(آرشیو پدیدآورنده کاظم بهمنی)

دفتر شعر

مادرم نذر تو را هر وقت هم زد گريه کرد

 
ابرِ مستي تيره گون شد باز بي حد گريه کرد
با غمت گاهي نبايد ساخت، بايد گريه کرد
 
امتحان کردم ببينم سنگ مي فهمد تو را
از تو گفتم با دلم، کوتاه آمد؛ گريه کرد
 
اي که از بوي طعام خانه ها خوابت نبرد
مادرم نذر تو را هر وقت هم زد گريه کرد
 
با تمام اين اسيران فرق داري، قصه چيست؟
هر کسي آمد به احوالت بخندد گريه کرد
 
از سر ايمان به داغت گاه مي گويم به خويش
شايد آن شب «زجر» هم وقتي تو را زد گريه کرد
 
وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشيده شد
آن زن غساله هم اشکش درآمد، گريه کرد
 


13 مهر 1395 2030 0

زندگي توي قفس يا مرگ بيرون از قفس ؟

سينه ام اين روزها بوی شقايق مي دهد
داغ از نوعي که من ديدم تو را دق مي دهد
 
«او» که اخمت را گرفت و خنده تقديم تو کرد
آه را مي گيرد از من جاش هق هق مي دهد
 
برگ هايم ريخت بر روي زمين؛ يعني درخت
خود به مرگ خويشتن رأی موافق مي دهد
 
چشمهايت يک سوال تازه مي پرسد ولي
چشمهايم پاسخت را مثل سابق مي دهد
 
زندگي توي قفس يا مرگ بيرون از قفس ؟
دومي ! چون اولي دارد مرا دق مي دهد


06 دی 1393 1536 0

هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می ‌کنم

من به بعضی چهره ‌ها چون زود عادت می ‌کنم
پیش ‌شان سر بر نمی ‌آرم، رعایت می ‌کنم
 

...
 

کم اگر با دوستانم می‌ نشینم جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می ‌کنم
 
فکر کردی چیست موزون می ‌کند شعر مرا؟
در قدم برداشتن‌ های تو دقت می ‌کنم
 
یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می ‌روم
لذتش را با تمام شهر قسمت می ‌کنم
 
ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت می ‌کنم
 
توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت
می نیشینم تا قیامت با تو صحبت می کنم
 
با حذف دو بیت


10 مهر 1393 1450 3

آه اي تابلوي تازه به سرقت رفته!...

کاش دور و بر ما اين همه دلبند نبود
و دلم پیش کسي غير خداوند نبود
 
آتشي بودي و هروقت تو را مي ديدم
مثل اسپند دلم جاي خودش بند نبود
 
مثل يک غنچه که از چيده شدن مي ترسيد
خيره بودم به تو و جرأت لبخند نبود
 
هرچه من نقشه کشيدم به تو نزديک شوم
کم نشد فاصله؛ تقصير تو هر چند نبود
 
شدم از «درس» گريزان و به «عشقت» مشغول
بين اين دو چه کنم نقطه ي پيوند نبود
 
مدرسه جاي کسي بود که يک دغدغه داشت
جاي آنها که به دنبال تو بودند نبود
 
بعد از آن هر که تو را ديد رقيبم شد و بعد
اتفاقي که رقم خورد خوشايند نبود
 
آه اي تابلوي تازه به سرقت رفته!
کاش نقّاش تو اين قدر هنرمند نبود


22 شهریور 1393 2938 4

آب را گرمای تابستان گوارا می کند

غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا می کند
شیر دوراندیش با آهو مدارا می کند
 
زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست
آب را گرمای تابستان گوارا می کند
 
جز نوازش شیوه‌ ای دیگر نمی ‌داند نسیم
دکمه‌ ی پیراهنش را غنچه خود وا می کند
 
روی زرد و لرزشت را از که پنهان می‌کنی؟
نقطه ضعف برگ ‌ها را باد پیدا می کند
 
دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیشتر
پشت عاشق را همین آزارها تا می کند
 
از دل همچون زغالم سرمه می‌ سازم که دوست
در دل آیینه دریابد چه با ما می کند
 
نه تبسم، نه اشاره، نه سؤالی، هیچ چیز
عاشقی چون من فقط او را تماشا می کند


01 شهریور 1393 3727 0

قصه ی تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند 
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
 
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین 
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند
 
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
 
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
 
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند


10 مرداد 1393 1443 1

تو دست گمشده ها را مگر نمی گیری؟

رفیق حادثه هایی به رنگ تقدیری
اسیر ثانیه هایی شبیه زنجیری
 
در این رسانه ی دنیا میان برفک ها
نه مانده از تو صدایی نه مانده تصویری
 
رسیده سن حضورت به سن نوح اما
شمارِ مردم کشتی نکرده تغییری
 
هزار جمعه ی بی تو گذشته از عمرم
هزار سال پیاپی دچار تأخیری
 
شبیه کودک زاری شدم که در بازار...
تو دست گمشده ها را مگر نمی گیری؟


31 تیر 1393 1926 2

شاید کـه یـادت رفته قول ِ زیر قرآن

امشب بیا یک سر به خوابم ماه تابان
حالی بپرس از مادر پیرت پسر جان!
 
دیگر سراغ از ما نمی گیری، کجایی؟
شاید کـه یـادت رفته قول ِ زیر قرآن
 
دست تو از وقتی به دست حوریان است
کمتر می افتی یاد این دستان لرزان
 
تو همنشینی بـا جوانان بهشتی
لطفی ندارد دیدن ما سالمندان!
 
شرمنده ام مادر! دلم خیلی گرفته
ناراحت از حرفم نشو، رو برنگردان...
 
پـیـش سماور رو بـه رؤیایـش نشـسته
مادربزرگ پـیر مـن با چشم گریان
 
چیزی نمی گوید ولی از چـشم هایش
می شد بفهمی در اتاقش هست مهمان
 
دارد برایش چای می ریزد  ولی او
مـثل همیشه لب نخواهد زد به فنجان
 
عطر عجیبی خانه را پر کرده ــ شاید
عـطر گلی بـاشد که مانده زیر باران


30 تیر 1393 1359 1

«باوفا» خواندمت از عمد که تغيير کني

 
لذت مرگ نگاهي ست به پايين کردن
بين روح و بدن ات فاصله تعيين کردن
 
نقشه مي ريخت مرا از تو جدا سازد «شک»
نتوانست، بنا کرد يه توهين کردن
 
زير بار غم تو داشت کسي له مي شد
عشق بين همه برخاست به تحسين کردن
 
آن قدر اشک به مظلوميتم ريخته ام
که نمانده است توانايي نفرين کردن
 
«باوفا» خواندمت از عمد که تغيير کني
گاه در عشق نياز است به تلقين کردن
 
«زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست»
خط مزن نقش مرا موقع تمرين کردن!
 
وزش باد شديد است و نخم محکم نيست!
اشتباه است مرا دورتر از اين کردن


30 خرداد 1393 6982 1

حد اعلايي و با حداقل ها همنشين

 
حد اعلايي و با حداقل ها همنشين
آه مرواريدِ اصلِ با بدل ها همنشين
 
از معمّا ماندن ات  چندي ست لذت مي بري
اي سؤال مشکلِ با راه حل ها هم نشين
 
من به لطفِ دوستانت رفتم امّا سعي کن
بعدِ من کمتر شوي با اين دغل ها همنشين
 
دل به مفهوم سياهي کم کم عادت مي کند
چشم وقتي مي شود با مبتذل ها همنشين
 
گردن آويزي چنين را پاره کن، آزاد شو
آه مرواريدِ اصلِ با بدل ها همنشين
 


16 خرداد 1393 3962 2

زمين شناس حقيري تو را رصد مي کرد

زمين شناس حقيري تو را رصد مي کرد
به تو ستاره ي خوبم نگاهِ بد مي کرد
 
کنارت اي گلِ زيبا،  شکسته شد کمرم
کسي که محو تو مي شد مرا لگد مي کرد
 
تو ماه بودي و بوسيدن ات نمي داني...
چه ساده داشت مرا هم بلند قد مي کرد
 
بگو به ساحل چشم ات که من نرفته چطور
به سمت جاذبه اي تازه جذر و مد مي کرد؟!
 
چه ديده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعده ها که دل من نديده رد مي کرد
 
کنون کشيده کنار و نشسته در حجله
کسي که راه شمار را هميشه سد مي کرد
 


08 خرداد 1393 148 0

چون «عطارد» گردِ تو بيش از همه چرخيده ام

 
رفتنِ ما اتفاقِ ناگوارِ  کوچکي ست
باز مي گرديم روزي، روزگار کوچکي ست
 
مي گذاري گاه دور از تو جهان را حس کنم
لطف يا قهر است اين؟! دورم حصار کوچکي ست
 
با مرور دوستي هايم به من اثبات شد
هر که جز تو دوستم شد، دوستدار کوچکي ست
 
در تو من دنبال چيزي ماوراي شهرتم
شاعرت بودن برايم افتخار کوچکي ست
 
من براي عشق مي ميرم، براي شعر نه!
دفتر شاعر براي او مزار کوچکي ست...
 
چون «عطارد» گردِ تو بيش از همه چرخيده ام
سوختم، شکر خدا عشق ات مدارِ کوچکي ست
 
بارها از پيش روي ات رد شدم صياد پير
مي پسنديدي نمي گفتي شکار کوچکي ست
 
بعد ساعت ها نگاه و ذوق و ترس و شرم و شک
انتظار يک تبسم، انتظار کوچکي ست!
 
::
با دعا شايد به دست آوردم ات؛ چون با دعا
دست کاري کردن تقدير کار کوچکي ست
 


08 خرداد 1393 9 0

درخواست مي کنم نروي، التماس نه

 
شرمي ست در نگاه من؛ اما هراس نه
کم صحبتم ميان شما،  کم حواس نه
 
چيزي شنيده ام که مهم نيست رفتن ات!
درخواست مي کنم نروي، التماس نه
 
از بي ستارگي ست دلم آسماني است
من «عابري» فلک زده ام، آس و پاس نه
 
من مي روم، تو باز مي آيي، مسير ما
با هم موازي است وليکن مماس نه
 
پيچيده روزگارِ تو،از دور واضح است
از عشق خسته مي شوي اما خلاص نه
 


08 خرداد 1393 12 0

من برای عشق می میرم، برای شعر نه!

رفتن ما اتفاق ناگوار کوچکی ست
بازمی گردیم روزی، روزگار کوچکی ست

می گذاری گاه دور از تو جهان را حس کنم
لطف یا قهر است این؟! دورم حصار کوچکی ست

با مرور دوستی هایم به من اثبات شد
هر که جز تو دوستم شد، دوستدار کوچکی ست

در تو من دنبال چیزی ماورای شهرتم
شاعرت بودن برایم افتخار کوچکی ست

من برای عشق می میرم، برای شعر نه!
دفتر شاعر برای او مزار کوچکی ست...

چون "عطارد" گرد تو بیش از همه چرخیده ام
سوختم، شکر خدا عشقت مدار کوچکی ست

بارها از پیش رویت رد شدم صیاد پیر
می پسندیدی نمی گفتی شکار کوچکی ست

بعد ساعت ها نگاه و ذوق و ترس و شرم و شک
انتظار یک تبسم، انتظار کوچکی ست

با دعا شاید به دست آوردمت؛ چون با دعا
دستکاری کردن تقدیر کار کوچکی ست

 



30 اردیبهشت 1393 3951 2

از کنارت رد شدم آرام ، گفتی: مستقیم!

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم
داشتم یک عصر برمی گشتم از عبدالعظیم

ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم آرام ، گفتی: مستقیم!

زل زدی در آینه اما مرا نشناختی
این منم که روزگارم کرده با پیری گریم

رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم

بخت بد برنامه موضوعش تغزل بود وعشق
گفت مجری بعد" بسم الله الرحمن الرحیم" :

یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب وجوان
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:

"سعی من در سربه زیری بی گمان بی فایده ست
تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم"

شیشه را پایین کشیدی رند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم

موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز:
"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم"

گفتم آخر شعر تلخی بود ،با یک پوزخند
گفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم


12 بهمن 1392 8001 6

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت...

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها، آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا



15 تیر 1392 1664 2

تو خودت تشنه ای و می دانی حال عشاق تشنه کامت را

آن زمان که برای بردن من می شکافی صف قیامت را
اهل محشر به غبطه می گویند خوش به حالت نوشته نامت را

رو به سویم می آیی و آرام می شود کم خروش و همهمه ها
چشم می بندم و قدم به قدم می شمارم صدای گامت را

می گذاری به روی شانه ی من ناگهان دست مهربانت را
مانده ام آن زمان چگونه دهم پاسخ اولین سلامت را

چارچوب تصورم اینهاست: این که قید مرا نخواهی زد
حدسم از عاقبت توهم نیست تجربه کرده ام مرامت را

زیر هر آفتاب سوزان نه؛ زیر طوبای تو دلم گرم است
نکند کم کنی ز روی سرم سایه ی لطف مستدامت را

پیش تر وام عشق دادی تا بخرم آبرو برای خودم
ناله سر می دهم مگر با اشک بدهم قسط های وامت را

روزگارم اگر چه تفدیده ست به سراب تو هم یقین دارم
تو خودت تشنه ای و می دانی حال عشاق تشنه کامت را

روی نیزه دوباره می گذرد خاطرات از مقابل چشمت
دود این خیمه ها می اندازد یاد دیوار و در مشامت را...

ادعایی نمی کنم اما فکر تنهایی ات مرا هم کشت
به خدا من می آمدم سویت می شنیدم اگر پیامت را



25 آبان 1391 2010 0

ماه تابان



تا تو بودي در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروي چشم خود چشمي غزلخوان داشتم

حال اگر چه هيچ نذري عهده دار  ِ وصل نيست
يک زمان پيشآمدي بودم که امکان داشتم

ماجراهايي که با من زير باران داشتي
شعر اگر مي شد قريب پنج ديوان داشتم

بعد تو بيش از همه فکرم به اين مشغول بود
من چه چيزي کمتر از آن نارفيقان داشتم؟!

ساده از «من بي تو مي ميرم» گذشتي خوب من!
من به اين يک جمله ي خود سخت ايمان داشتم

لحظه ي تشييع من از دور بويت مي رسيد
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!!


از دفتر پيشآمد




.............................................................................................
مصاحبه با ايبنا به بهانه چاپ چهارم پيشآمد ، تير ماه 91



15 اردیبهشت 1391 1895 0

غزل جديد


 
تو هماني که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان يافت همانندش را
 


منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
 


از رقيبان کمين کرده عقب مي ماند
هر که تبليغ کند خوبي دلبندش را
 


مثل آن خواب بعيد است ببيند ديگر
هر که تعريف کند خواب خوشايندش را
...
مادرم بعد تو هي حال مرا مي پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
 


عشق با اينکه مرا تجزيه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرايندش را
 


قلب من موقع اهدا به تو ايراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پيوندش را
 


حفظ کن اين غزلم را که به زودي شايد
بفرستند رفيقان به تو اين بندش را :
 


منم آن شيخ سيه روز که در آخر عمر
لاي موهاي تو گم کرد خداوندش را 



14 بهمن 1390 4719 0

چشم ها بيشتر مي فهمند


درد يک پنجره را پنجره ها مي فهمند


 


درد يک پنجره را پنجره ها مي فهمند
معني کور شدن را گره ها مي فهمند

سخت بالا بروي ، ساده بيايي پايين
قصه ي تلخ مرا سرسره ها مي فهمند

يک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بيشتر از حنجره ها مي فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن اين تذکره ها مي فهمند

نه نفهميد کسي منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها مي فهمند


غزلي از پيشآمد




17 تیر 1390 1501 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها