اشعار مرتضی امیری اسفندقه
در هیچ دوره دزد چنین معتبر نبود
دزدی گناه بود در ایران هنر نبود
او را ندیده بود کسی و نمیشناخت
نامی نداشت دزد و چنین نامور نبود
خاور نمیشناختش و هیچ جلوهای
از او هر آینه به شبِ باختر نبود
دستش نبود رو و نمیزد به طبلِ فُحش
در پرده بود دزد و چنین پردهدر نبود
از او سراغ، اهلِ محل هم نداشتند
اینگونه در تمامِ جهان مشتهر نبود
دزد قدیم زحمت بسیار میکشید
سردرد داشت دزدی و بیدردسر نبود
دزدان قدیم در دلِ شب راه میزدند
در روشنایِ روز از آنها خبر نبود
دزدی شگون نداشت به وقتِ اذانِ صبح
دزدِ قدیم، سارقِ وقتِ سحر نبود
رویی نداشت دزد که حاضر شود به جمع
در خلق هیچ، از همه اینگونه سر نبود
میزد به چاک رویی اگر دیده بود گاه
یعنی به فکرِ خواستنِ آستر نبود
شرمی نهفته داشت حیایی نگفتنی
هرگز به فکرِ سرقتِ مالِ پدر نبود
همدستِ خویش بود به هر دستبرد دزد
یا هم تکِ رفیق، ولی با پسر نبود
از شرم آب میشد اگر رفته بود لو
دزدِ قدیم، دزد، ولی خیرهسر نبود
از پشتِ بام، راه به دالانِ خانه داشت
دزد و کلیددار و نگهبانِ در نبود
زوری نداشت جغد شبِ پشتِ بامِ شهر
دفتر نداشت، صاحبِ تزویر و زر نبود
شغلی به غیر دزدی اگر داشت، نه نداشت
دلالِ شیر و شربت و قند و شکر نبود
بیکاره بود و لوت، نه یکّاره قروت
هم دزد شهر، هم دلِ کوه و کمر نبود
با هیچکس به خاطر دزدی نبود دوست
دزد قدیم دزد، ولی حیلهگر نبود
داغی ز سجده هیچ به پیشانیش نداشت
اهلِ نماز و روزه و این فکر و فر نبود
مکتب نرفته بود و معلّم ندیده، ها!
حرفی نخوانده و بود حدیثی زِ بَر نبود
عیّار بود دزد و به محروم میرسید
یعنی تمامِ دزدی او بیاثر نبود
لایی نمیکشید که سودی به هم زند
پول و پَله نداشت، خرابِ ضرر نبود
دزدیده بود مال کسی را که مایه داشت
دزد پلاس و پیسه، از هر مَمَر نبود
بیسرگذشت بود ولی سرنوشت داشت
بیاعتنا به حُکمِ قضا و قَدَر نبود
راضی به سهم خویش از این پیش بود دزد
یعنی حریص خواستن بیشتر نبود
دزدِ قدیم، گردنهها بسته بود، سخت
دزدِ گدار، دزدِ سرِ رهگذر نبود
جانِ عزیز را به سرِ دست داشت دزد
دزدی هراس داشت، چنین بیخطر نبود
چونانکه باد دربه درِ درّه بود و کوه
مانند لوش ساکنِ هر جوی و جَر نبود
قانون و قاعده، نه اگر راه و رسم داشت
در هرج و مرج، اینهمه و اینقَدر نبود
بازار دزدی و دَلِگی هرگز، اینچنین
گرمی نداشت هیچ و چنین شعلهور نبود
aگفتم قصیدهای که بماند به یادگار
در شعرِ شاعرانِ وطن، این شَرَر نبود
در شعرِ شاعران نه، که در نثرِ کاتبان
این جان و جرأت و جَنم و این جگر نبود
من گفته ام بلند که دزدی نکردهام
تا بوده شور بوده مرا پاک و شر نبود
مزدی زِ هر که یافتهام، کار کردهام
چون من کسی به سنگرِ خود مستقر نبود
کار کلان و مزد کمم بود راه و رسم
تختم نبود مقصد و تاجم به سر نبود
تنها نه من نگاه نکردم به تاج و تخت
در هفت پشتِ من خبر از تاجور نبود
بیمزد نیز، کار به کردار کردهام
آن ساقهام که قسمتِ من جز تبر نبود
اخراج گشتهام ز هرآنجا که بودهام
چشمم به مزدِ مختصر و مستمر نبود
از حقِّ خویش نیز گذشتم که همّتم
هرگز ذلیلِ مرگِ مقام و مَقر نبود
با نامِ من چها که نکردند، طبعِ من
گفتم که بشنوند و ببینند، خر نبود
بستم به پاسِ حُبّ وطن چشم و گوش را
ها! بشنوید، شاعرِ ما کور و کر نبود
در کارِ سربلندیِ ایران شبانهروز
از من به آفتاب، که افتادهتر نبود
حاضر نشد دلم که بچسبد به مالِ مفت
اغلب اگرچه هیچ مرا ماحضر نبود
از چپ گذشتهام من و از راست نیز هم
جانم کجا به خاطر ایران سپر نبود
تنها نه در سفر که به کار وطن تمام
آرام و امن عیش مرا در حضر نبود
در بیشه وطن، دلِ من شکر میکنم
اسب چموش بود ولی گرگِ گَر نبود
منّت خدای را که نبودم شغالِ دزد
قسمت اگر مرا جگرِ شیرِ نر نبود
در آسمانِ آبیِ میهن پرندهام
آن طوقیَم که کهنه هر بوم و بَر نبود
غیر از وطن نبود مرا بال و پر مباد
غیر از وطن مباد مرا بال و پر، نبود
شرمنده مزار شهیدانِ میهنم
چشمم کجا که نام وطن رفت و تر نبود
آه ای وطن، وطن، وطن آه ای وطن، وطن!
غیر از تو با کسی دلِ من همسفر نبود
با من به غیرِ دوستِ تو، همنفس نشد
از من به غیرِ دشمنِ تو، بر حذر نبود
نامی به غیرِ نام توام بر زبان نرفت
نقشی به غیرِ نقش توام در نظر نبود
با چاه، هیچ فرق نمیکرد راه، اه!
در پیشِ پا چراغ تو روشن اگر نبود
در پیشگاهِ روشنِ نامِ بلندِ تو
نوری نداشت شمس و به خوبی قمر نبود
پاینده بود نامِ تو پاینده باد هم
نامی که هیچ نام، از این نام سر نبود
منبع:
https://shahrestanadab.com/Content/ID/11646
3045
1
3.86
فروغ بخش شب انتظار ، آمدنی است
رفیق ، آمدنی ، غمگسار ، آمدنی است
به خاک ِ کوچه ی دیدار ، آب می پاشند
بخوان ترانه ، بزن تار ؛ یار ، آمدنی است
ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد !
مترس از شب ِ یلدا ، بهار ، آمدنی است
صدای شیهه اسب ظهور می آید
خبر دهید به یاران : سوار ، آمدنی است
بس است هر چه پلنگان به ماه خیره شدند
یگانه فاتح این کوهسار ، آمدنی است
2923
0
4.25
صبح که می شه کریم آقا در خونه ها در می زنه
آشغالا رو بر می داره، هر روز به ما سر می زنه
کوچه ما تمیز می شــه وقتی کریم آقا میاد
خورشید خانم از پشت کوه یواش یواش بالا میاد
نمی دونم چی می خونه یواش یواش حرف می زنه
گاریشو هول میده جلو، گاریش باهاش حرف می زنه
دستکشاشو در میاره دست می کشه روی سرم
دلم می خواد گاری بشـم خستگیاشو ببرم
اگه کریم آقا نیاد خورشید خانم خواب می مونه
کوچه ما سیاه می شه خالی از آفتاب می مونه
دلم می خواد یه صبح زود برم گاریشو هول بدم
بجای سطل آشغالی بهش یه دسته گل بدم
3922
7
4.47
حضور گم شدۀ صد هزار آدم گم
حضور وحشیِ رنگ
طنين نعرۀ مسلول و خندۀ مسموم
طنين دغدغه، جنگ
يکی به عربده گفت:
درود بر آبی!
به هر کجا که رَوی رنگ آسمان آبی است
به طعنه گفت کسی با غرور و بی تابی:
ولی نبود آبی
ميان هيچ رگی خون هيچ کس هرگز
درود بر قرمز!
فضای ساده و سبز زمين آزادی
در انفجار صدای ترقهها، در دود
نود دقيقه کدورت
نود دقيقه کبود
در آستانه در
غريب و غمزده طفلی کنار وزنۀ پير
به فکر سنجش وزن هزار ناموزون
و پيرمردی گنگ
تکيده
تشنه
به دنبال لقمهای روزی
کدام استقلال؟!
کدام پيروزی؟!
1729
0
3.75
صدای کیست چنین دلپذیر میآید؟
کدام چشمه به این گرمسیر میآید؟
صدای کیست که اینگونه روشن و گیراست؟
که بود و کیست که از این مسیر میآید؟
چه گفته است مگر جبرئیل با احمد؟
صدای کاتب و کلک دبیر میآید
خبر به روشنی روز در فضا پیچید
خبر دهید: کسی دستگیر میآید
کسی بزرگتر از آسمان و هر چه در اوست
به دستگیری طفل صغیر میآید
علی به جای محمد به انتخاب خدا
خبر دهید: بشیری نذیر میآید
کسی به سختی سوهان، به سختی صخره
کسی به نرمی موج حریر میآید
کسی که مثل کسی نیست، مثل او تنهاست
کسی شبیه خودش، بینظیر میآید
خبر دهید که: دریا به چشمه خواهد ریخت
خبر دهید به یاران: غدیر میآید
به سالکان طریق شرافت و شمشیر
خبر دهید که از راه، پیر میآید
خبر دهید به یاران: دوباره از بیشه
صدای زنده ی یک شرزه شیر میآید
خم غدیر به دوش از کرانهها، مردی
به آبیاری خاک کویر میآید
کسی دوباره به پای یتیم میسوزد
کسی دوباره سراغ فقیر میآید
کسی حماسهتر از این حماسههای سبک
کسی که مرگ به چشمش حقیر میآید
غدیر آمد و من خواب دیدهام دیشب
کسی سراغ من گوشهگیر میآید
کسی به کلبه ی شاعر، به کلبه ی درویش
به دیدهبوسی عید غدیر میآید
شبیه چشمه کسی جاری و تپنده، کسی
شبیه آینه روشن ضمیر میآید
علی همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر میآید
به سربلندی او هر که معترف نشود
به هر کجا که رود سر به زیر میآید
شبیه آیه ی قرآن نمیتوان آورد
کجا شبیه به این مرد، گیر میآید؟
مگر ندیدهای آن اتفاق روشن را؟
به این محله خبرها چه دیر میآید!
بیا که منکر مولا اگر چه آزاد است
به عرصهگاه قیامت اسیر میآید
بیا که منکر مولا اگر چه پخته، ولی
هنوز از دهنش بوی شیر میآید
علی همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر میآید
2509
1
4.65
روزه هایم اگر چه معیوب است
رمضان است و حال من خوب است
رمضان است و من زلالم باز
صاحب روزی حلالم باز
می زند موج بی کران در من
پهنه در پهنه آسمان در من
چشم هایم ندیدنی را دید
رمضان است و من پر از خورشید
الفتی پاک با سحر دارم
تشنه ی لحظه های افطارم
رمضان است و گفتنم هوس است
راز از تو شنفتنم هوس است
از تو ای با من آشنا! از تو
از تو ای مهربان خدا! از تو
ای خدایی که جود آوردی
از عدم در وجود آوردی
ای خدایی که هستی ام دادی
حرمت حق پرستی ام دادی
ای سئوال مرا همیشه جواب
ای سبب! ای مسبب! ای اسباب!
پیش پایم همیشه روشن باش
با توام من، تو نیز با من باش
در نگاهم گناه می جوشد
تو نپوشی کسی نمی پوشد
با من ای مهربان، مدارا کن
گره از کار بسته ام وا کن
رمضان است و زنده ام، هستم
گفتگو با تو دارم و مستم
مستم از شربت و شرابی ناب
صمغ خورشید و شیره ی مهتاب
از شرابی که قسمت من بود
مثل من بود، صاف و روشن بود
از شرابی شبیه آزادی
لطف کردی خودت فرستادی
از شرابی که درد می افزود
نه زمینی، نه آسمانی بود
رمضان است و ماه نیمه ی بدر
شب تقسیم زندگی، شب قدر
شب قدر است و من همان تنها
دورم از هی هی و هیاهوها
نیست قرآن برابرم امشب
دست مولاست بر سرم امشب
ای خدای بزرگ بنده نواز
خالق خلسه های راز و نیاز
اولین اشتیاق شوق انگیز
آخرین شوق اشتیاق آمیز
می چکد شور تو در آوایم
می زنی موج در دعاهایم
هایِ تو هویِ من مرا دریاب
خسته ام، خسته، ای خدا دریاب
شب قدر است و می کنی تقسیم
برسان سهم دوستان یتیم
سهم من چیست؟ بندگی کردن
پاک و پاکیزه زندگی کردن
بار من ای یگانه سنگین است
سبُکم کن که سهمِ من این است
شب احیا تو با منی آری
من بخوابم اگر، تو بیداری
لطف داری به دست کوتاهم
می دهی آن چه را که می خواهم
ای خدا ای خدای پنهان، فاش
هم در این جا تو را ببینم کاش
تا بمیرم زلال و دل بیدار
مرگ من را به دست من بسپار
بسپارش به من به آگاهی
تا بمیرم چنان که می خواهی
بعد یک عمر خون دل خوردن
مطلع کن مرا شب مردن
ای خدا ای خدای نومیدان
زنده ی تا همیشه جاویدان
ای سزاوار گریه و خنده
مهربان هماره بخشنده
پاکبازم اگر چه گمراهم
از تو غیر از تو را نمی خواهم
بار تشویش از دلم بردار
وَ قِنا ربّنا عذاب النّار
شب قدر است و من چنین بی تاب
اِفتَتِح یا مفتّح الابواب...
4643
1
4.9
ایران من! بلات، مَهِل بر سر آورند
مگذار در تو، اجنبیان سر بر آورند
در تو مباد! میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زور زر آورند
چیزی نمانده است که فرزندهای تو
از بس شلوغ، حوصله ات را سر آورند
یک هفته است زخمی رعب و رقابتی
در تو مباد حمله به یکدیگر آورند!
همسنگران به جان هم افتاده اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند!
با دست دوستی نکند راویان فتح
از آستین خویش، برون، خنجر آورند
فرزانگان شیفته ی خدمتت مباد
تشنه ی مقام، بازی قدرت در آورند!
گزلیک می دهند به دست منافقان
از پشت سر مباد که خیره سر آورند!
افتاده اند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و در آورند
تا حل کنند مشکل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی ات داور آورند
وجدان بس است، داور ایرانی نجیب
شاهد، نیاز نیست که در محضر آورند
در تو برای هم، وطن مرد من! مخواه
یاران روزهای خطر، لشکر آورند
بردار و در کلیله و دمنه بخوان، مباد
در تو به جای شیر، شغالِ گر آورند
در تو مباد مکر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند
نه، نه؛ مباد! باز امیرکبیر من!
بهر گشودن رگ تو، نشتر آورند
نادر حکایتی است مبادا که بر سرت
یاران، بلای حمله ی اسکندر آورند
ساکت نشسته ای؟ وطن من! سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت درآورند
در تو مباد! جای بدن های نازنین
از آتش مناظره، خاکستر آورند
نه، نه؛ مباد مغز جوانان خوراک جنگ
فرمان بده که کاوه ی آهنگر آورند
پای پیاده در سفر رزم اشکبوس
فرمان بده که رستم نام آور آورند
سیمرغ را خبرکن و با موبدان بگو
تا چاره ای به دست بیاید، پر آورند
با این یکی بگو که خودت را نشان بده
خارت مباد در نظر و منظر آورند!
با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
کاری مکن که حمله بر این کشور آورند
همسنگران به جان هم افتاده اند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند
مردم که آمدند به اعجاز رای خویش
از لجّه های رنگ، برون گوهر آورند
ایران من! بلند بگو، ها! بگو بگو
مردم نیامدند که چشم تر آورند
مردم نیامدند که بر روی دست ها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آورند
مردم نیامدند که از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن، ساغر آورند
مردم نیامدند خدا را عوض کنند
مردم نیامدند که پیغمبر آورند
مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله به هم به دمدمه سر تا سرآورند
مردم نیامدند بلاشک تلف شوند
مردم نیامدند یقین تَسخر آورند
مردم که هر همیشه فرو دست بوده اند
تا بر فراز دست، یکی سرور آورند
کوزه گران کوزه شکسته که قادرند
با یک کرشمه، کوزه و کوزه گر آورند
مردم نخواستند که از فتح سومنات
با خود ولو حلال، زن و زیور آورند
مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره، خلطه ی سیم و زر آورند
مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند که نامی برآورند
مردم که پاسدار شکست و درستی اند
ناظر به هر چه خیر و به هر چه شر آورند
مردم که داوران کهنسال و کاهنند
نه مهره های پوچ که در ششدر آورند
مردم که آمدند کتاب و کلاس را
از پایتخت، جانب آبیدر آورند
مردم که آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند
مردم که آمدند که ایران پاک را
بار دگر به نطق، سر منبر آورند
مردم که فوتشان سخن و فنّ شان غم است
مردم که آمدند، سخن گستر آورند
مردم که هیچشان، هنری غیر عشق نیست
مردم که آمدند، هنر پرور آورند
ایرانِ من! قصیده برایت سروده ام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند
بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو، خبر برای منِ مضطر آورند
تکرار شد اگر به دو-سه بیت، قافیه
فرمان بده قصیدگکی دیگر آورند
آیینه ی تمام قد عشق! پیش تو
یاران چگونه سر ز خجالت برآورند؟
این شاخه های سر به درِ ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و برآورند؟
نامحرمان خلوت انس تو با چه رو
ایران من! دوباره تو را در بر آورند؟
من عاشقانه شاعرم و شاعر وطن
بیرون مرا مخواه که از چنبر آورند
اسفندم و به پای تو بی تاب سوختن
چشم بد از تو دور! بگو مجمر آورند
من رای داده ام به تو و می دهم به تو
از کاسه، چشم های مرا گر درآورند
7688
1
4.83
دوست دارم وقتِ مردن بر لبم لبخند باشد
من از او خرسند باشم، از من او خرسند باشد
از در و ديوارِ تابوتم گُلِ رحمت ببارد
خالي از تزوير، روحم خالي از ترفند باشد
مرگ هاي کوچکي دارند مردم، دوست دارم
مرگِ من مثل شهادت، مرگِ بي مانند باشد
صبح تا شب قُدسيان آواز در قبرم بخوانند
با سَماع و سُکر تا محشر سرِ من بند باشد
در ملائک بر سر من گفتگوها در بگيرد
هيچ کس هرگز نداند قيمت من چند باشد
دوست دارم روح ققنوسي م در ميلادِ مردن
فارغ از زن، زندگاني، فارغ از فرزند باشد
::
مي زنم پُل مثل ابراهيم از آتش به گُلگَشت
در قيامت کاش با من عشق، خويشاوند باشد
ميوه هاي وصل مي روياند از هر شاخه اش، مرگ
گر درختِ زندگاني قابل پيوند باشد
نه به حکمِ قافيه، از شوقِ باران هاي رحمت
دوست دارم مرگ من در مهر يا اسفند باشد
مرگ، اي سقّاي انسان در عطش سار اسارت!
بيش از اين مگذار روحِ تشنه ام در بند باشد
3353
1
4.92
شعرم به مدح حضرت زهرا رسیده است
روی زمین به عالم بالا رسیده است
باغ و بهار می چکد از بیت بیت من
شعرم شکوفه وار به زهرا رسیده است
آمد بهار خرّم و زهرا شکفت ماه
خورشید گرم محض تماشا رسیده است
میلاد دختر گل و ریحان و روشنی ست
شعری شریف و شاد و شکوفا رسیده است
نوروز آمده ست به تبریک فاطمه
چون رودخانه ای که به دریا رسیده است
::
هستی، نجات یافته ی حُسن خلق توست
زیبایی و کمال به امضا رسیده است
حُسنش رسیده است به فریاد زندگی
خُلقش به داد مردم دنیا رسیده است
::
وقتی که مادر پدری، پیر امتی
شعرم به درک امّ ابیها رسیده است
1884
0
5
اي همه همسايگان! زمزمه خواني کنيد
مي رسد اسفند ماه، خانه تکاني کنيد
ماهِ بلوغِ زمين، ماهِ بلاغت رسيد
مزرعه دارانِ عشق! دانه فشاني کنيد
يک نفس از آسمان سرِّ مگو مي چکد
سبز سرِ عشق باد، سُرخ زباني کنيد
قايق ذوقِ شما منتظرِ آب بود؟
دريا باريده است، قايق راني کنيد
هستي آيينه شد، مي شود آيا مگر
روبه روي آينه عيش نهاني کنيد؟
هستيِ عريان همين يک دو نفس پيش ماست
جلوه تَلَف مي شود، چشم چراني کنيد
نکته ي اصلي چه بود؟ اينکه خدا متن ماست
حاشيه تذهيب چيست؟ نکته پراني کنيد
واديِ پيموده را مي شود از سَر گرفت
باغ جوان مي شود، رو به جواني کنيد
::
باز هم از آسمان يک سَر و گردن سَر است
قامت روحِ مرا هرچه کماني کنيد
2987
3
4.5
گل و ترانه و لبخند مي رسد از راه
بهار، سرخوش و خُرسند مي رسد از راه
گذشت دلهره آور غروبِ تنهايي
پگاهِ روشنِ پيوند مي رسد از راه
بهار، گمشده ي سبزِ آسماني ماست
کسي که گفتم و گفتند مي رسد از راه
کسي که روحِ به افسردگي دچارِ مرا
نجات مي دهد از بند مي رسد از راه
مگو بهار، بگو روز بکرِ رستاخيز
بگو رسولِ خداوند مي رسد از راه
هميشه تازه، هميشه رها، هميشه زلال
هميشه دلکش و دلبند مي رسد از راه
اگرچه آخِرِ اسفند اول عيد است
بهار اوّلِ اسفند مي رسد از راه
3357
1
3.71
مگر يتيم نبودي خدا پناهت داد
خدا که در حرم امن خويش راهت داد
هجوم جهل و خرافه ، هجوم تاريکي
خدا پناه در آن دوره سياهت داد
خدا، خدا و خدا ، آن خداي بي مانند
همان که عصمت پرهيز از گناهت داد
همان که جان نجيب تو را مراقب بود
همان که سينه خالي از اشتباهت داد
توان و توشه به پايان رسيده بود ، ولي
خدا رسيد به فرياد و زاد راهت داد
بگو که نعمت پروردگار پنهان نيست
خدا که دست تو را خواند و دستگاهت داد
خدا که چشم تو را با نماز روشن کرد
خدا که فرصت تشخيص راه و چاهت داد
چقدر واقعه آسماني و شفاف
خدا به يمن دعاهاي صبحگاهت داد
خدا که عاقبتي خير و خوش عطايت کرد
خدا که آينه را نور با نگاهت داد
قسم به روز ، که خورشيد شمع خانه توست
قسم به شب که خدا برتري به ماهت داد
خدا که اشک تو را جلوه گهر بخشيد
خدا که شعله روشن به جاي آهت داد
خدا که جان تو را از الهه ها پيراست
خدا که غلغله قوم لا اله ات داد
يتيم آمده ام ، مانده ام ، پناهم ده
مگر يتيم نبودي خدا پناهت داد...
3911
0
4.22
حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد
خلاص از قفس وعده و وعیدت کرد
سیاه بود و سیاهی هر آنچه می دیدی
تو را سپرد به آیینه ، رو سپیدت کرد
چه گفت با تو در آن لحظه های تشنه حسین؟
کدام زمزمه سیراب از امیدت کرد
به دست و پای تو بار چه قفل ها که نبود
حسین آمد و سر شار از کلیدت کرد
جنون تو را به مرادت رساند ناگاهان
عجب تشرف سبزی! جنون مریدت کرد
نصیب هر کس و ناکس نمی شود این بخت
قرار بود بمیری خدا شهیدت کرد
نه پیشوند و نه پسوند ، حر حری تو
حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد
7240
1
4.43
تا کی دل من چشم به در داشته باشد ؟
ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد
آن باد که آغشته به بوی نفس توست
از کوچه ما کاش گذر داشته باشد
هر هفته سر خاک تو می آیم، اما
این خاک اگر قرص ِقمر داشته باشد
این کیست که خوابیده به جای تو در این خاک ؟
از تو خبری چند مگر داشته باشد
خاکستری از آن همه آتش، دل این خاک
از سینه ی من سوخته تر داشته باشد
آن روز که میبستی بار سفرت را
گفتی به پدر هر که هنر داشته باشد
باید برود هرچه شود گو بشو و باش
بگذار که این جاده خطر داشته باشد
گفتی : نتوان ماند از این بیش ، یزیدی است
هر کس که در این معرکه سر داشته باشد
باید بپرد هر که در این پهنه عقاب است
حتی نه اگر بال و نه پر داشته باشد
کوه است دل مرد، ولی کوه، نه هر کوه
آن کوه که آتش به جگر داشته باشد
کوهی که بنوشد، بمکد، شیره ی خورشید
کوهی که ستاره، که سحر داشته باشد
آن کوه که نایاب ترین معدن دُر اوست
آن کوه که در سینه گهر داشته باشد
کوهی که جوابت بدهد هر چه بگویی
کوهی که در آن نعره اثر داشته باشد
کوهی که عبا باشدش از شعشعه ی نور
عمامهای از ابر به سر داشته باشد
آن کوه که یاقوت ، که یاقوت شهادت
در دامنه، در کتف و کمر داشته باشد
این تاک که با خون شهیدان شده سیراب
تا چند در آغوش تبر داشته باشد
دردا اگر از خوشه ی این شاخه ی سرشار
بیگانه ثمر چیده و بر داشته باشد
باید بروم هر چه شود گو بشو و باش
بگذار که این جاده خطر داشته باشد
عشق است بلای من و من عاشق عشقم
این نیست بلایی که سپر داشته باشد
رفتی و من آن روز نبودم، دل من هم
تا با تو سر ِسیر و سفر داشته باشد
رفتی و زنت منتظر نو قدمی بود
گفتی به پدر : کاش پسر داشته باشد
گفتی که پس از من چه پسر بود، چه دختر
باید که به خورشید نظر داشته باشد
باید که خودش باشد : آزاده و آزاد
نه زور و نه تزویر و نه زر داشته باشد
اینک پسری از تو یتیم است در اینجا
در حسرت یک شب که پدر داشته باشد
برگرد ، سفر طول کشید ای نفس سبز
تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟!
9497
14
4.48
رمضان است رفیقان! همه بیدار شویم
همه بیدار در این فرصتِ سرشار شویم
زیر سنگینی اعمالِ پریشان مُردیم
رمضان است، بیایید سبک بار شویم
می توانیم در این ماه به قرآن برسیم
می توانیم در این ماه، علی وار شویم
ماهِ مهمانیِ حقّ است، بیایید همه
تا نمک خورده ی این سفره ی افطار شویم
چشم ها را بتکانیم در این ماهِ زلال
با دو آیینه همه راهیِ دیدار شویم
نفَسی حق بکنید ای همه ناهمواران!
تا در این ماهِ مبارک همه هموار شویم
زین کنیم اسب، رفیقان! سفری در پیش است
جای اُتراق نَه این جاست، خبردار شویم
سِرِّ سی جزء به سی روز فرو می آید
هان! رفیقان! همه آیینه ی اسرار شویم
یازده ماه گذشت و خبر از عشق نشد
با خداوند، در این ماه مگر یار شویم
رمضان است رفیقان! همه بیدار شویم
همه بیدار در این فرصتِ سرشار شویم
2171
1
4
شاعر! شکوهِ پارسالي را چه کردي؟
آن قبض و بسطِ لايزالي را چه کردي؟
اين دغدغه ها اين تکلف ها، دريغا!
آن سرخوشي آن بي خيالي را چه کردي؟
در دل هراس هيچ کس هرگز نبودت
آن روح، روحِ لاابالي را چه کردي؟
آن خلسه هاي خالص و خُلّص کجا رفت
آن لحظه هاي خوب و عالي را چه کردي؟
فقرت به فخرِ پادشاهان طعنه مي زد
آن دست، آه! آن دستِ خالي را چه کردي؟
شعرِ گل آلودِ تو بي ماهي ست، افسوس
اي رودِ بي دريا! زلالي را چه کردي؟
هوش و حواسِ بلخي شعرت چه شد؟ کو؟
شاعر! بگو شمسِ شمالي را چه کردي
1406
0
4
به جز بي پناهي پناهي ندارم
به آيينه سوگند! آهي ندارم
شب و روزم از هرچه رنگ است خالي ست
سپيدي ندارم سياهي ندارم
شبي بي ستاره تر از من کجا؟ کو؟
به خورشيد سوگند! ماهي ندارم
کويرم، کويري فلق تا شفق خشک
نه هرزه، نه سبزه، گياهي ندارم
دو راهي سرانجام يک راه دارد
رسيدم به آنجا که راهي ندارم
نداري ست سرمايه ام در قيامت
ثوابي ندارم، گناهي ندارم
::
دلِ بي دعا هودجِ لا اله است
به آمين رسيدم، الهي ندارم
1471
0
3.67
هرکس هر آن چه دیده اگر هرکجا، تویی
یعنی که ابتدا تویی و انتها تویی
در تو خدا تجلّی هر روزه می کند
«آیینه ی تمام نمای خدا» تویی
میلاد تو تولد توحید و روشنی است
ای مادر پدر! غرض از روشنا تویی
چیزی ندیده ام که تو در آن نبوده ای
تا چشم کار می کند، ای آشنا! تویی
نخل ولایت از تو نشسته چنین به بار
سرچشمه ی فقاهت آل عبا تویی
غیر از علی نبود کسی هم طراز تو
غیر از علی ندید کسی تا کجا تویی
تو با علی و با تو علی روح واحدید
نقش علی است در دل آیینه، یا تویی؟
::
شوق شریف رابطه های حریم وحی
روح الامین روشن غار حرا تویی
ایمان خلاصه در تو و مهر تو می شود
مکّه تویی، مدینه تویی، کربلا تویی
زمزم ظهور زمزمه های زلال توست
مروه تویی، قداست قدسی! صفا تویی
بعد از تو هر زنی که به پاکی زبان زد است
سوگند خورده است که خیر النسا تویی
شوق تلاوت تو شفا می دهد مرا
ای کوثر کثیر! حدیث کسا تویی
::
آن منجی بزرگ که در هر سحر به او
می گفت مادرم به ـ تضرع ـ بیا! تویی
آن راز سر به مهر که «حافظ» غریب وار
می گفت صبح زود به باد صبا تویی
هنگام حشر جز تو شفاعت کننده نیست
تنها تویی شفیعه ی روز جزا تویی
در خانه ی تو گوهر بعثت نهفته است
راز رسالت همه ی انبیا تویی
«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»
بی تو چه می کنند؟ تویی کیمیا تویی
قرآن ستوده است تو را روشن و صریح
یعنی که کاشف همه ی آیه ها تویی
درد مرا که هیچ طبیبی دوا نکرد
ـ آه ای دوای درد دو عالم! ـ دوا تویی
من از خدا به غیر تو چیزی نخواستم
ای چلچراغ سبز اجابت! دعا تویی
«پهلو شکسته ای تو و من دل شکسته ام»
دریابم ای کریمه که دارالشفا تویی
ذکر زکیّه ی تو شب و روز با من است
بی تاب و گرم در نفس من رها تویی
کی می کنم نگاه به این لعبتان کور
با من در این سراچه ی بازیچه تا تویی
پیچیده در سراسر هستی ندای تو
تنها صدا بماند اگر، آن صدا تویی
::
گفتم تو ای بزرگ! خطای مرا ببخش
لطفت نمی گذاشت بگویم «شما» تویی
باری، کجاست بقعه ی قبر غریب تو؟
بر ما بتاب، روشنی چشم ما تویی
3317
0
5
کاري بکن اي عشق! که سرشارِ تو باشم
پندارِ تو گفتارِ تو کردارِ تو باشم
نه شرقي و نه غربي ام اي زمزمه! بگذار
همواره هوادار، هوادارِ تو باشم
اين دلخوشيِ زود گذر چاره ي من نيست
بگذار که ناچارِ تو، ناچارِ تو باشم
خورشيدِ من! اي کاش در اين قحطِ رفاقت
همسايه ي ديوار به ديوارِ تو باشم
تکرارِ تو، تکرار نه، تجديدِ بلوغ است
اي کاش که تکراريِ تکرارِ تو باشم
اسفند رسيد و دلِ من خانه تکانده ست
بادا که شب عيد، خريدارِ تو باشم
::
ممدوحِ حقيقي تويي اي سلطنتِ محض
بگذار فقط شاعرِ دربارِ تو باشم
3233
2
4.5
شاعر شب است، زمزمه ات را زلال کن
با اضطراب هاي شبانه جدال کن
آتش بزن به خرمنِ انديشه هاي خام
فکري براي اين همه مضمون کال کن
شاعر! مقام هيچ به دردت نمي خورد
شاعر! شب است زمزمه کن شعر و حال کن
از راهِ ديگري که نشانِ تو مي دهند
پرواز تا نهايتِ خطِّ خيال کن
طبعِ ملول شعر شريفي نمي دهد
شاعر به پاسِ آينه ترکِ ملال کن
::
در خلوتِ شبانه ي حافظ چه مي گذشت؟
از آيه هاي روشن قرآن سؤال کن
::
با تو چه کرده اند رفيقان؟ چه مي کنند؟
شاعر حلال کن، همگي را حلال کن
2079
0
5
نشد امشب بيايي تا به پاي تو سر اندازم
در افتم با غم و از بيخ بنيادش بر اندازم
کلاف کور طبعم را، سر انگشت تو وا مي کرد
اگر مي آمدي، صدها غزل مي شد سر اندازم
تو افشا مي کني در جمع رازم را، تو، آري تو
گناهش را چرا بر گردنِ چشمِ تر اندازم؟
تفأل مي زنم خير است اما حال من اين نيست
چگونه مي توانم بي تو مي در ساغر اندازم؟
براي دفع چشم بد، چرا اين دود و اين اسفند؟
خودم را کاشکي در پاي تو در مجمر اندازم
::
تو را کم داشتم ديشب وگرنه مي توانستم
در آن معراج، جبرائيل را از پا در اندازم
وگرنه مي توانستم چنان بالا پريدن را
که جبرائيل را در آتشِ جلوه پَر اندازم
::
مرا بگذار تا سقف فلک را گرم بشکافم
مرا بگذار تا در خويش طرحي نو در اندازم
کدامين رختخواب اي پير امشب مي کند گرمت؟
نشد امشب بيايي تا برايت بستر اندازم
2127
1
5
به محفلی که سخن از لطایف غزل است
قصیده هر که بخواند خروس بیمحل است
***
با تو اگر دوباره قراری نداشتم
هرگز به کار آینه کاری نداشتم
مثل دلم تمامی آیینههای من
درهمشکسته بود که یاری نداشتم
ای عشق! ای تولد دیگر! خوش آمدی
وقتی که هیچ راه فراری نداشتم
بین هزار آینه کوچک و بزرگ
آیینهات شدم که غباری نداشتم
***
ما قصیده گرچه بسیار و مسلّم گفتهایم
عاشقانه در جوانیها غزل هم گفتهایم
چه غزلها زیر باران شبانه... تازه... تر...
چه غزلها زیر برف صبح، نمنم گفتهایم
چه غزلها در جنوب داغ سرشار از عطش
چه غزلها در شمال سبز و خرم گفتهایم
خوردن سیلی ز یاران در غزل گفتن نداشت
در قصیده گفتهایم و سخت محکم گفتهایم
برنمیداریم دست از آرمانهای وطن
بارها این قصه را در گوش عالم گفتهایم
5634
1
3.83
مَليله دوز لباسي بنفش بر تن داشت
به جاي چشم، دو فانوسِ سبزِ روشن داشت
شِنِل به دوش، به ميدان شهر آمده بود
به چشم، جاذبه اي مست و مرد افکن داشت
کشانده بود به دنبال خويش مردم را
هزار عاشقِ حيرانِ بدتر از من داشت
چنان پريچه ي پاکي نديده بودم هيچ
کدام کوچه ي گمنامِ شهر، مسکن داشت؟
تنش به مخملِ نازِ حرير مي مانست
ميانِ سينه اگرچه دلي از آهن داشت
به دورِ گردنِ مرمر به جاي گردن بند
قسم به عشق که خون مرا به گردن داشت
::
ميانِ همهمه ي عابران گمش کردم
نديده بودمش اي کاش! گرچه ديدن داشت
1792
0
4.62
من و توشاهد بخت بد و سياه هميم
پناهگاه نداريم، در پناهِ هميم
غم مني تو و من غُصّه ي تو ام، آري
من و تو اشکِ هميم و من و تو آهِ هميم
به غم گساريِ ما هيچ کس نمي آيد
براي عقده گشايي من و تو چاهِ هميم
چگونه مي گذرد روزها و شبهامان!
فقط من و تو در اين انزوا گواه هميم
کسي مُسبّب اين سوگ، اين مصيبت نيست
به عشق و عاطفه سوگند! ما تباهِ هميم
تو عاشقِ مني و من دچارِ تو افسوس!
گذشت عمر و من و تو در اشتباهِ هميم
::
به هم اجازه نداديم تا رها باشيم
من و تو مثل دو ديوار سدّ راه هميم
819
0
5
شاعر! شب است، وقتِ تغزّل، قيام کن
شب را به احترامِ غزل، احترام کن
نقبي بزن به باطنِ شفّافِ واژه ها
يعني: نفوذ در ملکوتِ کلام کن
از راه مي رسد به سلامت سفيرِ صبح
از جا بلند شو به تشهّد، سلام کن
تنگ غروب، زمزمه اي داشتي، چه شد؟
شعري شروع کرده اي، آن را تمام کن
شعر سپيد نيز، سياه است بي حضور
شاعر بس است، ترکِ خواص و عوام کن
داري به پاي قافيه ها پير مي شوي
فکري براي اين همه پيک و پيام کن
::
سِحرِ حلال، سايه ي نطق نبوّت است
بر خود به پاسِ وحي، غزل را حرام کن
::
اي عشق! اي به گردنِ تو خون عاشقان!
وقتش رسيد، خونِ مرا هم به جام کن
608
0
5
راهي به غير آينه بودن نمانده است
ديدن کجاست؟ حال شنودن نمانده است
بودن؟ نبودن؟ آه! همان پرسش قديم
بودن نمانده است و نبودن نمانده است
درهاي بسته را نَفَست باز مي کند
قفلي براي باز گشودن نمانده است
پرچينِ باغ هاي اجابت خراب شد
يعني که حاجتي به ربودن نمانده است
آنجا رسيده ام که مجالِ کلام نيست
وقتي براي شعر سرودن نمانده است
1162
0
1.5
گوش بسپار که از مرگ خبر مي آيد
خبر از مرگ چنين تازه و تر مي آيد
بر نمي آيد از دستِ کسي کاري هيچ
کار از مرگ در اين واقعه بر مي آيد
مرگ مانند نَفَس با من و تو همراه است
گرمِ جوش است و گريزان به نظر مي آيد
هرکجا دلهره اي هست علاجش مرگ است
قصّه ي دغدغه با مرگ به سر مي آيد
زندگي چشم و چراغي به جز از مرگ نداشت
مرگ مي آيد و انگار سَحَر مي آيد
هرکجا خاک کنيد اين دلِ نوراني را
به خودِ مرگ قسم، آينه در مي آيد
::
تا کجا چهره به چهره بنشينم با مرگ؟
منتظر مانده ام، افسوس، مگر مي آيد؟!
776
0
1
اي بي نشانه نام ها! اي بي ستاره شانه ها!
بدبخت ها! بيچاره ها! آواره ها! بي خانه ها!
همشهريان مضطرب! همسايگان منقلب!
با سوسک ها هم سفره ها! با موش ها هم لانه ها!
مثل شمايم من، هلا! مجهول و بي کس بي محل
مثل شمايم من، هلا! اي در وطن بيگانه ها
من نيز مانند شما، آهي ندارم در بساط
با شمع خلوت مي کنم در خاليِ کاشانه ها
مثل شما وامانده ام، بسيار در سرخوردگي
مثل شما خوابيده ام، بسيار در ويرانه ها
اي زندگي را باخته بر تخته نردِ سادگي
اي خويشتن را سوخته، احمق تر از پروانه ها
من نيز مانند شما، از پشت خنجر خورده ام
مثل شما بازيچه ام، بازيچه ي افسانه ها
::
ترفند و تسخر، تفرقه، تهمت، تغلّب، بس کنيد
ديوانه دارم مي شوم، از دستتان ديوانه ها...!
1159
0
4.5
مثل من پر از درمان، مثل من پر از دردي
با تمام خوبي ها مثل من بد آوردي
در تو مثل من چيزي ثابت و منظم نيست
اجتماع ضدّيني، آتشي ولي سردي
هم نشانه ي عشقي، هم نمادِ بي مهري
مثل من گل سرخي، مثل من گل زردي
من نجابت خود را مثل تو تلف کردم
تو جوانيِ خود را مثل من هدر کردي
اين جداييِ نزديک، جاودان نخواهد ماند
مي روم که برگردم، رفته اي که برگردي
559
0
5
نه معاني نه بيانم امشب
صاحبِ طبعِ روانم امشب
جوششِ شعر زمين گيرم کرد
شعر افتاده به جانم امشب
آينه ها چه به من مي گويند؟
نگرانم نگرانم امشب
مي کشد سر به فلک شعله ي شوق
از تنورِ هيجانم امشب
نشکند نرخِ مرا حتّي مرگ
ها خدايي! که گرانم امشب
فارغ از روشني و تاريکي
نه يقينم نه گمانم امشب
اين همه شعر و منِ تشنه؟ خوشا!
آب افتاده دهانم امشب
چترِ آرامشِ من شاعري است
باز در امن و امانم امشب
نکته هاي غزلِ حافظ را
مي دهد دل به زبانم امشب
::
چه کنم با نفسِ بي تابم؟
شعر افتاده به جانم امشب
1076
1
3.6
مرا گرفت نگاهت، تمام شد کارم
بيا بلند بگويم که دوستت دارم
در انتظارِ ملاقاتِ نيستي بودم
ولي کشيد دوباره به عاشقي کارم
دوباره زندگي ام از ترانه سرشار است
دوباره عکس کسي هست روي ديوارم
طلوع مي کند از پشت کوه ها خورشيد
فروغِ تازه ي من! من هنوز بيدارم
وداع مي کني و بُغض مي کنم، شب خوش!
هزار و يک غزلِ عاشقانه مي بارم
1027
0
2.67
شاعر! به فکر کوچ از اين کوچه سار باش
بر اسبِ بادپاي تأمّل سوار باش
با او قرار بسته اي اي تخته بندِ تن!
مثل نسيم در به در و بي قرار باش
شاعر! هنوز شعر شريفي نگفته اي
شاعر! هنوز...، آه! برو شرمسار باش
چيزي نمانده است بپوسي در اين سکون
از پيله هاي وهم به فکر فرار باش
عمرت به وصفِ سبزه گذشت و به شرح باغ
يک بار هم بيا و سراپا بهار باش
شاعر! شروع کن به صفا دادن خودت
شاعر! زلال مثل دلِ جويبار باش
پلکِ شهود مي پرد از شوقِ ديدنت
آيينه باش آينه ي بي غبار باش
تقسيم مي کنند سحر شعر ناب را
شاعر! به پاس شعر سحر زنده دار باش
::
شاعر! طريق زمزمه تغيير کرده است
شاعر! بيا و شاعر اين روزگار باش
590
0
کشيده است به رسوايي و جنون کارم
ميان جمع بگويم که دوستت دارم؟!
که دستگيري ام اي عشق مي کند آيا
خدا نکرده اگر از تو دست بردارم؟
گرفت بارِ غمت را به دوش هر کس، مُرد
خبر دهيد که من زنده زير آوارم
مراقبم که مبادا تُهي شوم از تو
قسم به چشمِ تو! در خواب نيز بيدارم
شبيهِ اسفندم بي قرارِ گريه ي سير
شب و غروب و سحر، صبح و ظهر مي بارم
3525
2
3.87
دوباره روزِ دلم را خوشا سياه کنم
خوشا که باز به چشمانِ تو نگاه کنم
تو را به عشق، مخواه اي شريکِ غربتِ من!
تو باشي و منِ افتاده سر به چاه کنم
چراغ بر سر راهم بگير با چشمت
که زير سايه ي اين نور، رو به راه کنم
درست بود حکاياتِ توبه و تقوا
ولي دوباره خوشا تا من اشتباه کنم
طبيب کيست در اين شهر بي در و پيکر
خوشا مراجعه از نو به اشک و آه کنم
حرام باد مرا مستيِ تماشايت
اگر نگاه پس از چشم تو به ماه کنم
720
0
اسفند من! باران بگو جَر جَر ببارد
بر پشت بام خانه ي هاجر ببارد
آتش به خشک و تر زديم و زندگي سوخت
کاري بکن باران به خشک و تر ببارد
در کوچه هاي خالي از بازي برقصد
بر خانه هاي بي در و پيکر ببارد
اسفندِ من! تو آخرين ماهي، الهي!
بارانِ تو بر اول و آخر ببارد
شايد پس از تو رنگ باران را نبينم
يک سر بگو اسفند من! يک سر ببارد
تو پخته تر از ماه هاي چار فصلي
باران بگو تا با تو باران تر ببارد
::
همسايگان! وقتي که باران هست، حيف است
از آسمان روي زمين گوهر ببارد
اسفند شد همسايگان! پرواز! پرواز!
بادا که صبحِ زود بال و پر ببارد
1062
0
5
بو نبرده همسایه، سعی کن نهان باشد
دوست دارمت خیلی، بین خودمان باشد
چشمه چشمه آوازم سبزه سبزه شادابی
این جوانه را بگذار همچنان جوان باشد
انجماد جان از نو، ذوب شد زلالی شد
طبع من هوس دارد باز هم روان باشد
قفل بسته را وا کن واژه ای مهیا کن
بار ذهن من بگذار بر سر زبان باشد
زندگانی بی عشق انتحار تدریجی ست
آمدن نمی صرفد این قدَر گران باشد
ناگهان به سروقتم آمد و نجاتم داد
بوی زندگی دارد هر چه ناگهان باشد
در حریق حیرانی زنده زنده می سوزد
از بلای این جلوه هر که در امان باشد
پله ای بیا پایین ای اجابت شیرین!
دست های من تا کی رو به آسمان باشد
ای دل ای دل تنها! عشق آمده هو! ها!
هیچ کس نمی خواهم با تو مهربان باشد
5375
3
4.29
عاقبت جان تو در چشمهی مهتاب افتاد
پیچشت داد خدا، در نفست تاب افتاد
نور در کاسهی ظلمتزدهی چشمت ریخت
خواب از چشم تو ای شیفتهی خواب، افتاد
کارت از پیلهی پوسیده به پرواز کشید
عکس پروانه برون از قفس قاب افتاد
چشمه شد، زمزمه شد، نور شد و نیلوفر
آن دل مرده که یک چند به مرداب افتاد
عادتت بود که تکرار کنی «بودن» را
از سرت زشتی این عادت ناباب افتاد
ماه را بیمدد تشت تماشا کردی
چشمت از ابروی پیوسته به محراب افتاد
چه کشش بود در آن جلوهی مجذوب مگر
که به یک جذبه چنین جان تو جذاب افتاد
چهرهی واقعیات را به تو برگرداندند
از سر نام تو سنگینی القاب افتاد
شهد سرشار شهادت به تو ارزانی باد
آه از این مردن شیرین، دهنم آب افتاد
امشب از هرم نفسهای اهورایی تو
گرم در دفتر من، این غزل ناب افتاد
2238
0
2.75
چند ماهی بود شعری بر لبم جاری نمیشد
یك دو بیتی گفتم اما سست با اكراه گفتم
امشب از یمن نگاهت، ای نگاهت باغ رویش
یك رباعی، یك قصیده، یك غزل دلخواه گفتم
شاد در ایوان نشستم با تو در مهتاب، بیتاب
چند بیتی مثنوی هم زیر نور ماه گفتم
نیمهشب شد شببهخیری گفتم و اشكی فشاندم
وقت رفتن یك غزل هم با ردیف آه گفتم
بازمیگشتم به خانه مست از افسون شعرت
مستزادی عاشقانه در میان راه گفتم
قطعهای را هم كه میخوانی همان شب مست و بیخود
خواب بودم، خواب میدیدم تو را ناگاه گفتم
***
مثل درخت تازهنشانده، جوان بمان
دور از هجوم و حمله باد خزان بمان
طبع بهاری تو، زمستان ندیده است
ای باغ پر شكوفه! همیشه جوان بمان
برگشتهای دوباره به پنجاه سالگی
هشتاد و چند سال دگر همچنان بمان
پیری و از جوانی حافظ جوانتری
ای صائب زمانه! كلیم زمان! بمان
میخواهم از خدا كه هزاران هزار سال
ای خضر شعر! زنده بمانی، بمان! بمان!
دریا كه هیچگاه به پیری نمیرسد
پرجوش و پرخروش، كران تا كران بمان
از شاعر بزرگ پُر است آن جهان، بس است
ای شاعر بزرگ! تو در این جهان بمان
روی زمین فرشته شدن كار مشكلیست
ای بهتر از ملائك هفت آسمان! بمان
اسفند دود میكندت عشق، هر سحر
از چشمزخم مدعیان در امان بمان
3635
0
4.69
حسین بود و تو بودی، تو خواهری کردی
حسینِ فاطمه را گرم، یاوری کردی
غریب تا که نماند حسینِ بی عبّاس
به جای خواهری آنجا برادری کردی
گذشتی از همه چیزت به پای عشق حسین
چه خواهری تو؟ برادر! که مادری کردی
تو خواهری و برادر، تو مادری و پدر
تو راه بودی و رهرو، تو رهبری کردی
پس از حسین، چه بر تو گذشت؟ وارث درد!
به خون نشستی و در خون شناوری کردی
پس از حسین تو بودی که شرح عصمت را
که روز واقعه را یادآوری کردی
به روی نیزه سرِ آفتاب را دیدی
ولی شکست نخوردی و سروری کردی
حسینِ دیگری آنجا پس از حسین شکُفت
تو با حسین، پس از او، برابری کردی
چه زخم ها که نزد خطبه ات به خفّاشان
زبان گشودی و روشن سخنوری کردی
زبان نبود، خود ذوالفقار مولا بود
سخن درست بگویم، تو حیدری کردی
تویی مفسّر آن رستخیز ناگاهان
یگانه قاصد امّت! پیمبری کردی
بدل به آینه شد خاک کربلا با تو
تو کیمیاگری و کیمیاگری کردی
حسین بود و تو بودی، تو خواهری کردی
حسین فاطمه را گرم، یاوری کردی
2715
0
4.91
اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست
کسی حسینِ علی را چنین برادر نیست
حسین، پیش تو انگار در کنار علی ست
کسی چنان که تو، هرگز شبیه حیدر نیست
زلال علقمه، در حسرت تو میسوزد
کنار آبی و لبهای تفته ات، تر نیست
به زیر سایه ی دست تو مینشست، حسین
چه سایه ای و چه دستی! شگفتآور نیست؟
حدیث غیرتت آری شگفتآور بود
که گفته است که دست تو، آبآور نیست؟
شکست، بعد تو پشت حسین فاطمه، آه!
حسین مانده و مقتل، علی اکبر نیست
حسین مانده و قنداقه ی علی اصغر
حسین مانده و شش ماهه ای که دیگر نیست
نمانده است به دست حسین از گلها
گلی پس از تو، دریغا! گلی که پرپر نیست
هزار سال از آن ظهر داغ میگذرد
هنوز روضهی جانبازیَت، مکرّر نیست
قسم به مادرت امّ البنین! امامی تو
اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست
2490
0
4.25
حسین آمد و سرشار از کلیدت کرد...
1980
0
صداي كيست چنين دلپذير ميآيد؟
كدام چشمه به اين گرمسير ميآيد؟
صداي كيست كه اين گونه روشن و گيراست؟
كه بود و كيست كه از اين مسير ميآيد؟
چه گفته است مگر جبرييل با احمد؟
صداي كاتب و كلك دبير ميآيد
خبر به روشني روز در فضا پيچيد
خبر دهيد:كسي دستگير ميآيد
كسي بزرگتر از آسمان و هر چه در اوست
به دستگيري طفل صغير ميآيد
علي به جاي محمد به انتخاب خدا
خبر دهيد: بشيري به نذير ميآيد
كسي که به سختي سوهان، به سختي صخره
كسي که به نرمي موج حرير ميآيد
كسي كه مثل كسي نيست، مثل او تنهاست
كسي شبيه خودش، بينظير ميآيد
خبر دهيد كه: دريا به چشمه خواهد ريخت
خر دهيد به ياران: غدير ميآيد
به سالكان طريق شرافت و شمشير
خبر دهيد كه از راه، پير ميآيد
خبر دهيد به ياران:دوباره از بيشه
صداي زنده يك شرزه شير ميآيد
خم غدير به دوش از كرانهها، مردي
به آبياري خاك كوير ميآيد
كسي دوباره به پاي يتيم ميسوزد
كسي دوباره سراغ فقير ميايد
كسي حماسهتر از اين حماسههاي سبك
كسي كه مرگ به چشمش حقير ميآيد
غدير آمد و من خواب ديدهام ديشب
كسي سراغ من گوشه گير ميآيد
كسي به كلبه شاعر، به كلبه درويش
به ديده بوسي عيد غدير ميآيد
شبيه چشمه كسي جاري و تبپنده، كسي
شبيه آينه روشن ضمير ميآيد
علي (ع) هميشه بزرگ است در تمام فصول
امير عشق هميشه امير ميآيد
به سربلندي او هر كه معترف نشود
به هر كجا كه رود سر به زير ميآيد
شبيه آيه قرآن نميتوان آورد
كجا شبيه به اين مرد، گير ميآيد؟
مگر نديدهاي آن اتفاق روشن را؟
به اين محله خبرها چه دير ميآيد!
بيا كه منكر مولا اگر چه آزاد است
به عرصه گاه قيامت اسير ميآيد
بيا كه منكر مولا اگر چه پخته، ولي
هنوز از دهنش بوي شير ميآيد
علي هميشه بزرگ است در تمام فصول
امير عشق هميشه امير ميآيد...
2719
1
4.8