دفتر شعر

بهشت باغ بزرگی ست: باغ آغوشت

چقدر بوی تو خوب است، بوی آغوشت
همیشه زحمت من بوده است بر دوشت

چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم
دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت

ولی به خاطر من بال را کنار زدی
که با دو دست بگیری مرا در آغوشت

که با دو دست برایم دو بال بگذاری
به جای روشنی بال های خاموشت

که آسمان خودت آسمان من باشد
که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت

آهای روسری ات آفتاب تابستان
شکوفه تاج سر تو، بنفشه تن پوشت

بهشت جای قشنگی ست جای دوری نیست
بهشت باغ بزرگی ست: باغ آغوشت

بهشت اول و آخر، گمان نکن حتی

بهشت هم بروم می کنم فراموشت!



14 بهمن 1399 1260 0

وا می شود هر روز شب بویی به دستت

 وا می شود هر روز شب بویی به دستت
وقتی نوازش می شود مویی به دستت

از کودکی موسیقی ات را گوش دادم
وقتی تکان می خورد نأنویی به دستت

بگذار مادر ظرف ها را من بشویم
شاید زبانم لال، چاقویی به دستت...

از زرق و برق زندگی آسان گذشتی
حتی نمی بینم النگویی به دستت

گلهای قالی جان بگیرد تا بگیری
دستی به زانویی و جارویی به دستت

تا شانه هایش را نوازش کردی آرام
ترمیم شد بال پرستویی به دستت



14 بهمن 1399 1444 0

آری سخن به شیوه ی چشم تو خوش ترست

دل می ستاند از من و جان می دهد به من
آرام جان و کام جهان می دهد به من

دیدار تو طلیعه ی صبح سعادت است
تا کی ز مهر طالع آن می دهد به من

دلداده ی غریبم و گمنام این دیار
زان یار دلنشین که نشان می دهد به من

جانا مراد بخت و جوانی وصال توست
کو جاودانه بخت جوان می دهد به من

می آمدم که حال دل زار گویمت
اما مگر سرشک امان می دهد به من

چشمت به شرم و ناز ببندد لب نیاز
شوقت اگر هزار زبان می دهد به من

آری سخن به شیوه ی چشم تو خوش ترست
مستی ببین که سحر بیان می دهد به من

افسرده بود سایه دلم بی هوای عشق
این بوی زلف کیست که جان می دهد به من


14 بهمن 1399 373 0

من به هر قیمت شده باران برایت می خرم

با وجود قحط سالی نان برایت می خرم

نان اگر شد قیمت جان، جان برایت می خرم
 

آبروی ابرها را با نگاهم می برم

من به هر قیمت شده باران برایت می خرم
 

دست و بالم خالی است اما به مشهد می روم

تاج پر الماسی از سلطان برایت می خرم
 

در بساط من به جز این جان ناقابل که نیست

هر چه می خواهی بگو، ارزان برایت می خرم
 

کم به فکر این گلیم کهنه و پوسیده باش

قالی ابریشم کاشان برایت می خرم
 

باد سردی می وزد حتماً لباسی گرم و نرم

مهر اگر ممکن نشد آبان برایت می خرم
 

جانمازت را حسن برده به جبهه، بی خیال

از حرم یا از دم شیخان برایت می خرم
 

سور و سات روضه ات را جور خواهم کرد باز

استکان و سینی و قندان برایت می خرم
 

از گلویت نان خوش پایین نرفته سالهاست

پیرزن بیدار شو دندان برایت می خرم
 

پیرمردی توی قبرستان نگاهم می کند

سوره ی یاسین و الرحمن برایت می خرم...


 

 



13 بهمن 1399 3059 3

چراغ خانه اگر چهره اش گشاده نبود

چه بود حاصل دنیا، اگر اراده نبود؟
اگر امید رسیدن میان جاده نبود؟

من و تو وارث بال پرنده ای هستیم
که جز در اوج فلک، هرگز ایستاده نبود

تمام عمر به دستش دخیل می بستیم
اگرچه طبق سندها امامزاده نبود

پدر که نان شبش را به عشق ما اندوخت
ولی دریغ که هنگام استفاده، نبود

بدون او شب اندوه را چه می کردیم؟
چراغ خانه اگر چهره اش گشاده نبود

چراغ خانه زنی بود بی گمان که خدا
میان سینه ی او جز صفا نهاده نبود!!

به ما اگر گرِهِ سخت زندگی وا شد
مگر به برکت این سفره های ساده نبود

زمانه سخت زمین زد سواره هایی را
که در معیّت شان لشکری پیاده نبود

من و تو عالِمِ عشقیم و بی گمان ما را
معلمی به جز آغوش خانواده نبود
 


12 بهمن 1399 1757 0

این خانه بعد رفتن تو سنگر من است

روی اجاق، قوری شبنم گذاشتم
دمنوش خاطرات تو را دم گذاشتم

شد آخرین لباس تنت، دستمال اشک
این روضه را برای محرّم گذاشتم

گفتی که صبر پیشه کن ای باغ مریمم
هر روز ختم سوره ی مریم گذاشتم

هر بار روی خون تو قیمت گذاشتند
غم های تازه ای به روی غم گذاشتم

هرگز تکان شانه ی دل را کسی ندید
من داغ لرزه را به دل بم گذاشتم

تو در رکاب حضرت زینب قدم زدی
من بر رکاب صبر تو، خاتم گذاشتم

حالا من و یتیمی گل های باغ تو
قابی که روی چادر بختم گذاشتم

این خانه بعد رفتن تو سنگر من است
این گونه پا به خطّ مقدّم گذاشتم


19 آذر 1399 52 0

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو سرودن مرا کم است

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است!

اکسیر من! نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال، ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنارِ خود احساس می کنم
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خونِ هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است!
 


07 آذر 1399 8864 3

جهان زندان رفتن‌هاست؛ ماندن در مرامش نیست

من از او برنمی‌گردم؛ بگو تقدیر برگردد!
کسی که زود رفت، ای کاش -حتی دیر- برگردد

چگونه می‌توان برگشت از خود؟ او خودِ "من" بود
اگرچه لحظه‌ی رفتن به فکر برنگشتن بود

اگرچه لحظه‌ی رفتن مردد بود؛ اما رفت
نمی‌آمد به او تنها بماند؛  زود اما رفت

نمی‌آمد به او با من بماند؛ با منِ تنها
به راه افتاد اشکم لحظه‌ی غمگین رفتن‌ها

مرا زندانی خود کرد و رفته رفته جانم شد
جهانم شد چقدر آسان، چقدرآسان جهانم شد

چه می‌دانستم این زندان پر تکرار، نامش چیست؟
جهان زندان رفتن‌هاست؛ ماندن در مرامش نیست

دعا کردم که برگردد، به من گفتند می‌آید
به نامش می‌رسم هر دم، زبانم بند می‌آید
 


25 آبان 1399 266 0

شعر خداحافظی قیصر امین پور

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم ...
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست



08 آبان 1399 24191 4

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند


پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه، جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را بر ملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد ـ خدا کند ـ

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ـ

شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش... صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند

 



01 مهر 1399 47549 30

تو رفته بودی و باران به شیشه می کوبید

حیاط کوچکمان حوض داشت، ایوان داشت
"بهار بود و‌ تو بودی و عشق" جریان داشت

بهار بود و تو بودی و کوچه ای نمناک
چقدر چتر تو یادش بخیر، باران داشت

چقدر دست تو آن دست مهربان نجیب
برای پرسه ی شبهایمان خیابان داشت

اتاق من به تماشای جای خالی تو
برای طاقچه، آیینه داشت گلدان داشت

به شوق آمدنت بود و بغض رفتن تو
اگر که خنده ی من لحظه های گریان داشت

تو رفته بودی اما چراغ، روشن بود
اتاق کوچک قلبم هنوز مهمان داشت

تو رفته بودی و باران به شیشه می کوبید
چقدر عطر تو در جان خانه جریان داشت


04 بهمن 1398 963 2

من منتظر تا او مرا از من بگیرد

اشک آمد امشب تا مرا از من بگیرد
آمد مرا یک شعله در شیون بگیرد

مثل گلاب از چشم خیس من چکیده ست
تا انتقام خنده را از من بگیرد

من دست و پا گم کرده ام، کو سربه داری؟
تا سرکشی های مرا گردن بگیرد

کو دیده ی یوسف شناسی تا تنش را
یک برگ گل از بوی پیراهن بگیرد؟

او زیر چتر ساده ی من خیس باران
من منتظر تا گریه باریدن بگیرد

گفتم: بگو... چیزی بگو... تا مثل آهو
رد صدایت بوی آویشن بگیرد

چرخی بزن تا روح ناآرام دریا
در هق هق چشم تو رقصیدن بگیرد

من گفتم و او گفت و برقی زد نگاهش
من منتظر تا شعله اش دامن بگیرد

او بی خیال بهت ماه و بغض باران
من منتظر تا او مرا از من بگیرد


23 آذر 1398 632 0

بوسه ای بده برای نجات جهان

چه اتفاق ها می تواند بیفتد
از وقتی که تو را می بوسم
تا وقتی که دوباره تو را می بوسم!
با فشار انگشتی
می تواند یک جنگ اتمی شروع شود
با حرکت یک گسل دیوانه
تهران می تواند با صدایی بم فرو ریزد
با یک ابر افسار پاره کرده
قاره ی آسیا می تواند به اقیانوس آسیا بدل شود
و با یک گردباد بنیادگرا
نسل انسان می تواند دوباره عروج کند
تا بهشتی که از ان افتاد...

می بینی؟
چه اتفاق هایی می تواند بیفتد
از وقتی که تو را می بوسم
تا وقتی که دوباره تو را می بوسم؟
شتاب کن!
بوسه ای بده برای نجات جهان
پیش از آن همه اتفاق...


23 آذر 1398 523 1

دیرآمدنت عزیز، دیرآمدنت

دیر آمدنت بهانه یادم داده
صدها غزل و ترانه یادم داده

دیرآمدنت عزیز، دیرآمدنت
بی تابی کودکانه یادم دادهَ


05 آذر 1398 856 0

قبل از هیجان گل شدن، افتاده

در حاشیه ی زرد چمن افتاده
قبل از هیجان گل شدن، افتاده

این غنچه ی سرخ، گرمی عشقی بود،
یا بوسه ی سردِ از دهن افتاده؟َ


05 آذر 1398 409 0

بی گمان وقتی تو خوبی من هم اینجا خوبِ خوبم

نامه ات را تازه خواندم آفتاب بی غروبم!
بی گمان وقتی تو خوبی من هم اینجا خوبِ خوبم

مهربانی کردی و گفتی که از حالم بگویم:
گاه دریای شمالم، گاه توفان جنوبم

گاه برگم، گاه بادم، گاه سنگم، گاه چوبم
گاه رودی پرخروشم، گاه سرگرم رسوبم

گاه چون آبادی دوری اسیر گردبادم
گاه مانند درختی در مسیر دارکوبم

کاش آب چشمه باشم از تنت تب را برانم
کاش باد تشنه باشم از دلت غم را بروبم

غصه خشک و تر ندارد، این سر و ان سر ندارد
شیشه ی رنج و غمت را کاش بر سنگی بکوبم


05 آذر 1398 1550 0

راه

ماهی ها را به آکواریوم می آورم
باغ را در گلدان می کارم
پرندگان را می گذارم در قفس
کوه ها و دشت ها را
به دیوار قاب می کنم
...
اما نه
نمی تواند
دنیا نمی تواند
آن قدر هم کوچک باشد
وقتی از هر راهی می روم
به خیابانی
که با تو قدم زده بودم
نمی رسد


05 آذر 1398 536 0

هر روز حس و حال جدیدی ست بین ما

ما با همیم، باده از این خوشگوارتر؟
سروِ بلندِ عشق از این شاخه دارتر؟

تقویم ما کتیبه ی احوال عمر ماست
هر روز عید و فصل به فصلش بهارتر

هر روز حس و حال جدیدی ست بین ما
هر لحظه تو جوان تر و من بی قرارتر

در آستان عشق و غزل زنده می شویم
هر صبح سعدیانه تر و خواجه وارتر

ما با همیم و دلبر و دلداده ی همیم
پیوند عاشقانه از این پایدارتر؟

بادا که از عنایت عشق و خدای عشق
غم نیست باد و شادی ما بی شمارتر


05 آذر 1398 1196 0

دیگر ای فرصت آبی به چه می اندیشی؟

دو قدم پیش می آیم دو قدم بیش بیا
شاید این فاصله کمتر بشود پیش بیا

کلبه ی کوچک من تشنه ی مهمانی توست
آی دریا! به سراپرده ی درویش بیا

وهم در وهم به دنبال خودم می گردم
تا رهایم کنی از پرسه ی تشویش بیا

قیس در کعبه به دنبال یکی می گردد
تا رسانی مگر ای خوب به لیلی ش بیا

دیگر ای فرصت آبی به چه می اندیشی؟
آخر عشق قشنگ است، نیندیش بیا!


29 آبان 1398 472 0

بعد از تو...

بعد از تو فهمیده ام
«قهوه ها»
تلخ هستند


19 آبان 1398 528 0
صفحه 1 از 31ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها