]
 
نان خوش هیکلی اش را می خورد
با نگاهی دل و دین را می بُرد
 
عینهو مانکن پشت شیشه
بود مأمور نجات گیشه
 
هیچ با منتقدین کار نداشت
از مخاطب زدگی عار نداشت
 
بازی اش راحت و دلچسب و روان
باب دندان و بُت نسل جوان
 
گرچه دایم به خودش می بالید
از حواشی همه جا می نالید
 
می شد از سوی جراید به وفور
سوژه ی شایعه های ناجور
 
چاپ می شد بغل خانم «شین»
عکس او روی مجلّات وزین
 
بس که اندوه و پریشانی داشت
وحشت از رفتن مهمانی داشت
 
چند سالی به همین شکل گذشت
تا زد و قرعه ی بختش برگشت
 
وسط و فرق سرش خالی شد
وارد سن میان سالی شد
 
صورت و هیکلش از فرم افتاد
جای خود را به جوان تر ها داد
 
همه از دور و برش در رفتند
سمت یک چهره ی دیگر رفتند
 
لاجرم دلزده و سر در گم
رفت یک گوشه به دور از مردم
 
نه کسی بود به دادش برسد
نه کتابی که سوادش برسد
 
کسی از قاطبه ی چشم چران
ناز او را نخرد پنج قران
 
پهن در کنج اتاقش شده است
همدم گربه ی چاقش شده است


20 اردیبهشت 1394 1192 0

دانش و علم و فضل سیری چند؟

پسری گیر داده بود،مدام
وقت و بی وقت، دم به دم، یک بند
 
که «پدر! جزوه و کتاب بخر
تست کنکور «گاج» و «دانشمند»
 
بفرستم کلاس رایانه
«کورل» و«اکسل» و«اتوکد لند»
 
تا که با علم و دانش و تحصیل
بشود دست من به جایی، بند
 
وقت کنکور، انتخاب کنم
رشته ای باب طبع و باب پسند
 
در همین اصفهان قبول شوم
نه قم و بهبهان، نه شوش و زرند»
 
پدرش شب کلافه و خسته
کت و شلوار را که از تن کند،
 
دست و صورت نشسته، سیگاری
گوشه ی لب گذاشت با غرولند
 
سپس آهی کشید و سرجنباند
سرفه ای کرد و گفت: «ای فرزند
 
از چه هی بی خودی برای خودت
سر هم می کنی چرند وپرند؟
 
دست ارباب معرفت کوتاه
بخت افراد بی سواد بلند
 
می شود آن که بی سواد تر است
بیشتر پولدار و ثروتمند
 
علم تاریخ و طب و جغرافی
همه کذب است و حقّه و ترفند
 
فرضاً اصلاً چه کار دارم من
با فلان شاه غزنوی یا زند؟
 
یا به من چه که پنگوئن  بالفرض
مال قطب است یا گروئنلند؟
 
جای حفظ مساحت سبلان
شده ام صاحب سه دانگ سهند
 
گر ببینی، مبلّغان سواد
همه خوش باورند و خالی بند
 
خود حافظ مگر نمی برده 
سمت بنگال و آن حوالی قند؟
 
تازه آن هم به این بهانه که هند
طوطیانش شکر شکن بشوند
 
فکر نان کن که خربزه آب است
دانش و علم و فضل سیری چند؟»


01 اردیبهشت 1394 1028 0

بچّه جن داخل بطری می کرد!

«داشت عبّاس قلی خان پسری»
پسر لاف زن و حیله گری
 
پسری عاشق جادو جنبل
کلک و حقّه و شیاد و دغل
 
کار او جالب و جنجالی بود
اهل جن گیری و رمّالی بود
 
گوشه ای دور ز چشم زن و مرد
بچّه جن داخل بطری می کرد
 
گر شبی عازم ساری می شد
جنّ ساری متواری می شد
 
یا اگر جانب ابهر می رفت
جنّ ابهر به یقین در می رفت
 
سر شب نعل به آتش می کرد
وسط ذکر و دعا غش می کرد
 
پاتوقی مخفی و پنهانی داشت
از همان ها که تو می دانی داشت
 
گرچه بود از همه عالم مطرود
ساحری معتبر و مطرح بود
 
دایم از شوش و نطنز و مشهد
مشتری خانه ی او می آمد
 
خاطر«زیدی»اگر بود عزیز
وقت می داد به او بین مریض
 
داشت در منزلش از مهره مار
تا دُم گرگ و فلانِ کفتار
 
نسخه ای معجزه آسا می داد
بچّه دست زن نازا می داد
 
تا زبانش به دعا تر می گشت
از در خانه هوو بر می گشت
 
می رساندش به وصال مقصود
دختری را که پی شوهر بود
 
سال ها با کلک و کذب و دروغ
کسب و کارش همه جا داشت فروغ
 
قلک و جیب و حسابش پُر بود
ثروتش قدر سه تا دکتر بود
 
هیچ از دوز و کلک عار نداشت
هیچ کس نیز به او کار نداشت
 
آن که رم می کند از او ابلیس
چه اِبا می کند از تیم پلیس؟
 
تله هم بود زن و پول و پله
او نمی داد ولی دُم به تله
 
الغرض بس که دروغ از بر بود
همدم مردم خوش باور بود


21 دی 1393 1279 0

چند تا اسم بلد بود، همین!

«داشت عباس قلی خان پسری»
پسری با کمر شافنری
 
عشق رقص و حرکات موزون
لوس و بی مزّه و از خود ممنون
 
نه خوش آواز، نه خوش حنجره بود
صبح تا شب بغل پنجره بود
 
با صدایش همه را کر می کرد
بغل پنجره عَرعر می کرد
 
بس که بیهوده به خود باور داشت
فکر خواننده شدن در سر داشت
 
مدعی بود صدایش خوب است
جور با گوشه ی «شهرآشوب» است
 
سالم و صاف و روان می خوانَد
ته صدایش به «بنان» می مانَد
 
در صدایش کششی پنهان است
مدل حنجره اش «شب خوان»است
 
توی موزیک اصیل و سنگین
چند تا اسم بلد بود، همین!
 
همه را مسخ و هوایی می کرد
ادعاهای کذایی می کرد
 
گرچه عادات بدش ترک نشد
در همان حدّ خودش درک نشد
 
بس که کارش به ممیّز افتاد
از تب و تاب مجوّز افتاد
 
نه دلش پاسخ سربالا خواست
نه کسی خیر و صلاحش را خواست
 
داد با سام و نریمان و جلیل
حلقه ای زیر زمینی تشکیل
 
عاقبت کار خودش را هم کرد
بی هنر پشت هنر را خم کرد
 
وارد عرصه ی رپ خوانی شد
رپر نسخه ی ایرانی شد
 
فرق فحش بد و رپ را نشناخت
غولی از شکل جدید رپ ساخت
 
جای شعر و ملودی داشت به لب
جملاتی سبک و ضدّ ادب
 
جزئی از طیف وقیح رپ شد
عاجز از درک صحیح رپ شد
 
پا به  کفش دوسه تا دی جی کرد
راه معروف شدن را طی کرد


02 شهریور 1393 1114 0

این سال ها که بی خبر از حال مادر است...

این شاعری که همدم خودکار و دفتر است 
آوازهای خاطره انگیزی از بر است
 
با چای داغ و قند فقط حال می کند
دنبال استکانِ قدیمیّ لب پر است
 
اشعار سوزناکش اگر گریه دار نیست،
وضع معاش و زندگی اش خنده آوراست
 
در جشنواره ها پی تندیس افتخار
همواره رو به قبله دعا گوی داور است
 
در جمع شاعرانه دم از عشق می زند
در خانه خودش سخن از چیز دیگر است
 
اعصاب همسرش زده تب خال و خط خطی
از بس که غرق وصف خط و خال دلبر است
 
در وصف مادرش غزلی گفته بی نظیر
این سال ها که بی خبر از حال مادر است
 
این است شاعری که دل از دور می برد
آری، شنیدن  دهل از دور خوش تر است


22 مرداد 1393 1026 2

هیچ کس جای دلبخواهش نیست

می شود گرد صاحبان نبوغ
موقع انتخاب رشته شلوغ
 
یک طرف عمّه و عمو و پدر
یک طرف خانواده ی مادر
 
دور هم جمع می شوند آنی
تا بدانند درس می خوانی
 
که عیار تو را حساب کنند
رشته ای تاپ انتخاب کنند
 
رشته ای با جلال و فرّ و شکوه
رشته ای باب طبع هر دو گروه
 
چون به هوش تو کرده اند وثوق:
دکتری و مهندسی و حقوق
 
غافل از این که جبر راهش نیست
هیچ کس جای دلبخواهش نیست
 
دیده ام بار ها که درمانده ست
شاعری که مهندسی خوانده ست
 
یا نوازنده ای که حفّار است
مجری رادیو که نجّار است
 
ای بسا بوده شاعر طنّاز
که شده کارمند شرکت گاز
 
وی بسا خوش نویس یا نقّاش
که شده در محله ای کفّاش
 
یا وکیل و مهندس و دکتر
شده طرّاح صحنه یا اکتور
 
کاش فرصت به بچه ها بدهیم
به هنر ارزش و بها بدهیم
 
گرچه در چشمتان هنر خوار است
هرکسی مستعد یک کار است
 
مثلاً دختری که در ایلام
شده دکتر به خواهش اقوام
 
جای آنکه بلای جان بشود
می شده خالق رمان بشود
 
یا جوانی مهندس عمران
که حذر دارد از گچ و سیمان
 
عوض آنکه برج ساز شود
می توانسته نی نواز شود
 
غم نخور فعله یا که فرّاشی
این مهم است، بهترین باشی!


09 مرداد 1393 118 0

الغرض شاعر ما خاطره شد

«داشت عباس قلی خان پسری»
پسر پخمه ی  بی کرک و پری
 
پسری شاعر و قاطی پاطی
هپل و خودخور و احساساتی
 
کار او :گفتن اشعار جفنگ
لقب شاعری اش: «عین کلنگ»
 
روز وشب کنج اتاقش دمرو
لغت و قافیه می کرد رفو
 
فرصتی تا که فراهم می دید
کلماتی بغل هم می چید
 
دایم از پیش وپسش کم می کرد
مثلاً شعر سر هم می کرد
 
از هنر هیچ نمی شد بارش 
جز همان ژست و قر و اطوارش
 
دودی و بنگی و سیگاری بود
نفسش از سر ناچاری بود
 
داشت تاثیر ژن مادری اش
روی رفتار «اِوا خواهری» اش
 
عوض کار و عمل یا تحصیل 
بود فکر مدل ریش و سبیل
 
دایماً توی نخ زن ها بود
باز طفلک عزب و تنها بود
 
ارّه شب روی عصب می سابید
در عوض صبحِ سحر می خوابید
 
نه به آینده بها داد، نه حال
نه جدل کرد سرِ مال و منال
 
در وطن بود و غم غربت داشت
نه زن و بچه، نه هم صحبت داشت
 
از سر بی کسی و دربه دری
پاتوقش شد جلسات هنری
 
بس که اشعار بد و مهمل بافت
داخل کنگره ها شهرت یافت
 
آخر از زندگی اش شد حاصل
چند تا دفتر شعر خوشگل
 
معنی آنچه که نا مفهوم است
همه درسینه ی آن مرحوم است
 
الغرض شاعر ما خاطره شد
خسر الدنیا و الآخره شد


09 مرداد 1393 1107 0

پسر خوشدل اهل دَدَری

«داشت عباس قلی خان پسری»
پسر خوشدل اهل دَدَری
 
پسری شیفته ی کوه و کنار
اهل سیر و سفر و گشت و گذار
 
می زد از شهر به دشت و صحرا
پاتوقش بود کنار دریا
 
در خیالات خوشش سر می کرد
صحبت از خارج کشور می کرد
 
گرچه ما بین شمال و بندر
بود هر روز خدا پا به سفر،
 
باز می گفت مرتب یک بند
که «پدر جان! دل خوش سیری چند؟
 
صحبت از حبّ وطن باد هواست
زندگی مال اروپایی هاست
 
توی این وضع بد و خفّت بار،
بهترین راه، فرار است فرار»
 
مدتی یکسره دل دل می کرد
صحبت از نمره ی تافل می کرد
 
رشته ی عشق و امیدش که گسیخت
پشت بر خاک وطن کرد و گریخت
 
رفت و بی همدم و بی صحبت شد
ساکن مملکت غربت شد
 
آن اوایل نه شکایت می کرد
نه چنان حسّ رضایت می کرد
 
گرچه احساس غم و ماتم داشت
دل خوشی های خودش را هم داشت
 
تک و تنها همه جا را می گشت
همه جا را تک و تنها می گشت
 
الغرض چند صباحی طی شد
بی کسی آفت جان وی شد
 
گاهی از غصه و غم وا می داد
یاد مادر پدرش می افتاد
 
خیره بر عکس برادر می شد
یا که دلواپس خواهر می شد
 
خاطراتش به وضوح و مشهود
صبح تا شب جلو چشمش بود
 
دید در خارج خاک ایران
پیشخدمت شده در رستوران
 
توی تأمین معاشش مانده ست
زین طرف مانده و زآن جا رانده ست
 
شده وضعش بد و دستش خالی
توی یک وضعیت پوشالی
 
عینهو قبل، کمیتش لنگ است
آسمان همه جا یک رنگ است


08 مرداد 1393 107 0

من بمیرم ، بلوتوثم نکنید

من به این هم وطنان مدیونم
از صمیمیتشان ممنونم
 
بس که بی غلّ و غش و یک رنگ اند
دوستدار ادب و فرهنگ اند
 
مردمی اهل دل و هشیارند
لطف خاصی به ادیبان دارند
 
قدر اشعار مرا می دانند
بعد مرگم همه را می خوانند!
 
تا بگویند که این نابغه بود
آدمی درخور و بی سابقه بود
 
گرچه افکار بدش ترک نشد،
حیف در حد خودش درک نشد
 
می توانست که شاعر بشود
قله ی شعر معاصر بشود
 
در شب شعر عروسش بکنند
کاش می شد بلوتوثش بکنند
 
داخل گوشی مردم باشد
پنج شب کیش و سه شب قم باشد
 
تا به این شیوه به جایی برسد
یا به یک نان و نوایی برسد
 
شاعری قابل و مطرح بشود
خامِ هر به به و چه چه بشود
 
توی هر کنگره تقدیر شود
با دو تا جایزه جوگیر شود
 
روز را با هیجان شب بکند
مدتی باد به غبغب بکند
 
نه به این شهرت بی مقدارش
نه به آن دردسر و آزارش
 
بی جهیزیه عروسم نکنید
من بمیرم ، بلوتوثم نکنید


08 مرداد 1393 85 0

بعد من، شعر«پدر سوخته» شد

«این که خفته است در این خاک، منم»
ایرج بی صفت و بد دهنم
 
دشمن دین و معارف هستم
باعث شهرت عارف هستم
 
جمله هایم همه تند و عصبی است
شعرهایم همگی بی ادبی است
 
ظلم در حق دیانت کردم
من به اخلاق خیانت کردم
 
قبل من، پیچ مضامین شُل بود
ادبیات گل و بلبل بود
 
«داشت عباس قلی خان پسری»
پسر با ادب و با هنری
 
حجره ها خلوت و تو در تو بود
جای زن ها عقب پستو بود
 
بعدِ من، زن پی هتّاکی رفت
شعر در جادّه ی خاکی رفت
 
زیپ شلوار نجابت وا شد
«ادبیات شلم شوربا شد»
 
دهن اهل هنر دوخته شد
بعد من، شعر«پدر سوخته» شد
 
انوری جرأت فریاد گرفت
سوزنی هجویه را یاد گرفت
 
هزلیاتی که ز سعدی برجاست
همگی حاصل کج ذوقی ماست
 
برّه را یک شبه گرگش کردم
مولوی را که بزرگش کردم
 
هر که از کسب ادب وامانده است
برگی از دفتر ایرج خوانده است
 
عاقبت نیز ادیبی بی درد
شرح دیوان مرا گرد آورد
 
اسم او بود محمدجعفر
اهل مهمانی و تفریح و سفر
 
گرچه پا در ادبیات گذاشت
مدرک دکتری جعلی داشت
 
نه مقاله، نه کتابی می خواند
توی اوزان عروضی می ماند
 
همه ی عمر خودش را این فرد
صرف تصحیح کتاب من کرد
 
از همان روز، خبر شد شستم
که چه انسان وقیحی هستم
 
در خیالات، که نم نم رفتم
خواب دیدم به جهنم رفتم
 
دوزخ از یمن حضورم غوغاست
مجلس عیش زن و مرد به پاست
 
عاشق و گیج و خراب و مستم
بغل حضرت شیطان هستم
 
لب شیطان به لبم تا چسبید
عارف آمد یقه ام را چسبید
 
با همه دلخوری و بدخویی
گفت با لحن خوشامدگویی:
 
«پیش پای تو رفیق جانی
گاو باید بکنم قربانی
 
از فراقت همه شب بیدارم
بس که برنامه برایت دارم
 
شاعری اهل دل و خلّاقی
حیف، نالوطی و بداخلاقی
 
بر حذر باش رفیقِ نامرد
بنده امشب ادبت خواهم کرد
 
تا لباس پدری تن نکنی
هوس نامه نوشتن نکنی
 
بی سبب شکوه نکن از دستم
شاعر ملی ایران هستم
 
شعر من شمع شب انجمن است
همه جا صحبت تصنیف من است
 
گرچه ایرج، تو خودت استادی
ولی از آن ور بام افتادی
 
واقفی از چه سخن گفتی؟ هان؟
خاک عالم به سرت، ایرج جان!»
 
شاعری هرزه و بدکردارم
ای خدا! از تو شکایت دارم
 
تو به من طبع روان بخشیدی
دهن و فکّ و زبان بخشیدی
 
عینهو ارثیه ی اجدادی
تو به من ذوق نوشتن دادی
 
گر چه دیدی تو ز من نامردی
باز «فخرالشعرا»یم کردی
 
حیف، زخم دل من چرکین است
طعم چاقوی رفاقت این است
 
تهمت دوست درشت است، خدا
دوره ی خنجر و پشت است خدا
 
من از این شرط بقا می ترسم
دیگر از این رفقا می ترسم
 
پیرهن بس که به خون آغشته است
رحم کردن به برادر زشت است
 
هیچ در ذات بشر خوبی نیست
ای خدا، این همه بد ذاتی چیست؟
 
تا که پرونده ی ایرج باز است
حتم دارم که بشر لجباز است
 
غیر تو عرش ندارد سردار
گُرزی از عالم بالا بردار
 
کمر آدمیت را خم کن
با چماقی همه را آدم کن
 
فلک و چوب، که در شأن تو نیست
این اراجیف که می گویم چیست؟
 
چشم روی بدی از بس بستی
تو سراسر همه خوبی هستی
 
«کاش مرغی شده پر باز کنم
تا لب بام تو پرواز کنم»
 
«ای نکویان که در این دنیایید
یا از این بعد به دنیا آیید»
 
بر مزارم الکی غش نکنید
بیش از این نیز شلوغش نکنید
 
هر چه گفتم ز بد و خوبِ وطن
همه بود از سر دلسوزی من
 
چون که در خاطرم آمد این پند
«مومنان آینه ی یکدگرند»
 
گر چه عارف عُنُق و یک دنده است
حتم دارم که خدا بخشنده است
 
نزد او قطعه ی «مادر» کافی است
شعرهای بدِ من یادش نیست
 
«بنشینید بر این خاک دمی
بگذارید به خاکم قدمی»
 
هر کسی چشم به من دوخته است
ادب از بی ادب آموخته است

 
*روابط عمومی و بین الملل شهرداری مشهد، مهم ترین دلایل تغییر نام «بلوار ایرج میرزا »را با نصب بنر بزرگی در این بلوار اعلام کرد:«ایرج میرزا بنیان گذار نوع خاصی از ادبیات پورنوگرافی(مستهجن)است که تا پیش از او هرگز مضامین و مفاهیم مبتذل بدین سان در عرصه ی فرهنگ مکتوب ما وارد نشده بود» البته این شعر هیچ ارتباطی با این موضوع ندارد.


29 تیر 1391 4 0