الهی تا اَبد! ایرانِ من ایرانِ من باشد 

وطن باشد! نباشم من، نباشم من! وطن باشد
الهی تا اَبد! ایرانِ من ایرانِ من باشد 

هَلا در باغ! جایِ باغبان هیزُم شِکن باشد
هَلا زخمِ تبر بر جانِ سَرو و ناروَن باشد 

هَلا بر بافه گیسویِ گندم گُل کند آتش!
هَلا گُل! دستمالِ دسته زاغ و زَغَن باشد 

مبادا از خَزر تا پارس، از اَلوند تا تَفتان 
بر این خاکِ اَهورا رَدِّ پایِ اَهرِمَن باشد 

مبادا شاخه‌ای از ریشه‌های خویش دور اُفتد
مبادا! هیچ قومی دور از اَصلِ خویشتن باشد 

مبادا تا عرب با فارس و لُر! پُشت در پُشتِ
بلوچ و کُرد و گیل و آذری و تُرکمن باشد 

مبادا تارِ مُویی از سرِ این خاک کم گردد!
مباد آشفته این زُلفِ شِکن اَندر شِکن باشد 

الهی روزگارِ مردمانِ خوبِ این سامان
به دور از جنگ و ننگ و قَحط و آشوب و مِحَن باشد

مبادا راه را گُم کردن و در چاه اُفتادن
به نامحرم یقین و بر برادر سوءظَن باشد! 

اگر دردی است در این خانه! درمان هم در این خانه است
مَحال است اَجنبی دلسوزتر از هموطن باشد! 

مبادا انتظاری جُز خِباثت از اَجانب داشت
که ذاتاً این چُنینَند و لَجن باید لَجن باشد! 

قُشونی را ندیدم! جُز به قصد جنگ برخیزد
تفنگی را ندیدم! اَهلِ منطق یا سخن باشد 

گلوله هیچ چیزی را بجز کُشتن نمی‌داند
گلوله می‌کُشد، فرقی ندارد! مَرد و زن باشد 

(چه باک از موجِ بَحر آن را که باشد نوح کشتیبان)
زَعیمِ شیعه باید هم حسین (ع) و هم حسن(ع) باشد 

اگر در هر قدم! بیم  هزاران راهزن باشد
وَگَر در دستِ دشمن تیغ و بَر دستم رَسَن باشد 

به خونِ او که رویِ سنگِ قبرش حَک شده سرباز
همه سرباز او هستیم! تا جان در بدن باشد 

زمانی بَستن هُرمز  هم از ما بر نمی‌آمد!
مگر می‌شد؟! که لنگرگاهِ‌مان هِند و عَدَن باشد 

چه  نادر مهدوی‌ها رفته تا ممکن شَوَد ناشُد!
خوش آن مَردی که خونَش صَرفِ فعل خواستن باشد 

به یُمنِ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْت و خون تهرانی است
که رویا نیست موشک! دور بُرد و نقطه زن باشد 

تقاصِ خونِ قاسم حذف اسرائیل از نقشه است!
مرا ننگ است بر تَن جامه‌ای غیر از کفن باشد 

بجایِ هر یکی امروز دَه تا می‌خورد از ما
اگر دستی بخواهد در پیِ سیلی زدن باشد!

سه رنگِ سرفرازِ تا اَبد در اِهتزازِ من
بمان بر تارَک تاریخ، تا مَهدِ کُهن باشد! 

همیشه جایت آن بالاست و پایین نمی آیی
مگر! روزی که پرچم روکِشِ تابوتِ من باشد

26 خرداد 1404 417 0

دید دنیا چطور ایران برد

اخم کردی و رعدوبرق آمد
ابرها را به سمت باران برد
آرزوهای دوربردت را 
باد تا رزمگاه طوفان برد

ماه بود و غرور دیدن تو 
وقت، وقت ستاره‌چیدن تو
شب غم را نگاه روشن تو 
به افق‌های نورباران برد

به کجاها نگاه می‌کردی 
که دل دوردست‌ها لرزید؟ 
چشم‌هایت چه دوربینی بود 
که دل از برجک نگهبان برد؟

رنگ خون می‌نوشت خودکارت
چرخ زد دور نقشه پرگارت
برق چشم همیشه‌بیدارت 
خواب از چشم نابکاران برد

یا علی گفتی و ارادهٔ تو 
پنجه در پنجهٔ ستم انداخت
دست‌هایت چه آبرویی از 
همهٔ دستگاه شیطان برد

ساحران چاره جستجو کردند: 
«راه حل چیست؟» گفتگو کردند
تا همه هرچه بود رو کردند
قهرمان یک عصا به میدان برد

لشکر دیو و دد صف اندر صف
آرش از خاک خود گرفت هدف
امر حق آمد، از کمان شرف
تیر با اشتیاق فرمان برد

نه فریب و نه قصه‌پردازی
در شبِ پخش زندهٔ بازی
دید دنیا چطور باخت حریف
دید دنیا چطور ایران برد

25 خرداد 1404 191 0

باشد که نبینیم به این پهنه سگان را

شش گوشه ی تاریخ، کران تا به کران را
گشتیم و ندیدیم شبیه تو جهان را

شش گوشه ی تو قبله ی ما، خاک طلاخیز
حاشا که زمان کم بکند غیرتمان را

گفتند متاعی هبه کن در خور میهن
گفتم چه متاعی؟ چه متاعی؟ دل و جان را؟ 

دل داغ جوان دیده و جان محنت دوران
دیر است که از هم نشناسم دل و جان را

گفتند سرت پای وطن لعل گرانی ست
گفتم که بگیر از تنم این بار گران را

جان مایه به جز شعر ندارم ولی آنک
قربان وطن می کنم این دُرِّ روان را

صد جان گرامی به فدایت وطن ایران
باشد که دگر زنده کنی جان جهان را

صد رستم و بابک شود از نعره کفن پوش 
آرش اگر از نو بکشد تیر و کمان را

با نام تو شیران به خروشند و غمی نیست
باشد که نبینیم به این پهنه سگان را

حاشا که دگر خاک تو را خوکه بگیرد
دیدیم به هر پوکه چهل خشم جوان را

اما وطن ای پاره ی جان، ای دل تاریخ
هم پس بزن از چهره ی ما ابر خزان را

دور از تو هیولای دروغ و غم و قحطی
روزی برسد پاره کنی برگ گمان را

وقت است که آرامشم و عافیتم را
بگذارم و احیا کنم ایران جوان را

25 خرداد 1404 193 0

بستیم بر کمر، قلم آبدیده را

تا بشکنیم مرز شعار و قصیده را
بستیم بر کمر، قلم آبدیده را

گفتیم یا کریم و سرودیم از بهار
خواندیم نوحه ی گل در خون تپیده را

ما هم پرنده ایم و به کرّات دیده ایم
سرهای بی شمار به ناحق بریده را

ما کهنه ایم و زود فراموش می کنیم
افسانه های تازه به دوران رسیده را

25 خرداد 1404 146 0

بر کژدم شب، سنگ بزن سنگ بزن سنگ

آیینه‌ی صبح است همین مشرق خونرنگ
بر کژدم شب، سنگ بزن سنگ بزن سنگ

بشتاب که با شوق همین مرحله، تاریخ
قرن از پی قرن آمده فرسنگ به فرسنگ

از چنگ به خون رفته‌ی صهیون نهراسد
تا قافله‌ی ما زده بر حبل متین، چنگ

از مرگ مگویید که ما مرگ نداریم
حرف از دم تیغ آمده، ماییم و دلی تنگ

فریاد بر آنان که هم‌آغوش سکوت‌اند
این طایفه‌ی بی‌رگ و بدکیش و بدآهنگ

آن بی‌طرفان، بی‌شرفان‌اند و پی نام
نامی که از آن هیچ نمانده‌ست به جز ننگ

فرداست که از هیبت خیبر، خبری نیست
ما حرف یقینیم نه حرافی نیرنگ

تا در کف ما پرچم ایران عزیز است
با دست تهی بازنگردیم از این جنگ

تقدیر به دست تو گره خورده برون آی
بر کژدم شب، سنگ بزن سنگ بزن سنگ
 

25 خرداد 1404 297 0

در عصر لال بودن دنیا خوشا به ما 

ما کیستیم؟ رود به طوفان در آمده 
رودی که زنده‌تر شده، دریاتر آمده
 
ما کیستیم؟ تیر و کمان‌های سربلند 
شمشیرهای فاتحِ از خیبر آمده
 
ما کیستیم؟ آن که نکرده‌ست پا به پا 
گاهِ نبرد خنجر و سر، با سر آمده
 
در عصر لال بودن دنیا خوشا به ما 
ماییم حرف تازهٔ از حنجر آمده
 
تقدیر ما قبیلهٔ گل‌ها شهادت است 
گل در شب گلاب شدن، پرپر آمده
 
باری! شهید می‌شود و ناامید نه
هر کس میان معرکه با حیدر آمده
 
ما اشتیاق تا به ابد زنده بودنیم 
آری! که گفته است که دنیا سرآمده؟

23 خرداد 1404 210 0

ای عزم! سوی کارزاری تازه راهی شو

ققنوس شو، از لحظه‌های شعله‌ور برخیز
بگشای در غوغای آتش بال و پر، برخیز!

جای نشستن در سکوتِ ایستگاهِ شک
فریاد ایمان باش و بی‌ترس از خطر برخیز

مهری بیفروز ای شجاعت! خستگی ممنوع!
ظلمت‌شکن! راهی نمانده تا سحر، برخیز!

از عهد بستن با خزان خیری نخواهی دید
ای باغچه! از خواب‌های بی‌ثمر برخیز!

حتی اگر در آتش نمرود افتادی
از خاک، ای سرو جوان من، تبر برخیز!

با دوربین، با یک قلم، با اسلحه، با رنگ
فرقی ندارد، مرد میدانِ هنر برخیز!

تا سیلِ طوفانت بشوراند جهانی را
از قتلگاهِ لاله‌ها با چشمِ تر برخیز

ای ذره! تا خورشید با ما باش، بسم الله
برخیز از آیینه‌های بی‌خبر، برخیز

با فکر طرحی نو، فلک را سقف بشکاف و
رو در روی ناباورانت، بیشتر برخیز

ای عزم! سوی کارزاری تازه راهی شو
خاکی بیا تا کیمیای عشق، زر برخیز

دریا نه! حرف از صید مروارید در خاک است
اعجاز کن فرزندِ مرز پُرگهر، برخیز!
 

23 خرداد 1404 306 0

حوزه‌ی علمیّه! بی‌نظر ننشینی

مشتِ گره کرده! بی‌اثر ننشینی
نعره‌ی کوبنده! پشت در ننشینی

قاریِ قرآن! بلند آیه بخوانی
ناله‌ی مظلوم! خون‌جگر ننشینی

حضرت علامه! بی‌خیال نباشی
حوزه‌ی علمیّه! بی‌نظر ننشینی

امت اسلام! در سکوت نیفتی
ملت ایثار! بی‌ثمر ننشینی

هم‌وطن! این جنگ، جنگ باطل و حقّ است
چشم نبندی و بی‌خبر ننشینی

نصرُ مِن الله های تازه‌تری را
عشق رقم می‌زند، اگر ننشینی...
 

22 اردیبهشت 1404 227 0

پیر پنهان

در اندوه این عصر دم‌کرده
من رفته بودم ...
به دنبال نامی که بر سنگ‌ها بود و گم شد
در این پیر
این پیر پنهان 

نه ماهی که شب‌ها بتابد بر این گور مرده
نه آهی  که برخیزد از مادری سالخورده
در این گوشه نامی است خون‌خورده از خشم
در این گوشه اشکی است خشکیده در چشم 

پدر زندگی‌ را به یادم بیاور
به یادم بیاور
که در زیر این سنگ کهنه
چه نامی است پنهان
رفیقی که از بوی باروت آبی‌تر است
و مرگش نمک ریخت بر زخم این شهر 

و می‌خواستم  از سکوتی بگویم که در چشم مادر
غریبانه خشکید
و از هق‌هق مرگ بر گور خواهر

و می‌خواستم از زنانی بگویم 
که اندوه دیدار در بقچه‌ی آه‌شان بود
و مردانشان مرده بودند در غربتی دور 

به یادم بیاور 
چه مردانی از  خاک جیرفت  در کنج این خاک خفتند
چه مردانی از خاک میناب و بندر
ولی مادری کو؟
که اندوه او را به دامن بگیرد
فقط بادها مویه کردند و شیون
فقط ابرها گریه کردند بر او 

و می‌خواستم تا برایت بگویم.
مثل زندانیانی
که با سقف و دیوارها حرف‌ها می‌زنند
و می‌خواستم تا برایت بگویم
مثل مردان کوری که با آفتاب 
هم‌سخن می‌شوند 

و می‌خواستم تا برایت بگویم
...
دریغا دریغا توان سخن گفتنم نیست 

عزیز از تو گفتن 
غریبانه‌عهدی است بر عهده من
دریغا دریغا 
دهانم در ابعاد این بغض سنگین
در انبوه این داغ گم شد

در اندوه این عصر دم‌کرده
من رفته بودم ...
به دنبال نامی که بر سنگ‌ها بود و گم شد
در این پیر
این پیر پنهان*


*
گورستان پیر پنهان در سال ۱۴۰۰ تخریب شد تا نوسازی شود. اما این گورستان با خود رازهایی داشت.

15 اردیبهشت 1404 141 0

بندرِ عباس! غزه را تو دعا کن

حداقل آب را به روت نبستند
حداقل سنگ بر سبوت نبستند

حداقل شام را گرسنه نماندی
راه نفس از چهارسوت نبستند

مدرسه‌ات را به خاک و خون نکشیدند
بمب و مسلسل بر آرزوت نبستند

داغ تو را کوچه‌ها به گریه نشستند
پنجره‌ها تار عنکبوت نبستند

با خبران، تسلیت دریغ نکردند
با شرفان، قامت سکوت نبستند

در صف اهدای خون مسابقه دادند
جز به دعایت صف قنوت نبستند

بندرِ عباس! غزه را تو دعا کن
حداقل آب را به روت نبستند
 

13 اردیبهشت 1404 298 0

گریه کن بندر ولی بر دامنی که آشناست 

از غمی که کرده گیسوی تو را گریان بگو 
موج موج ای بندر زیبای هرمزگان بگو...

تکیه کن بر شانه‌های "ناخدا خورشید" و باز
از غروب کوسه‌ها در تور صیادان بگو

با همین بازوی زخمی سعی کن پارو بزن
از طلوعی تازه با مردان قایق‌ران بگو 

محض دلداری به جاشوها به دریا خیره شو 
قصه‌ای از صید مروارید در عمان بگو 

نفت کن فانوس‌ها را ، راه را گم کرده‌اند 
رمز شب را سو به سو با هرچه کشتی‌بان بگو

با شکوهِ پرچم دریانوردان کهن
از سرِ پا ایستادن در دل طوفان بگو

گریه کن بندر ولی بر دامنی که آشناست 
هرچه غم داری برای مادرت ایران بگو

08 اردیبهشت 1404 591 3

دست تکان دادم از دریچه ی برجک

ذوق مرا کودکی که دست تکان داد
روح دوباره دمید و شوق بیان داد

برجک سرباز را که دید از آن دور
دست تکان داد و باز دست تکان داد

دست تکان دادم از دریچه ی برجک
اسلحه ام را به روی دوش نشان داد

اسلحه ات واقعی ست؟ گفتمش آری
قهقهه زد پاسخم به او هیجان داد

در دل خود گفتم ای جوانه در این خاک
تا تو بخندی وطن چقدر جوان داد

تا تو به آسودگی شبانه بخوابی
چند چمن لاله روز واقعه جان داد

دست تکان داد و گفت خسته نباشی
پای من این خسته را دوباره توان داد

داد تکانی مرا و با لب خندان
دور شد آن کودکی که دست تکان داد

دور شد آن کودک و به وقت محبت
رفت مؤذن سر مناره اذان داد

26 اسفند 1403 268 0
صفحه 8 از 18ابتدا   5  6  7  [8]  9  انتها