(آرشیو پدیدآورنده مهدی فرجی)

دفتر شعر

دلشوره‌ ای دارم، گمانم ماهیِ سرخی...

مثل تو هرکس آشنایی در سفر دارد
 مانند من، مانند من چشمی به در دارد

 در سربه زیری حاجتی دارد که می‌خواهد
 روی زمین تا تکّه نانی دید بردارد

 اشکی‌ست اشک او که می‌گویند یاقوت است
 آهی‌ست آه او که می‌گویند اثر دارد

 من اشک‌هایی داشتم، تنها خودم دیدم
 شاید فقط آیینه از دردم خبر دارد

 من بغض‌هایی را فرو بردم که ترسیدم
 از رازهای سر‌به‌مُهری پرده بردارد

 یک عمر در خود ریختم تنهاییِ خود را
 انگار کن کوهی که آتش بر جگر دارد

 انگار کن آتشفشانی در سرم دارم
 روزی مرا بیدار کن اما خطر دارد

 دلشوره‌ ای دارم، گمانم ماهیِ سرخی
 در عمق دریایی به قلّابی نظر دارد ...



01 دی 1395 2424 0

شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم

همیشه در دل همدیگریم و دور از هم

چقدر خاطره داریم با مرور از هم

دو ریل در دو مسیر مخالفیم و به هم

نمی رسیم به جز لحظه ی عبور از هم

تو من ، تو من ، تو منی ، من تو ، من تو ، من تو شدم

اگر چه مرگ جدامان کند به زور از هم

نه ، تن نده پری من ! تو ورد ها بلدی

بخوان که پاره شود بندهای تور از هم


نه ، مثل ریل نه ... فکر دوباره آمدنیم

شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم 



08 اسفند 1392 1084 0

قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد

 
آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد
با دست شومش گیسوانت شانه خواهد شد

با من شکوهی داشتی، با او نخواهی داشت
قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد

افسانه ی خوشبختی ات گمنام خواهد ماند
گمنامیِ بدبختی ام افسانه خواهد شد

پنهان شدی تا مثل «از ما بهتران»... آری_
کِرمی که خود را گم کند پروانه خواهد شد

هرشب که می پیچد به اندام تو همخوابت
از بوی من در بسترش دیوانه خواهد شد


17 فروردین 1392 2520 0

بهار می رسد...

سال خوبی را برای دوستان آرزو میکنم

 

عیدمان ماهی سرخی ست اسیرِ تُنگی
چه بلایی سر این ایل و تبار آمده است؟

وطن ام چهره برافروخته از پاییز است
سرخیِ سیب من از خون انار آمده است


 

 

 



25 اسفند 1391 2246 0

سپیدار....


قناریانه اگر می وزد ترانه ی من
به شوق توست، تو ای آخرین بهانه ی من

حیاط را همه گل کاشتم که بو ببری
بزن به جاده ی شب بو، بیا به خانه ی من

اگر به خانه ی من آمدی چراغ نیار
که ماه قهر کند باز از آشیانه ی من

درخت های سپیدار، سر به شانه ی هم
نگاهشان کن و بگذار سر به شانه ی من

من و تو ایم جهان؛ بی نهایت و زیبا
جهان اگر افق توست تا کرانه ی من

من از قبیله ی صیاد های خوشبخت ام
کسی به جز تو نزد لب به آب و دانه ی من

به راه سادگی و جاده ی خیال بزن
که می رسی به غزل های عاشقانه ی من

مهدی فرجی/«شب بی شعر»/انتشارات تکا

 



14 بهمن 1391 1550 0

آیینه ام ولی تو به زنگارها نگو ...

آییـنــــه ام ولــی تو به زنگــارها نگــــو
رویــم به روزنــــه است به دیوارها نگــــو

هر کس به من نگاه کند عکس می شود
با شادهـــــا بگـــــو به گرفتـــــارها نگــــو

من اژدهای بی خطـــــری بیش نیستــم
سحر است این، نه معجزه، با مارها نگو

در رفـــت و آمدنـــد نفــــس های آخــــرم
لـــــــرزم گرفتـــــه است به کفتارها نگـــو

فهمیده ام که دور خودم چرخ می خورم
این راز را بـــدان و به عصّـــــارها* نگـــــو

باشــــد، تو یک کلاف بیـــــاور مرا ببــــر
از قیمتـــــم ولــــــی به خریدارها نگـــــو

در عمق کوه و قله ی چاه ایستاده است
با شاعــــــر از رعایت هنجــارهـــا نگـــــو

دادی خبــــــر بیـــــاورد و رفـــــــت جار زد
گفتـــــم به باد هــرزه از این کارها نگــــو

 

* روغن گیر، در قدیم چهارپایانی چون اسب را به دستگاه آسیاب برای روغن گیری می بستند و حیوان با چشم بسته بدون این که بداند ، دور خودش می گشت تا دانه ها خرد شوند. هنوز در بعضی مناطق کویری این کارگاها وجود دارد.


12 بهمن 1391 3651 0

آن قله ها را از همین پایین تماشا کن....


 چیزی نگو، دزدانه و شیرین تماشا کن
بنشین و مثل دختری سنگین تماشا کن

یک کاروان خیس ابریشم همین حالا
از زیر چشم ام رفت سمت چین، تماشا کن!

بر شانه ات نگذاشتم سر، با خودم گفتم:
آن قله ها را از همین پایین تماشا کن

آن آبشاری را که از قوس کمرگاهش
جاری ست نافرمان و بی تمکین تماشا کن

مرد خدا را هر اذان صبح در کافه
ای چشم های کافرِ بی دین! تماشا کن

«من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور...»
من قرن ها رنج ام در این تضمین تماشا کن

چون بشکنم عکس تو در هر تکه ام پیداست
باور نداری بشکن و بنشین تماشا کن!

 



14 دی 1391 1577 0

به زودی در کتاب فروشی ها ..

با سلام

پیام از طرف مدیر وبلاگ

با خبر شدیم مجموعه سه جلدی از اشعار آقای مهدی فرجی به زودی روانه بازار می شود

 

منم که میگذری ...

 

من به تنهاییِ این پیله قناعت دارم

هرچه کرم است که پروانه نباید بشود

 

روسر ی باد را تکان میداد...

 

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر!

مجبــــور نیستـــی که بمانی ...

 

میخانه بی خواب...

 

گوش تا گوش به صحرا بخرام و نهراس

شیرها خاطرشان هست که آهوی منی

 



12 آذر 1391 2004 0

بد نیست تو هم با من اگر راه بیایی...

من در پی رد تو کجا و تو کجایی
دنبال تو دستم نرسیده است به جایی

ای « بوده » که مثل تو نبوده است، نگو هست
ای « رفته » که در قلب منی گرچه نیایی...

این عشق زمینی است که آغاز صعود است
پایبند « هوس » نیستم ای عشق « هوایی »

قدر تنی از پیرهنی فاصله داریم
وای از تو چه سخت است همین قدر جدایی!

ای قطب کشاننده پر جاذبه دیگر
وقت است دل آهنی ام را بربایی

گفتی و ندیدی و شنیدی و ندیدم
دشنام و جفایی و دعایی و وفایی

یک عالمه راه آمده ام با تو و یک بار
بد نیست تو هم با من اگر راه بیایی...
 
 
 


01 آذر 1391 1617 0

ای چشم تو دشتی پر آهوی رمیده..

ای چشم تو دشتی پر آهوی رمیده
انگار که طوفان غزل در تو وزیده
دریاچه موسیقی امواج رهایی
با قافیه دسته قوهای پریده
این قدر که شیرینی و آنقدر که زیبا
ده قرن دری گفتن انگشت گزیده
هم خواجه کنار آمده با زهد پس از تو
هم شیخ اجل دست ز معشوق کشیده
صندوقچه مبهم اسرار عروضی
المعجم از این دست که داری ، نشنیده
انگاه خراسانی و هندی و عراقی
رودند و تو دریای به وصلش نرسیده
با مثنوی آرام مگر شعر بگیرد
تا فقر قوافی نفسش را نبریده

 



10 مهر 1391 2633 0

به پای خودمان...

خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان

انتخابی است که کردیم برای خودمان


این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند

غم نداریم ، بزرگ است خدای خودمان

بگذاریم که با فلسفه شان خوش باشند

خودمان آینه هستیم برای خودمان

ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم

دو مسافر یله در آب و هوای خودمان

احتیاجی به در و دشت نداریم اگر

رو به هم باز شود پنجره های خودمان

من و تو با همه ی شهر تفاوت داریم

دیگران را نگذاریم به جای خودمان

دیگران هر چه که گفتند بگویند ، بیا

خودمان شعر بخوانیم برای خودمان
 


22 شهریور 1391 1249 0

در این مقابله جز باختن نمی خواهم

نه ... روبروی تو بازنده اند حالا هم

قمار بازترین مردهای دنیا هم


زمین زدم ورقی را شروع شد بازی

ولی به قصد - فقط - روبروشدن با هم

اگرچه می دانستی - اگر چه می دیدم

در این مقابله جز باختن نمی خواهم

طنین قهقه ات در تبسمم می ریخت

هجوم زلزله ات در غرور گهگاهم

سیاه و سرخ گره خورده بود و پیدا بود

جنون دست تو در تک تک ورقهاهم

در این نبرد، فقط بی بی دل ات کافیست

برای کشتن پنجاه ویک ورق باهم

بدست داشتی آن قدر دل که می لرزید

دل سیاه ترین برگه های بالا هم


مرا به باخت کشاندی ولی نیفتادم

به این امید که روز خداست فردا هم

شروع می شود این بازی تمام شده

اگر زمین بزنی برگ آخرت را هم


11 شهریور 1391 861 0

سئوگلی توپراق

اگر پس لرزه ها واکرده از وحشت دهانت را*

دوباره سجده گاهم می کنم مُهر لبانت را

دوباره روی خاکت اشک می ریزم مگر پس داد

رشیدانی که پس دادند با جان، امتحانت را

اگرچه "منزوی" بودند، در گفتن قوی بودند

به فتح پارس بردی "شهریار"ان زبانت را

به خاکت تاخت روزی رومی و تازی ولی حاشا

اگر گم کرده باشی گنج شیرینِ بیانت را

اگر دل خواستم "عاشیق"هایت قصه سر دادند

اگر جان خواستم تقدیم کردی روح و جانت را

به خواب ناز رفتم مرزدارانت نخوابیدند

علم کردیم در مشروطه ها "ستار خانت" را

به فتح آسمان رفتیم اگر دریاچه ات خشکید

لباس بزم خود کردیم روزی بادبانت را

اگر تو گوشتم را خورده باشی! نوش جانت باد!

نمی بیند ولی بیگانه خواب استخوانت را

وطن! قلب تو؛ سنگ آذرین داغ می لرزد

تماشا کن شکوه و غربت آتشفشانت را

وطن! کو "میرزا" و "رستم" و "نادرقلی خان" ات؟

به دست آرشی ای کاش بسپاری کمانت را

وطن! کو غیرت بیگانه سوز شیرمردانت؟

بغل کردند از هر سمت آذربایجانت را

اویان! "آچ قوینو نو اوغلون گلیر ائی سئوگلی توپراق"!*

به روی سینه گرمت بخوابان قهرمانت را


*دوست خوبم حسین جنتی پیش از من غزلی سروده با همین وزن و قافیه:

وطن! لبخندهای مردمِ شیرین زبانت کو؟
وطن جان! این غبار از چیست؟ آذربایجانت کو؟!

*سطر داخل گیومه از شاعر توانمند آذری مرحوم وفا آیروملوست بدین معنی:
بیدارشو!  "آغوش واکن فرزندت می آید ای خاک عزیز!"

 



31 مرداد 1391 1131 0

قهوه خانه ...

تقدیم به شب های غمناکی شاعر


این مست های بی سر وپا را جواب کن

امشب شب من است ،مرا انتخاب کن

مهمان من تمامی اینها و...پای من

قلیان وچای مشتریان را حساب کن

تمثال شاعرانهءدرویش را بکن

عکس مرا به سینهءدیوار قاب کن

هی!قهوه چی!ستاره به قلیان من بریز

جای ذغال،روشنش از آفتاب کن

انگورهای تازهءعشقی که داشتم

در خمره های کهنه بخوابان،شراب کن

از خون آهوان بده ظرفی که تشنه ام

ماهیچهءفرشته برایم کباب کن

از نشئه خلسه ای بده از سُکر،جرعه ای

افیون ومی بیار،بساز وخراب کن

دستم تهی است هرچه برایم گذاشتی

باخنده های مشتریانت حساب کن...

 
 


28 مرداد 1391 1832 0

دلگیر بودم از خودم و دنیا ، دیگر چقدر ثانیه بشمارم؟...

دلگیر بودم...

 

دلگیر بودم از خودم و دنیا ، دیگر چقدر ثانیه بشمارم

کاری مفید باید می کردم ، آتش زدم دوباره به سیگارم!

 

دنیای احمقانه ی ترسوها ، دنیای مترها و ترازوها

دنیا طویله ای ست ازین بوها ، حیران این فریفته بازارم

 

خندیدم و جنونزده ام خواندند ، سنگم زدند و از خودشان راندند

آن عاقلان که دوستشان دارم ، افتاده اند در پیِ آزارم

 

شعری نوشتم از دلِ پُر دردم ، دستی زدند و زندگی اش خواندند

مردان زبان گشوده به تحسینم ، زن هایشان شدند هوادارم!

 

در خاطرات شان همه من بودم، مداح هرچه سروِ چمن بودم

آنها به رختخوابِ پری رویان، من با غمی عمیق سر و کارم!

 

دیروز عشقِ دخترکان بودم؛ فردا مثالِ نقض زبان بودم

هرکس به هر طریق که عشقش بود، حلاج کرد وُ بُرد سرِ دارم!

 

شب های شعر خلع سلاحم کرد ، تشویق های کور تباهم کرد

یک روز سوژه ی «دگر اندیشان»،یک روز نُقلِ محفلِ دربارم!

 

مانند قصّه بال و پرم دادند،گفتند: حیف! «نشئه» و «زن باره» ست

لب می گزند و غمزده ای تنها، در ازدحام این همه غمخوارم

 

مَردُم هنوز در تبِ مشتاقی

من ماندم و حکایت من باقی

فالی زدم به حافظه ی «یاغی»

گفتم سرت سلامت ای ساقی

این چند سطر آخر الحاقی

از او که اُخت با نَفَس اش دارم:

 

«از شش جهت محاصره ی دردیم، تسخیر رعشه های شبانگردیم

بس کن رفیق خانه به دوشِ من! آتش بزن دوباره به سیگارت!!!»

 

پ.ن: بیت آخر این غزل سروده ی شاعر گرانمایه جناب «علی اکبر یاغی تبار» می باشد.

 

 

فایل شنیداری این غزل را میتوانید از اینجا دریافت کنید.

  

 

 

 



27 مرداد 1391 883 0

همیشه وقت کم دارد ...

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست....

با توجه به اینکه شاعر گرامی :جناب آقای مهدی فرجی  زمان کافی برای اداره این صفحه رو به علت مشغله بیش از حد ندارند، از این تاریخ مدیریت این صفحه به عهده یکی از دوست داران ادب ایران زمین خواهد بود، که امید وار است بتواند از این مهم به نحو شایسته بر آید.

اما جناب آقای فرجی تمامی نظرات را می خوانند و در حد امکان به محبت شما بزرگوارن پاسخ خواهند داد، و طبعا هیچ تغییری خارج از حیطه فکری و مدیریتی ایشان در این صفحه  ایجاد نخواهد شد

 

سپاس گزارم : یکی از دوستاران ادب ایران زمین عزیز....



27 مرداد 1391 717 0

می خواهی چه کار...

دوستت دارم پریشان، شانه می خواهی چه کار ؟

 دام بگذاری اسیرم ، دانه می خواهی چه کار ؟

 

 تا ابد دور تو می گردم ، بسوزان ! عشق کن !

ای که شاعر سوختی ، پروانه می خواهی چه کار ؟

 

 مـُردم از بس شهر را گشتم ، یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار ؟

 

 مثل من آواره شو، از چار دیواری درآ !

 در دل من قصر داری ، خانه می خواهی چه کار ؟

 

 خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می خواهی چه کار ؟

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن!

 گریه کن ! پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار ؟



25 مرداد 1391 738 0

به هر دری بزنی نیمه ی تو این زن نیست

دل تو سنگ به قدر شکستن من نیست
تو پاره ی تنمی، پاره ی من آهن نیست

بپرس بعد تو خاموشی غریبم را
از آن چراغ، که در خانه هست و روشن نیست

دلت خوش است که من زنده زنده می سوزم
ولی رها شدن از عاشقی به مردن نیست

چه قدر سنگ زدند و به خود قبولاندم
که ضرب دست تو پشت سرِ فلاخن نیست

چقدر حرف برای تو دارم و هر بار
در آب و تاب تماشا توان گفتن نیست

چه دردناک و غم آلود! این که می دانی
به هر دری بزنی نیمه ی تو این زن نیست


24 خرداد 1391 3124 0

خوش آمدی بنشین قهرمان تازه ی من

تو پا گذاشته ای در جهان تازه ی من
خوش آمدی بنشین قهرمان تازه ی من

سپرده ام بروند ابرها و صاف شود
برای پَر زدنت آسمان تازه ی من

تو رودخانه ای و دل به آبی ات زده ام
سفیدِ پیرهنت بادبان تازه ی من

گل طلاییِ خورشید شو، که می چرخد
به مرکزیت تو کهکشان تازه ی من

غرور قله ی خوابیده بودم و آشفت
به افتخار تو آتشفشان تازه ی من

از این به بعد به همراهی تو دلگرمم
که قهرمانی در داستان تازه من


24 خرداد 1391 3182 0

آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست

آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست
صحرا نبوده ای که بفهمی شکار چیست

باید سقوط کرد و همین طور ادامه داد
دریا نرفته ای بچشی آبشار چیست

پیش من از مزاحمت بادها نگو
طوفان نخورده ای که بفهمی قرار چیست

هی سبز در سفیدی چشمت جوانه زد
یک بار هم سوال نکردی بهار چیست

در خلوتت به عاقبتم فکر کرده ای؟
خُب...کیفر صنوبرِ بی برگ و بار چیست؟

روزی قرار شد برسیم آخرش به هم
حالا بگو پس از نرسیدن قرار چیست؟...


24 خرداد 1391 8214 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها