(آرشیو پدیدآورنده ناصر فیض)

دفتر شعر

پیش از این بحث دماغ این همه مرسوم نبود

پیش از این بحث دماغ این همه مرسوم نبود
بینی هیچ کس اندازه ی خرطوم نبود

هیچ کس با تو و با بینی تو کار نداشت
هیچ چشمی به سر بینی تو زوم نبود

بس که مردم دلشان بود بزرگ از این روی
وسط چهره، دماغ آن همه معلوم نبود

بود معلوم ولی منظره ی خوبی داشت
دیدن منظره ی خوب که مذموم نبود

بحث درباره ی اعضای دگر رایج بود
صحبت از بینی پر مسئله مرسوم نبود

باد اصلاح که آمد به دماغ آفت خورد
پیش از اصلاح چنین زخمی و مصدوم نبود

حیف شد! بینی بیچاره پس از اصلاحات
دیگر اندازه ی آن بینی مرحوم نبود


20 اردیبهشت 1396 4344 1

آسمان فرصت پرواز بلندی ست هنوز

فرصتی نیست تو را دیده ی بارانی من
دل به دریا بزن ای ابری توفانی من

خاطر جمع تو اند این همه آیینه و آه
تا نبارد شب و غربت به پریشانی من

آسمان فرصت پرواز بلندی ست هنوز
پشت چشمان فرو بسته ی زندانی من

تا در آیینه بخوانم پس از این جاده کجاست
خط یک عمر شکسته است به پیشانی من

گله از هیچکسی نیست در این آبادی
جز خودم کیست مگر باعث ویرانی من

خوب من! چشم بچرخان و بهاری بتکان
مثل خورشید، بر این خواب زمستانی من

 



02 اسفند 1395 2294 0

بهار حادثه ای مثل روز روشن بود

بهار آمد و باز آمدند لک لک ها
نگاه پنجره پر شد، پر از چکاوک ها
 
صدای خنده ی گل ها در آسمان پیچید
زمین شکفت و جوان شد ز رقص پیچک ها
 
گشوده شد قفس چله ها به دست نسیم
گذشت از سر کاج، ابر بادبادک ها
 
نگاه گربه ی همسایه را به حوض حیاط
گره زد از سر دیوار برق پولک ها
 
برای آن که بخندند کودکان در شهر
هزار بار شکستند بغض قلک ها
 
بهار حادثه ای مثل روز روشن بود
چه چشم ها که ندیدند پشت عینک ها
 
دوباره مثل همیشه به خانه اش نرسید
کلاغ قصه که ترسید از مترسک ها


10 فروردین 1394 901 0

عید بود اما گلی با ما نبود...


خانه ام روزی در این جا بود و نیست
آن طرف همسایه ی ما بود و نیست

بعضی از این کوچه ها بن بست بود
آن طرف یک خانه یادم هست، بود

می شناسم این در و دیوار را
این خراب آباد و این آوار را

یک شب این جا باغ پوپک هاش سوخت
کودک من با عروسک هاش سوخت

کودک من قصه ها را دوست داشت
"هیچ کس غیر از خدا" را دوست داشت

گفتگو از میش بود آن شب که گرگ
قصه را دزدید از مادر بزرگ

کودکم در هول جنگل مانده بود
گرگ دست قصه ها را خوانده بود

بید بود و باد و باران تبر
کوه می لرزید و جنگل شعله ور

شب همان شب کودکم را برد گرگ
برد مثل قصه ی مادر بزرگ

می شناسم این همان باغ من است
این مصیبت نامه ی داغ من است

پیش از این با دست های خسته ام
کوله بارم را همین جا بسته ام

وقتی از فریاد شب های جنوب
خون شتک می زد به دامان غروب

خاک در باران آتش آب شد
شهر من از تشنگی بی تاب شد

آب تا زانو... پلی با ما نبود
عید بود اما گلی با ما نبود

هر چه کردم غم فراموشم نشد
غربتم هم سنگ آغوشم نشد

غربتم را سال ها بردم به دوش
غربت عریان شهری زخم پوش

سینه ی من کوره ی خورشید بود
سالها در من عطش تبعید بود

سوختم، آتش شدم، از یاد رفت
سالها خاکسترم بر باد رفت

زیر آتش باز می سوزد پرم
می دمد ققنوس از خاکسترم

سوز آواز من است این شعله ها
زخم ها، فریادهای بی صدا

آسمان جولانگه بال من است
من عقابم، آسمان مال من است

آمدم این جا که روزی شهر بود
آسمان با خاک خوبش قهر بود

آمدم با آسمان صحبت کنم
هرچه دارم با زمین قسمت کنم

 



19 اسفند 1393 1985 0

چشمی بچرخان تا بگردانی شبم را...


آن شب صدایت را بریدند از گلویت
اما گذشت از باور شب، های و هویت

زیباترین آغوش بودی دیده بودم
شمشیرهایی را که می آمد به سویت

وقتی که رفتی آسمان خاکستری بود
وقتی که آتش می گرفتی در گلویت

رفتی تو اما بی تو ای زخمی ترین موج
گل کرده در آواز دریا رنگ و بویت

من دوستت دارم اگر باور نداری
آیینه را بگذار یک شب پیش رویت

دیگر تو را از خویش بهتر می شناسد
از بس که با آیینه کردم گفتگویت

چشمی بچرخان تا بگردانی شبم را
باشد که روزی بگذرد با آرزویت...



29 شهریور 1393 80 0

ای مظهر رفافت و مهر و وفا، کلید!

وا میشود به عادت معمول با کلید
هر قفل و در، به دست شما هست تا کلید

 درها بدون شک، همگی باز می شوند
در قفلشان فرو برود هر کجا، کلید

در را برای باز شدن آفریده اند
اما به شرط آن که بود با شما کلید

وقتی که قفل باز شود با فشار دست
یعنی که قفل وا شده اما نه با کلید!

"از اتفاق های درون اتاق ها"
"دارد هزار خاطره و ماجرا، کلید"

 "در ها همیشه مسئله دارند "جالب است!
از راه قفل رابطه دارند با کلید

هرگز گشودن در بسته گناه نیست
وقتی که آفریده برایش خدا کلید

تا بوده، بوده یک تنه مشکل تراش، قفل
تا بوده،بوده یک سره مشکل گشا٬ کلید

قفلی که فکر باز شدن نیست در سرش
حالا تو هی بساز براش از طلا، کلید

گاهی اگر نخورد به در، یا که سخت خورد
باید که اندکی بشود جا به جا، کلید

زیرا به هیچ درد پس از آن نمی خورد
قفلی که رفته داخل آن، را به را، کلید

گاهی که در به سعی خودش باز می شود
یعنی که احتیاج ندارد به ما، کلید

این یک سفارش است، که حتماً عمل کنید!
حالا که مثل بنده اسیر مشاکلید

آدم برای کار مهم، گاه لازم است
از روی هر کلید بسازد دو تا کلید

من خانه ام نمونه ی یک جای ساکت است
حتی درون قفلش، ندارد صدا، کلید

هرگز یکی به قفل در ما نمی خورد
بارد اگر به روی زمین از هوا، کلید

 این راز خلقت است که جفت است هر چه هست
یعنی بدون قفل ندارد بقا٬ کلید

آری اگر نبود به قفل احتیاج خلق
کی می شدند این همه درگیر با کلید

از قفل کهنه می شود آموخت عشق را
آسان ز قفل کهنه نگردد جدا، کلید
 
هرگز جدا نمی کند آن قفل را ز خویش
وقتی چشیده مزه ی یک قفل را کلید

هر قفل با کلید خودش باز می شود
دارد بدون شک همه ی قفل ها کلید

مشکل گشودن است و گره باز کردن است
کارش همیشه هست در این راستا کلید

 گاهی نگاه کن به سراپای قفل خویش
هرگز مکن به داخل آن بی هوا کلید

 وقتی که قفل مسئله دارد، درست نیست
بردن درون مسئله تا انتها، کلید

یا، نه! کلید مسئله دارد، بدون شک
از جا تکان نمی دهد آن قفل را کلید

 وقتی کلید می شکند در درون قفل
از در بلند می شود آواز واکلید!

با این شکستن است که یکباره می کند
در راه قفل جان خودش را فدا، کلید

غیر از درون قفل خودش من شنیده ام!
باور کنید، هیچ ندارد صفا کلید

 دل می زند به ورطه ی دریای قفل ها
وقتی که یک کلید شود نا خدا کلید

 یارب روا مدار که بیگانگان کنند،
هرگز به قفل مام وطن آشنا، کلید!

روزی گره ز کار دلش باز می شود
قفلی که می کند همه شب ذکر  یا کلید!

بی شک کلید هست شریک گناه قفل
وقتی مسلم است برایش خطا، کلید

 از قفل، با کلید، درست استفاده کن
کاری نکن به جان تو گردد بلا، کلید

یک عمر میتوان سخن از قفل یار گفت
پس در میان این همه مضمون چرا کلید!؟

 گفتم خدا نکرده نیفتد تزلزلی
در ذهن آن کسی که نیفتاده جا، کلید

 مفهوم پشت پرده ی آن را شکافتم
چون از کلید ذهن تو فرق است تا، کلید

 تا وا کنم طلسم مضامین بکر را
کردم ردیف شعر خود از ابتدا، کلید

بادا همیشه باب فتوحش گشاده تر
صد مرحبا کلید و هزاران زها کلید!

 صد قفل اگر به درگه او رو بیاورند
تا صبح می دهد همه شان را شفا، کلید

 یک لحظه هم ندیدمت از قفل خود جدا
ای مظهر رفافت و مهر و وفا، کلید!

افسوس بسته ماند و نشد باز، گرچه من
کردم میان قفل مضامین بسا، کلید

یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان
یارب عنایتی کن و بفرست، شاکلید!




21 خرداد 1392 2829 2

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم
شد شد، اگر نشد دهنم را عوض کنم

گاهی برای خواندنِ یک شعر لازم است
روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام
آن گه مسیر آمدنم را عوض کنم

در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم
این بار شکلِ در زدنم را عوض کنم

وقتی چمن رسیده به «اینجا»ی شعر من
باید که قیچیِ چمنم را عوض کنم

پیراهنی به غیر غزل نیست در برم
گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم

«دستی به جام باده و دستی به زلف یار»
پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟

شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود
باید تمامِ «آنچه منم» را عوض کنم

دیگر زمانه شاهد ابیاتِ زیر نیست
وقتی که شیوه ی سخنم را عوض کنم:

مرگا به من که با پر طاووسِ عالمی
یک مویِ گربه ی وطنم را عوض کنم

وقتی چراغِ مِه شکنم را شکسته اند
باید چراغِ مه شکنم را عوض کنم

عمری به راه نوبت خودرو نشسته ام
امروز می روم لگنم را عوض کنم

تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد
روزی هزار بار فنم را عوض کنم

با من برادرانِ زنم خوب نیستند
باید برادرانِ زنم را عوض کنم

دارد قطار عمر کجا می برد مرا؟
یا رب! عنایتی، تِرَنم را عوض کنم

ور نه ز هول مرگ، زمانی هزار بار
مجبور می شوم کفنم را عوض کنم



29 تیر 1391 17724 1

گناه آدم و حوّا که سیب خوردن نیست

چرا برای تو این حرف ساده روشن نیست؛
پُر است این چمدان از تو، چیزی از من نیست

سفر همیشه به نام تو می شود آغاز
که بی حضور تو تکلیف جاده روشن نیست

چگونه نشکنم ای عشق! ای عذاب بلیغ!
دل است این که به من داده اند، آهن نیست

فریب وسوسه خوردن گناه آدم بود
گناه آدم و حوّا که سیب خوردن نیست!

نگاه کن! همه چیز از نگاه من پیداست
چرا برای تو این حرف ساده روشن نیست؟


18 تیر 1391 7641 6

باشد ولی نگفتی این حرف آخرت بود

باشد ولی نگفتی این حرف آخرت بود
من با خبر نبودم از آنچه در سرت بود    

باور نکردم اما گفتی مرا ندیدی!
یا من شکسته بودم یا عین باورت بود

یک شب رسیدی از راه دست مرا فشردی
چیزی شبیه خنجر در دست دیگرت بود

در دست های من بود یک عمر دست هایت
دستی که رنگ خون داشت، دستی که خنجرت بود

من مثل سایه ای از آیینه ات گذشتم
زخمم زدی نگفتی شاید برادرت بود

از پشت کوهم اما فهمیده ام همین قدر
یا از تو بد نگفتم یا در برابرت بود

من سوختم، تو ماندی در امتدادی از بُهت
خاموشی نگاهت فریاد آخرت بود


18 تیر 1391 3050 0

زبان به واژه شدن بیش از این نمی چرخید

میان آن همه چشمی که داشت می چرخید
یکی، دو چشم سیاهش فقط مرا می دید

نگاه کردم، آتش...ولی چرا در من؟!
اگر چه سنگ نبودم هنوز بی تردید

نگاه کردم، چشمم شبیه او شده بود
دو تکّه سنگ که یخ بسته و نمی چرخید

دوباره خواندم از آن شعرها که او می خواست
ولی صدای من آشفته بود و می لرزید

نگاه کردم و دیدم، دو شب، دو دریا شب
شگفت گونه میان طلسمی از خورشید

دوباره خواندم از آنها که او...ولی دیگر
نه من، نه او، کسی آن لحظه را نمی فهمید

-صدای گرم شما، شعرتان چه زیبا بود!
-اگر نگاه شما این طرف نمی تابید!؟

تمام حرف من و او همین دو مصرع بود
زبان به واژه شدن بیش از این نمی چرخید

غروب می شد و یک زن به خانه بر می گشت
غروب می شد و یک بغض داشت می ترکید

غروب می شد و مردی شکسته تر می خواند
غروب می شد و باران هنوز می بارید...


18 تیر 1391 1766 0

نیامدم که بخواهم کنار من باشی

نیامدم که بخواهم کنار من باشی
میان این همه بیگانه یار من باشی

دلم گرفته تر از بغض مهربان شماست
مباد آن که شما غمگسار من باشی

تو ای ستاره ی وحشی که کهکشان زادی
مخواه روی زمین بر مدار من باشی

من از اهالی عشقم، نه از حوالی جبر
خطاست این که تو در اختیار من باشی

ولی، نه! من که در اینجا دچار پاییزم
چگونه از تو نخواهم بهار من باشی

تو می توانی از آن چشم های خورشیدی
دریچه ای به شب سرد و تار من باشی

همیشه کوه بمان تا همیشه نام تو را
صدا کنم که مگر اعتبار من باشی


17 تیر 1391 2007 0

تو آنکه می خواهی خودت باشی برایم باش

من بغض سنگینم، سکوتم، تو صدایم باش
حرفی بزن! هنگامه ی آوازهایم باش

آنجا تو، اینجا هر چه از من دور و بیگانه است
ای دور نزدیک! ای همین جا! آشنایم باش

یک سو خدا، یک سو پُر از اهریمن و طوفان
وقتی خدایی نیست با من، ناخدایم باش

دنبال خود می گردم و گم می شوم در خویش
در جاده های سمت پیدا پا به پایم باش

تا با جنون و عشق درگیرم صدایم کن!
تا بشکنم در خویش، فریاد رهایم باش

من آنکه می خواهی برایت می شوم اما
تو آنکه می خواهی خودت باشی برایم باش


16 تیر 1391 2220 0

پسرم! عشق که یک حس همین جوری نیست

عاشقی لایق هر آدم پیزوری نیست
پسرم! عشق که یک حس همین جوری نیست

عشق گنج است ولی رنج فراوان دارد
خودمانیم تو را طاقت رنجوری نیست

تا چهل سال دلی خون نخورد دل نشود
طعم انگور که چون باده ی انگوری نیست

بی تب عشق مبادا بنشینید به هم
چون که نزدیکی تان نیز کم از دوری نیست

در رگ عشق بِدم، عاطفه را عاشق باش
چون که بی مهر، صفا در گل شیپوری نیست

فرض کن، نیست هوس آنچه هوا در سر توست
شور عشق است ولی عشق به این شوری نیست

عشق یک چیز لطیف است زمختش نکنید
عشق یک پرده ی زیباست ولی توری نیست

خانه بی دلبر و معشوق بهشت است ولی
چون بهشتی است که در داخل آن حوری نیست

عشق منظومه ی زیبای پریشانی هاست
پسرم! عشق که یک حس همین جوری نیست

دوست دارم غزلم چیز بلندی نشود
ورنه جون همگی دست من اینجوری نیست*



*این مصرع تصویری است.


13 تیر 1391 4955 0

چه کنم دختر همسایه ی ما خوشگل بود

یاد باد آنکه سرکوی تواَم منزل بود
یعنی آن منزل خوبی که در آن ساحل بود

در دلم بود که با دوست نباشم هرگز
چه کنم دختر همسایه ی ما خوشگل بود

بعد یک عمر که می خواست به من سر بزند
از بد بخت من آن شب پدرم منزل بود

دوش با یاد حریفان به خرابات شدم
گرچه شب وارد آنجا شدنم مشکل بود

دیدم او را که نمی دیدم اگر، بهتر بود
با سر و روی بدی داخل مجلس ول بود

حافظا خانم فیروزه بواسحاقی*
که گل سر سبد شعر به هر محفل بود

گرچه اشعار پر از مسئله و ناقص داشت
لیک در آنچه که می خواست دلم کامل بود!



*نام آدم خاصی نیست، فقط یک نون به حافظ قرض دادم و خاتم شد خانم، همین!


06 تیر 1391 17120 0

قطور و گِرد چون سلطان فهد شد

گذشت از شصت و هشتاد و نود شد
به سرعت از صد و هفتاد رد شد

چنان خورد از هر آن چیزی که می دید
قطور و گِرد چون سلطان فهد شد

شبی درگیر شد با کوچه ای تنگ
پس از یک هفته از آن کوچه رد شد

قدم با هر خیابان آشنا کرد
خیابان شد شلوغ و راه سد شد

نمی دانست غیر از شعر چیزی
گذشت و چیزهایی هم بلد شد

نمی دانم چه پیش آمد که ناگاه
صد و هفتاد پایین رفت و صد شد

همان چاقی که چون سلطان فهد بود
تنش لاغرتر از بشّار اَسد شد

غزل از عشق گفت و شد تنش آب
تمام شعرهایش مستند شد

برای بهترین شعر معاصر
غزل های دل انگیزش سند شد

در این شعر از کسی نامی نبردم
حسین منزوی فهمید، بد شد*



*مرحوم حسین منزوی این شعر را خیلی دوست داشت، یکبار گفت: «تلخی و شیرینی ای دارد که زبان آدم را می بندد.»


06 تیر 1391 2122 0

دعا نمی رود از جاده اثر بالا

جواب می دهی اما جواب سر بالا
دوباره نرخ خودت را چنین مبر بالا

به جای بوسه ای از جان من چه می خواهی
کجاست قیمت یک بوسه این قدر بالا

مکن زبان مرا باز، این به نفع تو نیست
که هست قدرت طبعم ز هر نظر بالا

به سادگی که خودش را نمی کشد پایین
کسی که می رود از پله ی هنر بالا

در آن دقیقه که بار گناه سنگین است
دعا نمی رود از جاده اثر بالا

آسانسوری که فقط جای پنج، شش نفر است
نمی رود به خدا با چهل نفر بالا

رقیب کیست به جز عاشقی بلاتکلیف
که گاه می رود از هر چه بام و در بالا

بیا و ناز و ادا را گران مکن، ور نه
در این معامله باشد تو را ضرر بالا

بیا که نرخ تورم کمی شکسته شود
بگیر دست مرا با خودت ببر بالا

به شرط آن که دوباره بیاوری پایین
................................................


04 تیر 1391 2508 0

حتی اگر نام تو باشد گونزالس دوستت دارم

ای دوست ای آیینه ی بی رنگ و خالص دوستت دارم*
در خانه، در کوچه، خیابان، در مجالس دوستت دارم

هر چند نامت نام زیبا و ظریفی نیست، باور کن!
حتی اگر نام تو باشد گونزالس دوستت دارم

ای شخص اول، شخص دوم، شخص هر چندم که می خواهی
فعلاً به عنوان مثال ای شخص ثالث دوستت دارم**

من اصفهانی نیستم اما تو را ای دخترخاله!
با اینکه خُلقت مثل خُلق گند خاله اس، دوستت دارم

من صورتت را دیده ام بد نیست چیزی هم ندارد کم
حتی اگر سر تا سر آن چوله چاله است دوستت دارم

ای پاسکال عشق من! ای عشقِ فیثاغورثی! ای ایکس!
ای در حساب عاشقی مانند طالس! دوستت دارم

هر دلبری چون استخوانی در گلویم شد به غیر از تو
ای دلبر بی استخوان! ای یار خالص! دوستت دارم***

دیگر ندارم قافیه با هر بهانه دوستت دارم****




*به قول شاعر: در قحط اعتماد، امامان شهر نیز/ ناچار می شوند به هم اقتدا کنند. قافیه کم است و گرنه ص و س که...
**برای اولین بار است که بنده "شخص ثالث" را وارد شعر می کنم!
***و باز برای اولین بار است که "چوله چاله است" را وارد شعر می کنم. البته با اجازه از شهرداری
****درست است قافیه ندارد، وزن و پیام که دارد!


07 خرداد 1391 2609 0

ده خانه ی ناچیز در تجریش دارد

در هر نهاد شهر قوم و خویش دارد
ده خانه ی ناچیز در تجریش دارد

با زهد و تقوا ارتباطش، ای بدک نیست!
یک خانه هم در انزوای کیش دارد

هر جا که برجی می شود آماده ی ساخت
او نیز ده واحد خرید از پیش دارد

نزدیک منبر می نشیند در مساجد
مغزی پر از افکار دوراندیش دارد

تا ملک هایش آسمانی تر بمانند
از شش جهت بر بام آنها دیش دارد

این گرگ را از بنده بهتر می شناسید
هر چند یک عالم لباس میش دارد

با ما ندارد هیچ توفیری به ظاهر
جز آنکه قدری اختلاف ریش دارد


19 اردیبهشت 1391 2003 0

حاجی نگران بیستمین ساکش بود

رفتیم به پیشواز حاجی رمضان
دیدیم چقدر حاجی پیر و جوان

با هر چمدان هزار و صد کیلو جنس
با هر حاجی دوازده تا چمدان

رفتند و هتل های گران قحطی شد
هر چیز که بود پیش از آن قحطی شد

وقتی که تمام حاجیان برگشتند
در مکه پس از آن چمدان قحطی شد

از درآمد بیرون حاجی محمود
قبلاً هم از این در دو نفر آمده بود

من دل نگران سومین قافیه ام
حاجی نگران بیستمین ساکش بود


07 اردیبهشت 1391 1968 0