زنده تر از تو كسي نيست چرا گريه كنيم

زنده‌تر از تو كسي نيست چرا گريه كنيم؟
مرگ‌مان باد و مباد آن ‌كه تو را گريه كنيم

هفت پشتِ عطش از نام زلالت لرزيد
ما كه باشيم كه در سوگِ شما گريه كنيم

رفتنت آينه آمدنت بود ببخش
شب ميلادِ تو تلخ است كه ما گريه كنيم

ما به جسمِ شهدا گريه نكرديم مگر
مي‌توانيم به جانِ شهدا گريه كنيم؟

گوشِ جان باز به فتوايِ تو داريم بگو
با چنين حال بميريم و يا گريه كنيم؟

اي تو با لهجه خورشيد سراينده ما
ما تو را با چه زباني به خدا گريه كنيم؟

آسمانا! همه ابريم گره خورده به هم
سر به دامان كدام عقده‌گشا گريه كنيم؟

باغبانا! ز تو و چشم تو آموخته‌ايم
كه به جانْ تشنگي باغچه‌ها گريه كنيم
 


13 خرداد 1396 8385 8

‏‏کجاست آنکه دلش جانماز مردم بود‏

‏‏کجاست آنکه نشان نجابت قم بود‏
‏‏کجاست آنکه دلش جانماز مردم بود‏

‏‏ضریح چشم عقیقش صفای رویا داشت‏
‏‏درست مثل غروب گرفتۀ قم بود‏

‏‏خروش بود، خروشی پر از تغزل بود‏
‏‏سکوت بود، سکوتی پر از تلاطم بود‏

‏‏فرشته‌های خدا شرمگین او بودند‏
‏‏و او میان همین پابرهنه‌ها گم بود ‏

‏‏به چشم آینه رنگین کمان عاطفه بود‏
‏‏به قلب صاعقه‌ها دشنۀ تهاجم بود‏

‏‏کجاست سید سبزی که روح باران داشت‏
‏‏بهار سبزی بذری بلوغ مردم بود‏

‏‏اگرچه باغ نگاهش تب شقایق داشت‏
‏‏دلش به خرمی خوشه‌های گندم بود‏

‏‏در التهاب نفس‌گیر، در کویر سکوت‏
‏‏به گوش خسته‌دلان جاری ترنم بود‏

‏‏میان سفرۀ درویشی تواضع او‏
‏‏همیشه نان صفا پونۀ تبسم بود‏

‏‏فدای معرفت فصلها که ملتهبند‏
‏‏ز هُرم سوگ بهاری که فصل پنجم بود‏

‏‏عرق نشسته به پیشانی غزل از شرم‏
‏‏دگر مپرس که این شرم، شعر چندم بود‏


13 خرداد 1396 1796 0

خبر پتک سنگین در آیینه بود

دلی داشتم، شانه‌برشانه رفت
دریغا که خورشید این خانه رفت

دریغا از آن شور شیرین، دریغ
از این‌جا، از این داغ سنگین، دریغ

از این‌جا که غم روی غم می‌رود
و اندوه و دریا به هم می‌رسد

از این‌جا که کوه است و پژواک غم
و جنگل که سر برده در لاک غم

از این‌جا که از سینه خون می‌رود
و ماتم ستون در ستون می‌رود

از این‌جا که قامت، دوتا کرده‌ام
خبر را لباس عزا کرده‌ام

خبر، فرصت تیغ با سینه بود
خبر، پتک سنگین در آیینه بود

خبر آمد و هر چه بر پا شکست
خبر آمد و پشت دریا شکست

خبر، تیشه بر ریشة جان گرفت
خبر، از دلم بود و باران گرفت

خبر آمد و چشم این خانه رفت
دلی داشتم شانه‌برشانه رفت

دلم رفت و شیون تماشایی است
و دیگر غم این‌جا، غم این‌جایی است

غم و غربت و من به هم آمدند
شب و شهر و شیون به هم آمدند

در این شور و شیون کسی گم شده است
و در سینة من کسی گم شده است

دریغا ستون‌های این سینه سوخت
و یک شهر در سوگ آیینه سوخت

بیا سوز ماتم که می‌خواهمت
خرابم کن ای غم که می‌خواهمت

خرابم کن ای غم، که بارانی‌ام
سزاوار آوار و ویرانی‌ام

خرابم کن امشب شکستن سزاست
غریبانه با غم نشستن سزاست

سزاوار دردم؛ صدایم کنید
به دردآشنا، آشنایم کنید

به آنان که شیپور شیون زدند
خبر را چون آتش به خرمن زدند

به آنان که کاری گران کرده‌اند
و بر شانه تشییع جان کرده‌اند

به آنان که در خود خجل مانده‌اند
به آنان که در سوگ دل مانده‌اند

به آنان که آیینه گم کرده‌اند
و خورشید در سینه گم کرده‌اند

به آنان که بی‌گاه پژمرده‌اند
و بر شانه چشم مرا برده‌اند

نمی بینم او را، خدایا کجاست؟
و آن چشم محراب و معنا کجاست؟

خبر آمد و چشم این خانه رفت 
دلی داشتم شانه‌برشانه رفت

 


13 خرداد 1396 2503 0

عشقم ایران است، ایران حسین بن علی

باز باران است،باران حسین بن علی
عاشقان جان شما،جان حسین بن علی
 
خواه بر بالای زین و خواه در میدان مین
جان اگر جان است قربان حسین بن علی
 
شمرها آغوش وا کردند،اما باک نیست
وعده ی ما دور میدان حسین بن علی...
 
در همین عصر بلا پیچیده عطر کربلا
عطر باران عطر قرآن حسین بن علی
 
هر کجای خاک من بوی شهادت می دهد
عشقم ایران است، ایران حسین بن علی
 
دست بالا کن بگو این بار با صوتی جلی
دست های ما به دامان حسین بن علی


29 اردیبهشت 1396 9757 6

رودی که با دریا یکی شد زنده می ماند


دیگر تمام قفل‌ها را باز می‌بینم
بعد از سکوت پیله‌ها پرواز می‌بینم

چشمان شب را با طلوعی سرخ می‌بندم
خورشید را در مشرق خود باز می‌بینم

فریادهامان جاودانی می‌شود وقتی
در چنگ‌های زخمی‌ام آواز می‌بینم

این بغض‌های متحد توفان به پا کردند
در لابلای اشک ها اعجاز می‌بینم

رودی که با دریا یکی شد زنده می‌ماند
در انتهای ماجرا آغاز می‌‌بینم


27 اردیبهشت 1396 1230 0

تا در کف مردان دلیر تو کمان است

ایران من! ای باغ پر از لاله و سنبل!
برهم نزند زلف تو را باد تطاول

ای سبزتر از سبزتر از سبزتر از تاک
ای سرخ تر از سرخ تر از سرخ تر از مل

ای مستی جوشیده به رگ برگ شقایق
وی شادی پنهان شده در پیرهن گل

موسیقی باد است و نوای خوش رود است
کاین گونه در آمیخته با چهچه بلبل

پرواز تو -ای فاخته- آن قدر بلند است
نومید شد از صید تو شاهین تخیل

تو جان جهان هستی و کانون توجه
تو جزئی و جزئی که فزون تر شده از کل

تا در کف مردان دلیر تو کمان است
بر دامن پاکت نرسد دست چپاول

ای رابطه ی نام تو با ذلت و خواری
بی ربط تر از رابطه ی کوه و تزلزل

بگذار که دیوار به دور تو بچینند
کافی ست تو را پنجره ی باز توکل

دریا نشود در هم و بر خویش ملرزد
طفلی اگر انداخت در او سنگ تغافل

از منحنی اش رقص کنان بگذرم، ایران!
گر بین من و خاک تو شمشیر زند پل

تو خرم و آباد و تو آباد و تو خرم
تو خرم و آباد و چه خوب است تسلسل


25 اردیبهشت 1396 4400 2

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند

ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند
مگذار در تو، اجنبیان سر بر آورند

در تو مباد! میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زور زر آورند

چیزی نمانده است که فرزندهای تو
از بس شلوغ، حوصله ات را سر آورند

یک هفته است زخمی رعب و رقابتی
در تو مباد حمله به یکدیگر آورند!

همسنگران به جان هم افتاده اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند!

با دست دوستی نکند راویان فتح
از آستین خویش، برون، خنجر آورند

فرزانگان شیفته ی خدمتت مباد
تشنه ی مقام، بازی قدرت در آورند!

گزلیک می دهند به دست منافقان
از پشت سر مباد که خیره سر آورند!

افتاده اند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و در آورند

تا حل کنند مشکل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی ات داور آورند

وجدان بس است، داور ایرانی نجیب
شاهد، نیاز نیست که در محضر آورند

در تو برای هم، وطن مرد من! مخواه
یاران روزهای خطر، لشکر آورند

بردار و در کلیله و دمنه بخوان، مباد
در تو به جای شیر، شغالِ گر آورند

در تو مباد مکر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند

نه، نه؛ مباد! باز امیرکبیر من!
بهر گشودن رگ تو، نشتر آورند

نادر حکایتی است مبادا که بر سرت
یاران، بلای حمله ی اسکندر آورند

ساکت نشسته ای؟ وطن من! سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت درآورند

در تو مباد! جای بدن های نازنین
از آتش مناظره، خاکستر آورند

نه، نه؛ مباد مغز جوانان خوراک جنگ
فرمان بده که کاوه ی آهنگر آورند

پای پیاده در سفر رزم اشکبوس
فرمان بده که رستم نام آور آورند

سیمرغ را خبرکن و با موبدان بگو
تا چاره ای به دست بیاید، پر آورند

با این یکی بگو که خودت را نشان بده
خارت مباد در نظر و منظر آورند!

با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
کاری مکن که حمله بر این کشور آورند

همسنگران به جان هم افتاده اند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند

مردم که آمدند به اعجاز رای خویش
از لجّه های رنگ، برون گوهر آورند

ایران من! بلند بگو، ها! بگو بگو
مردم نیامدند که چشم تر آورند

مردم نیامدند که بر روی دست ها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آورند

مردم نیامدند که از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن، ساغر آورند

مردم نیامدند خدا را عوض کنند
مردم نیامدند که پیغمبر آورند

مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله به هم به دمدمه سر تا سرآورند

مردم نیامدند بلاشک تلف شوند
مردم نیامدند یقین تَسخر آورند

مردم که هر همیشه فرو دست بوده اند
تا بر فراز دست، یکی سرور آورند

کوزه گران کوزه شکسته که قادرند
با یک کرشمه، کوزه و کوزه گر آورند

مردم نخواستند که از فتح سومنات
با خود ولو حلال، زن و زیور آورند

مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره، خلطه ی سیم و زر آورند

مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند که نامی برآورند

مردم که پاسدار شکست و درستی اند
ناظر به هر چه خیر و به هر چه شر آورند

مردم که داوران کهنسال و کاهنند
نه مهره های پوچ که در ششدر آورند

مردم که آمدند کتاب و کلاس را
از پایتخت، جانب آبیدر آورند

مردم که آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند

مردم که آمدند که ایران پاک را
بار دگر به نطق، سر منبر آورند

مردم که فوتشان سخن و فنّ شان غم است
مردم که آمدند، سخن گستر آورند

مردم که هیچشان، هنری غیر عشق نیست
مردم که آمدند، هنر پرور آورند

ایرانِ من! قصیده برایت سروده ام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند

بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو، خبر برای منِ مضطر آورند

تکرار شد اگر به دو-سه بیت، قافیه
فرمان بده قصیدگکی دیگر آورند

آیینه ی تمام قد عشق! پیش تو
یاران چگونه سر ز خجالت برآورند؟

این شاخه های سر به درِ ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و برآورند؟

نامحرمان خلوت انس تو با چه رو
ایران من! دوباره تو را در بر آورند؟

من عاشقانه شاعرم و شاعر وطن
بیرون مرا مخواه که از چنبر آورند

اسفندم و به پای تو بی تاب سوختن
چشم بد از تو دور! بگو مجمر آورند

من رای داده ام به تو و می دهم به تو
از کاسه، چشم های مرا گر درآورند
 


25 اردیبهشت 1396 8579 1

نامت همیشه ورد زبان پرنده‌هاست

هر وقت عابرانی از این کوچه بگذرند
با احترام و عشق تو را اسم می‌برند

آه ای درخت سبز که بر شانه‌های تو
حالا کلاغهای سیه‌بال می‌پرند!

با اینکه هر بهار در این باغ سوگوار
دیدم شکوفه‌های تو بر خاک پرپرند-

اما هنوز سبزی و برپا، هنوز هم
سرشاخه‌هات لانهٔ صدها کبوترند

پیغام برگهای تو را بادها هنوز
در کوچه‌های سوخته بر دست می‌برند

نامت همیشه ورد زبان پرنده‌هاست
هر بار از حوالی این کوچه بگذرند


09 اردیبهشت 1396 1657 0

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت

بسیار بود رود در آن برزخ کبود
اما دریغ، زَهره‌ی دریا شدن نداشت

در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار
حتی علف اجازه‌ی زیبا شدن نداشت

گم بود در عمیق زمین شانه‌ی بهار
بی‌تو ولی زمینه‌ی پیدا شدن نداشت

دل ها اگر چه صاف، ولی از هراس سنگ
آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت

چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت

14 بهمن 1395 5540 0

رواق امام

انقلابی است در دلم
                          که رهبرش سی و هشت سال است که سیزده سال دارد

همه قیام کرده اند
جماعت منتظر امام اند
و زبان گلدسته ها پر از تکبیر

خدا بزرگتر است
و این را تنها روح خدا می توانست به جهان نشان دهد

انقلابی است در دلم
رضا
خان نمی خواهد
رضا
 شاه نمی خواهد
بیرون می روم از رواق امام
موقع فجر است
باد بهمن به صورتم می زند
دیگر سوز ندارد
به شماره ی کفشداری نگاه می کنم
پنجاه و هفت


چه رازهاست در اینجا به ربّنا و قیامم
نسیم عطر عبایی است می رسد به مشامم

بخوان یردُّ سلامی و یسمعونَ کلامی
شبیه آهوی تشنه پی جواب سلامم

ضریح پیرهن یوسف است و نور دو چشمم
برای دست رساندن به آن شبیه عوامم

نماز ظهر خودم را رسانده ام به رواقش
همیشه عاشق قدقامت رواق امامم...

چقدر مانده به تحویل سال های صبوری؟
شبم به نیمه رسیده کجاست ماه تمامم


14 بهمن 1395 1910 0

گفتی که فردای جهان فردای توحید است

تقویم در تقویم

این فصل ها سرشار باران تو خواهد شد

مجلس به مجلس باز

پیمانه ها، لبریز پیمان تو خواهد شد

 

این فصل های سبز

انگار تفسیر غزل های بدیع توست

این عشق های پاک،

مجلس نشین درس عرفان تو خواهد شد

 

این بادها چندی است

عطر تو را در باغ بیداری پراکنده است

این باغ بی پاییز

دلبسته ی لب های خندان تو خواهد شد
 

این کاروان اما،

منزل به منزل می رود تا بانگ بیداری

نسلی که در راه است

در آستان صبح مهمان تو خواهد شد
 

گفتی خدا با ماست

گفتی که فردای جهان فردای توحید است

فردا تمام خاک

جغرافیای سبز ایمان تو خواهد شد

 

تو زنده ای و عشق

در جلوه ی اندیشه های روشنت زنده است

یک روز این دلها

پروانه ی شمع شبستان تو خواهد شد

 

این لاله های سرخ

یک پرده از شرح کرامات لطیف توست

این دشت ها آخر

محو تماشای شهیدان تو خواهد شد

 

نام تو جاوید است،

نام تو در افسانه های شهر پاینده است

دل های بعد از این

آیینه در آیینه حیران تو خواهد شد

 

عالم همه شور است

با این همه، اینها همه آغاز این  مستی است

این جام ها یک ریز

سرمست از شیدایی جان تو خواهد شد

 

پیغام تو جاری است،

پیغام تو در هفت اقلیم زمین جاری است

ای وارث خورشید،

فردای این آفاق از آن تو خواهد شد

 

منبع:

http://abna.ir/data.asp?lang=1&Id=503565
 


12 بهمن 1395 3688 4

آب تان نبود، نان تان نبود، انقلاب تان دگر چه بود؟

این بهار بهمنی، برای عاشقان خجسته باد
انفجار نور و روشنی، برای عاشقان خجسته باد
آی بازماندگان نسل اولین عشق
آی نسل دومین و سومین و نسل چندمین...
این درخت سیب را
این پدیده غریب را، درست بنگرید
این درخت یعنی انقلاب درد
یعنی اجتماع داغ، یعنی اعتلای عشق
یعنی انفجار نور و روشنی بهار بهمنی
یعنی انقراض فقر، انهدام بی عدالتی
باد چنگ اگر زند به موی این درخت
سیل اگر سفر کند به سوی این درخت
دست باد بسته باد و پای سیل خسته باد
آی وارثان آن حماسه ی بزرگ، آن درخشش عظیم
آن شکوه ماندگار
عشق های آتشین و موج های بی قرار و گریه های بی امان
لرزش زمین و آسمان زیر گام های استوار عاشقان
روزهای بی غبار
روزگار کوچ هر پرنده ای که بوی عشق را شنید
روزهای با شهادت آشنا شدن گریستن
با چنین بهانه زیستن
روزهای التماس نامه خواستن ز مادر و پدر، گریختن
رضا شدن
روزهای آفتابی جدا شدن، گریستن، رها شدن
راهی قرارگاه کربلا شدن به راه عشق نازنین فدا شدن
ماندگار باد بر کتاب ذهن روزگار
برگ های زرنوشت سرنوشت ما
پوپک خبرنگار من که این خطوط سرخ را به پَر نوشت
بر درخت باور شما نشسته باد
آی نسل چندمین درد
این درخت نازنین سیب را
وین پدیده ی غریب را
کز تراکم امید و ازدحام میوه وجود خم شده است
خوب بنگرید و باز بنگرید!
بسته دیده اید و باز بنگرید!
پیش تر به چشم نیم باز دیده اید
چشم وا کنید و از دریچه ای تمام باز بنگرید
این درخت سیب، وین پدیده ی غریب
در زمین این زمان درخت روزی شماست
این درخت آشیانه عدالت است
هر یک از شما پرندگان نسلِ عشق را در آن
جایگاه روشنی است
نام هر یک از شما جوانه ها
روی لاله برگ های آن نوشته است
چشم و دست دشمنان این درخت بسته باد
ای جوانه های شور و اشتیاق
آی نسل دومین و سومین و چندمین، شما
این درخت را
در نهال کودکی ندیده اید
این عروس لاله پوش وصل
این بهار چارفصل
این درخت سیب های لاله فام و این سخاوت تمام را
در هلال کودکی ندیده اید
این عدالت نهفت را که جفت نیست در زمین
(هر که گفت غیر از این دروغ گفت
فکر مفت کرد، حرف مفت گفت
این گزاره بود در نهاد او:
سنگ تا پرنده مفت، سیب مفت و خنده مفت
هرگز این چنین مباد)
آی وارثان آن حماسه بزرگ
ای جوانه های فصل چندمین این بهار
پای این درخت
کز شکوفه های آتشین لبالب است
خون نسل اولین عشق ریخته است
نسل اولین عشق را
پای این درخت
سر بریده اند
ریشه های این حریق سبز و رویش بلند
تا به شرق شور و غرب دور، از شمال تا جنوب
تا بعید و ناپدید، یک نفس دویده است
سیب های این درخت را شمرده ای
سهم هر کسی
بر لب پیاله برگ های آن نوشته است
سهم هر کسی از این درخت کم شود
عدل صید هر شکم شود
دزد را شکار می کنیم
دیو یا فرشته است، در قرارگاه عاشقان
زنگ سار و ننگ سار می کنیم
سیب سار و سنگ سار می کنیم
عدل پهلوان ز دام مکر جسته باد و رسته باد
آی نسل چندمین
نسل اولین تان کجاست
من ز نسل اولین نشانه ام
یادگار عاشقانه ام
از کتاب عاشقانه ها
وز حکایت غریب ناله های عاشقان
یک ترانه ام
داستان نسل اولین عشق را بشنوید از زبان من
نسل اولین نهال این درخت سیب را
در غروب بهمنی سیاه
در طلوع بهمنی سپید
بهمنی بزرگ
در میان برف کاشتند
تاج و ماج و تخت و پخت و شاه و چاه
زیر بهمن خروش اولین عشق ماند
دفن شد
آب شد
زیر خاک رفت
خون عاشقان اولین
طلسم این سه اسم را شکست: تخت و تاج و شاه
آی نسل سرفراز بشنوید
گرچه پیش تر شنیده اید یا که خوانده اید
باز بشنوید، بشنوید آن چنان که حالتان خطر کند
پوپک خیالتان به آن زمان سفر کند
تا که بنگرید عاشقان در آن زمان
کار کوچکی نکرده اند
باری این نهال سیب را
وین پدیده ی غریب را
مردی از سلاله پیمبران
از تبارآخرین رسول، آن بزرگ ماندگار
از بهشت کربلا به این زمین و سرزمین داغدار
کوچ داده است
ای فدای راه او که سوی کربلاست
جان زائران و سائرانِ دل شکسته باد
آی عاشقان
من برای پاگرفت این درخت
کار درخوری نکرده ام
سهم من از این درخت اندک است
یعنی انتظار من کم است
سهم کوچکی برای من افاقه می کند
دفع فقر و فاقه می کند
معده منِ شکسته دل، حجیم نیست
کوچک است کاسه غذای من
یا کم است اشتهای من
سهم در نظر گرفته عشق اگر برای من به دیگری دهید
من گرسنه نیستم
آن که دیگ بسته بر شکم گرسنه است
معده حجیم
یعنی آسیای او
کیسه بزرگ و ارتجاعی عجیب اشتهای او
دیگ بادکرده غذای او
سهم صدهزار بلکه چند صد هزار عاشق گرسنه را
می کند طلب
می کشد همیشه انتظار
انتظار گفتم انتظار!
انتظار این شکم درشت ها
این گروه نابکار
از ظهور و از حضور آن بزرگ نازنین چنین
حکایتی است:
فکر می کنند او ستاره غذاست
یا کفیل اشتهاست
این شکم درشت های زن پرست و تن پرست
این پلشت های اهرمن پرست
عاشقان! ز دور دست هم
دستکی بر آتشک نداشته اند
بلکه بر هلاک ما ز پشت سر
دشنه بوده اند
چون حرامیان به خون ما
تشنه بوده اند
من شنیده ام به گوش خویش بارها و بارها
از زبان این الاغ ها و طوطیان کوک کرده در فرنگ و
در فرارگاه غرب
این سه جمله پلشت را:
آب تان نبود
نان تان نبود
انقلاب تان دگر چه بود؟
گر چه در جوابشان شکفته ام چو لاله ها و
گفته ام، باز هم پیاله ها
ساقی سوالتان کجاست؟
حالتان چه می کند؟
روزتان به خیر و خواب نیم روزتان
باز هم که شاد خورده اید
باد و باده را زیاد خورده اید
مهر اتحاد هم که خورده اید
آی زخم های آب دیده باورم چه می کنید؟
دود و دم در این میان چه می کند؟
باد و باده خورده اید و باد کرده اید و خواب باد دیده اید
راه نو گناه نو
چاه نو مبارک است
اشتباه نو مبارک است
راستی کلاه نو مبارک است
گرچه اندکی گشاد می زند
داد می زند که تازه است
هر چه هست بهتر از قراضه است! ای گرازها
باز هم به من بگو چرا
جانماز آب می کشی؟
تا گراز هست و بی نماز
پاک نیست جانمازها
این بهار بهمنی، برای عاشقان خجسته باد
انفجار نور و روشنی خجسته باد
 


12 بهمن 1395 4269 0
صفحه 14 از 19ابتدا   11  12  13  [14]  15  انتها