دفتر شعر

در باغ شهادت را نبندید

سبکبالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند

سواران لحظه ای تمکین تکردند
ترحم بر من مسکین نکردند

سواران از سر نعشم گذشتند
فغان ها کردم اما برنگشتند

اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان این چه سودا بود با من؟

رفیقان رسم همدردی کجا رفت؟
جوانمردان جوانمردی کجا رفت؟..

اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر قبض و بسط روح بودم

در باغ شهادت را نبندید
به ما بیچارگان زانسو نخندید

رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند

رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم

شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود

چرا برداشتند این نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را؟

مرا پایی به دست نردبان بود
مرا دستی به بام آسمان بود

تو بالا رفته ای من در زمینم
برادر رو سیاهم شرمگینم

مرا اسب سپیدی بود روزی
شهادت را امیدی بود روزی

در این اطراف دوش ای دل تو بودی
نگهبان دیشب ای غافل تو بودی

بگو اسب سپیدم را که دزدید
امیدم را امیدم را که دزدید

مرا اسب چموشی بود روزی
شهادت می فروشی بود روزی

شبی چون باد بر یالش خزیدم
به سوی خانه ی ساقی دویدم

چهل شب راه را بی وقفه راندم
چهل تسبیح ساقی نامه خواندم

ببین ای دل چقدر این قصر زیباست
گمانم خانه ی ساقی همین جاست

دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستی سنگ شیون را به سر زد..

چه درد است این که درفصل اقاقی
به روی عاشقان در بسته ساقی

بر این در وایِ من قفلی لجوج است
بجوش ای اشک هنگام خروج است

در میخانه را گیرم که بستند
کلیدش را چرا یا رب شکستند؟

رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم

من آخر طاقت ماندن ندارم
خدایا تاب جان کندن ندارم

دلم تا چند یا رب خسته باشد؟
درِ لطف تو تا کی بسته باشد؟

بیا باز امشب ای دل در بکوبیم
بیا این بار محکمتر بکوبیم

مکوب ای دل به تلخی دست بر دست
در این قصر بلور آخر کسی هست

بکوب ای دل که این جا قصر نور است
بکوب ای دل مرا شرم حضور است

بکوب ای دل که غفار است یارم
من از کوبیدن در شرم دارم
 
بکوب ای دل که جای شک و ظن نیست
مرا هرچند روی در زدن نیست

کریمان گرچه ستارالعیوبند
گدایانی که محبوبند خوبند

بکوب ای دل مشو نومید از این در
بکوب ای دل هزاران بار دیگر

دلا پیش آی تا داغت بگویم
به گوشت قصه ای شیرین بگویم

برون آیی اگر از حفره ی ناز
به رویت می گشایم سفره ی راز

نمی دانم بگویم یا نگویم
دلا بگذار تا حالا نگویم..

لطیفا رحمت آور من ضعیفم
قوی تر از من است امشب حریفم

شبی ترک محبت گفته بودم
میان دره ی شب خفته بودم..

دلم در سینه قفلی بود محکم
کلیدش بود در دریاچه ی غم

امیدم گرد امیدی نمی گشت
شبم دنبال خورشیدی نمی گشت

حبیبم قاصدی از پی فرستاد
پیامی با بلوری می فرستاد

که می دانم تو را شرم حضور است
مشو نومید اینجا قصر نور است

الا ای عاشق اندوهگینم
نمی خواهم تو را غمگین ببینم

اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز باز است

نمی دانم که در سر این چه سوداست
همین اندازه می دانم که زیباست

خداوندا چه درد است این چه درد است
که فولاد دلم را آب کرده است

مرا ای دوست شرم بندگی کشت
چه لطف است این مرا شرمندگی کشت


20 مهر 1399 284 2

مزاحم

این درخت
در میان چارراه
از کجا دمیده
راه را بریده است
با اجازه ی کدام مرکز درخت ها؟

زلف هاش
با بهار می خورَد تکان
دود حمل و نقل
در مشام او
سرفه می کند
یا سلام؟

با سر پریش
زیر فکرهای سبز
«قیس عامری» ست
محو قله های برفگیر
پلک می زند
در ته نگاه او
خواب لیلی و کویر.

با سواره و پیاده حرف می زند
به تمام عابران سلام می دهد
بی جواب می دوند رنگ ها
بی خیال می روند بادها
در نگاه دختر جوان
مزاحم است یا گدا؟

شعری از مهندسان شهرساز:
«ای جمال بی حساب، روی نقشه نیستی
ذهن شهردار خسته شد
تجمل مزاحمی
چارراه کج
ای شکوفه ی خطوط منحنی...»

سبز
با عمامه ی بزرگ
کله ی بزرگ
پای لخت قهوه ای
نارون سلام می کند.


23 آذر 1398 699 0

بعد از اسباب کشی

خانه را که رها کردید
پرده ها فرو ریختند
تابلوها افتادند
کتاب ها را فروختید
(قفسه ها به گرو موریانه ها رفت)
اما چه خرت و پرتی
از چیزهای متروک
کنج اتاق و گوشه ی رف ها ماند
نظیر استکان ترک خورده ای
که دیگر همراه شما نمی آمد
و بوی ارتباط
که نمی خواست خانه را بگذارد
(از نام کهنه اش در منزل جدید خجل می شد)
و حفره های پونز و میخ
غیبت را عمیق تر می کرد.

با رفتن شما، رخت آویز
آرام چرخ زد و
از چین خوردگی سکوت
لبخند شرمناکی برخاست
تا صبح روز بعد که نوبت نظافتچی شد
تا خانه را بروبد از لحظه های اسقاط
و رنگرز رسید
با رنگدان خاکستر
که مثل روز اول خلقت، نو بود و بی گذشته
اما کسی نمی دید
گل میخ را که ریشه در فراموشی داشت
و نور دوردستش
الهام بخش قابِ غیبت می شد.

حسرت ادامه داشت
در هر بهار آتش می کوشید روشن شود
و چوب ها صدا می کردند
تا عاقبت سکوت
سرریز کرد و خلوت کامل شد
با ظاهر بی آزارش
گل میخ سال های سال به دیوار ماند
روزی که عشق (با کرایه نشین جدیدش) می خواست
چیزی بر آن بیاویزد
دیوار، صاف بود


23 آبان 1398 313 0

به مجسمه ی زیرخاکی

ای سنگ! چند بار شده باشد
که دستگاه های حفار
خواب تو را به هم زده اند؟
و چند بار تیغه ی تراکتور
از کنار شقیقه ی تو گذشت؟
اما تو همچنان
خفتی و کشف نشدی
افسانه ات مصون ماند
حال آنکه در سیاهی مغزت
دریا حضور داشت
و خونش از سیاهرگ خاک
فواره کش، به جانب خورشید می جهید...
شاید کسی ندانست ای سنگ خوش تراش
هر بار طی این سده های ملول
دریافتی که تیشه ی کاوشگری، گاوآهن کشاورزی
دارد به خوابگاه تو نزدیک می شود
خوف تو بیشتر بود یا اشتیاق تو...
اما کدام فاجعه قتال تر
از مته ای بلند
که در چشمخانه ی تو فرو رفت
و سال هاست
که نفت خام
از ان فوران می کند


23 آبان 1398 302 0

دل روشنی دارم ای عشق

دل روشنی دارم ای عشق 
صدایم کن از هر کجا می توانی
صدا کن مرا از صدف های باران
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق
چه رازی است
بگو با کدامین نفس
می توان تا کبوتر سفر کرد؟
بگو با کدامین افق
می توان تا شقایق خطر کرد؟ 
مرا می شناسی تو ای عشق 
من از آشنایان احساس آبم
و همسایه ام مهربانی است 
و طوفان یک گل
مرا زیرورو کرد 
پرم از عبور پرستو
صدای صنوبر،
سلام سپیدار 
پرم از شکیب و شکوه درختان
و در من تپش های قلب علف ریشه دارد 
دل من، گره گیر چشم نجیب گیاه است
صدای نفس های سبزینه را می شناسم
و نجوای شبنم
مرا می برد تا افق های باز بشارت 
مرا می شناسی تو ای عشق 
که در من گره خورده احساس رویش
گره خورده ام من به پرهای پرواز
گره خورده ام من به معنای فردا 
گره خورده ام من به آن راز روشن
که می آید از سمت سبز عدالت
دل تشنه ای دارم ای عشق
صدایم کن از بارش بید مجنون
صدایم کن از ذهن زاینده ی ابر 
مرا زنده کن زیر آوار باران 
مرا تازه کن در نفس های بار آور برگ 
مرا پل بزن تا سحر
تا سبد های بار آور باغ
تو را می شناسم من ای عشق
شبی عطر گام تو در کوچه پیچید
من از شعر پیراهنی بر تنم بود
به دستم چراغ دلم را گرفتم 
و در کوچه عطر عبور تو پُر بود 
و در کوچه باران چه یکریز و سرشار
گرفتم به سر چترباران 
کسی در نگاهم نفس زد!


09 مرداد 1398 18728 6

من و ردپایم

من و راه
و هرم عطش زیر باران آتش
و یک برکه ی سبز آن سوی امواج
من و سرنوشتی زمین گیر
من و گام هایی که بی من به آن سو رسیدند
و این سو
من و ردّپایم
دو خط بلند موازی


27 تیر 1398 525 0

من و شوق پرواز

من و خاک
من و شوق پرواز در آسمانی که آبی
من و دست هایی که مأیوس
و ناگاه
پس از انفجاری که موجی از اعجاز
من و خاک
من و دست هایی که انگار
دو بال بدون پرنده در آن آّی محض
 


27 تیر 1398 636 0

دلا!

چه آسمان زلالی
هوس نمی کنی آیا، دلا!
شهید شوی؟
 


27 تیر 1398 574 0

گریه ات تمام شد

ناگهان زمین چه سوت و کور شد
ناگهان زمان چه گیج و منگ ماند
ناگهان
پرکشیدی از کنار خاک
گریه ات تمام شد
غنچه ی لبت به خنده باز شد
::
آه!
آسمان
مثل گونه ات کبود
کوه 
مثل پهلویت شکسته بود


27 تیر 1398 1217 0

...

دستان من نمی توانند
هرگز این سیب را
عادلانه قسمت کنند.
تو
به سهم خود فکر می کنی
من
به سهم تو


01 تیر 1398 606 0

...

فراموش کن
مسلسل را
مرگ را
و به ماجرای زنبوری بیندیش
که در میانه ی میدان مین
به جست و جوی شاخه گلی ست.


01 تیر 1398 801 0

حکایت

و داستان غم انگیزی ست
دستی که داس را برداشت
همان دستی ست
که روزی
در خواب های مزرعه گندم کاشت


01 تیر 1398 628 0

چه باشم و چه نباشم، بهار در راه است

چه باشم و چه نباشم، بهار در راه است
بهار، همنفس ذوالفقار در راه است

نگاه منتظران، عاشقانه مي خواند
كه: آفتاب شب انتظار، در راه است

به جاده هاي كسالت، به جاده هاي تهي
خبر دهيد كه: آن تكسوار در راه است

كسي كه با نفس آفتابي اش دارد
سر شكستن شب هاي تار، در راه است

كدام جمعه؟ ندانسته ام! ولي پيداست
كه آن وديعه پروردگار در راه است

دلم خوش است ميان شكنجه ی پاييز
چه باشم و چه نباشم، بهار در راه است


16 آبان 1397 2746 0

صدای شیهه ی رخش ظهور می آید

فروغ بخش شب انتظار ، آمدنی است 
رفیق ، آمدنی ، غمگسار ، آمدنی است 
  
به خاک ِ کوچه ی دیدار ، آب می پاشند 
بخوان ترانه ، بزن تار ؛ یار ، آمدنی است 
  
ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد ! 
مترس از شب ِ یلدا ، بهار ، آمدنی است 
  
صدای شیهه اسب ظهور می آید 
خبر دهید به یاران : سوار ، آمدنی است 
  
بس است هر چه پلنگان به ماه خیره شدند 
یگانه فاتح این کوهسار ، آمدنی است 
  


16 آبان 1397 1391 0

تو به خاک و خون کشیدی تیغ را 

... ای سفیر نسترن در قرن خاک
ای صدای لاله در عصر مغاک
 
ای زمان محکوم محرومیتت 
ای زمین تاوان مظلومیتت
 
خاک آدم تا ابد گلگون توست 
از خدا تا خاک رد خون توست
 
زخم دیدی تا زمین غلغل کند 
تیغ خوردی تا شقایق گل کند
 
تو به خاک و خون کشیدی تیغ را 
با رگان خود بریدی تیغ را...
 
ماند جای سینه‌ات بر تیرها 
تا ابد زخم تو بر شمشیرها
 
ای مچ زنجیر را وا کرده تو 
تیغ را تا حشر رسوا کرده تو...
 
ای غروب عصر شوم قصرها 
ای بلای خواب بخت‌النصرها
 
ای نگین زخم بر انگشت تو 
نشتر تاریخ زیر مشت تو
 
زخم تو تقویم طغیان است و بس 
ماتم تو سوگ انسان است و بس
 
در رگ تاریخ جز سیل تو نیست 
هرکه خونین نیست از خیل تو نیست
 
ای که می‌گردد به گردت هر بهار 
در طوافت عشق هفتاد و دو بار...
 
ما همه پیغمبر خون توایم 
زائران زخم گلگون توایم
 
یا حسین، این عصر، عصر عسرت است 
قرن غیبت، قرن غبن و غربت است...

یا حسین اینجا درخت و دانه نیست 
یک طنین، یک باد، یک پروانه نیست
 
ما شهود نور را گم کرده‌ایم 
ما به تاریکی تصادم کرده‌ایم
 
نیست این جا ابر، شبنم، رود، آب 
نیست این جا ردپای آفتاب
 
عصر پخش روح شیطان در شب است 
عصر نفی نور و محو مذهب است
 
ما به دامان تو هجرت می‌کنیم 
بار دیگر با تو بیعت می‌کنیم...
 


26 مهر 1396 1580 1

برای لحظه های ساکت بقیع

نیافریده اند شانه های کوه را
مگر برای گریه های آسمان
که دم به دم نبودن نگاه آبی تو را بهانه می کند
و دشت را نیافریده اند
مگر برای باد
که پشت این حصار
به انتشار غربت غریب تو مسافری همیشگی ست

نیافریده اند گریه را
مگر برای چهره ی کبود
و ماه را
مگر برای روشنایی مزار بی نشان تو

نیافریده اند آه را
مگر برای لحظه های ساکت بقیع
مرا مگر برای شعر
و شعر را مگر مدیحه خوان، سیاه پوش تو

و مرگ را نیافریده اند
مگر در انتهای جستجوی زرد ما که تا کنار سبز تو نمی رسد
و زرد می شود
 


12 تیر 1396 961 0

جنگ خیالی


«گُمب و گُمب و گُمب»
این صدای چیست؟
سر به سوی آسمان بلند می کنم
در میان آسمان
یک طرف،
اسب های ابری سیاه
یک طرف
لشکر بزرگ باد
صف کشیده اند روبروی هم.

تیغ ها و نیزه ها بلند می شوند
برق نیزه ها کمند می شوند
ابرها
با صدای طبل های خود
جنگ را شروع می کنند
بادهم
با سپاه خود
گرمِ کارزار می شود
با هجوم بادها، سپاه ابر
رفته رفته تارومار می شود.

::

آسمان که چشم باز می کند
باز هم ستاره ها
چکّه
    چکّه
        می چکند
            در میان چشمه ها
کاشکی دل تمام خاکیان
مثل چشمه ها پر از ستاره ی زلال بود
کاشکی
جنگ های روی خاک هم
مثل شعر من، فقط خیال بو

 



05 تیر 1396 811 0

با خويش مي گويم اگر مي شد... چه مي شد

چندان فرو برديم سر در زير پرها
تا پر زديم از يادتان اي همسفرها

جا داشت اي آسوده خاطرها بپرسيد
يکبار هم از حال ما خونين جگرها

لب تشنگاني مانده در بهت کويريم
يا آهواني خسته در کوه  و کمرها

اينجاست پيرامونمان صف هاي آتش
آنجاست پيشاپيشمان سيل خطرها

دل هايمان خالي است از شوق سرودن
ما را تهي کردند از آن شور و شرها

اي کاش دل را باز دريابد دعايي
از سينه عطر عشق برخيزد سحرها

با خويش مي گويم اگر مي شد... چه مي شد
امروز بسيارند امّا اين «اگر»ها



02 خرداد 1396 1716 0

دریغ و درد که آسان عوض نخواهد شد

دریغ و درد که آسان عوض نخواهد شد
جهان عوض بشود، جان عوض نخواهد شد

ظهور یک دو گل آن‌قدر خوش‌دلت نکند
به یک دو گل که گلستان عوض نخواهد شد

مسیر گلّۀ گم‌کرده‌راه در طوفان‌
به یک اشارۀ چوپان عوض نخواهد شد

عوض نکرد خدا سرنوشت قومی را
و جز به همّت انسان عوض نخواهد شد

خوشا به حال شما، خوش حکومتی دارید
که تا چهار زمستان عوض نخواهد شد

حکومتی که در آن مردمان رئیس خودند
ریاستی که به فرمان عوض نخواهد شد

حکومتی که در آن کس نگفت «من هستم‌
و جای بنده به طوفان عوض نخواهد شد»

کسی نگفت که «این مهتری خداداد است‌
و مثل آیۀ قرآن عوض نخواهد شد»

کسی نگفت که «صندوق اگر به باد رود
وکیل مردم کرمان عوض نخواهد شد»

کسی نگفت که «منجیل اگر خراب شود
رئیس بیمۀ گیلان عوض نخواهد شد»

کسی نگفت «اگر اردبیل یخ بزند
وزیر نفت به تهران عوض نخواهد شد»

کسی نگفت «نجنبد بشارتی از جای»‌
کسی نگفت که «تُرکان عوض نخواهد شد»

ولی همین‌، خودمانیم‌، قدری اغراق است‌
که این عوض نشود، آن عوض نخواهد شد

کمی دروغ که البتّه عادت شُعَراست‌
و عادتی است که آسان عوض نخواهد شد

خوشا به حال شما، شخم شد زمین‌هاتان‌
و تا چهار زمستان عوض نخواهد شد

ولی کنار شما کشتگاه همسایه‌ است‌
که مثل طالع دهقان عوض نخواهد شد

چه عمرهاست که زندانیان تقدیریم‌
و گفته‌اند که زندان عوض نخواهد شد

بله‌، لباس عزای زنان نوبیوه‌
به قریه‌های بدخشان عوض نخواهد شد

حدیث غربت پروانه‌های سوخته‌بال‌
به کوی و برزن پروان عوض نخواهد شد

و سرنوشت سوارانِ رخش‌گم‌کرده‌
دگر به شهر سمنگان عوض نخواهد شد

نخواهد آمد تهمینه‌ای‌، و نوع شکار
برای رستم دستان عوض نخواهد شد

برای دیدن نوروز در مزار سخی
رواق و درگه و ایوان عوض نخواهد شد

لباس سرخ‌، شب عید اتو نخواهد خورد
و خاک کهنۀ گلدان عوض نخواهد شد

گلیم ناقص کبرا نمی‌شود تکمیل‌
و کفش پارۀ قربان عوض نخواهد شد

و درس اولِ «بابا تفنگ داد» دگر
از این تکیده‌دبستان عوض نخواهد شد

بله‌، حکومت دجّال‌های یک‌چشم است‌
و تا ظهور سواران عوض نخواهد شد

زمین به خواهش اهل قلم نمی‌چرخد
زمان به میل سخندان عوض نخواهد شد

به نظم سُست من و شعر محکم رفقا
شعور ناقص حیوان عوض نخواهد شد

شتر، دمی که طناب ریاستی بیند
به پند و وعظ شتربان عوض نخواهد شد

کنون که با قلم و درس و دفتر و دیوان‌
سرشت غول بیابان عوض نخواهد شد،

و گر که پوست شود کلّۀ مسلمانان‌
امیر نیمه‌‌مسلمان عوض نخواهد شد،

مرا چه کار به نصب امیر و عزل وزیر؟
که خر، خر است و به پالان عوض نخواهد شد

خوشا به حال شما، خوش حکومتی دارید
که تا چهار زمستان عوض نخواهد شد

ولی چه سود به احوالِ قومِ آواره‌
که رخت دربه‌دری‌شان عوض نخواهد شد

همیشه پُتک سرش را به سنگ می‌کوبد،
ولی درشتی سندان عوض نخواهد شد

درختِ سوخته‌، آری‌، عوض شود آسان‌
زمین سوخته آسان عوض نخواهد شد
شهریور ۱۳۷۶

از: کانال شاعر:
@mkazemkazemi


30 اردیبهشت 1396 990 0

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد؛ نیامدی

چه روزها كه يك به يك غروب شد، نيامدي
چه بغض ها كه در گلو رسوب شد، نيامدي

خليل آتشین سخن، تبر به دوش بت شكن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد، نيامدي

براي ما كه خسته ايم و دلشكسته ايم ، نه
ولی براي عده اي چه خوب شد نيامدي!

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد نيامدي...
 



22 اردیبهشت 1396 15499 10
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها