(آرشیو پدیدآورنده علیرضا بدیع)

دفتر شعر

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی...

تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی...
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
 

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی...
 

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!
 

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی...
 

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی... چه نباشی...

 



13 تیر 1396 12784 0

سي روز قبولم کن و مهمان دلم باش

 
باز آمده ام دست به دامان تو باشم
کافر شوم از غير و مسلمان تو باشم
 
سي روز جدا باشم از آشفتگي خلق
تا معتکف موي پريشان تو باشم
 
تا شام ابد حلقه به گوش تو بمانم
از صبح ازل گوش به فرمان تو باشم
 
سي روز قبولم کن و مهمان دلم باش
تا سي شب پر خاطره مهمان تو باشم
 
قرآن به سرم بود، که امشب شب قدر است
جانم به کفم بود که قربان تو باشم
 
آيات تو را بر طبق سينه گذارم
رحلي شوم و حافظ قرآن تو باشم
 


07 خرداد 1396 3289 1

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود

قرار بود که با آب و گل عجین بشوی
برای این که سفالینه ای گلین بشوی

زمان گذشت و زمین چون کلاف سر در گم
قرار شد که تو سر رشته ی یقین بشوی

گل محمّدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکیه گاه دین بشوی

تو را به مکتب اعرابِ جهل بفرستد
که ناظم غزل «ع و ق و ش» بشوی

به این دلیل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسرخوانده ی زمین بشوی
::
مدینه بود که انگشتر نبوت شد
سعادتی ست که بر روی آن نگین بشوی

حسین نام نهادند اهل بیت تو را
به این دلیل که مصداق «یا و سین» بشوی

به خط کوفی، در ابتدای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی

چه افتخاری از این بیشتر؟ که پرچم دار
برای مکتب پیغمبر امین بشوی

تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود
تو می روی که به گوش زمان طنین بشوی

تو آمدی که سرت روی نیزه ها برود
تو می روی که سرافرازتر از این بشوی

برای شستن این راه با گلابی سرخ
قرار شد که تو این بار دست چین بشوی

 



19 اردیبهشت 1395 2771 1

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند


پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه، جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را بر ملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد ـ خدا کند ـ

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ـ

شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش... صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند

 



02 مهر 1394 11617 10

بارالها! باز کن در را به رویم.. بنده ام!

 

رنگ دنیا را گرفتم، از خودم شرمنده ام
شیشه ی عطرم ولی از بوی بد آکندم ام
 
کم نخواهد کرد اشکم چیزی از بار گناه
من که خود آگاهم از سنگینی پرونده ام

دشمنی حاجت روا شد، ای بخشکد اشک من
دوستی رنجیده شد، ای وا بماند خنده ام
 
بازگشتم تا ببندی بال هایم را به شوق
بارالها! باز کن در را به رویم.. بنده ام!

 



25 تیر 1394 2378 0

هر هشت روز هفته دلم مبتلای تو


مردی پیاده آمده تا روستای تو
شعری شکفته روی لبانش برای تو

آورده لهجه های پر از دود شهر را
آرام شستشو بدهد در صدای تو

یک استکان طراوت گل های تازه دم
یک لقمه آفتاب سحر ناشتای تو

هر چار فصل، دامن چل تکه ات بهار
هر هشت روز هفته دلم مبتلای تو

در کوچه باغ های نشابور و «باغرود»
پیچیده ماجرای من و ماجرای تو

گه گاه اگر که سر به هوا می شوم چه عیب؟
گه گاه می زند به سر من هوای تو

جسم مرا بگیر، و در خود مچاله کن!
خواهد چکید از بدنم چشم های تو

!
     !
!
این ردّ کفش نیست نشان تعجب است
روییده وقت رفتنت از رد پای تو...

 



05 اردیبهشت 1394 1933 0

امروز که دل بسته ی خاکم قفسی نیست


من گم شده ام... روی زمین هیچ کسی نیست؟
امروز چه قرنی ست که فریادرسی نیست؟

آن روز که پر داشتم آورد به بندم
امروز که دل بسته ی خاکم قفسی نیست

من روزه ی آیینه گرفتم که نبینم
غیر از تو کسی را که به غیر از تو کسی نیست

من مولوی ام! ترسم از آن است مرا شمس
پیدا کند آنگاه که دیگر نفسی نیست

 



02 بهمن 1393 2453 1

زیر بار غیر رفتن کار این دیوانه نیست


شوکرانم... ای به ظاهر دوستان! نوشم کنید
می روم آن جا که غم باشد... فراموشم کنید

آتشم از باد اما شعله می گیرد تنم
بی جهت اصرار می ورزید خاموشم کنید

آیه ای مقبول طبع مردم صاحب دلم
بر زبان ها می روم... گیرم که مخدوشم کنید

چشمتان روشن که جدم حضرت انگور بود
با می بی مایه ممکن نیست مدهوشم کنید

زیر بار غیر رفتن کار این دیوانه نیست
ماه را حتی اگر چون حلقه در گوشم کنید

 



22 شهریور 1393 133 0

دستان تو رسیده به هم دور گردنم


در فصل دل سپردگی  زردها به هم
زل می زنیم مثل هماوردها به هم

آیینه ها مکدّر از آیینه ها... که چیست
جز آهِ گرم هدیه ی دلسردها به هم؟

در پیشگاه لطف تو شمشیر می زنند
مردان شهر با هم و نامردها به هم

دستان تو رسیده به هم دور گردنم
آنسان که می رسند جهانگردها به هم

ما از مقام دُرد کشان پا نمی کشیم
گر سر برآورد همه ی دردها به هم

 



22 شهریور 1393 201 0

خوش ندارم ناخوش احوالت کنم با اين سخن ها

 
رفته اي چندي ست تا خالي شوي از ما و من ها
خوش ندارم ناخوش احوالت کنم با اين سخن ها
 
گريه کردم بي تو روي شانه هاي جالباسي
عطر تلخت مانده روي تک تک اين پيرهن ها
 
بعد تو باد است حرف عالم و آدم به گوشم:
پندهاي پيرمردان... شايعات پيرزن ها...
 
رفته بودي...مثل اشک از چشم ها افتاده بودم
کاش برگردي که افتد باز اسمم در دهن ها
 
کيستي اي عشق؟ وقتي نيستي در سوگ و سورم
چيست فرق پيرهن هاي عروسي با کفن ها؟
 
::
حوض بي ماهي، حياط برگريزان، چاي بد طعم
باز با گلپونه ها «من مانده ام تنهاي تنها»
 


19 خرداد 1393 1999 1

خوش به حال بوته ي ياسي که در ايوان توست

 

هي! خدا جو! عشق مي آيد پري جويت کند
عشق مي بايد که از اين رو به آن رويت کند
 
ورد لبهايت اگر چون شيخ ذکر يا رب است
مي شود يک جفت چشم شوخ جادويت کند
 
اي وکيل بي گناهان قاضي القضات نيز
آمده تا خرقه اي را وقف گيسويت کند
 
باد شاليزار شالت را به رقص آورده است
هيچ کس جز من مبادا دست در مويت کند
 
خوش به حال بوته ي ياسي که در ايوان توست
مي تواند هر زمان دلتنگ شد بويت کند
 
بندگان در بند خويش اند از کسي ياري مخواه

از خدا بايد بخواهي تا «منِ او»* يت کند

 
 
* منِ او نام رمانی از رضا امیرخانی است


07 خرداد 1393 4944 1

قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق!

قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق!
یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق

ترسم که در سماع شوم از دعای دست
آن جا که قبله گاه تو باشی، امام: عشق!

با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان
آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق

از رکعت نخست در افتاده ام به شک
در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق

سی پاره ی حضور مرا چله بست شو
قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق!


07 مرداد 1392 6160 3

درخت حرف تبر را به دل نمی گیرد

وزید باد و گرفت از سرم کلاهم را
یکی به من بدهد باز سرپناهم را

از این تراژدی آیینه اشک خواهد ریخت
اگر هر آینه در دل بگیرد آهم را

منم که بازنویسی شدم پس از ده قرن
چنان که در عجبم متن اشتباهم را

منم که گاه تجسم کنم سیاوش را
چنان که هیچ نیالوده ام نگاهم را

منم عصاره ی اسطوره های عصر کهن
و گاه در سرم این شاهزاده ها، هم را...

تفاوت من و پیشینیان من این است:
برادری که نبوده است کنده چاهم را

پدر که تیغ پسر را به دل نمی گیرد
درخت حرف تبر را به دل نمی گیرد
پدر! ببخش رجزهای گاه گاهم را

همیشه آخر این شاهنامه خوانا نیست
یکی مچاله کند نامه ی سیاهم را



26 خرداد 1392 2720 0

در موعد بیست سالگی پیرم کرد

بازیچه ی فتنه های تقدیرم کرد
در موعد بیست سالگی پیرم کرد
یک عمر هر آنچه حرص خوردم کافی است
ای مرگ بیا که زندگی سیرم کرد



01 خرداد 1392 1399 0

تبعید


_ کجاست کاهن دربار؟ خواب بد دیدم
که در عروسی اموات، قند ساییدم
که روز تاجگذاری م تخت و تاجم رفت
که دستمایه ی اندوه شد شب عیدم


چه پادشاه نگون بخت و بی کفایتی ام
که دست اجنبی افتاده ملک جاویدم


تو سرزمین منی! ای کسی که دشمن و دوست
به جبر از تن تو کرده اند تبعیدم

دلم به دست تو افتاد - زود دانستم-
دل تو پیش کسی بود - دیر فهمیدم-


تویی که غیرت مردانه ی مرا دیدی
چرا تلاش نکردی برای تردیدم؟

در این شب ابدی کورسوی عقل کجاست؟
سر دو راهی ام و بین ماه و خورشیدم...

 

علیرضا بدیع/ شجره نامه ی یک جن

12/1/1392




14 فروردین 1392 1142 0

(بدون عنوان)


عید از راه آمد و انداخت یاد او مرا
سال نو پر کرد از آویشن و "آهو" مرا!

خانه ی دل را تکاندم، خانه ی دل را تکاند
من به دور انداختم بدخواه او را، او مرا

او نسیم نوبهار و من نهالی بی قرار
می کشد این سو مرا و می کشد آن سو مرا

کاش از راهی که رفته، بازگردد سوی من
مثل آن ایام بنشاند سر زانو مرا

کاش می دانست یک روحیم اما در دو تن
آن که دعوت کرد سوی جنگ رویارو مرا!

نیش خوردم از کسی که نوشدارو بوده است
عاقبت انداخت سال "مار" از زانو مرا

 

علیرضا بدیع



06 فروردین 1392 1175 0

(بدون عنوان)

با دست زیر چانه تو را آه می شکم

چون غنچه ای که آخر اسفند عید را...

 

درود... پیشاپیش سال نو مبارک... 

این هم عیدی مختصرم به شما که گفت چه کند بی نوا ندارد بیش!

دو بیت از یکی از آخرین غزل هام که به زودی در دفتر شجره نامه ی یک جن منتشر خواهد شد:

انداخت شاعران قسم خورده را به بند

زلفت که لاف سلطنت عادلانه زد

 

گیسوی پرشکنج تو در آن شکنجه گاه

هشتاد ضربه بر تن من تازیانه زد

ارادتمند: علیرضا بدیع

 

علیرضا بدیع



25 اسفند 1391 2160 0

غیر از تو هیچ دغدغه ای ماندگار نیست

در گیر و دار گردن و شمشیر گفته اند
بر روی دار گفته و درگیر گفته اند

نام تو را که شاه کلید رهایی است
یک عمر در کشاکش زنجیر گفته اند

غیر از تو هیچ دغدغه ای ماندگار نیست
اندوه توست این که اساطیر گفته اند

اندوه توست این که به اشکال مختلف
داوودها به لحن مزامیر گفته اند

اسرار چشم های تو را سالیان سال
گنجشک ها به معبد انجیر گفته اند

هر قصه را که موی تو با سینه ی تو گفت
این رودخانه ها به «عجب شیر» گفته اند

شاید تو یک چکامه ای و شاعران تو را
در یک غروب جمعه ی دلگیر گفته اند

اما تو پادزهری و نقّال ها تو را
درخواست کرده اند...ولی دیر گفته اند



30 بهمن 1391 2220 0

تفهیم اتهام

درین مجادله تفهیم اتهام ام کن

سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن

 

اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام،

تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن

 

به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من

بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن

 

شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را

به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن

 

شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...

اگر که باب دلت نیستم حرام ام کن

 

لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم

تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن

علیرضا بدیع

22/11/91



22 بهمن 1391 1436 0

(بدون عنوان)

مباش در پی کتمان... که این گناه تو نیست

که عشق می رسد از راه و دل به خواه تو نیست

 

به فکر مسند محکم تری از این ها باش

که عقل مصلحت اندیش تکیه گاه تو نیست

 

مباد گوش به اندرز عقل بسپاری

فنا طبیعت عشق است و اشتباه تو نیست

 

سیاه بخت تر از موی سر به زیر تو باد!

هر آن که کشته ی ابروی سر به راه تو نیست

 

سیاه لشگر مویت شکست خورده مباد!

نشان همدلی انگار در سپاه تو نیست

 

کشیده اند دل شهر را به بند و هنوز

خیال صلح در این خیل رو سیاه تو نیست

 

هزار صحبت ناگفته در نگاه من است

ولی دریغ که این شوق در نگاه تو نیست

 

علیرضا بدیع



05 بهمن 1391 1483 0
صفحه 1 از 6ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  بعدی   انتها