(آرشیو پدیدآورنده مجتبی احمدی)

دفتر شعر

نامه ی پرکنده ی پراکنده


چند کلمه با «مرغ» که آن روزها گران و کم پیدا بود.

آه ای مرغ! چیست جریانت؟
پرهیاهو شده ست دکّانت

شده افسانه دوره ی سیمرغ
اینک آری، رسیده دورانت

باز هم صف کشیده اند برات
تا رسد دستشان به دامانت

وه! خیابان و کوچه پر شده از
سینه چاکان سینه و رانت

گاو و بز از میانه در رفتند
تا که دیدند بین میدانت

یکّه تاز تمام بازاری
ای غنیّ و فقیر، خواهانت!

ای عزیزی  که با بسی منّت
می گذارند پیش مهمانت

گرگِ صحرا، اسیر قُدقُدهات
شیر جنگل، غلام دربانت

پول اصلاً چه قابلی دارد؟
جان هرچه خروس قربانت!

می شود باز مردمان بینند
در چمنزارها خرامانت؟

می شود باز مثل قبلاًها
همه هرجا خرند آسانت؟

می شود پیش چشم بچّه و زن
نشود باز جیب مرد حیرانت؟

می شود یا نمی شود مرغَک!
با توام! کر که نیست چشمانت!

ناز کم کن که بگذرد این نیز
باز هم می کنند ارزانت

باز هم گرم و یخ زده، هرروز
می فروشند لخت و عریانت

می پزندت چنان که می دانی
تا بریزند در فسنجانت

می کشندت به سیخ تا بلکه
روی آتش کنند بریانت

می شوی تکّه تکّه تا بخورند
آی جوجه کباب! با نانت

استخوان تورا کشند به نیش
نگذرند از دو بال لرزانت

آری ای مرغ! روزگار این است
(می کند از خودت پشیمانت)

دل به این مکنت دوروزه مبند
بعد ها نیست وقت جبرانت
ازما گفتن بود!



25 تیر 1396 259 0

قصیده ی سیب زمینیّه

 

داده است به ما شخص خدا سیب زمینی
ها، شخص خدا داده به ما سیب زمینی

گر جزو گیاهان زمینی ست به ظاهر
امّا رسد از سمت سما سیب زمینی

دنیاست اگر مزرعه ی آخرت تو
بهتر که بکاری همه جا سیب زمینی

آری همه جا؛ فرق ندارد که چپ و راست
حتّیٰ تو بکار «اَوسَطِها» سیب زمینی!

در کوه و کمر، دشت و دمن، جنگل و صحرا
هرجا که کند برّه چَرا سیب زمینی

هم روی زمین چمن شهر بکار و
هم در کف استخر شنا سیب زمینی

در باغچه ی کوچه و در جوی خیابان
در خانه و بر بام و هوا سیب زمینی!

بر سنگ کف شرکت و در پشت اداره
در دفتر کار رؤسا، سیب زمینی

گفتی: «چه بکاریم در این جا که بصرفد؟»
آخر چه سؤالی ست رضا؟!... سیب زمینی

باور کن اگر بهره ای از فهم و خرد داشت
می کاشت بشر توی فضا سیب زمینی

در ضمن «رضا» هست رفیق من و چندی ست
هی کاشته با میل و رضا سیب زمینی

می گفت:« چه خوب است که از این همه موجود
بوده ست در این خانه مرا سیب زمینی

در خانه ی ما رونق اگر هست، عجیب است؟
جایی که هی آورده صفا سیب زمینی»

توضیح دهم تا نشود سوء تفاهم
تا خوب بدانی که چرا سیب زمینی

«آدم» هوس سیب درختی که نمی کرد
کِی داشت کسی مسأله با سیب زمینی

البتّه بنی آدم از آن پس، همه خوردند
ماندند من و ما و شما سیب زمینی

بگذار جهان پر شود از لطف حضورش
آن منشأ خیر و بَرَکا سیب زمینی

«ت» از ته «خیر و برکات» آمده این جا
چون بوده و هست اِندِ وفا سیب زمینی

انگار که منظور مرا درک نکردی!
آخر تو بگو نیست کجا سیب زمینی

چپ، راست، عقب، بیخ، بغل، پشت، مقابل
سرتاسر هرگونه سرا سیب زمینی

اصلاً به همین دوروبر خویش نظر کن
در جمع شما کرده چه ها سیب زمینی!

نه، خوب تماشا کن و دقّت کن وبشمار!
ها، حدِّاقل شصت و دوتا سیب زمینی

یا این که بیأنداز در آیینه نگاهی
شاید که ببینی چه بسا سیب زمینی!

گیریم که این بار به حرفم نرسیدی
راهی ست پر از گردنه تا سیب زمینی

امروز در این بیت عجب جمع عجیبی ست؛
من، تو، حسن، آزاده، مُنا، سیب زمینی

اوقات خوش آن بود که با دوست... هدر رفت
اوقات خوش آن بود که با سیب زمینی...

ما درسِ سحر در ره جایی ننهادیم
خواندیم سحر، ظهر، مسا، سیب زمینی

ما گاو نبودیم ولی یونجه گران است
خوردیم به جایش چه بجا سیب زمینی!

آن ماده ی پر فایده در کلّ امورات
آن مایه ی ابقا و بقا سیب زمینی

آن گوهر نایاب که آسان بتوان یافت
آن درّ گران قدر و بها، سیب زمینی

آن در همه کار از همه کس کارگشاتر
آن در همه ره، راه گشا، سیب زمینی

هم در همه داغی ست خنک سازتر از یخ
هم بر همه دردی ست دوا، سیب زمینی

هم در همه رنجی ست، بسی باعث خنده
هم در همه انواع عزا، سیب زمینی

هم عین حیات است و بقا در همه احوال
هم ضدّ هلاک است و فنا، سیب زمینی

دانند زنان بیشتر از اکثر مردان
شش چیز گران است: طلا، سیب زمینی

ما با جُهَلا با بُهَلا کار نداریم
عشق است برای عقلا، سیب زمینی

ایشان همه دانند که در راه تنفّس
یک چیز نیاز است: هوا، سیب زمینی

دریاب تو این نکته و بگذار ببینند
کوته نظران توی غذا، سیب زمینی

گشتیم، نبوده ست، شما نیز بیایید
در گونی هر بی سروپا سیب زمینی

مردم دو  گروه اند در این ساحت و قطعاً
از این دو نبوده ست سوا سیب زمینی:

جمعی همه دیوانه و دل بسته ی سنّت
هستند به سبک قدما سیب زمینی

یک عده در این عرصه بسی پست مدرن اند
باید به شان گفت پسا سیب زمینی

ما زنده به آنیم که آرام... بگرییم
ما زنده به آنیم که... ها، سیب زمینی

باید بشوی تا که ببینی که چه خوب است
باید بشوی... «آره یه پا سیب زمینی»

جوری که نباشد پس از آن قابل تشخیص
در پیرهنت کیست؟ تو یا سیب زمینی

این شیوه بیاموز اگر طالب فیضی!
 



01 شهریور 1395 801 1

الغرض این که پخمه باش پسر!

با ادای احترام به:
محمّد کاظم کاظمی و غزل «سیب سرخ»
 

پدر خطاب به پسر:
فصل، فصل بهاره می فهمی؟
وقت گشت و گذاره؛ می فهمی؟

باز داری کتاب می خونی؟
آخرش ننگ و عاره؛ می فهمی؟

درس خوندن که نون نداره پسر!
نون توی کاروباره؛ می فهمی؟

کارم البتّه فوت و فن داره
پول توی شعاره؛ می فهمی؟

هی تصوّر نکن که نخبه شدن
مایه ی افتخاره؛ می فهمی؟

نخبه بودن مسیر خوبی نیست
ریلِ دور از قطاره؛ می فهمی؟

نخبه شاید نشه سوار بشه
پخمه امّا سواره؛ می فهمی؟

نخبه، گیرم که اهل دل باشه
پخمه اهل دلاره؛ می فهمی؟

نخبه دنبال کار می گرده
پخمه در رأس کاره؛ می فهمی؟

نخبه آینده ساز هم باشه
پخمه آینده داره؛ می فهمی؟

الغرض این که پخمه باش پسر!
پخمگی اعتباره؛ می فهمی؟

پسر خطاب به پدر:
فصل، فصل بهاره می فهمم
وقت گشت و گذاره؛ می فهمم

باز دارم کتاب می خونم
آخرش ننگ و عاره؛ می فهمم!

درس خوندن که نون نداره پدر!
نون توی کاروباره؛ می فهمم

کارم البتّه فوت و فن داره
پول توی شعاره؛ می فهمم

من تصوّر کنم که نخبه شدن
مایه ی افتخاره؛ می فهمم!

نخبه بودن مسیر خوبی نیست
ریلِ دور از قطاره؛ می فهمم

نخبه شاید نشه سوار بشه
پخمه امّا سواره؛ می فهمم

نخبه، گیرم که اهل دل باشه
پخمه اهل دلاره؛ می فهمم

نخبه دنبال کار می گرده
پخمه در رأس کاره؛ می فهمم

نخبه آینده ساز هم باشه
پخمه آینده داره؛ می فهمم

پخمگی در توانم امّا نیست
پسرت بی بخاره؛ می فهمی؟



11 دی 1394 972 0

آقا! ببین چه مشغله ی عاشقانه ای ست...

این شور تازه، هلهله ی عاشقانه ای ست
آهنگ پای قافله ی عاشقانه ای ست
 
«حسنت به اتفاق ملاحت» که می رسد
حسن ختام سلسله ی عاشقانه ای ست
 
نام تو می برند به آوای زیر و بم
دل می تپد؟...نه! زلزله ی عاشقانه ای ست
 
کارم نوشتن است به امید خواندنت
آقا! ببین چه مشغله ی عاشقانه ای ست...
 
در دوری ات قصیده ی درد است این غزل
هرچند شعر یک دله ی عاشقانه ای ست
 
عاشق، درست اینکه شکایت نمی کند
گاهی، ولی گله، گله ی عاشقانه ای ست
 
گاهی همین «کجایی؟» و «کی می رسی؟» عزیز!
هرچند سخت، مسئله ی عاشقانه ای ست
 
اصلاً همین که جمعه ی این هفته هم گذشت
اما هنوز فاصله ی عاشقانه ای ست...
 
انگار صبر بغض گلویم تمام شد
اینک شروع مرحله ی عاشقانه ای ست
 
با چشم خیس، شعر تری می نویسمت
آن را فقط بخوان! صله ی عاشقانه ای ست


22 اسفند 1393 1114 0

احساس می‌ کنی که زمین، آسمان شده ست

آن باد داغ‌ دیده دوباره وزان شده ست
این خاک زخم‌ خورده، پریشان از آن شده ست
 
آتش به عمر معرکه‌ گیران ماتمت!
انگار باز مرثیه ‌ی آب، نان شده ست
 
نامت چه کرده - مولا!- با بغض واژه ‌ها؟
کاین‌ گونه خون ز دیده ‌ی شعرم روان شده ست...
 
مبدأ: مدینه
مقصد: کوفه
مگر دلی
نامه نوشته، با دل تو هم ‌زبان شده ست؟
 
از: کوفیان
به: پور رسول خدا، حسین
- مولا بیا!
نه! کوفه مگر مهربان شده ست؟!
 
مولا میا! به غربت آیینه‌ ها قسم!
آه از غمی که شادی آهنگران شده ست!
 
حرکت... ادامه... کرب و بلا... چند آه بعد
احساس می‌ کنی که زمین، آسمان شده ست
 
ای نقطه! حرف! واژه! قلم! دل!... وضو بگیر!
روز دهم...
- امام شهیدان! اذان شده ست
 
قد قامتت بلند که: اینک نماز ظهر!
جمعی نگاه‌ دار تو ای راز سر به مهر!
 
آنک قیام خون خدا میر ماست این
 
- الله اکبر!
آری، تکبیر ماست این
چشمان او تلاوت آیات مکی‌اند
 
- الحمدُ...
شکر! - کرب و بلا !- میر ماست این
اکبر... رکوع... هان! به کمان‌دارها بگو
 
ای داغ بر جبین شما! تیر ماست این
بوی قیام می‌دهد این سجده، گوش کن...
 
- سبحان ربّی...
اشک نه! شمشیر ماست این
برخیز اگرچه تشنه...
 
- بحول ِ...
خدای من!
دریا شده فرات؟...
نه! تصویر ماست این
 
عباس را ببین چه قنوتی گرفته است...!
شمشیرشان کجاست؟ علم‌ گیر ماست این
 
تیر سه‌ شعبه نیست که از خیمه می‌رسد
شور دعای کودک بی شیر ماست این
 
ای نعل ‌های نو! همه تن در تشهّدیم
سر...
- السلامُ...
نیزه!...
تقدیر ماست این
 
بعد از نماز ظهر تو، «تعقیب»دیدنی است
هنگام عصر، بوی خوش سیب دیدنی است
 
...
 
روشن ‌ترین دمی که خدا آفرید بود
روزی که شب دوباره شبیهش ندید بود
 
لب تشنه بود قبله؛ عدو، دائم‌ الوضو
جز این از آن شقاوت کوفی بعید بود...
 
بعد از نماز ظهر وَ پیش از امام عصر
جانی که میهمان خدا شد «سعید»بود
 
جسمی پر از نشانه‌ ی ایمان و کفر داشت
رویش اگرچه سرخ، در آن دم سپید بود
 
بر دل - دلیر- آن‌ که از این دست، پا گذاشت
بر تن - فروتن- آن‌ که چنین خط کشید بود
 
«عَمرو بن قرظه» نیز در آشوب اشقیا
با عشق ایستاد... که او هم سعید بود
 
دلدار در تشهد و دل در شهادتین...
این واپسین ترنّم چندین شهید بود
 
راوی به کوری همه‌ ی تیرها نوشت:
چشم امام ، بدرقه ‌شان کرد تا بهشت


05 آبان 1393 1369 0

خوبا! تمام حرف همین است: ما بدیم

آنجا ضریح، پنجره ای رو به اولیاست
آنجا رواق، پاتوقِ گهگاهِ انبیاست
 
شمس الشموسِ گوشه ی چشمت که می دمد
خورشید و ماه، پت پتِ شمعی است؛ بی ضیاست
 
آنجا که «راه » می رسد و باز  می رود
یک جاده ی دو بانده که تا عرشِ کبریاست
 
حتی فرشته ها به ترافیک می خورند
از بس شلوغ می شود، از بس برو بیاست
 
پهن است سفره ای به درازای آسمان
اما غذا نه این عدس و ماش و لوبیاست
 
حاتم اگر که کشک بسابد، عجیب نیست
قربان سفره ات؛ خودمانی است، بی ریاست
 
جان ها گرسنه اند... چه فرق اینکه دست ها
کوتاه یا بلند، سفید است یا سیاست؟
 
ما فکر می کنیم که در آستان تو
توفیر بین قالی کرمان و بوریاست
 
خوبا! تمام حرف همین است: ما بدیم 
دلخوش که توی تعزیه ها حرف اشقیاست
 
آنها که دست کم، همه یک رنگ و واضحند
ما چند رنگ و روییم؛ آیین مان ریاست
 
تسبیح و مهر و اشک و زیارت برایمان
ماشین حساب و متر و ترازو و گونیاست
 
غافل از اینکه باران، شاگردِ دست توست
غافل که خاکِ پای تو استادِ کیمیاست
 
 دوریم و دست مان به ضریح تو متصل،
سیریم و عادت لب مان، ذکرِ «ساقیا»ست
 
 
ها... راستی... بلیت، غذا، جا  گران شده
آقا ! زیارت تو مگر حجّ اغنیاست ؟!
 
 
آری، غزل بلند شد؛ اصلاً غزال شد
شاعر نوشت: « ضامن آهو » و لال شد


13 شهریور 1393 1296 1

عشق فرمود : بیایید، اطاعت کردیم

دل سپردیم به چشم تو  و  حرکت کردیم
بعدِ یک عمر که ماندیم . . . که عادت کردیم
 
دست هامان همه خالی . . . نه ! پر از شعر و شرر
عشق فرمود : بیایید، اطاعت کردیم
 
خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک
اشک آلوده ولی غسل زیارت کردیم
 
گفته بودند که آرام قدم برداریم
ما دویدیم . . . ببخشید . . . جسارت کردیم
 
ایستادیم دمی پای در « باب الرّاس »
شمر را  – بعدِ سلامی به تو –لعنت کردیم
 
سهم مان در حرمت یکسره سرگردانی
بس که با قبله ی شش گوشه ، عبادت کردیم
 
تشنه بودیم دو بیتی بنویسیم برات
از غزلباری چشمان تو حیرت کردیم
 
هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و نشد
واژه ها را به شب شعر تو دعوت کردیم
 
همه با قافیه ی عشق ، مصیبت دارند
از تو گفتیم ، اگر ذکر مصیبت کردیم
 
وقت رفتن  که حرم ماند و کبوترهایش
بی پر و بال نشستیم و حسادت کردیم
 
و سری از سر افسوس به دیوار زدیم
و نگاهی غضب آلود به ساعت کردیم
 
تا قیامت بنویسیم برای تو کم است
ما که در سایه ی آن قامت ، اقامت کردیم
 
کاش می شد که بمانیم ؛ ضریحت در دست . . .
دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم 


19 مرداد 1393 1249 1

من، باد، تو، باران... اگر گفتی چه می‌چسبد؟


ابر خیالم می‌دود در آسمان تو

تا ماه نه، تا آن نگاه مهربان تو

شب گوشه‌ای ساکت نشسته گوش بسپارد

قدری به غوغای سحر، پشت لبان تو

لب باز کن؛ این آسمان خورشید می‌خواهد

این آسمان خورشید می‌خواهد به جان تو!

بگذار راحت‌تر بگویم از تو، بهتر نیست؟

شعری که باشد هم‌زبان و هم‌زمان تو

شعری که حتی ذره‌ای اهل تعارف نیست

ساده است مثل شاعر بی‌خانمان تو

لب باز کن؛ هر جمله‌ات قندان لب‌ریزی است

ای چایِ تلخِ من، سکوتِ ناگهان تو!

آری، حسودی کرده‌ام هر شب به فنجانت

هر صبح حسرت خورده‌ام بر استکان تو

حتی الفبا هم به لب‌های تو مدیون است

از بس به لب آورده آن‌ها را زبان تو

حرفی بزن تا پشت شعرم را بلرزانی

تا وابماند شاعرت در داستان تو

...

باد آمده تا وضع‌مان پیچیده‌تر باشد

پیچیده جای دست من در گیسوان تو

- ای کاش باران هم بیاید

- کیست پشت در؟

- انگار باران است...

- ها، از بستگان تو

من، باد، تو، باران... اگر گفتی چه می‌چسبد؟

این‌که خدا... آری، خدا هم میهمان تو...

شاید که شد هم‌سایه نام تو وَ نام من

شاید که شد هم‌سفره نان من وَ نان تو

...

- هی، راست گفتی شاعری؟ اهل کجا هستی؟

- ها، راست گفتم شاعرم، اهل جهان تو

...


30 بهمن 1392 1665 1

عشق فرمود : بیایید ، اطاعت کردیم

دل سپردیم به چشم تو  و  حرکت کردیم

بعدِ یک عمر که ماندیم . . . که عادت کردیم

دست هامان همه خالی . . . نه ! پر از شعر و شرر

عشق فرمود : بیایید ، اطاعت کردیم

خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک

اشک آلوده ولی غسل زیارت کردیم

گفته بودند که آرام قدم برداریم

ما دویدیم . . . ببخشید . . . جسارت کردیم

ایستادیم دمی پای در « باب الرّاس »

شمر را  – بعدِ سلامی به تو –  لعنت کردیم

سهم مان در حرمت یکسره سرگردانی

بس که با قبله ی شش گوشه ، عبادت کردیم

تشنه بودیم دو بیتی بنویسیم برات

از غزلباری چشمان تو حیرت کردیم

هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و نشد

واژه ها را به شب شعر تو دعوت کردیم

( همه با قافیه ی عشق ، مصیبت دارند )

از تو گفتیم ، اگر ذکر مصیبت کردیم

وقت رفتن  که حرم ماند و کبوترهایش

بی پر و بال نشستیم و حسادت کردیم

و سری از سر افسوس به دیوار زدیم

و نگاهی غضب آلود به ساعت کردیم

تا قیامت بنویسیم برای تو کم است

ما که در سایه ی آن قامت اقامت کردیم

...

کاش می شد که بمانیم ؛ ضریحت در دست . . .

دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم 

 



15 آبان 1392 1595 0

تو زيارت بخوان...

(اين غزل را چندين روز پيش در "شب شعر عاشورا" در شيراز خواندم و

چند روز پيش در برنامه‌ي "ادامه‌ي آفتاب" در كرمان.

به بعضي از دوستان قول داده بودم كه در اين وبلاگ منتشرش مي‌كنم؛ الوعده، وفا.)


به: خاك پاي امام محمد باقر عليه‌السلام كه زيارت عاشورا يكي از يادگاران اوست...

تو زیارت بخوان...

بی‌جوابیم و می‌رسد از راه، پرسشِ ناگهان عاشورا:

"دارد اوقات شرعیِ دل ما، نسبتی با اذان عاشورا؟"

ای بسا منبری که در نگشود، ای بسا خطبه‌ای که پر نگشود

دست‌کم تا حوالی حرمش؛ وسعتِ بی‌کران عاشورا

قسمت شاعران اگر نشده، قسمت شعرها شود ای کاش

بنشینند پای منبر تو؛ پنجمین خطبه‌خوان عاشورا!

پنجمین خطبه‌خوانِ روزی که؛ ماه‌ها سال‌ها عزادارش

روزها تا ابد نشان دارند، از شبِ بی‌نشان عاشورا

...

تو بخوان خطبه تا فرا برویم، از دل خیمه تا «حرا» برویم

باید ایمان بیاوریم - آری- به امام زمان عاشورا

ای شکافنده‌ی علوم! بگو؛ از هیاهوی جهلِ شوم، بگو!

که نمی‌خواست این حقیقت را، بشنود از زبان عاشورا

تو زیارت بخوان که برخیزیم، تو زیارت بخوان که دریابیم؛

رازهای شگفتِ پنهان را در بیانِ عیان عاشورا

آن بیانِ عیانِ عریان را، بین گودالِ خون رها کردند

غافل از این‌که راز او پیچید، از کران تا کران عاشورا

دست افتاده بود و مشک افتاد، ماه را در کنار شط کشتند

غافل از این‌که راز آورده، ساقی مهربان عاشورا

پاسدارانِ ظاهرِ مذهب، ره‌سپارانِ مذهبِ ظاهر

غافل از شور و شوق پنهان در پشتِ آه و فغان عاشورا...

در زمین‌ ماندگان چه می‌دانند؟ با زمین سرخوشان چه می‌فهمند؟

در همین ابتدای گودال است، آخرِ آسمان عاشورا

...

 

تو زیارت بخوان که این امت؛ «اسرَجت، الجَمت، تنقّبت»اند

یعنی از کوفه بوده‌اند همه، فکرِ سود و زیان عاشورا

فرقه‌ی تیر و نیزه و شمشیر، مردمِ «تابعت علی قتله»...

سنگ‌ها بوده‌اند بیگانه، با رموز لسان عاشورا

تو زیارت بخوان قیام شویم، تا که صد مرتبه سلام شویم

لعنتِ حق بر اهل باطل!... آه... ای غمِ جاودان عاشورا!

امّتِ «اسّست اساس الظّلم»، از کدامین ستم، نسب دارند؟

که به داغ-آتشِ دل حیدر، می‌رسد دودمان عاشورا

...

تو زیارت بخوان که هر دمِ صبح، «بمُوالاتکم» نفس بکشیم

«بمُوالاتکم» روانه شویم، تا فرات روان عاشورا

از تو اذنِ ورود می‌خواهیم، تا بگوییم «السّلامُ علیک»

فرصتِ بودنی دگرگونه، گم‌شدن در جهان عاشورا

این جهان از چراغ سرشار است، این جهان از نوید، پُر؛ اما

در عزاخانه‌ای خلاصه شده؛ خانه‌ی خاندان عاشورا...

از پریروزِ خاک جاری شد، هم‌چنان در غبار تا امروز

راویِ روشنای پس‌فرداست، حرکت کاروان عاشورا

پنجمین خطبه‌خوان! دعا کن تا، آخرین خطبه‌خوان ظهور کند

عشق، جانی دوباره خواهد یافت؛ جان مهدی‌ست جان عاشورا

...

(هرچه گفتیم جز حکایتِ دوست، در همه‌عمر از آن پشیمانیم)

(در همه‌عمر از آن پشیمانیم)، هرچه جز داستان عاشورا



16 دی 1391 1138 0

شگفتي در پنج پرده

هزار پرسش بی‌پاسخ است هر زخمت

 

یک.

زمین به وسعت هفت‌آسمان، شگفت‌آور

زمان درست شبیه مکان، شگفت‌آور

هنوز می‌رود این راه، سوی کرب و بلا

و باز می‌رسد آن کاروان، شگفت‌آور

غبار دشمنی دشمنان، ملال‌انگیز

نسیم دوستی دوستان، شگفت‌آور

چه قصه‌ای‌ست؛ زنان کوه، مردها دریا

چه ساحتی‌ست که پیر و جوان، شگفت‌آور

چه منظری‌ست که هر سمت آن پُر از عشق است

چه منبری‌ست که شرح و بیان، شگفت‌آور

چه روضه‌ای‌‌ست که آید از آب‌ها شیون

چه نوحه‌ای‌ست که آه و فغان، شگفت‌آور

(چه مستی است ندانم، که رو به ما آورد)

سلام ساقی ما! مهربان! شگفت‌آور!

ندیده ماهی از این دست، پیش از این خورشید

پس از تو نیست چنین آسمان، شگفت‌آور...

(هر آن‌که جانب اهل وفا نگه دارد

خداش در همه‌حال از بلا نگه دارد)

دو.

و ایستاد امام آن‌چنان که پیغمبر

و گفته‌اند که گفت آن‌چنان شگفت‌آور

که ترس، همهمه‌ی صنف دین‌فروشان شد

- چه خطبه‌ای است که هر حرف آن، شگفت‌آور؟

بگو به طبل؛ بکوبد به سر، که می‌گویند

علی‌ست این‌که گشوده زبان، شگفت‌آور

و خیمه‌خیمه‌ی این کاروان «علی» دارد

همان بزرگ، همان حق، همان شگفت‌آور

(غلام نرگس مست تو تاج‌دارانند

خراب باده‌ی لعل تو هوشیارانند)

سه.

سلام ای نفست نور! آبروی زمین!

سلام ای شده با تو جهان، شگفت‌آور

تو کیستی که چه تن‌ها فروتنانه، دلیر

سپرده‌اند به پای تو جان، شگفت‌آور

هزار پرسش بی‌پاسخ است هر زخمت

بپرس تا شود این امتحان، شگفت‌آور

نه موج بود و نه طوفان؛ صدا صدای تو بود

که از گلوت چنین شد روان، شگفت‌آور:

بگو به آب؛ دو رکعت به خاک می‌افتیم

بگو به باد؛ بگوید اذان، شگفت‌آور

بگو به تیر؛ ببارد، بهار خواهد شد

بگو روان شود از هر کمان، شگفت‌آور

بگو به نیزه؛ مهیای آن سفر باشد

کنار هم‌سفری بی‌گمان شگفت‌آور

بگو به خیمه؛ گلستان شود، که سر زده‌اند

شکوفه‌های من از هر کران، شگفت‌آور

بگو به شمر؛ بیاید، که سخت دل‌تنگم

سنان بیاورد اينك سنان، شگفت‌آور

(چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش)

چهار.

غروب، سفره‌ی سور شکم‌پرستان شد

که خون پاک تو گسترد خوان، شگفت‌آور

هزار چشم به دنبال پیکرت می‌گشت

به نیزه رفت سرت ناگهان، شگفت‌آور

نه باد بود و نه باران، صدا صدای تو بود

همان صدای رسا، جاودان، شگفت‌آور

خوشا تلاوت و تفسیرِ توأمان بر نی

سر و زبان تو شد هم‌زمان شگفت‌آور

به روی نیزه سرت آیتی است ای قرآن!

اگرچه سنگ ببارد؛ بخوان شگفت‌آور

(سر ارادت ما وآستان حضرت دوست

که هرچه بر سرِ ما می‌رود ارادت اوست)

پنج.

بسي زنيم به يادت دكان، شگفت‌آور!

بسي خوريم به نام تو نان، شگفت‌آور!



28 آبان 1391 1192 0

چهارمين شب شعر طنز «دولخ» برگزار مي‌شود

به همت دفتر طنز حوزه هنری کرمان چهارمين شب شعر طنز «دولخ» برگزار مي‌شود 

به گزارش پايگاه اطلاع‌رساني حوزه‌ هنري استان كرمان، هم‌زمان با شب عيد فرخنده‌ي غدير، چهارمين شب شعر طنز «دولخ» با حضور طنزپردازان برتر كشور در كرمان برگزار مي‌شود.

بر پايه‌ي اين گزارش، چندين طنزپرداز از شهرستان‌هاي استان كرمان و چهار طنزپرداز از تهران در اين شب شعر طنز حضور خواهند داشت و به خواندن تازه‌ترين شعرهاي طنز خود خواهند پرداخت.

چهارمين شب شعر طنز «دولخ»، جمعه دوازدهم آبان‌ماه جاري از ساعت 18 در «خانه‌ي شهر» كرمان برگزار مي‌شود.



09 آبان 1391 1991 0

ايمانِ بدونِ نون، به‌روز است!

علي‌الظاهر در شرايط حساس كنوني، «شعر طنز بايد گفت». ما هم گفتيم؛ منتها مردادماه و به مناسبتي كه هنوز آثار جاودانش! را مي‌بينيم. البته اين‌جا جايش نبود؛ گذاشتيمش در آن يكي وبلاگ. شما را هم به همان‌جا ارجاع مي‌دهيم؛ لطفاً با دقت و تا پايان بخوانيدش! البته اگر دل و دماغي بود...

به قول مولانا «طالب آملي»:

به حشر، تن به جحيم افكنم نخستين گام

دل و دماغ رسن‌بازي صراطم نيست

...

اين هم لينك شعر طنز:

http://mojtabahmadi.blogfa.com/post-13.aspx



20 شهریور 1391 1133 0

(نامه‌هاي پركنده و پراكنده/1)

نامه‌اي به جناب مرغ

جان هرچه خروس قربانت!

 

آه اي مرغ! چيست جريانت؟

پرهياهو شده است دکّانت

بود افسانه دوره‌ی سيمرغ

اينک آري، رسيده دورانت

باز هم صف کشيده‌اند برات

تا رسد دست‌شان به دستانت

وه! خيابان و کوچه پُر شده از

سينه‌چاکان سينه و رانت

گاو و خر از ميانه دررفتند

تا که ديدند بين ميدانت

يکه‌تازِ تمامِ بازاري

اي غني و فقير، خواهانت!

درّ ناياب روزگاري تو

دست کي مي‌رسد به دامانت؟

اي عزيزي که با بسي منّت

مي‌گذارند پيش مهمانت

گرگ صحرا، اسير قُدقُدهات

شير جنگل، غلام دربانت

پول اصلاً چه قابلي دارد؟

جان هرچه خروس قربانت!

مي‌شود باز مردمان بينند

در چمن‌زارها خرامانت؟

مي‌شود باز مثل قبلاًها

همه هرجا خَرند آسانت؟

مي‌شود پيش چشم بچه و زن

نشود جيب مرد، حيرانت؟

مي‌شود يا نمي‌شود مرغک!

با توام! کر که نيست چشمانت!

ناز کم کن که بگذرد اين نيز

باز هم مي‌کنند ارزانت

باز هم گرم و يخ‌زده، هر روز

مي‌فروشند لخت و بي‌جانت

مي‌پزندت چنان که مي‌داني

تا بريزند در فسنجانت

مي‌کشندت به سيخ تا بلکه

روي آتش کنند بريانت

مي‌شوي تکه‌تکه تا بخورند

آي جوجه‌کباب! با نانت

استخوان تو را کشند به نيش

نگذرند از دو بال لرزانت

آري اي مرغ! روزگار اين است

(مي‌کند از خودت پشيمانت)

هي لگد مي‌زند به فرق سرت

مي‌زند مشت هي به دندانت

خوب باشي، هزار حيله کند

تا کند دم‌به‌دم پريشانت

بد که باشي، بمان و راحت باش

مي‌رساند خودش به سامانت

مي‌دهد کار را به نادان‌ها

تا کند با فشار، نادانت

دل به اين مکنت دوروزه مبند

بعدها نيست وقت جبرانت...

از ما گفتن بود!

مردادماه 1391



20 شهریور 1391 851 0

نگاهي به «درختان بي تاب»

زمین آسمان شده است

 شهروز طبری

 (منتشرشده در شماره 145 دوهفته نامه ي مهر)

لينك: http://www.iricap.com/magentry.asp?id=10292

این کتاب دو فصل دارد، دفتر اول: «گل‌های مریم زود بو بردند»، با توضیح پیشکش به همة زمینی‌ها، و دفتر دوم: «احساس می‌کنی که زمین آسمان شده است»، با توضیح پیشکش به خاک پای آسمانی‌ها. 
فصل اول کتاب، که تجربه‌های متنوع‌تری از فصل دوم را در بر دارد، شامل11 قطعه‌شعر است، که تعدادی از آن در قالب غزل و تعدادی هم در قالب شعر آزاد است. در قطعه‌ای همچون «از عاشق تو پرت و پلا هم بعید نیست»، به نظر می‌رسد با تعبیری جدید مواجهیم؛ تعبیری که از گفتار سنتی غزل معاصر بیرون می‌ایستد؛ تعبیری نزدیک به زندگی جاری و روزمره.
هی اخم می‌کنی تو و هی حرف می‌زنی
هی چای می‌خورد دل و هی قند می‌خورد
قطعة «باشد، نیا، نبار، نیاور» از همان اجزا و اعیانِ از پیش موجود غزل ساخته می‌شود؛ عناصری چون کویر و سراب و ابر و باران و سبزی؛ عناصری که هر گاه مجتبی احمدی از دایرة شمول آن‌ها خارج می‌شود، شعرش با چهرة دیگری رخ می‌نماید؛ مثل قطعة «دست‌هایش» که از بهترین قطعات کتاب است. در این شعر معنا به تعلیق در‌می‌آید و لایه به لایه دلالت معنایی پیدا می‌کند. در این شعر با ردیف «نمی‌فهمد»، که از دلالتش به خوبی کار کشیده می‌شود، بر ابهام متن افزوده می‌شود. 
بگذار که با عزات خوش باشد، او بی تو که عید را نمی‌فهمد
یا رمز سیاه‌پوشی‌اش این است، یا رمز سپید را نمی‌فهمد
یک درد اگرچه تازه، تکراری، یک مرد میان چهاردیواری
در بوده؛ ولی نبوده انگاری، قفل است کلید را نمی‌فهمد
ای بی‌خبر از دلی که لرزیده، چشمی که تو را چکیده مدت‌ها‌
ای باد که هی وزیده مدت‌ها، انگار که بید را نمی‌فهمد
از آتش باد بد خبر آورد، ای داد چقدر این خبر داغ است
ای یاد تو نیم‌روز تابستان، او برف شدید را نمی‌فهمد
در شعر «گل‌های مریم زود بردند»، هم اشیای زندگی روزمره و فضای خانگی، و هم روابطی که میان این اجزا برقرار می‌شود در فضاسازی مؤثرند. احمدی هر جا از واژه‌های غیرمنتظره و توجیه‌ناپذیر در متن قافیه ساخته است، متفاوت‌تر بوده است.‌
مانند موج رفت که برگردد، دریا دلش دچار تلاطم شد
طوفان و هر چه داشت به دستش بود، گفت این سفر که ساک نمی‌خواهد
حضار در ادامه به یک تبلیغ، با گوش هوش گوش کنید امشب
من بچه محله او بودم، اینجا کسی کراک نمی‌خواهد؟
در فصل دوم کتاب، «احساس می‌کنی که زمین آسمان شده است»، 16 قطعه شعر می‌خوانیم. اغلب شعرها در قالب غزل سروده شده‌اند؛ غزل‌هایی در ستایش ائمة اطهار و نیز واقعة عاشورا. قطعة «آمین» با اشاره‌ای تلمیح‌وار به بعثت پیامبر(ص) و انتظار فرج، در زبانی ساده و ادبیت مرسومِ غزل می‌گذرد. در قطعة «تلفظ بی‌روح» هم تقریباً با همین روال مواجهیم. در قطعة «پشت آن سطرهای ناپیدا»، روایت غزل‌آمیز واقعة عاشورا در همان نشانه‌های معهود و موجود می‌گذرد. با این تفاوت که کل واقعه به متنی تشبیه می‌شود؛ بازتولیدی متنی که شاعر آن را می‌نویسد، در حال نوشتنش است. در قطعة آزاد «فراخوان خون» به لحاظ مضمونی، در تعبیرسازی‌ها و واژگان، با گفتار مسلط شعر آیینی مواجهیم. در واقع شعر آیینی همة وجوه شعرهای این فصل را به خود تخصیص می‌دهد. 
«السلام علیک» گفت؛ اما در گلویش درود می‌لرزید
شاعرت خواست زائرت باشد، وقت اذن ورود می‌لرزید
در پی خیمة تو گشت آن روز، خط به خط، صفحه صفحه مقتل را
هر چه را می‌شنید، می‌بارید. هر چه را می‌سرود، می‌لرزید
در قطعة «تا آسمان راهی نمانده» با یک نوآوری فرمال مواجهیم؛ ناتمامی در قوافی. البته قوافی‌ها حفظ می‌شوند؛ اما سزرها جوری تمام می‌‌شوند که انگار حرفی ناتمام مانده است. درون‌مایة شعر مرثیه است، و این ناتمامی در پایان هر بیت، گویی که آن اندوه ارائه‌نشدنی را در متن ارائه می‌کند. اینجا جایی است که فرم معنا می‌سازد؛ یعنی می‌توانی از جایی در فرم به جایی در معنا عزیمت کنی. از ناتمامی به بیکرانی آن دو نزدیک شوی. عنصر فرمال معنا را نمی‌گوید؛ امکان آن را بر‌می‌سازد. بقیة قطعات این فصل در فضا و زبانی مشابه آنچه یاد شد می‌گذرند.



03 مرداد 1391 1431 0

قربان سفره ات؛ خودمانی است، بی ریاست

آنجا ضریح، پنجره ای رو به اولیاست
آنجا رواق، پاتوقِ گه گاهِ انبیاست

شمس الشموسِ گوشه ی چشمت که می دمد
خورشید و ماه، پت پتِ شمعی است؛ بی ضیاست

آنجا که «راه» می رسد و باز می رود
یک جاده ی دو بانده که تا عرشِ کبریاست

حتی فرشته ها به ترافیک می خورند
از بس شلوغ می شود، از بس برو بیاست

پهن است سفره ای به درازای آسمان
اما غذا نه این عدس و ماش و لوبیاست

حاتم اگر که کشک بسابد، عجیب نیست
قربان سفره ات؛ خودمانی است، بی ریاست

جان ها گرسنه اند...چه فرق اینکه دست ها
کوتاه یا بلند، سفید است یا سیاست؟

ما فکر می کنیم که در آستان تو
توفیر بین قالی کرمان و بوریاست

خوبا! تمام حرف همین این است: ما بدیم
دلخوش که توی تعزیه ها حرف اشقیاست

آن ها که دست کم، همه یک رنگ و واضح اند
ما چند رنگ و روییم؛ آیینمان ریاست

تسبیح و مهر و اشک و زیارت برایمان
ماشین حساب و متر و ترازو و گونیاست

غافل از اینکه باران، شاگردِ دست توست
غافل که خاکِ پای تو استادِ کیمیاست

دوریم و دست مان به ضریح تو متصل
سیریم و عادت لبمان، ذکر ِ«ساقیا»ست

ها...راستی...بلیط، غذا، جا گران شده
آقا! زیارت تو مگر حجّ اغنیاست؟!

آری، غزل بلند شد، اصلاً غزال شد
شاعر نوشت:«ضامن آهو» و لال شد


17 خرداد 1391 1045 0

مولا بیا! نه! کوفه مگر مهربان شده است؟

آن باد داغ دیده دوباره وزان شده است
این خاک زخم خورده، پریشان از آن شده است
آتش به عمر معرکه گیران ماتمت!
انگار باز مرثیه ی آب، نان شده است
نامت چه کرده-مولا- با بغض واژه ها؟
کاین گونه خون ز دیده ی شعرم روان شده است
مبدأ: مدینه
مقصد: کوفه
مگر دلی
نامه نوشته، با دل تو همْ زبان شده است؟
از: کوفیان
به: پور رسول خدا، حسین
مولا بیا!
نه! کوفه مگر مهربان شده است؟!
مولا میا! به غربت آیینه ها قسم!
آه از غمی که شادی آهنگران شده است!
حرکت...ادامه...کرب و بلا...چند آه بعد
احساس می کنی که زمین، آسمان شده است
ای نقطه! حرف! واژه! قلم! دل!...وضو بگیر
روز دهم...
امام شهیدان! اذان شده است
قد قامتت بلند که اینک نماز ظهر!
جمعی نگاه دار تو ای راز سر به مهر!
آنک قیام خون خدا میر ماست این
الله اکبر!
آری تکبیر ماست این
آری، چشمان او تلاوت آیات مکی اند
الحمدُ...
شکر! -کرب و بلا! -میر ماست این
اکبر...رکوع...هان! به کمان دارها بگو:
ای داغ بر جبین شما! تیر ماست این
بوی قیام می دهد این سجده، گوش کن...
سبحان ربّی...
اشک نه! شمشیر ماست این
برخیز اگرچه تشنه...
بحولِ...
خدای من!
دریا شده فرات؟...
نه! تصویر ماست این
عباس را ببین چه قنوتی گرفته است...!
شمشیرشان کجاست؟علمگیر ماست این
تیر سه شعبه نیست که از خیمه می رسد
شور دعای کودک بی شیر ماست این
ای نعل های نو! همه تن در تشهدیم
سر...
السلامُ...
نیزه!...
تقدیر ماست این
بعد از نماز ظهر تو، «تعقیب» دیدنی است
هنگام عصر، بوی خوش سیب دیدنی است
روشن ترین دمی که خدا آفرید بود
روزی که شب دوباره شبیه اش ندید بود
لب تشنه بود قبله؛ عدو، دائم الوضو
جز این از آن شقاوت کوفی بعید بود...
بعد از نماز ظهر و پیش از امام عصر
جانی که میهمان خدا شد«سعید» بود*
جسمی پر از نشانه ی ایمان و کفر داشت
رویش اگر چه سرخ، در آن دم سپید بود
بر دل-دلیر- آن که از این دست، پاگذاشت
بر تن-فروتن- آن که چنین خط کشیده بود
«عَمروبن قرظه» نیز در آشوب اشقیا**
با عشق ایستاد...که او هم سعید بود
دلدار در تشهد و دل در شهادتین...
این واپسین ترنّم چندین شهید بود
راوی به کوری همه ی تیرها نوشت:
چشم امام، بدرقه شان کرد تا بهشت



*سعید بن عبدالله حنفی از شهیدان نماز ظهر عاشورا
**عمروبن قرظه انصاری از شهیدان نماز ظهر عاشورا


17 خرداد 1391 1460 0

پای بلندای روشن سجودت ایستاد و به خاک افتاد

قیامت را
قیامت را دیدند
و آن تیر
تدبیر تند و تیزی بود
که قامت کمانی رکوعت را
نشانه رفت و
آمد،
و کسی
به کوری پیشانی های شقی
پینه های متقی
پای بلندای روشن سجودت
ایستاد و به خاک افتاد
ایستاده، به خاک افتاد
و نماز ظهر خون و خدا
خون خدا!
به سلامت
به سلامت رسید...
سلام بر تو و آن شهید سعید!



17 خرداد 1391 1382 0

مادری که «لای لای»، کودکی که «آب آب»

بعد از آن غروب تلخ، جان زخمی رباب
بی تو خو گرفته با زخمه های آفتاب

تا همیشه تا ابد، یاد من نمی رود
بر سرم دمی که گشت هفت آسمان خراب

هفت آسمان نگاه، غم گرفته مهر و ماه
واحه واحه اشک و آه، خیمه خیمه نور ناب

هفت آسمان درنگ، مات این دو سوی جنگ
این غریب بی سپاه، و آن سپاه بی حساب

هفت آسمان عطش، دست مشک ها تهی
پای گاهواره ای، یک نفر در التهاب

هفت آسمان سکوت، وین صدای پر طنین
مادری که «لای لای»، کودکی که «آب آب»

هفت آسمان نفیر، طفلکی نخورده شیر
در فرود تیغ و تیر، بر فراز دست باب

هفت آسمان غبار، مادری در انتظار
او که داده دست یار، پاره ی دلی کباب

هفت آسمان سوال؛ حرف حق و هلهله؟!
آی تیر حرمله! وای، وای از این جواب!

هفت آسمان و خون، وان هلال لاله گون
پاره پاره نای آن پورپور بوتراب

هفت آسمان خروش، اشک زن چه بی درنگ
می رود به کارزار، مرد او چه با شتاب

هفت آسمان حسین، زن شکسته، نیمه جان
مرد بین قتلگاه، تشنه کام و کامیاب

آن طرف به سوی او، سنگ می زند عدو
این طرف به روی خویش، چنگ می زند رباب

گوشه گوشه خاک و خون، چشمه چشمه خون و خاک
بی تو تاب و صبر کو؟ ای مرا تو صبر و تاب!

باز آسمان تپید، صبر پیرهن درید
خنجری سری برید، آه! ماه من بتاب!

بی تو روز من شب است، رنگ موی زینب است
بی تو مانده ام غریب، ای حضور بی غیاب!

در دل شکسته ام، ای حبیب بی بدیل!
بر لبان بسته ام، ای دعای مستجاب!

هفت پرده «واحسین» می چکد ز دیده ام
چون گذر کنم از این هفت خوان اضطراب؟

این تن تو روی خاک، آن سر تو روی نی
ای قیامتت به پا! کو جزا و کو عذاب؟

دیدمت که مانده ای، تشنه لب، لب فرات
ای فدای رفتنت! بعد از این نه من، نه آب!

با سر تو هم سفر، کاروان غربتت
سوی شهر شوم شام، مثل تشنه در سراب

عاشقانه هر دلی، با سری به گفت و گو
در میانه این منم، با سر تو در خطاب

نغمه ات حسین من! جان دهد رباب را
باز با دلم بخوان، آیه ای از این کتاب

من کنار قتلگاه، خوانده ام به خطّ خون
آیه ای مقطّعه؛ حا و سین و یا و نون


17 خرداد 1391 1282 0

ام البنین نه، مادرت امّ الشهید شد

همْ خانه با امام مبین، شاه دین شدی
مادر! تو با حبیب خدا همنشین شدی

در آن سرا که با ملکوت است هم جوار
تکرار نام دخت رسول امین شدی

حتی به چشم خواب و خیالش کسی ندید
آن دشت یاس را که تواَش خوشه چین شدی

گفتی که «من کنیز علی ام» به شور و شوق
تردید مرده بود و سراپا یقین شدی

بستی به روی هر چه جز او هست دیده را
آیینه وار «حیدر کرّار» بین شدی

دیگر تو را به خانه نخواندند« فاطمه»
آری، تو با سکوت علی هم طنین شدی

می خواستی که تا به ابد برکشی ز دل
فریاد «یا حسین» که امّ البنین شدی

گفتی«حسین» و باز دل تشنه، آب شد
نازم تو را که ساقی آن نازنین شدی

عباسِ من! شنیده ام آن روز رستخیز
آکنده از خدا شده بر صدر زین شدی

مَشکی پر از امید به دندان گرفته ای
گفتند بی یسار شدی، بی یمین شدی

مهر و میان بادیه هر چند کم نبود
تنها تو با عمود ستم، مه جبین شدی

ای ماه بی افول! خسوف تو آیتی است
قامت ببند ای که قیامت ترین شدی!

مصراعی از دلیری و مصراعی از ادب
بیتی بلند از غزل «یا» و«سین» شدی

در آسمان به منزلتت غبطه می خورند
دیگر چه جای غصه که نقش زمین شدی

ام البنین نه، مادرت امّ الشهید شد
در پیشگاه فاطمه، رویش سپید شد


17 خرداد 1391 1378 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها