(آرشیو ماه بهمن 1393)

دفتر شعر

یه نفر تو کارِوونمون از اون اصفونیاس

پرچمت بالای گنبد داره دس تکون می ده
گنبدت داره چه جلوه ای به آسمون می ده

کاشیای حرمت آدمو آروم ی کنه
چلچراغای رواقت به آدم جنون می ده

گاهی وقتا با خودم فک می کنم امام رضا
یه گوشه به کفترا نشسته آب و دون می ده

دکترم درد دل گرفته مو نمی دونه
برای خوب شدنش قرص فشار خون می ده

یه نفر تو کارِوونمون از اون اصفونیاس
یه ژتون گرفته هی به این و اون نشون می ده

یا امام رضا به خادمت بگو چرا فقط
شکلاتاشو به بچه های کاروون می ده

یا امام رضا فروشگاه کنار حرمت
جنساشو تازگیا یه کم داره گرون می ده

خوش به حال اون که سربند امام رضا داره
جون دادن برا امام رضا خدایی جون می ده

اربعین یه موکبه توی مسیر کربلا
که چاییش بوی گلاب ناب و زعفرون می ده


15 آذر 1398 32 0

دلبسته ی کار خوب، در جای مدرن

آن دخترکان به عشق دنیای مدرن
دلبسته ی کار خوب، در جای مدرن

از خانه به جای ظرف شستن رفتند
در شرکت ها به کلفَتی های مدرن


05 آذر 1398 187 0

دیرآمدنت عزیز، دیرآمدنت

دیر آمدنت بهانه یادم داده
صدها غزل و ترانه یادم داده

دیرآمدنت عزیز، دیرآمدنت
بی تابی کودکانه یادم دادهَ


05 آذر 1398 174 0

قبل از هیجان گل شدن، افتاده

در حاشیه ی زرد چمن افتاده
قبل از هیجان گل شدن، افتاده

این غنچه ی سرخ، گرمی عشقی بود،
یا بوسه ی سردِ از دهن افتاده؟َ


05 آذر 1398 50 0

فراق

اندوه تو که اشاره ای بیش نبود
پس کِی
پس کی این همه برف آمده است؟...


05 آذر 1398 41 0

بی گمان وقتی تو خوبی من هم اینجا خوبِ خوبم

نامه ات را تازه خواندم آفتاب بی غروبم!
بی گمان وقتی تو خوبی من هم اینجا خوبِ خوبم

مهربانی کردی و گفتی که از حالم بگویم:
گاه دریای شمالم، گاه توفان جنوبم

گاه برگم، گاه بادم، گاه سنگم، گاه چوبم
گاه رودی پرخروشم، گاه سرگرم رسوبم

گاه چون آبادی دوری اسیر گردبادم
گاه مانند درختی در مسیر دارکوبم

کاش آب چشمه باشم از تنت تب را برانم
کاش باد تشنه باشم از دلت غم را بروبم

غصه خشک و تر ندارد، این سر و ان سر ندارد
شیشه ی رنج و غمت را کاش بر سنگی بکوبم


05 آذر 1398 185 0

دیوار

میان من و همسایه ام دیواری ست
من این سویش را
با سیاه و سفید عکس هایی از مشاهیر جهان پوشانده ام
او آن سویش را
با نقاشی های کودکش
میان خواب هایمان دیواری بلند می شود
من آمدنت را خواب می بینم در خیابانی دور
او خوابی برای دیدن ندارد
برای مهمانان آخر هفته اش،
آشپزخانه را زیر و رو می کند
من به دنبال نشانی از تو،
کتابخانه ام را


گاهی فکر می کنم بر پرده ی سیاه و سفیدی زندگی می کنم
که هیچ کس حوصله ی تماشای جهان صامتش را ندارد
برایم دریچه ای بیاور
از رنگ های آن سوی جهان
سخت تاریکم


05 آذر 1398 160 0

راه

ماهی ها را به آکواریوم می آورم
باغ را در گلدان می کارم
پرندگان را می گذارم در قفس
کوه ها و دشت ها را
به دیوار قاب می کنم
...
اما نه
نمی تواند
دنیا نمی تواند
آن قدر هم کوچک باشد
وقتی از هر راهی می روم
به خیابانی
که با تو قدم زده بودم
نمی رسد


05 آذر 1398 156 0

هر روز حس و حال جدیدی ست بین ما

ما با همیم، باده از این خوشگوارتر؟
سروِ بلندِ عشق از این شاخه دارتر؟

تقویم ما کتیبه ی احوال عمر ماست
هر روز عید و فصل به فصلش بهارتر

هر روز حس و حال جدیدی ست بین ما
هر لحظه تو جوان تر و من بی قرارتر

در آستان عشق و غزل زنده می شویم
هر صبح سعدیانه تر و خواجه وارتر

ما با همیم و دلبر و دلداده ی همیم
پیوند عاشقانه از این پایدارتر؟

بادا که از عنایت عشق و خدای عشق
غم نیست باد و شادی ما بی شمارتر


05 آذر 1398 185 0

چه آب پاک و روانی ست رودخانه ی عشق

قرار عشق، تمنای بی قراران شد
گلی شکفت و به شکرانه اش بهاران شد

گلی که عشق و رهایی در آستینش بود
شکفت و باغ پر از نغمه ی هزاران شد

در امتداد تباهی و در سیاهی شب
چراغ روشن چشمان بی شماران شد

خلافِ عادت اهل زمانه باید رفت
پیاده آمد و سرحلقه ی سواران شد

چه آب پاک و روانی ست رودخانه ی عشق
که از حجاز به سمت فلات ایران شد

زمین اسیر هیولای خشکسالی بود
محمد آمد و باران شد و بهاران شد


05 آذر 1398 148 0

هنوز عاشقی و می نویسی از باران

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه...

تویی ترانه ی امیدوار بیداران
تویی طراوت سبزینه ی سپیداران

تویی درخت کهن، ریشه دار و بارآور
و شاخه های تو تیری به چشم کفتاران

شکوهِ سروِ بلندایستاده ی عشقی
که سربلند تویی در میانِ بسیاران

تویی حقیقتِ حق جوییِ جوانمردان
تویی امیدِ فداکاری فداکاران

بریده باد نفس های از تو بدگویان
شکسته باد سر و پای از تو بیزاران

هنوز زنده ای و می سرایی از امّید
هنوز عاشقی و می نویسی از باران

بهار می رسد و پر ترانه می آیی
تویی هرآینه تعبیر خواب بیداران


05 آذر 1398 95 0

ای اهل حرم! این حرم ماست، بیایید

این دشت پر از زمزمۀ سورۀ نور است
این ماه مدینه‌ست که در حال عبور است

این ماه مدینه‌ست که بر هودجی از نور
می‌آید و این خطه پر از شادی و شور است

گل می‌دمد از شش‌جهت جادۀ ساوه
این دشت سراسر همه وجد است و سرور است

تسبیح‌کنان است در این بادیه، هر سنگ
صحرا همه در جاذبۀ فیضِ حضور است

آواز صبوحی زده باران سحرگاه
هر لالۀ این باغ یکی جام طهور است

چاووش! صلایی بزن آهنگ پگاه است
ای قافله! بشتاب که قم چشم به راه است


چون از سفر آن محمل مأنوس برآید
بس لالۀ خوش‌رنگ به پابوس برآید

بر ساحت سجادۀ او جلوه به جلوه
«سُبّوح» گل افشاند و «قُدّوس» برآید

در مجلس فیضش چه اشارات لطیفی
از عالَم معقول به محسوس برآید

این ماه درخشنده چه ماهی‌ست که هر صبح
خورشید پی دیدنش از طوس برآید

آیینه در آیینه از ایوان بلندش
صد باغ پر از جلوۀ طاووس برآید

این روضه، سرای کرم ماست، بیایید
ای اهل حرم! این حرم ماست، بیایید


درهای بهشت از ملکوت تو گشوده‌ست
صد دسته‌گل از دست قنوت تو گشوده‌ست

در حلقۀ نورانی گل‌های سحرخیز
سجادۀ تسبیح سکوت تو گشوده‌ست

گلدستۀ نور تو گواه است که تا عرش
ایوان جلال و جبروت تو گشوده‌ست

در فصل دعا، دست نیاز گل مریم
بر خان کریمانۀ قوت تو گشوده‌ست

هر آیه‌ای از سورۀ نورانی کوثر
فصلی به مقامات ثبوت تو گشوده‌ست

این آینه تصویر به تصویر شکفته‌ست
تصویر تو در آیۀ تطهیر شکفته‌ست

منبع:
http://www.shereheyat.ir/poetry/poems/%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D8%AD%D8%B1%D9%85



04 آذر 1398 111 0

عطر معصوم تو در صبح شبستان پیچید

قریه در قریه پریشان شده عطر خبرش
نافۀ چادر گلدار تو با مُشک تَرَش

جاده خوشبو شده انگار كه بیرون زده است
عطر دلتنگی گل از چمدان سفرش!

قدمت پشت قدم‌های برادر جاری
كوه سرریز شده چشمه به چشمه هنرش!

در سفرنامه نوشتن چه مهارت دارد
اشک چشمان تو با آن قلم شعله‌ورش

گرچه دلتنگی تو سبک خراسانی داشت
مانده در دفتر قم، بیت به بیت اثرش

عطر معصوم تو در صبح شبستان پیچید
كرد آیینه در آیینه پرآوازه‌ترش!

پر از آواز كبوتر شده این شهر انگار
كه خراسان به قم افتاده مسیر و گذرش!

بی‌گمان دور ضریح تو نمی‌گردانند
هركه چون دانۀ اسپند نسوزد جگرش!

منبع:
http://www.shereheyat.ir/poetry/poems/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B4%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86



04 آذر 1398 116 0

دیگر ای فرصت آبی به چه می اندیشی؟

دو قدم پیش می آیم دو قدم بیش بیا
شاید این فاصله کمتر بشود پیش بیا

کلبه ی کوچک من تشنه ی مهمانی توست
آی دریا! به سراپرده ی درویش بیا

وهم در وهم به دنبال خودم می گردم
تا رهایم کنی از پرسه ی تشویش بیا

قیس در کعبه به دنبال یکی می گردد
تا رسانی مگر ای خوب به لیلی ش بیا

دیگر ای فرصت آبی به چه می اندیشی؟
آخر عشق قشنگ است، نیندیش بیا!


29 آبان 1398 80 0

او بود و بود او و جز او هیچ بود و هیچ

چشمی به هم زدیم، جهان این جهان نبود
دیگر از این جهان مثالی نشان نبود

در شهر، سکه هامان بی اعتبار شد
ایمانمان به قیمت یک قرص نان نبود

او بود و بود او و جز او هیچ بود و هیچ
آن دم که فتنه ی من و ما در میان نبود

باد موافق از همه سو سمت ما وزید
در کشتی شکسته ی ما بادبان نبود

بر بام کیست؟ هر که، تفاوت نمی کند
ای کاش گرده ی من و تو نردبان نبود

نامردمی و دشمنی و نابرادری
هرجا، هماره بود ولیکن نهان نبود

در روزگار رنگ و ریا زنده مانده ایم
«ما را به سخت جانی خود این گمان نبود»

 


28 آبان 1398 177 0

چه بگویم که بدانی که تو را می طلبم؟

یار من باش که من سخت سزاوار توام
مست، در کوی تو آماده ی دیدار توام

سر سجاده ی شب با تو هم آواست دلم
تا سحر واله و شیدایم و بیمار توام

گفته ام آینه ها را که به شادی بروند-
به رقیبان برسانند که من یار توام

نه فرشته، نه پری، عشق نیاموخته اند
این منم، آدم خاکی، که هوادار توام

همه شب با تو سخن گفتم و سوز سخنم-
دلخوشم کرده که من نیز خریدار توام

چه بگویم که بدانی که تو را می طلبم؟
چه بدانم به چه جرمی ست گرفتار توام

گوش من را به اذان رمضانی بنواز
باز مستم کن و دریاب که هشیار توام

دست من را به پَرِ پرده ی عرشت برسان
که دل آشفته ام و سخت سزاوار توام


28 آبان 1398 202 0

در آن سوی افق، شوری پدیدار است، می بینی؟

سحر در هاله ای از شوق، بیدار است، می بینی؟
در آن سوی افق، شوری پدیدار است، می بینی؟

نسیمی می وزد از دوردست باغ های شهر
که از عطر گل صدبرگ، سرشار است، می بینی؟

بخوان، بارانی از دروازه های شهر در راه است
اجابت صف به صف، آن سوی دیوار است، می بینی؟

میان حوض، تصویر خیال انگیز مهتابی ست
که در آغوش سرسبز سپیدار است، می بینی؟

مزار عاشقان در شعله ای از اشک، روشن بود
گمانم صبح روز وصل دلدار است، می بینی؟


28 آبان 1398 66 0

بعد از تو...

بعد از تو فهمیده ام
«قهوه ها»
تلخ هستند


19 آبان 1398 184 0

تا آمدی انسان به انسان گل تعارف کرد

قبل از تو انسان حرف انسان را نمی‌فهمید
گل را نمی دانست، باران را نمی‌فهمید

«آن»ی که از صبح ازل پیچیده در هستی
انسان قبل از خنده ات، «آن» را نمی‌فهمید

انسان قبل از چشم‌هایت هر چه می‌کوشید‌
پیدایی آن ذات پنهان را نمی‌فهمید

هر شب می‌آمد بشنود عطر صدایت را
حتی ابوجهلی که قرآن را نمی‌فهمید

در بی زمان بوسیده پایت را وَ الّا رود
در خود معطل بود و «جریان» را نمی‌فهمید

تا آمدی انسان به انسان گل تعارف کرد
قبل از تو انسان حرف انسان را نمی‌فهمید


19 آبان 1398 165 0

تقویم ها دروغ نوشتند از بهار

دل بسته اند عالم و آدم به روزگار
این روزگار وعده فروشِ فریبکار

با ناامید نیز مدارا نمی کند
وقتی وفا نکرده به چشم امیدوار

هرشب به شوق خواب خوشی چشم بسته ایم
تنها نصیبمان شده کابوس مرگبار

ما سالهاست غیر زمستان ندیده ایم
تقویم ها دروغ نوشتند از بهار

دریا، بیا و نقطه ی پایان رود باش
دارد سقوط می کند از کوه، آبشار


18 آبان 1398 328 1
صفحه 1 از 67ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها