(آرشیو پدیدآورنده سیدضیاءالدین شفیعی)

دفتر شعر

دنیا به تنها مرد باقی مانده محتاج است

 

نوشید خاک تشنه، اندوه صدایت را
پیمود چشم آسمان، سمت دعایت را
 
گم کرد دستاس زمین در گردشی غافل
دستانِ با تقدیرِ گردش آشنایت را
 
می چرخد این دستاس خالی، بعد از آن، بی خود
می جوید از انسان گندم گون، خدایت را
 
می پرسد از خود، در سکوت نیمه شب هایش
راز بقیع و راز ظهر کربلایت را
 
یک صبح بعد از آن شب سنگین زمان گم شد
بر شانه می بردند مرد خطبه هایت را
                 
دنیا به تنها مرد باقی مانده محتاج است
مردی که در خود دارد اندوه صدایت را


20 بهمن 1395 1119 0

شاعری تغابن است از نگاه آسمان

گرچه دفترم سیاه، شعر من سیاه نیست 
ای قلم گواه باش! راهم اشتباه نیست 
 
مثل یك ستاره ام، گم در آسمان شعر 
می درخشم از خودم، بودنم به ماه نیست 
 
می تراود از لبم، آیه های روشنی 
عاشق دوبیتی ام، این خودش گواه نیست؟ 
 
خویش را سروده ام بارها و بارها 
دست كم، گذشته ام تیره وتباه نیست
 
خسته از كشاكشِ ناتمام واژه ها! 
سور و سات قدرتی، در سرم به راه نیست
 
شاعری تغابن است از نگاه آسمان 
عمر هیچ شاعری دور از این نگاه نیست 


24 اسفند 1393 686 0

بوی بهشت می دهد اوراق دفترم

در این غزل كه نام تو را باز می برم 
بوی بهشت می دهد اوراق دفترم 
 
یك بار داغ سرخ شما در دلم نشست 
پیچیده عطر یاد شما باز در سرم 
 
گفتم كه «من منجّم كورم كه سال ها 
چشم انتظار چون تو شهابی و اخترم» 
 
اما هنوز دامن هفت آسمان تهی ست 
یعنی هنوز من به شما رشك می برم 
 
ای كاش بعد این همه سال انتظار، باز 
می آمدی به خواب غزل های دیگرم 
 
حتی نمانده فرصت بیتی اگر مرا 
می جویمت هنوز در این بخت آخرم 


26 دی 1393 923 0

آه، در قلندران جسارتی نمانده بود

تشنه تشنه سوختیم، طاقتی نمانده بود 
از حماسه ها، به جز جراحتی نمانده بود 
 
آسمان شكست و ماه، نخل را وداع كرد 
صبح را –دریغ و درد – رغبتی نمانده بود 
 
باز فتنه می وزید در مشام دشت ها 
فرصتی برای استراحتی نمانده بود 
 
كوه می گریخت، خیبری دوباره می رسید 
آه، در قلندران جسارتی نمانده بود 
 
یا كه ذوالفقار در نیام قوم ما نبود 
یا كه بود و شور حاج همتی نمانده بود 
 
كاش آخرین ستاره از محاق می گذشت 
یا به دوش شعر من امانتی نمانده بود


20 آبان 1393 803 0

كوچه‌ های‌ بی شهید، شهر دشنه ‌تیزها

گیج‌ می‌ خُورَد دِلَم، پشت‌ خاكریزها
مصر آرزو كجاست‌ آه ‌ای عزیزها؟
 
راه‌ آسمان‌ هنوز، ناگشوده‌ مانده‌ است‌
كی‌ به‌ نور می‌ رسد، دست‌ این‌ گریزها؟
 
انتظار می ‌كشند رویشی‌ دوباره‌ را
شعله ‌های‌ ساكتِ آخرین‌ ستیزها
 
بوی‌ مرگ‌ می‌ دهد، بوی‌ آب‌ و دانه‌ نیز
كوچه‌ های‌ بی شهید، شهر دشنه ‌تیزها
 
چفیه ‌های‌ چاك‌ چاك، خاك‌ می‌ خورند و ما
سال‌ هاست‌ مانده ‌ایم‌ دلخوش‌ چه‌ چیزها :
 
مشت ‌های‌ آهنین، خطبه‌ های‌ آتشین‌
اشتراك‌ دردها، انحصار میزها


12 شهریور 1393 914 0

خدایا مگر بر زبانم چه رفت

 

خودم سایه ام، سایه ام گم شده ست
وجودم دچار توهم شده ست
 
بگو با من از ردّ پای کسی
که در متن این آسمان، گم شده ست
 
و از درد دل های مردی غریب
که با نای خونین تکلم شده ست
 
علی(ع) بود و من بودم و ذوالفقار
و ظلمی که در حق مردم، شده ست
 
جمل بود و صفین و نهری روان
از آن خون که تاوان گندم شده ست
 
خدایا مگر بر زبانم چه رفت
که این واژه‌ها، نیش کژدم شده ست؟


25 تیر 1393 714 0

زخم هایش را به نان و سکّه، درمان کرد و رفت

هر که آمد داد و فریادی فراوان کرد و رفت
زخم هایش را به نان و سکّه، درمان کرد و رفت
 
هر که آمد چشم های آسمان را سنگ بست
تکّه ای از ماه را، در جیب پنهان کرد و رفت
 
در شبی روشن که پروین خوشه خوشه نور بود
نعره ی مستی، خیالش را پریشان کرد و رفت
 
دامن ابری ترینِ کوه ها آتش گرفت
دشتبان، محصول خود را نذر باران کرد و رفت
 
قحط آدم بود و میل سیب و گندم، عاقبت
خاک را غرق تفرعن های انسان کرد و رفت
 
آسمانی مرده، شهری خواب، مردانی مریض
مرگبادی تلخ، دل ها را زمستان کرد و رفت


15 تیر 1393 122 0

چه میدان‌ های مینی آسمان را با زمین پیوند زد، آن شب

نسیمی می ‌رسید از راه و یك نیزار غربت شعله ‌ور می شد
شبی خاكستری در صبحِ نخلستانِ بیداری سحر می شد
 
چه میدان‌ های مینی آسمان را با زمین پیوند زد، آن شب
چه عطری در فضا پیچید، وقتی حجم آتش بیشتر می شد
 
خدا رنگین‌ كمانی بود بین ما، كه در بارانی از آتش
به چشمِ آسمانمردانِ خاكی‌پوش، گاهی جلوه‌ گر می شد
 
خدا آن قدر پیدا بود در آیینه‌ ی دل‌ ها، كه بعضی را
تجلی آن قدر می ‌داد، می‌ دیدیم مفقودالاثر می شد
 
همان شب جبرئیل از آسمان هفتم آمد، ناز بفروشد
شبِ معراج دیگر بود، او این بار هم بی ‌بال و پر می شد
 
پس آن گه ماه كم ‌كم در شفق خوابید و صحرا از اذان پرشد
و ما دیدیم چشمان سحر از شوق این دیدارتر می شد


15 تیر 1393 102 0

باید تقاص عافیت از کوفیان گرفت

خونی چکید و حنجره ی خاک جان گرفت 
بغضی شکست و دامن هفت آسمان گرفت 
 
آبی که دست بوس عطش بود، شعله زد 
آتش،‌ سراغ خیمه ی رنگین کمان گرفت 
 
ابری برای گریه نیامد ولی ز سنگ 
خون، غنچه غنچه خاک تو را در میان گرفت 
 
اسبی ز سمت علقمه آمد، «دگر بس است»  
تیری امام آینه ها را نشان گرفت 
 
مانده ست در حکایت این سوگ، شعر من 
چندان که جسم سوخت و آتش به جان گرفت
 
از آخرین شراره چنین می رسد به گوش: 
باید تقاص عافیت از کوفیان گرفت 


15 تیر 1393 116 0

ای مرد، آی آسمانمرد، تا وقت رفتن نماندی

ای مرد، آی آسمانمرد، تا وقت رفتن نماندی 
ای خواب آشفته! عمری جز با نخفتن نماندی
 
شبگرد بارانی شهر! در كوچه های شهادت 
ردّ نگاه تو پیداست، اما تو با من نماندی
 
ای هم نفس با من و عشق! آتش به جانت كه انداخت؟ 
كآواز از یاد بردی، قدر سرودن نماندی
 
یك سینه اندوه در من، می سوزد ای شمع روشن! 
در بارش سرب و آهن ، دلواپس تن نماندی 
 
شب ها – چه شب های سردی – در باد فریاد كردی 
ای نور، ای نور پر شور! تا صبح روشن نماندی 
 
پیچیده عطر تو در یاد، ای آخرین نسل فریاد 
با خنده ی مرگ رفتی، در شهر شیون نماندی 


15 تیر 1393 94 0

گفتند او نشانیِ شب های قدر بود

 

پاشیده اند عطر دعا، باز در زمین
آنک دوباره قافله ی ناز در زمین
 
صبح و سلام می رسد از آسمان، ببین
آورده اند یک سحر آواز، در زمین
 
هر شب هزار ماه، به ما سجده می برند
در حسرتِ شکفتن یک راز، در زمین
 
رازی که آن سپیده دم از سینه ی علی(ع)
بر لب رسید و رفت، به اعجاز در زمین
 
گفتند او نشانیِ شب های قدر بود
گفتیم مانده روزنه ای باز در زمین
 
شاید شبی، بشارتی از آسمان رسید
چون یازده نشانه ی پرواز در زمین


15 تیر 1393 987 1

باز از مدار عشق خارج شد حدیثم

 

بـاید غزل می گفتم اما، درد نگذاشت
بادی که بوی زخم می آورد، نگذاشت
 
این بار از ما بـود پیــروزی، دریغا
کاری که تقسیم غنایم کرد، نگذاشت
 
شاید به پایان می رسید این فتنه ها، آه!
این بار هم یک خنجر نامرد نگـذاشت
 
گرم رسیدن بود پـاهامان، خدایا
اندوهِ چشم اندازهای سرد، نگذاشت
 
یک چشمه تا مرز حقیقت بینمان بود
آنقدر نوشیدیم، تا دل درد نگذاشت
 
باز از مدار عشق خارج شد حدیثم
بـاید غزل می گفتم اما درد نگذاشت


14 تیر 1393 141 0

جز نام تو ضامنی نیست آهوی دل های ما را

 

آهسته آهسته باران، آهسته آهسته رویا
از شب گذشتیم و اینک، صبح است صبح تماشا
 
تن جمله چشم است مسحور، جان جمله گوش است مدهوش
آغوش واکرده خورشید، دنیاست غرق تماشا
 
عطر پر جبرئیل است، این آسمان بی بدیل است
نقاره ها نفخ صورند، زوار تو موج دریا
 
فریادها بی هیاهو، دل ها دلِ تنگِ آهو
جز نام تو ضامنی نیست آهوی دل های ما را
 
در دوردست غریبی، پیچیده بود عطر سیبی
از نینوا بود تا توس، آن عطر، تنهای تنها
 
آرام می گرید این جا، باران که چشمِ دل ماست
ما نیز چون تو غریبیم، این آسمان شاهد ما


14 تیر 1393 114 0

چشم باز می کنیم عصر جاهلیت است

بر درخت پیر باغ سایه ی تبر شدند

برگ ها که ریختند زاغ ها خبر شدند

 

رعد، گرگ تشنه ای شد که نعره می کشید

ابرهای بی پناه باز خون جگر شدند

 

چشمه پیش چشم ایل، قطره قطره دود شد

خیمه های داغدار باز شعله ور شدند

 

آسمان سبز مُرد، هیچ اختری نماند

کاروانیان گیج، ناامیدتر شدند

 

فصل حج رسیده بود کاروان بلد نداشت

جرأت خطر نماند حاجیان حجر شدند

 

زائران، هبل هبل در طواف کعبه اند

یک تبر به دوش نیست، تیغ ها سپر شدند

 

چشم باز می کنیم عصر جاهلیت است

گورها عمودی اند، دختران پسر شدند

 



02 تیر 1393 1121 1