خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

آمدیم از سفر دور و دراز رمضان
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

هرچه جان بود، سپردیم به آواز خدا
هرچه دل بود، شکستیم به ساز رمضان

سر به آیینه ی «الغوث» زدم در شب قدر
آب شد زمزمه ی راز و نیاز رمضان

دیدم این قدر «همان» آینه ی «خلّصنا»ست
دیدم آیینه ام از سوز و گداز رمضان

بیش از این، ناز نخواهیم کشید از دنیا
بعد از این، دست من و دامن ناز رمضان

نکند چشم ببندم به سحرهای سلوک
نکند بسته شود دیده ی باز رمضان

صبح با باده ی شعبان و رجب آمده بود
آن که دیروز مرا داد جواز رمضان

شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

 


12 تیر 1395 1962 0

شب قدر است، لبخندی بزن، مولای درویشان!

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است، لبخندی بزن، مولای درویشان!

اگر هم سو نمی گردند با فریاد های تو،
نمی گردند دل ریشان، نمی چرخند درویشان

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند
فراوانند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگِ زندگی! من مرگ راهم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان

شب قدر است، لبخندی بزن تا عید فطرِ من
تبسّم عیدی من باد، بادا عیدی ایشان

 


04 تیر 1395 1959 0

مطلعُ الفجر شب قدر، سلام تو خوش است

کو شب قدر که قرآن به سر از تنگ دلی
هی بگویم بعَلیّ ٍ بعلیّ ٍ بعلی

مطلعُ الفجر شب قدر، سلام تو خوش است
اُدخلوها بسلام ٍ ابدی ٍ ازلی

اولین پرسش میثاق ازل را تو بپرس
تا الستانه و مستانه بگوییم بلی

همه قدقامتیان را به تماشا بنشان
تا مؤذن بدهد مژدۀ خیر العملی

کسی آن سوی حسینیّه نشسته است هنوز
همه رفتند، شب قدر تمام است؛ ولی-

باز قرآن به سرش دارد و هی می گوید
بحسین بن علی ٍ بحسین بن علی


04 تیر 1395 3408 8

صاحب " حیّ علی ... "! لقمه ی نوری برسان


بی تو ای جان جهان ، جان و جهان را چه کنم؟
خود جهان می گذرد، ماندن جان را چه کنم؟

ماه شعبان و رجب، نم نم اشکی شد و رفت
خانه ابری ست خدایا ! رمضان را چه کنم؟

شانه بر زلف دعا می زنم و می گریم
موسی من! تو بگو روز و شبان را چه کنم؟

صاحب " حیّ علی ... "! لقمه ی نوری برسان
سحر از راه رسیده ست، اذان را چه کنم؟

کاتبان تو مرا خطّ امانی دادند
کشته ی خال توام ، خط امان را چه کنم؟

کاشکی جرم عیان بودم و تقوای نهان
پیش تقوای عیان، جرم نهان را چه کنم؟

کاش می شد که سبک تر شوم از سایه ی خویش
آفتابا تو بگو! خواب گران را چه کنم؟

زخم شمشیر اگر قوت سحرگاه من است
وقت افطار ولی زخم زبان را چه کنم؟

رنجه از طعنه ی پیران پریشان نشدم
با چهل چله جنون پند جوان را چه کنم؟

غرقه ی موج رجز، گم شده ی بحر رمل
سینه خالی ز معانی ست ، بیان را چه کنم؟

28 خرداد 1395 1074 0

یا چراغ رمضان! در من روشن باش

    
چند وقت است چراغ شب من کم سوست
رمضانی بوزان در دل من، یا دوست

یا چراغ رمضان! در من روشن باش
من کی ام غیر چراغی که شرارش اوست

دیگران در طلب دیدن ابرویش
بر سر بام شدند و روی من این سوست

دیگران در طلب ابروی ماه او
حجّت شرعی من رؤیت آن گیسوست

هر کجا می گذرم حلقه ی آن زلف است
هر کجا می نگرم گوشه ی آن ابروست

ماه من  زمزمه در زمزمه پیش چشم
ماه من آینه در آینه رو در روست

ماه را دیدم و گفتم که صباح الخیر
ماه را دیدم و گفتم چه خبر از دوست؟

گفت من نیز به تنگ آمده ام از خویش
گفت من نیز برون آمده ام از پوست

تشنگانیم ولی تشنه ی دریاییم
در پی تشنگی ما همه جا این جوست

رمضان فلسفه ی گم شده ی بودا
رمضان زمزمه صبح و شب هندوست

رمضان هر رمضان بر لب ما حق حق
رمضان هر رمضان در دل ما هوهوست

گفت و آیینه ای از صبح و سلام آورد
گفتمش هر چه که از دوست رسد نیکوست

غنچه ی روزه ما در شب عید فطر
باز خواهد شد اگر این همه تو در توست

رودی از آینه کن جان مرا، یا عشق
رمضانی بوزان در دل من، یا دوست


19 خرداد 1395 2459 0

زمانه از تو دورم کرده و شیطان فراوان است

چشیدم در حریمت طعم عشق لا یزالی را
کشیدم در غل و زنجیر نفس لاابالی را

خداوندا به شوق بارش باران الطافت
تحمل کرده ام این سال های خشک سالی را

زمانه از تو دورم کرده و شیطان فراوان است
نمی جویم تو را گم کرده ام سیر جلالی را

چه شب های درازی را که بی یاد تو سر کردم
ببخش این سرکشی این سرخوشی این بی خیالی را

برای درد دل کردن در این دنیای وانفسا
به غیر تو ندیدم هر چه گشتم این حوالی را

چهل سال است بی تابانه دنبال تو می گردم
چگونه شرح باید داد این آشفته حالی را

چنان در زرق و برق زندگی غرقم که در سجده
نمی بینم به جز گل های رنگارنگ قالی

مرا تنها دو رکعت عشق روزی کن که دلتنگم
تداعی کن برایم باز گلبانگ بلالی را

رهیده تیر عمرم از کمان و راهی گورم
نیاوردم به دست ارزان من این قد هلالی را

خدایا سال و فال و حال و مالم با تو خوش یمن است
نگیر از سرنوشتم تخت رام و بخت عالی را

به سمتت آمدم با کوله باری از نبودن ها
فقط روی سیاه آوردم و دستان خالی را

من از دیدار عزرائیل و از محشر نمی ترسم
که دارم بر سر خود سایه ی مولی الموالی را

::
رسانیدم به غایت تیرگی را روسیاهی را
هزاران بار پیمودم مسیری اشتباهی را

درختان روز و شب مشغول تسبیح اند و من غافل
نصیبم کن نوای یا الهی یا الهی را

نشانی از شکوه توست این که آسمان هر  صبح
گذارد بر سر خورشید تاج پادشاهی را

نشانی از شکوه توست این که ماه بی همراه
نماید این چنین روشن چراغ شامگاهی را

تمام مالکان سوی زمین مستاجرت هستند
نمی خواهم مسافرخانه های بین راهی را

جهان را مست بسم الله رحمن الرحیمت کن
که نامت می برد از بین، حس بی پناهی را

به یاد درد دل های علی با چاه افتادم
شنیدم تا مناجات کبوترهای چاهی را


10 خرداد 1395 1296 0

ما را ببر به ساحت بی رنگی سکوت

 

ای ذات ماورای صداها و رنگ ها
ماندیم لابه لای صداها و رنگ ها

فریاد! در پرستش بت ها تلف شدیم
کاری بکن، خدای صداها و رنگ ها!

اجزای بی تناسب اندام آدمیم
در کام اژدهای صداها و رنگ ها

ما را ببر به ساحت بی رنگی سکوت
ای ذات ماورای صداها و رنگ ها


14 مهر 1394 1964 0

صدا زدی مرا، صدا معطّر است

 

صدا زدی مرا، صدا معطّر است
صدا زدی مرا، هوا معطّر است

نفس کشیده ام در این هوای مست
در این هوا، هوا، هوا معطّر است

تو گرم گفتنی که در گلوی من
سکوت ها و حرف ها معطّر است

که شعر ها غزل غزل معطّر است
که واژه ها هجا هجا معطّر است

رسیده ام به باغ های حیرتی
که بی چگونه بی چرا معطّر است
 
چه شطح روشنی شنید باد و برد:
خدا معطّر است، خدا معطّر است


31 شهریور 1394 1403 0

ای کاش ببینیم همه ماه نهان را (انتظار)


ای کاش ببینیم همه ماه نهان را
همراه طلوع تو شروع رمضان را

با تلخی اشک غمت افطارنمودیم
از مأذنه هر بار شنیدیم اذان را

چندی ست که چشمان زمین بی تو ندیده ست
از باد صبا آن نفس مشک فشان را

تلخند زبان ها بگذار از تو بگویند
تا نام تو تغییر دهد طعم دهان را...

هر گاه که با تو به مناجات نشستیم
یک بار هم احساس نکردیم زمان را...


22 شهریور 1394 531 0

نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او


شب و روزم گذشت، به هزار آرزو
نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او

نه سلامم سلام، نه قیامم قیام
نه نمازم نماز، نه وضویم وضو

دل اگر نشکند، به چه ارزد نماز؟
نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو

نه به جانم شرر، نه به حالم نظر
نه یکی حسب حال، نه یکی گفت و گو

نه به خود آمدم، نه زِ خود می روم
نه شدم سربلند، نه شدم سرفرو

همه جا زمزمه ست، همه جا همهمه ست
همه جا «لا شریک...»، همه جا «وحده...»

نبرد غیر اشک، دل ما را به راه
نکند غیر آه، دل ما را رفو

نشوی تا حزین، هله! با می نشین
هله! سرکن غزل، هله! ترکن گلو

به سر آمد اجل، نسرودم غزل
همه اش هوی و های، همه اش های و هو

هله! امشب ببر به حبیبم خبر
که غمش مال من، که دلم مال او

هله! از جان جان، چه نوشتی؟ بخوان!
هله! گوش گران! چه شنیدی؟ بگو!

ببریدم به دوش، به کوی می فروش
که شرابم شراب، که سبویم سبو


18 شهریور 1394 1402 0

شب قدرم همان شب شد که در زلف تو تب کردم!


چه شب هایی که پرپر شد! چه روزانی که شب کردم!
نه عبرت را فرا خواندم، نه غفلت را ادب کردم

برات من شبی آمد که در آیینه لرزیدم
شب قدرم همان شب شد که در زلف تو تب کردم

شب تنهایی دل بود؛ چرخیدم، غزل گفتم
شب افتادن جان بود؛ رقصیدم، طرب کردم

تمام من همین دل بود؛ دل را خون دل دادم
تمام من همین جان بود؛ جان را جان به لب کردم

دعایی بود و تحسینی، درودی بود و آمینی
اگر دستی برآوردم، اگر  چیزی طلب کردم

تو بودی هرچه اوتادم اگر از پیر دل کندم
تو بودی هرچه اسبابم اگر ترک سبب کردم

نظر برداشتن از خویش بود و خویش او بودن
اگر چیزی به چشم از علم انساب و نسب کردم

الهی! عشق! در من چلچراغی تازه روشن کن
ببخشا گر خطا رفتم، ببخشا گر غضب کردم

 


02 شهریور 1394 566 0

ماه نو! در پی تفسیر نویی از رمضانم


به سلام رمضان، بر شده ام باز به بامی
ماه نو! ماه نو! از مات درودی و سلامی

ماه نو! ماه نو! امسال به پیمانه چه  داری؟
پیش از این، از رمضانم نه مِیی مانده، نه جامی

ماه نو! ماه نو! امشب چه شب واقعه جوشی ست
چه شب واقعه جوشی! چه شب آینه فامی!

ماه نو! ماه نو! امسال مرا نور بیاموز
تو که در مهر، امامی، تو که در سوز، تمامی

ماه نو! در پی تفسیر نویی از رمضانم
روزه آن نیست که صبحی برسانیم به شامی

رمضان آمد و در سفره ی افطار و سحر نیست
نه تو را نان حلالی، نه مرا آب حرامی

در سلام رمضان کاش یکی آینه باشیم
آه، آیینه در آیینه! عجب حسن ختامی!

 


02 شهریور 1394 387 0

بارالها! باز کن در را به رویم.. بنده ام!

 

رنگ دنیا را گرفتم، از خودم شرمنده ام
شیشه ی عطرم ولی از بوی بد آکندم ام
 
کم نخواهد کرد اشکم چیزی از بار گناه
من که خود آگاهم از سنگینی پرونده ام

دشمنی حاجت روا شد، ای بخشکد اشک من
دوستی رنجیده شد، ای وا بماند خنده ام
 
بازگشتم تا ببندی بال هایم را به شوق
بارالها! باز کن در را به رویم.. بنده ام!

 


25 تیر 1394 3053 0

گنج رمضان پر زد و رنج رمضان ماند

یخ زد به دل این شوق که دلسوخته باشیم
سرد است و نشد آتشی افروخته باشیم
 
سی قافله بگذشت از این دشت، مبادا
یوسف به زر ناسره بفروخته باشیم
 
زین قصّه ی پُر عمق، روا نیست که تنها
ما چاه و برادرکُشی آموخته باشیم
 
آن دلبر مه پاره عیان گشته و حیف است
کز شرم، نظر سوی زمین دوخته باشیم
 
گنج رمضان پر زد و رنج رمضان ماند
بی آن که از او سکّه ای اندوخته باشیم

24 تیر 1394 1468 0

روزم پر از شب بود تا دیشب

روزم پر از شب بود تا ديشب
ديشب چه ها ديدم چه ها ديشب
 
ساحل به ساحل سينه و سر بود
دريا به دريا دست و پا ديشب
 
پرپر زدم پرپر زدم پرپر
تا بال شد دست دعا ديشب
 
تاريکي بيگانگي گم شد
در تابش آن آشنا ديشب
 
اي لحظه هاي ناب بعد از اين
ما را نگه داريد با ديشب

21 تیر 1394 1438 0

قرار بود من و تو به آسمان برسیم

بخوان که اشک بریزم کمی به حال خودم
دل شکسته ی من! ای شکسته بال خودم!

بخوان به لهجه ی اشک و بخوان به لحن سکوت
چقدر خسته ام از لحن قیل و قال خودم

اگر رسید صدایت به شور عشق بگو
مرا رها نکند لحظه ای به حال خودم

شب معاشقه قرآن به سر بگیر و بخوان
که رزق گریه بگیرم برای سال خودم

قرار بود من و تو به آسمان برسیم
مرا ببخش که این گونه خود وبال خودم
::
شبی به لطف علی می رسم به صحن نجف
تمام عمر خوشم با همین خیال خودم

 


18 تیر 1394 1510 1

بسيار به عمرم رمضان آمده رفته...

 
جان آمده رفته، هيجان آمده رفته
نام تو گمانم به زبان آمده رفته
 
احيا نگرفتم تو بگو چند فرشته
صف از پي صف تا به اذان آمده رفته؟
 
پلکي زده ام خواب مرا آمده برده
پلکي زده ام نامه رسان آمده رفته
 
امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه
بر لب عطشي مرثيه خوان آمده رفته
 
من در به در او به جهان آمده بودم
گفتند: کجايي؟! به جهان آمده رفته!
 
ترسم که به جايي نرسم اين رمضان هم
بسيار به عمرم رمضان آمده رفته...
 

04 تیر 1394 1635 0

راستی روزه مگر چیست؟ همین خانه تکانی

تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی
شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی

لیلةالقدر عزیزی ست بیا دل بتکانیم
راستی روزه مگر چیست؟ همین خانه تکانی

ماه کنعان ندهد سلطنت مصر فریبت
تو چرا مثل پدر نیستی ای یوسف ثانی؟

نیست تقصیر عصا، معجزه ی موسوی ات نیست
کاش می شد که شعیبت بپذیرد به شبانی

بی نشانان زمین، زنده به گوران زمانیم
همه همسایه ی مرگیم، همین است نشانی

 


30 خرداد 1394 1127 0

می توانیم در این ماه به قرآن برسیم

رمضان است رفیقان! همه بیدار شویم  
همه بیدار در این فرصتِ سرشار شویم
 
زیر سنگینی اعمالِ پریشان مُردیم
رمضان است، بیایید سبک بار شویم
 
می توانیم در این ماه به قرآن برسیم
می توانیم در این ماه، علی وار شویم
 
ماهِ مهمانیِ حقّ است، بیایید همه
تا نمک خورده ی این سفره ی افطار شویم
 
چشم ها را بتکانیم در این ماهِ زلال
با دو آیینه همه راهیِ دیدار شویم
 
نفَسی حق بکنید ای همه ناهمواران!
تا در این ماهِ مبارک همه هموار شویم
 
زین کنیم اسب، رفیقان! سفری در پیش است
جای اُتراق نَه این جاست، خبردار شویم
 
سِرِّ سی جزء به سی روز فرو می آید
هان! رفیقان! همه آیینه ی اسرار شویم
 
یازده ماه گذشت و خبر از عشق نشد
با خداوند، در این ماه مگر یار شویم
 
رمضان است رفیقان! همه بیدار شویم
همه بیدار در این فرصتِ سرشار شویم

 


28 خرداد 1394 1459 1

نفس کافر کیش من گبر است، نصرانیش کن

آبی چشمان من ابری ست، بارانیش کن
مثل یک دریای بی آرام، طوفانیش کن
 
عشق من! بی تو دلم پوسید در مرداب شهر
با جنون نا به هنگامی بیابانیش کن
 
خلوت من دیرگاهی مانده بی تو سوت و کور
محفل اشکی بیارای و چراغانیش کن
 
طبع من خفته ست در فصلی که فصل رویش است
خوب من! بیدار از خواب زمستانیش کن
 
در دلم شور دو بیتی های «بابا» مانده است
با قلندر مشربی، مشتاق عریانیش کن
 
تا مسلمانی فرا رویم هزاران مرحله است
نفس کافر کیش من گبر است، نصرانیش کن
 
تا خدایی یک قدم مانده است، ابراهیم من!
سدّ راه توست اسماعیل، قربانیش کن
 
گر چه در سودای سامانی سر پروانه نیست
قطره تا دریا شود «عمّان سامانیش» کن

07 اردیبهشت 1394 1706 0
صفحه 2 از 4ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  بعدی   انتها