دفتر شعر

چهار دسته گُلش را به پنج تن بخشید

فدای حُسن دل‌انگیز باغبان شده بود
بهار، با همه سرسبزی‌اش خزان شده بود

چهار دسته گُلش را به پنج تن بخشید
مقیمِ خاکِ درش، هفت آسمان شده بود

چه سربلند و سرافراز امتحان پس داد
برای عرض ادب، سخت امتحان شده بود

به عشق «شیر خدا» از یل دلاور خود
گذشت اگر چه در این راه نیمه‌جان شده بود

چه امتحان بزرگی! که در رثای حسین
-و نه به خاطر فرزند- روضه‌خوان شده بود

اگر چه پیر شد از داغِ بی‌امان، اما
به پشتوانهٔ زینب دلش جوان شده بود

فدای «اُمّ اَبیها» شدن علامت داشت
به این سبب قد «اُمّ البنین» کمان شده بود



07 بهمن 1399 149 0

بغل کردم خیالی از مزارت را

نشستم روی خاکِ آرزوهایم
بغل کردم خیالی از مزارت را
اگر چه قابِ این خاک از تنت خالی‌ست
نسیم آورده از مقتل غبارت را

اگر سوسوی چشمان ترم کم شد
اگر تسبیحِ تربت خیسِ اشکم شد
نشستم می‌شمارم با نفس‌هایم
شمارِ زخم‌های بی‌شمارت را

شنیدم پَر زدی دستت زمین افتاد
تو بالا رفتی و ام‌البنین افتاد
به عرشِ خیمه‌ها با مشک می‌رفتی
که تیری آرزوی آب‌دارت را ...

زد و بی‌آرزو بر خاک افتادی
تن خود را به دستِ نیزه‌ها دادی
صدای نوحه‌ی ادرک اخایت گفت
زیارت کرده زهرا نیزه‌زارت را

کنار رود، اما تشنه لب بودی
به جای آب، سقای ادب بودی
تو دریازاده‌ای؛ هر چند بی‌آبی
نمی‌سنجند، با مشکت عیارت را

اگر می‌شد به جایت آب می‌بُردم
به جای قلبِ مشکت تیر می‌خوردم
به پای آرزوهای تو می‌مردم
نمی‌دیدم نگاهِ شرمسارت را

اگر می‌شد به جنگِ تیر می‌رفتم
به زیر کوهی از شمشیر می‌رفتم
که حتی نشکند آیینه‌ی چشمت
نبیند هیچ سنگی انکسارت را

به من پیکِ اجل نزدیک شد رفتی
تمام آسمان تاریک شد رفتی
شده «ام‌ُّالقَمر»؛ «ام‌ُّالبُکا» بی تو
ببین ای ماه، ابرِ در مدارت را

اگر چه قدّم از داغت خمید آخر
ولی مادر به رویایش رسید آخر
که شد ام‌البنین «ام‌الشهید» آخر
ببر حالا کنارت داغدارت را


07 بهمن 1399 142 0

آیینه بود و چشم تماشای خود نداشت

زن رشك حور بود و تمنای خود نداشت
چون آسمان نظر به بلندای خود نداشت

اسمی عظیم بود كه چون راز سر به مهر
در خانه‌ی علی سَرِ افشای خود نداشت

ام‌البنین(س) كنایه‌ای از شرم عاشقی است
كز حجب تاب نام دل‌آرای خود نداشت

در پیش روی چار جگرگوشه‌ی بتول
آیینه بود و چشم تماشای خود نداشت

زن؟ نه! همای عرش‌نشینی كه آشیان
جز كربلا به وسعت پرهای خود نداشت

در عشق پاره‌های جگر داده بود و لیك
بعد از حسین(ع) میل تسلای خود نداشت

عمری به شرم زیست كه عباس(ع) وقت مرگ
دستی برای یاری مولای خود نداشت



21 اسفند 1395 2532 1

از آن زمان که پسرهای او شهید شدند...

میان بارش بارانی از ستاره رسید
اگرچه مثنوی... اما چهارپاره رسید

چهار پاره ی تن، نه چهارپاره ی دل
چهار ماه شب بی کسی ولی کامل

چهار ابر به باران رسیده درساحل
چهار رود به پایان رسیده دریا دل

چهار فصل طلایی ولی میان خزان
چهار بغض غم انگیز و مادری نگران

چهار مرتبه وقتی به غم دچار شوی
برای دشمن خود نیز گریه دار شوی

مدینه، حسرت دیرینه ی دو چشم ترش
چهار قبر غریب است باز در نظرش

چقدر خاطره مانده است در مفاتیحش
و دانه دانه ی اشکی که بوده تسبیحش

نشسته بود شب جمعه ای کنار بقیع
کمیل زمزمه می کرد در جوار بقیع

غروب، لحظه ی تنهاییش دوباره رسید
غروب ها دل او خون تر است از خورشید

به غصه های جگرسوز می زند پهلو
دوباره شعله کشیده است آب وقت وضو

شروع می کند او لیله المصاءب را
همینکه دست به پهلو نماز مغرب را…

چهار رکعت دلواپسی پس از مغرب
چهار نافله در بی کسی پس از مغرب

در آسمان نگاهش که بی ستاره شده
چهار آینه مانده،هزار پاره شده

شکست آیینه هایش میان گردوغبار
شلمچه، ترکش وخمپاره، کربلای چهار

از آن زمان که پسرهای او شهید شدند
یکی یکی همه موهای او سفید شدند

و همسری که به دل غصه ای گذاشت،وَ رفت
نماز صبح سر از سجده برنداشت،وَ رفت

اگرچه بین غم وغصه های خود تنهاست
ولی چهارم هر ماه روضه اش برپاست

طراوتی که نرفته است سالها از دست
بهشت خانه ی او سفره ی اباالفضل است...



21 اسفند 1395 1705 0

چه غنچه های نجیببی به بار آورده


چه بی قرار ولیکن قرار آورده
خزان رسیده و با خود بهار آورده

دوباره شاخه، شکوفه به دامنش دارد
دوباره باغ، گل بی شمار آورده

نگاه خانه نجیبانه دوستش دارد
و شاهد است ادب را عیار آورده

زنان کوفه به هم می رسند و می گویند:
چه غنچه های نجیببی به بار آورده

::

ببین چه بر سر او روزگار آورده
به روی چهره ی ماهش غبار آورده

رسیده قافله ای از سفر، بیا بانو!
که عطر علقمه را یادگار آورده

بشیر! با خبری از بهار پرپر من؟!
بگو چه برسر آن کارزار آورده

::

برای صورت قبری که می کشد هر روز
چهار شاخه گلِ بی مزار آورده

 



03 فروردین 1395 1767 0

همان كاری كه هاجر وعده كرد و تو عمل كردی

رباعی گفتی و تقدیم سلطان غزل كردی
معمای ادب را با همین ابیات حل كردی

رباعی گفتی و مصراعی از آن را تو ای بانو
میان اهل عالم در وفا ضرب‌المثل كردی

فرستادی به قربانگاه اسماعیل‌هایت را
همان كاری كه هاجر وعده كرد و تو عمل كردی

كشیدی با سرانگشتت به خاك مُرده، خطی چند
تمام شهر یثرب را به خاك طف بدل كردی

خودش را در كنار مادرش حس كرد بغضش ناگهان وا شد
خدا را شكر بودی زینب خود را بغل كردی

چه شیری داده‌ای شیران خود را كه شهادت را
درون كامشان شیرین‌تر از شهد و عسل كردی
***
رباعی تو بانو! گرچه تقطیع هجایی شد
به تیغ اشك خود، اعرابشان را بی‌محل كردی



14 فروردین 1394 2402 1

با این که زهرا نیست بوی یاس دارد

این زن که می بینی نگاهی خاص دارد
در چشمهایش معدن الماس دارد

او عاشق شاهی است که جای زر و سیم
تنها دو تا پیراهن کرباس دارد

هنگام گندم آرد کردن گفتگوها،
با خاطرات نیلی دستاس دارد

با بچه های فاطمه چون همنشین است
با اینکه زهرا نیست بوی یاس دارد

فانوس حاجات جهانی روشن است از
لطفی که نور چشم او _عباس _دارد

 



12 فروردین 1394 1531 0

چهار بار تو بودي و اسب بي پسر آمد...

چهار مرتبه تنها براي تو خبر آمد
چهار بار دلت كوه شد به لرزه در آمد

تو منتظر- تو گدازنده بر معابر خونين-
مسافر تو نيامد مسافري اگر آمد

چهار مرتبه شن زارهاي ظهر تنت را
گريستند و تو را داغ هاي مستمر آمد

از آن گلايه ی تلخت به گوش علقمه، بانو!
هر آنچه رود از آن لحظه سر به زيرتر آمد

چنان گريستي آن روزهاي خستگي ات را
كه تكه تكه ی خاك بقيع نوحه گر آمد

چهار بار پسر رفت و اسب رفت و تو بودي
چهار بار تو بودي و اسب بي پسر آمد...



10 آذر 1391 3242 0

همان كاری كه هاجر وعده كرد و تو عمل كردی


رباعی گفتی و تقدیم سلطان غزل كردی
معمای ادب را با همین ابیات حل كردی

رباعی گفتی و مصراعی از آن را تو ای بانو
میان اهل عالم در وفا ضرب‌المثل كردی

فرستادی به قربانگاه اسماعیل‌هایت را
همان كاری كه هاجر وعده كرد و تو عمل كردی

كشیدی با سرانگشتت به خاك مُرده، خطی چند
تمام شهر یثرب را به خاك طف بدل كردی

خودش را در كنار مادرش حس كرد بغضش ناگهان وا شد
خدا را شكر بودی زینب خود را بغل كردی

چه شیری داده‌ای شیران خود را كه شهادت را
درون كامشان شیرین‌تر از شهد و عسل كردی
***
رباعی تو بانو! گرچه تقطیع هجایی شد
به تیغ اشك خود، اعرابشان را بی‌محل كردی



15 مرداد 1391 2163 1

ام البنین نه، مادرت امّ الشهید شد

همْ خانه با امام مبین، شاه دین شدی
مادر! تو با حبیب خدا همنشین شدی

در آن سرا که با ملکوت است هم جوار
تکرار نام دخت رسول امین شدی

حتی به چشم خواب و خیالش کسی ندید
آن دشت یاس را که تواَش خوشه چین شدی

گفتی که «من کنیز علی ام» به شور و شوق
تردید مرده بود و سراپا یقین شدی

بستی به روی هر چه جز او هست دیده را
آیینه وار «حیدر کرّار» بین شدی

دیگر تو را به خانه نخواندند« فاطمه»
آری، تو با سکوت علی هم طنین شدی

می خواستی که تا به ابد برکشی ز دل
فریاد «یا حسین» که امّ البنین شدی

گفتی«حسین» و باز دل تشنه، آب شد
نازم تو را که ساقی آن نازنین شدی

عباسِ من! شنیده ام آن روز رستخیز
آکنده از خدا شده بر صدر زین شدی

مَشکی پر از امید به دندان گرفته ای
گفتند بی یسار شدی، بی یمین شدی

مهر و میان بادیه هر چند کم نبود
تنها تو با عمود ستم، مه جبین شدی

ای ماه بی افول! خسوف تو آیتی است
قامت ببند ای که قیامت ترین شدی!

مصراعی از دلیری و مصراعی از ادب
بیتی بلند از غزل «یا» و«سین» شدی

در آسمان به منزلتت غبطه می خورند
دیگر چه جای غصه که نقش زمین شدی

ام البنین نه، مادرت امّ الشهید شد
در پیشگاه فاطمه، رویش سپید شد


17 خرداد 1391 2012 0

زنی شبیه خودش عاشق، زنی شبیه خودش مادر

زنی شبیه خودش عاشق، زنی شبیه خودش مادر
سپرده بر صف آیینه دوباره آینه ای دیگر

دوباره داغ به روی داغ، دوباره درد به روی درد
کبوتران بدون بال، کبوتران بدون پر

تمام مرثیه ها گفتند: به پای دست تو می افتند
که در مقابل چشمانی، عطش گرفته و ناباور

زنی دو بازوی خونین را بلند کرده و می گوید
دو دست ماه بنی هاشم، فدای زاده ی پیغمبر

زنی چنان که شجاعت را چو شیر داده به فرزندان
به آستان تو آورده چهار شیر چنان حیدر

چهار شیر که می غرّند، چهار شیر که می جنگند
چهار شیر که می آیند، چهار دسته گل پرپر

چهار دسته گل پرپر، چهار آینه ی دیگر
ستاره اند؟ نه روشن تر، فرشته اند؟ نه، زیباتر

زنی که داغ پسر دارد، دوباره داغ دگر دارد
چه قدر خون به جگر دارد، زنی بدون پسر، مادر


31 اردیبهشت 1391 1467 1