(آرشیو پدیدآورنده قاسم صرافان)

دفتر شعر

نور خدا را چشمهایت مستدل کرد

پیچیده در این کوچه‌ها عطر عبایت
همراه با نجوای زیبای دعایت

در جام چشمان زلالت شور داری
در کیسه با خرما مگر انگور داری؟

دارد شراب کوثری میخانه‌ی تو
شال شکوه حیدری بر شانه‌ی تو

با نان و خرما مي‌رسي، من هم يتيمم
اما نه خرما، مست دستان کريمم

مي‌زد به پايت بوسه لب‌هاي مدينه
اي خوش به حال نيمه شب‌هاي مدينه

در دست هايت ياکريمان لانه دارند
وقت قنوتت قدسيان پيمانه دارند

نوشيده‌ام با قدسیان ساغر به ساغر
نوشیده‌ام با نام تو تا جام آخر

از واژه‌ها مِی مي‌چکيد و مي‌نوشتم:
سرمست آقاي جوانان بهشتم

شمس ابن شمسی، آبروی آفتابی
با صحن خاکی، ساقی ابن بوترابی

ميخانه‌ خاکي غبارش هم شراب است
اِنعام صحن خاکيت هم بي حساب است

این مثنوی تا یاد سردار جمل کرد
روح القدس گویی هوای این غزل کرد

«یا محسن»م در حال مستی «یا حسن» شد
نامت قلم را محو نوری در ازل کرد

من در زمان آواره‌ آن لحظه هستم،
وقتی که دستان تو «قاسم» را بغل کرد

آنگونه او را خوش در آغوشت کشیدی
تا بی تو بودن مرگ را پیشش عسل کرد

دست کریمت یاکریمان را غذا داد
شاه و گدا را لطف تو ضرب المثل کرد

با تو وجود عشق اثباتی نمی‌خواست
نور خدا را چشمهایت مستدل کرد

آورده‌ای از آسمان نور خدا را
چشم تو روشن کرد چشم مرتضی را

پای تو دوش مصطفی را عرش کرده
جبریل بالش را برایت فرش کرده

پای پیاده کعبه می‌آید به سویت
لب های زمزم تشنه‌ آب وضویت

روح تو را از نور زهرا آفريدند
از اسم تو اسماء حسنا آفريدند

نام حسن يعني تمام حُسن دنيا
حالا من و دست کريم آل طاها


19 خرداد 1396 1554 4

صداي پاي تو «شيراز» را «خراسان» کرد

صداي ذکر تو شب را فرشته باران کرد
عبور تو لب «شيراز» را غزل خوان کرد
 
«کرم نما و فرود آ که خانه خانه ي توست»
بيا که چشم و دلت شهر را چراغان کرد
 
چو خواهرت که ز «درياچه ي نمک» دل برد
هواي زلف تو درياچه را «پريشان» کرد
 
نه شيخ شهر، تو شاهي که با چراغ رسيد
و برق عشق تو ما را گرفت و انسان کرد
 
ولي چه حيف که آن طره ي خيال انگيز
چه زود آمد و دل برد و روي پنهان کرد
 
چه اشک ها که ضريحت به گونه ها جاري
چه دردها که خدا با دل تو درمان کرد
 
شرابِ خون تو جوشيد و جان «حافظ» را
به جرعه اي غزل از جام غيب مهمان کرد
 
و گنبد تو براي دل کبوترها
چه مهربان شد و پرواز را چه آسان کرد
 
سفر اگر چه چنين ناتمام ماند، ولي
صداي پاي تو «شيراز» را «خراسان» کرد


26 فروردین 1396 2017 1

وقت تقسیم محبت شد، «ابوالقاسم» رسید

چشم تا وا می‌کنی چشم و چراغش می ‌شوی
مثل گل می‌خندی و شب بوی باغش می‌ شوی
 
شکل «عبدالله»ی و تسکین داغش می‌ شوی
می رسی از راه و پایان فراقش می ‌شوی
 
غصه ‌اش را محو در چشم سیاهت می کند
خوش بحال «آمنه» وقتی نگاهت می کند 
 
با «حلیمه» می ‌روی، تا کوه تعظیمت کند
وسعتش را ـ با سلامی ـ دشت تسلیمت کند
 
هر چه گل دارد زمین یکباره تقدیمت کند
ضرب در نورت کند بر عشق تقسیمت کند 
 
خانه را با عطر زلفت تا معطر می‌ کنی
دایه ها را هم ز مادر مهربان تر می‌ کنی 
 
دید نورت را که در مهتاب بی حد می‌ شود
آسمانِ خانه‌ اش پر رفت و آمد می‌ شود
 
مست از آیین ابراهیم هم رد می شود
با تو «عبدالمطلب» عبدالمحمد می شود 
 
گشت ساغر تا به دستان بنی‌ هاشم رسید
وقت تقسیم محبت شد، «ابوالقاسم» رسید 
 
یا محمد! عطر نامت مشرق و مغرب گرفت
وقت نقاشی قلم را عشق از راهب گرفت
 
ناز ِلبخندت قرار از سینه‌ ی یثرب گرفت
خواب را خال تو از چشم «ابوطالب» گرفت 
 
بی ‌قرارت شد «خدیجه» قلب او بی‌ طاقت است
تاجر خوش ذوق فهمیده‌ ست: عشقت ثروت است
 
نیم سیب از آن او و نیم دیگر مال تو
داغ حسرت سهم ابتر، ناز کوثر مال تو
 
از گلستان خدا یاس معطر مال تو
ای یتیم مکه! از امروز مادر مال تو 
 
بوسه تا بر گونه‌ ات اُم ابیها می ‌زند
روح تو در چشمهایش دل به دریا می‌ زند 
 
دل به دریا می‌ زنی ای نوح کشتیبان ما
تا هوای این دو دریا می‌ بری توفان ما
 
ای در آغوشت گرفته لؤلؤ و مرجان ما
ای نهاده روی دوشت روح ما ریحان ما 
 
روی این دوشت حسین و روی آن دوشت حسن
«قاب قوسینی» چنین می ‌خواست «او ادنی» شدن 
 
خوشتر از داوود می‌ خوانی، زبور آورده‌ ای؟
یا کتاب عشق را از کوه نور آورده‌ ای؟
 
جای آتش، باده از وادی طور آورده‌ ای
کعبه و بطحا و بتها را به شور آورده‌ ای 
 
گوشه چشمی تا منات و لات و عُزا بشکنند
اخم کن تا برج‌ های کاخ کسرا بشکنند 
 
ای فدای قد و بالای تو اسماعیل‌ ها
بال تو بالاتر از پرهای جبرائیل‌ ها
 
«ما عرفناک»ت زده آتش در این تمثیل‌ ها
بُرده ‌ای یاسین! دل از تورات‌ ها، انجیل‌ ها 
 
بی عصا مانده‌ست، طاها!دست موسی را بگیر
از کلیسای صلیبی حق عیسی را بگیر 
 
باز عطر تازه‌ات تا این حوالی می‌ رسد
منجی دلهای پُر، دستان خالی می‌ رسد
 
گفته بودی «میم» و «حاء» و «میم» و «دال»ی می ‌رسد
نیستی اینجا ببینی با چه حالی می‌ رسد 
 
خال تو، سیمای حیدر، نور زهرا دارد او
جای تو خالی! حسین است و تماشا دارد او


07 دی 1394 1177 2

بهشت لطف کریمان بها نمی خواهد

مریض آمده اما شفا نمی خواهد
قسم به جان شما جز شما نمی خواهد
 
برای پیش تو بودن بهانه‌ ای کافی‌ست
بهشت لطف کریمان بها نمی خواهد
 
دلیل ناله‌ ی ما یک نگاه محبوب است
وگرنه درد غلامان دوا نمی خواهد
 
فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:
مگر که شاه خراسان گدا نمی خواهد؟...
 

همین قدر که غباری بر آستان باشد

رواست حاجت عاشق، دعا نمی خواهد
 
ببین به گوشه‌ ی صحنت پناه آوردم
مگر کبوتر آواره جا نمی خواهد؟
 
تو آشنای خدایی، کدام رهگذری
در این جهان غریب آشنا نمی خواهد؟
 
نگفته است، حیا کرده شاعرت آقا
نگفته است، نه اینکه عبا نمی خواهد


23 آذر 1394 930 0

نظر عشق چنين است،نپرسيد چرا

گل من نقش زمين است نپرسيد چرا؟
کار پاييز همين است  نپرسيد چرا؟
 
زني افتاد و رگ غيرت عالم نگريست
نظر عشق چنين است نپرسيد چرا؟
 
گاه مردي که جهان دور سرش مي گردد
بي کس و کارترين است نپرسيد چرا؟
 
تا نرنجد دل من، فاطمه هرچند که ديد
حيدرش خانه نشين است نپرسيد چرا؟
 
بي جواب است سلامم نه تعجب نکنيد
آخر اين شهر، مدينه است نپرسيد چرا؟


03 فروردین 1394 1764 1

اباصلت! آبی بزن کوچه‌ها را


لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید
اباصلت! آبی بزن کوچه‌ها را
قرارست امشب جوادم بیاید

قرار است امشب شود طوس، مشهد
شود قبله‌گاه غریبان مزارم
اگر چه غریبی شبیه حسینم
ولی خواهری نیست اینجا کنارم

به دعبل بگو شعر کامل شد اینجا
«و قبرٍ بطوس»ی که خواندم برایش
بگو این نفس‌های آخر هم اشکم
روان است از بیت کرب وبلایش

از آن زهر بی‌رحم پیچیده‌ام من
به خود مثل زهرای پشت در از درد
شفا بخش هر دردم از بس که خواندم
در آن لحظه‌ها روضه‌ی مادر از درد

بلا نیست جز عافیت عاشقان را
تسلای دردم نگاه طبیب است
من آن ناخدایم که غرق خدایم
«رضا»یم، رضایم رضای حبیب است

شرابش کنم بس که مست خدایم
اگر زهر در این انار است و انگور
کند هر که هر جا هوای ضریحم
دلش را در آغوش می‌گیرم از دور

شدم آسمان، پر کشد تا کبوتر
شدم دشت، تا آهو آزاد باشد
شدم آب، تا غصه‌ها را بشویم
میان حرم زائرم شاد باشد

اباصلت آبی بزن کوچه‌ها را
به یادِ سواری که با ذوالفقارش
بیاید سحر تا بگردند دورش
خراسان و یاران چشم انتظارش
 

 



01 دی 1393 1572 0

کربلايي و مبتلا داري، شهر عشقي برو بيا داري

گرچه باور نميکنم اما  مي روم کربلا خدا را شکر
 مردُم!آقاي مهربانم باز راه داده مرا خدا را شکر
 
کربلايي و مبتلا داري، شهر عشقي برو بيا داري
بر سر قدس و کعبه جا داري، با دو گنبد طلا خدا را شکر
 
گرچه دنيا چنين پر آشوب است، درکنار تو جاي ما خوب است
گوشه ي کشتي حسينيم و گوشه ي چشم ناخدا را شکر
 
اين که دل بي قرار عباس است، کار دل نيست کار عباس است
هر که پروردگار عباس است، اوست تنها خدا، خدا را شکر
 
بغض ها کينه ها عداوت ها، غصه ها ترس ها حسادت ها
فقط اينجا ميان هيئت ها، کرده ما را رها خدا را شکر
 
درد ما چيست؟ عاشقي، مستي، اي که دردمان دردها هستي!
اينکه لطفت نکرده تا حالا درد ما را دوا خدا را شکر


05 آبان 1393 1330 0

دارد از «باب الجواد» این بار می آید یتیمی

می خورد بر گونه ام از جانب صحنت شمیمی
می دھی اذن دخول این بار آقا با نسیمی
 
فرق دارد زائرت واگویه ھایش با ھمیشه
دارد از «باب الجواد» این بار می آید یتیمی
 
دست خالی آمدم رسم ادب این نیست آقا
میھمان با توشه ای آید به دیدار کریمی
 
در میان سوره ھای چشم ھای مھربانت
«توبه»ام دارد چه«بسم الله الرحمن الرحیم»ی
 
شاه توس! آواره ی آھنگ ناقوست مسیحی
یابن موسی! بی قرار طور آھویت کلیمی
 
از تو پنھان نیست شرح غصه ھا ھر چند گم شد
در صدای کفترانت ناله ھای یا کریمی
 
زخم ھای کھنه با دیدار تو درمان شد اما
دردھای تازه آوردیم ای یار قدیمی!


15 شهریور 1393 1319 0

چه قشنگ است که زینب دوبرابر باشد

باید از دامن او دشت معطر باشد
هر کسی مثل شما دختر کوثر باشد
 
بی گمان این دل شیری که تو داری بانو!
می تواند فقط از جانب «حیدر» باشد
 
«زینب» دوم گلخانه ی «زهرا» شده ای
چه قشنگ است که «زینب» دو برابر باشد
 
شب جشن تو مَلَک بال زنان می‌ آید
چون پدر شوهرتان «حضرت جعفر» باشد
 
پیش دریای دلت موج بلا کوچک بود
- عاشقی- صبر تو از عقل فراتر باشد
 
«ام کلثوم»! دعا کن نرسد روزی که
دختری شاهد افتادن مادر باشد
 
خاطرت باشد اگر شاهد عاشورایی
آتش خیمه هم از  آتش این در باشد
 
اولین شاعر این داغی و شعرت بانو!
شعله ای گشته که بر سینه ی دفتر باشد
 
بی سبب نیست که عمرت به درازا نکشید
وای از آن دل که در آن داغ برادر باشد


03 شهریور 1393 96 0

«ایوان نجف عجب صفایی دارد»

عشق من و تو چه ماجرایی دارد
این قصه چه شاهی چه گدایی دارد
 
من بین صفا و مروه هم می گویم
«ایوان نجف عجب صفایی دارد»


02 شهریور 1393 147 0

فلسطین جوجه‌های کوچکش حالا ابابیل‌ند

خودش را وارث ارض مقدس خوانده این قابیل
جهان وارونه شد؛ اینبار با سنگ آمده هابیل

نگین دست شیاطین و سلیمان اشک می‌ریزد
و با فرعون می‌خندند فرزندان اسرائیل

برای کودکان، این قومِ برتر هدیه‌ها دارند:
هزاران خوشه آتش سامری آورده با زنبیل

لب خاخام‌ها تورات را وارونه می‌خامد!!
و ژان پل می‌زند، رد می‌شود از غیرت انجیل

درون آتش نمرودها اینبار می‌سوزد
گلوی «الخلیل» از ذبح فرزندان اسماعیل

بیا ای تک سوار سبز! با چشمان زیتونی
سحرگاهی نظر کن بر شب چشم انتظار ایل

و «سبحان الذی اسرا» بخوان تا «مسجد الاقصی»
بخوان! ای خواندنت شیرین تر از تنزیل جبرائیل

عصا بردار تا از شرق، یاران محمد(ص) را
شبانه بگذرانی از فرات اینبار جای نیل

فلسطین جوجه‌های کوچکش حالا ابابیل‌ند
و خواب آخر پاییز می‌بیند سپاه فیل



31 تیر 1393 764 2

عشقم پر از درستي و مشقم پر از غلط


باز از ميان خاطره هايم تو نم نمک
پر مي کشي به سوي دلم مثل شاپرک

يادش به خير آن پسر سرکش و شلوغ
يادش به خير دخترکي شاد و با نمک

ديگر گذشت بازي ما توي کوچه ها
غوغاي گرگ و گله و شور الک دولک

انگار باز گوشه ي ايوان نشسته اي
انگار باز مي کشم از باممان سرک

عشقم پر از درستي و مشقم پر از غلط
چشمت هميشه خيس از اين که مرا فلک...

با دفتري که پر شده از قلب هاي جفت
با کارنامه هاي پر از نمره هاي تک

من با اميد ديدن تو پاي ديگ آش
تو ناز... با بهانه ي يک شربت خنک

... آن روز مثل اينکه قدم هات مانده بود
در کوچه بين ماندن و رفتن اسير شک

يک بغض،... يک نگاه، که يعني تمام شد
مادر و يک اشاره که يعني برو کمک

ماشين درست از وسط عشق ما گذشت
و زير چرخ هاش دلم شد تَرک تَرک

رفتي و من هزار غزل، نامه نامه درد
مي خواندم از فراق تو در گوش قاصدک

کم کم اميد از شب تاريک رفت و ماند
يک دفتر سياه و قلم دست آدمک

... حالا دوباره از دل آن خاطرات دور
تو مي رسي و سايه ي عشقي که نم نمک...



19 تیر 1393 1348 0

ایوان نجف عجب صفایی دارد

عشق من و تو چه ماجرایی دارد
این قصه چه شاهی و چه گدایی دارد
من بین صفا و مروه هم می گویم
«ایوان نجف عجب صفایی دارد»


22 اردیبهشت 1393 8932 1

رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی

رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی

عبّاس من! دیدی امّا مانند خواهر ندیدی

آن صورت مهربان را، محبوب هر دو جهان را

وقتی غریبانه می رفت بی یار و یاور ندیدی

آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است

امّا در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی

حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست

یا بُهت ناباوری را در چشم مادر ندیدی

شد پیش تو ناامیدی تیر نشسته به مشکت

مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی

بر گودی سرد گودال خوب است چشمت نیفتاد

چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی

مجنونی امّا برادر مجنون تر از من کسی نیست

آخر تو بر خاک صحرا لیلای بی سر ندیدی



23 آبان 1392 1831 1

مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی


سوارِ گمشده را از میان راه گرفتی
چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی

که گفته کشتی نوحی؟ تو مهربان تر از اویی
که حرِّ بد شده را هم تو در پناه گرفتی

چنان به سینه فشردی مرا که جز تو اگر بود
حسین فاطمه! می گفتم اشتباه گرفتی

من آمدم که تو را با سپاه و تیغ بگیرم
مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی

بگو چرا نشوم آب که دست یخ زده ام را
دویدی و نرسیده به خیمه گاه گرفتی

چنان تبسم گرمی نشانده ای به لبانت
که از دل نگرانم مجال آه گرفتی

رسید زخم سرم تا به دستمال سفیدت
تو شرم را هم از این صورت سیاه گرفتی







15 آبان 1392 2156 0

وای وقتی می رسد دریا به دریا دیدنی ست

آسمان مي‌خواند امشب قدسيان دف مي‌زنند
حوريان کل مي‌کشند و خاکيان کف مي‌زنند

شير عاشق کش! کدام آهو دلت را برده است؟
تيغ مرحب جو! کدام ابرو دلت را برده است؟

آسماني بي‌کراني، عاشق دريا شدي
آمدي آيينه‌ي انسيه‌ي حورا شدي

امشب اي زيباترين! اي دلبر کوثر بيا !
شب شبِ عشق است، اي داماد پيغمبر بيا !

بيش از اينها با دل محبوب ما بازي نکن
پيش اين نيلوفر يکدانه غمازي نکن

مثل اقيانوس آرام است اين بانو ولي
در دلش توفان بپا کردي، مدارا کن علي!

«ليله القدر» نگاهش يا علي! اجر تو است
او «سلام فيه حتي مطلع الفجر» تو است

از ازل در پرده بود آيينه دارش مي‌شوي
در عبور از کوچه باغ عشق، يارش مي‌شوي

قدّ و بالاي علي از چشم زهرا ديدني‌ست
واي‌! وقتي مي‌رسد دريا به دريا ديدني‌ست

ماه در امواج دریا ديدني تر مي‌شود
قدر زهرا با علي فهميدني تر مي‌شود

مانده احمد تا کدامين وجه رب را بنگرد
روي حيدر را ببيند يا به زهرا بنگرد

اي بلال امشب اذاني را که مي‌خواهي بگو
«اشهد ان عليا حجت الله»ي بگو

با خديجه کاش چادر مي کشيدم بر سرش
وقت رفتن کاش مي‌بوسيد او را مادرش

«اُمّ اَيْمَن»! مثل مادر دور زهرا مي‌پري
تا نريزد اشکي امشب از سر بي مادري

عقد زهرا و علي در آسمان‌ها بسته‌ شد
سرنوشت عشق هم بر زلف آنها بسته‌ شد

گفت احمد: این زره خرج جهاز دختر است
خوب مي‌دانست حيدر بي زره هم حيدر است

تا مدینه روح را با حاجیان پر مي‌دهيم
دل به چشم کوثر و دستان حيدر مي‌دهيم 



15 مهر 1392 2029 1

مثل آبي به چشم ماهي‌ها، اي هوالظاهري که پيدا نيست!

«ربنا آتنا» نگاهش را، که هوايم دوباره باراني است
«السلام عليکْ يا» دريا(1) که دلم بي قرار و توفاني است

«اِنّ في خلق» تو خدا هم مست، روحْ حيران، فرشته‌ها هم مست
«اِنّ في خلق» تو زمين مبهوت، زير يک آسمان پريشاني است

«لا اله»َم ! کجاي «الا»يي؟ روح دريا! کجاي دريايي؟
مثل آبي به چشم ماهي‌ها، اي «هوالظاهر»ي که پيدا نيست!

«يا سريع الرضا»ي لبخندت، عاشقان را کشيده در بندت
«يا وليَّ الذينَ» يک دنيا که در اسم تو غرق حيراني است

«و اذا الشّمسْ» پيش تو تاريک، «واذا البحرْ» از تو در جوشش
واذا القلبِ من که مي‌پرسند: به کدامين گناه قرباني است؟

از ميِ «اِنّما ولي» مستم، در هواي «هوالعلي...» مستم
از «شراباً طَهورِ» چشمانت، شب ميخانه‌ام چراغاني است

«اشهد انَّ» هر چه دارم تو، «و قِنا من عذابِ نار»َم تو
 آه، «يا ايها العزيز»َم(2) آه، توشه‌ام اين غزل که ‌مي‌خواني است

«ليْتَ شِعري»(3) که شعر من آيا مي رسد تا به ساحلت؟ دريا!
- ناله‌هاي کبوتري زخمي که در اين بند تيره زنداني است-

 

-------------------------------------------------------
1- تضميني از يک شعر سرکار خانم زينب چوقادي
2- خطاب برادران يوسف به يوسف (ع)
3- کاش مي‌دانستم (از دعاي ندبه)


07 مرداد 1392 1344 2

می‌شوی آهوی تهرانی، می‌شوم صیاد شیرازی

می‌گریزی از من و دائم عاشقت را می‌دهی بازی
می‌شوی آهوی تهرانی، می‌شوم صیاد شیرازی

فتح دنیا کار آن چشم است، خون دل‌ها کار آن ابرو
هر لبت یک ارتش سرخ است گیسوانت لشگر نازی

بس که خواندی «لیلی و مجنون» جَوّ ابیاتم «نظامی» شد
می‌خورد یک راست بر قلبم از نگاهت تیر طنازی

وقت رفتن چهره‌ی شادت حالت ناباوری دارد
مثل بغض دختر سرهنگ در شب پایان سربازی

در صدایت مثنوی لرزید تا گذشت از روبروی ما
با نگاهی تند و پر معنا، یک بسیجی با موتور گازی

ناخنت را می‌خوری آرام پلکهایت می‌خورد بر هم
عاشق آن شرم و تشویشم پیش من خود را که می‌بازی

عکسی از لبخند مخصوصت با سری پایین فرستادم
مادرم راضی شد و حالا مانده بابایت شود راضی

در کلاس از وزن می‌پرسی، با صدایت می‌پرم تا ابر
آخرش شاعر نخواهی شد پیش این استاد پروازی

شعرم از حافظ اگر سر شد نازنین! حیرت نکن، آخر
او نکرد اینگونه شاگردی پیش شاگردی به این نازی

طبع بازیگوش من دارد می‌دود دنبال تو در دشت
می‌پرم از بیت پایانی بازهم در بیت آغازی

می‌گریزی از من و دائم عاشقت را می‌دهی بازی
می‌شوی آهوی تهرانی، می‌شوم صیاد شیرازی ...

«شادی روح شهید صیاد شیرازی صلوات»


25 تیر 1392 3372 0

عاشقی روی دیگری دارد

قصه‌ی عشق آخری دارد
عاشقی روی دیگری دارد

گاه آن روی عشق پنهان است
گاه راه از میان توفان است

گاه فرمان دهد زمین بخوری
سیلی از دست بدترین بخوری

سر هجده بهار پیر شوی
بین دیوار و در اسیر شوی

یا که در شعله‌‌‌ی پریشانی
مثل پروانه پر بسوزانی

عشق گاهی سر جنون دارد
داستانی به رنگ خون دارد

ریشه‌ی عشق اگر چه افلاکی است
گاه دربند چادری خاکی است

عشق بازوی با ورم دارد
عشق بانوی بی حرم دارد

گاه چشم تر از تو می‌خواهد
زخمِ میخ در از تو می‌خواهد

گاه شیرین ترین محدّثه‌ای
گاه زخمیِ سخت حادثه‌ای

گرچه پاک است قلب مرضیه‌ات
سوزد از دود بازهم ریه‌ات

هم قرار است کوثرش باشی
هم فداییِ حیدرش باشی

عشق گرچه هزار غم دارد
ماه پهلو گرفته کم دارد

دوست دارد که بی‌قرار شوی
روی دل رحم ذوالفقار شوی

پیش محبوب دست و پا بزنی
جای او فضه را صدا بزنی

قدر باشی و قدر نشناسان
بگذرند از کنار تو آسان

می‌کشاند به کوچه راهت را
می‌کشد در خسوف ماهت را

گاه دستی کبود می‌خواهد
یاس با بوی دود می‌خواهد

بازی عشق سرشکستن داشت
پای جانان به جان نشستن داشت

گاه فرمان دهد که پرپر شو
جان حیدر! فدای حیدر شو

آه زهرا ! بگو علی چه کند؟
مرد جنگ است او، ولی چه کند؟




19 فروردین 1392 3493 1

آن روی عشق

می توانید یک غزل و یک ترانه فاطمی (س) را هم در ادامه مطلب بخوانید


قصه‌ی عشق آخری دارد

عاشقی روی دیگری دارد


گاه آن روی عشق پنهان است

گاه راه از میان توفان است


گاه فرمان دهد زمین بخوری

سیلی از دست بدترین بخوری


سر هجده بهار پیر شوی

بین دیوار و در اسیر شوی


یا که در شعله‌‌‌ی پریشانی

مثل پروانه پر بسوزانی


عشق گاهی سر جنون دارد

 داستانی به رنگ خون دارد


ریشه‌ی عشق اگر چه افلاکی است

گاه دربند چادری خاکی است


عشق بازوی با ورم دارد

عشق بانوی بی حرم دارد


گاه چشم تر از تو می‌خواهد

زخمِ میخ در از تو می‌خواهد


گاه شیرین ترین محدّثه‌ای

گاه زخمیِ سخت حادثه‌ای


گرچه پاک است قلب مرضیه‌ات

سوزد از دود بازهم ریه‌ات


هم قرار است کوثرش باشی

هم فداییِ حیدرش باشی


عشق گرچه هزار غم دارد

ماه پهلو گرفته کم دارد


دوست دارد که بی‌قرار شوی

روی دل رحم ذوالفقار شوی


پیش محبوب دست و پا بزنی

جای او فضه را صدا بزنی


قدر باشی و قدر نشناسان

بگذرند از کنار تو آسان


باید اینجا جوان بمیری گاه

روی از محرمت بگیری گاه


می‌کشاند به کوچه راهت را 

می‌کشد در خسوف ماهت را


گاه دستی کبود می‌خواهد

یاس با بوی دود می‌خواهد


بازی عشق سرشکستن داشت

پای جانان به جان نشستن داشت


گاه فرمان دهد که پرپر شو

جان حیدر! فدای حیدر شو


آه زهرا ! بگو علی چه کند؟

مرد جنگ است او، ولی چه کند؟


می توانید یک غزل و یک ترانه فاطمی (س) را هم در ادامه مطلب بخوانید



18 فروردین 1392 728 0
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها