(آرشیو پدیدآورنده علی کریمان)

دفتر شعر

باد تنها بود، اما خار و خس ها را عقب زد

حمله های موج ديدم، لشکرت آمد به يادم
کشتی صدپاره ديدم، پيکرت آمد به يادم

باد تنها بود، اما خار و خس ها را عقب زد
تاختن های علی اکبرت آمد به يادم

بحث عقل و عشق شد، هر کس بيانی، داستانی
من ترک های لب آب آورت آمد به يادم

لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون
لحظه های سرخ بعد از اصغرت آمد به يادم

جويباری بر شکوه کوه مستحکم می افزود
اشک های از رجز محکم ترت آمد به يادم

گفت سعدی ديده با چشم خودش ميرفت جانش
من وداع آخرت با خواهرت آمد به يادم

باغبان با طفل گفت " اين سيب! ديگر شاخه نشکن!"
قصه ی انگشتت و انگشترت آمد به يادم

روضه خوان می گفت "يا مهدی! محبان تو هستيم"
از محبان آنچه آمد بر سرت آمد به يادم...

 



04 آبان 1394 1200 2

پایان هر عشقی جدایی نیست، ما شرطی شدیم

 

احکام خود را یک به یک بر جان من تکلیف کن
آرامشم را خط بزن، قلب مرا توقیف کن
 
برگ سفیدت را رها کن،برگ زردم را بخوان
موضوع انشایت منم، پاییز را توصیف کن
 
گفتی برای عاشقان از جان گذشتن سخت نیست
یا قیمت جان را بگو یا عشق را تعریف کن
 
اکنون که جرمم را شنیدی بی‌ خبر ترکم نکن
زندانی این بند را مشمول این تخفیف کن
 
پایان هر عشقی جدایی نیست، ما شرطی شدیم
در متن ذهن عاشقان تاریخ را تحریف کن


07 مرداد 1394 1669 0

بگو کمتر کند صیاد سهم دانه ی ما را

 

گلستان شد جهان، پر کرد گل ویرانه ی ما را
کسی باور ندارد خواب خوش بینانه ی ما را
 
اگر بر دوش تخت پادشاهان را نمی بردیم
نمی رنجاند اکنون نعش یاران شانه ی ما را
 
قفس دیگر چه دارد تا در آن منت سرم باشد؟
بگو کمتر کند صیاد سهم دانه ی ما را
 
بزن قید تبر را، بت شکستن چاره ی ما نیست
دهان بگشا و بشکن هیبت بتخانه ی ما را
 
نه در زندان نمی میریم، من دیدم به خواب خویش
که دستی می گشاید پیله ی پروانه ی ما را...‏


18 فروردین 1394 1402 0

هوای «باد! بیا و مرا ببر» کردیم

 

...و با سلام نخستین به هم اثر کردیم‏‏
بهار بود و هوا مستعد، خطر کردیم
 
دو بادبادک افتاده بر زمین بودیم
هوای «باد! بیا و مرا ببر» کردیم
 
چقدر از غزل خواجه هیزم آوردیم
ورق زدیم و سر و سینه شعله ور کردیم
 
و هر غزل، قدم محکمی شد و با آن
به سوی وادی دلدادگی سفر کردیم
 
کویر شک شبی اما به دورمان رویید
اثر نداشت از آن هر قدَر حذر کردیم
 
حذر؟ نه! باورمان بود با نگاه نخست
از آن کویر پر از ترس و شک گذر کردیم
 
...ولی به هر تپش دل، پلی فرو می ریخت
چقدر دیر نگاهی به پشت سر کردیم
 
نگاه خیس مردد! بگو چه خواهی کرد
اگر به صبح سلام نخست برگردیم


19 آبان 1393 1220 0

که روزنامه هم از رنج این و آن خالی ست

 

شکسته ایم که از مرد، داستان خالی ست
نشسته ایم، یقین جای قهرمان خالی ست!‏
 
دعا اگر چه فراوان، نمی رود بالا
پرنده گرچه زیاد است، آسمان خالی ست
 
ورق نزن به امید دو جمله همدردی
که روزنامه هم از رنج این و آن خالی ست
 
نوشته صفحه ی اول که سفره ها پر شد
نوشته است که «پر شد»، ولی بخوان «خالی ست‏‏»
 
‏عبور رهگذران و صدای فال فروش:
«بخر که خانه ی ما از نشاط و نان خالی ست»
 
امید بسته به دستان ما که گل بدهد
کدام گل پسرک؟ هر دو دستمان خالی ست
 
چه ساده می شود از چشم های سردش خواند
که فکر می کند از دلخوشی، جهان خالی ست
 
کدام روزی امروز اوست، نان یا زهر؟
چقدر دیر رسیدیم، استکان خالی ست...


29 شهریور 1393 979 0

قرار این شد که ما از «دوستت دارم» بپرهیزیم

 

کنار آمد،گمانم مهربانی کار خود را کرد
اگر «می شد کمی پیشم بمانی...»کار خود را کرد
 
شبی پای نگاهم بود و عمق چاه چشمانش
خطر کردم...سقوط امتحانی کار خود را کرد
 
به خود گفتم که در سرمای دی دل ها نمی جوشند
ظبیعت با بهاری ناگهانی کار خود را کرد
 
میان دست هایش فکر پرواز از سرم پر زد
پرستو بودم و بی آشیانی کار خود را کرد
 
قرار این شد که ما از «دوستت دارم» بپرهیزیم
قرار این شد ولی شور جوانی کار خود را کرد
 
زمان رفتنش ناگفته ها را از نگاهم خواند
پشیمان شد...زبان بی زبانی کار خود را کرد


27 مرداد 1393 1061 0

که سوی آسمان، برف پشیمان برنمی گردد

 

به دریا زد دلم، می دانم آسان بر نمی گردد
که این کشتی به حکم باد و طوفان بر نمی گردد
 
دلم وقتی بریزد راه برگشتی نخواهد داشت
که سوی آسمان، برف پشیمان برنمی گردد
 
بخند ای بر لبانت رنگ فروردین، که لبخندت
گواهی می دهد هرگز زمستان برنمی گردد
 
نگو تنها همین یک بار نزدیک تو بنشینم
که گل وقتی به باغ آمد به گلدان بر نمی گردد
 
چه سود از این پشیمانی که گفتی دوستم داری؟
چو عطر از شیشه بیرون زد، به زندان برنمی گردد
 
از آن تنهایی دلگیر تا نزدیک آغوشت...
کسی از یک قدم تا خط پایان بر نمی گردد


04 مرداد 1393 1329 2

ناگاه زنگ در...چه کنم؟...هرچه باد باد

 

دل می تپد، دوباره زبان باز می کنم
هر قفل را به یک ضربان باز می کنم
 
 
الفاظ عاشقانه خجل می کند مرا
ناچار لب به گفتنشان باز می کنم
 
در من بِدَم همیشه بهارم، که سال هاست
تقویم را خزان به خزان باز می کنم
 
بدرود یا سلام؟...مرا پیر می کند
هر نامه ای که دل نگران باز می کنم
 
نفرین نمی کنم، به خدا سفره ی دل است
سجاده ای که وقت اذان باز می کنم
 
گفتی غزل نخوان، چه کنم؟ وقت دیدنت
مانند زخم کهنه دهان باز می کنم
 
این عاشقانه ها همه از سوز سینه است
ننگا بر آن که گفت دکان باز می کنم
 
ناگاه زنگ در...چه کنم؟...هرچه باد باد
در را به روی نامه رسان باز می کنم


06 تیر 1393 1115 0

این سیب روی شاخه ی دیگر نمی رسد

دیگر توان این تن لاغر نمی رسد

مادربزرگ قصه چرا سر نمی رسد
 
مادربزرگ قصه از آن عاشقانه هاست
انگار هیچ وقت به آخر نمی رسد
 
در من عجیب ریشه دوانده ست مهر او
زورم به این درخت تناور نمی رسد
 
در فرض کندمش دل خود را کجا برم
این سیب روی شاخه ی دیگر نمی رسد
 
او وا نمی کند در دل را و من چو طفل
دستم به دستگیره ی این در نمی رسد
 
پروانه ای شدم که فقط بال می زند
اما به ارتفاع کبوتر نمی رسد
 
طوری شکست کشتی قلبم که دست من
حتی به تخته های شناور نمی رسد
 
مادربزرگ گریه نکن قصه ساده است
بیهوده گفته ام که به آخر نمی رسد
 
یا این طلسم می شکند یا من عاقبت
پی می برم که دیو به دلبر نمی رسد


03 تیر 1393 113 0

اگرچه آخر دنیا خوش است، می ترسم

چنان خوشیم به نام آوران لشکر خویش

که بی خیال نشستیم پشت سنگر خویش
 
دریغ! خانه ی آلوده به وبا هستیم
ندیده ایم به جز تسلیت به سر در خویش
 
عقاب از پر خود می خورد زمین واعظ!
نبال این همه بر ارتفاع منبر خویش
 
سر شکسته و نیرنگ چاه و خنجر پشت
چقدر خاطره داریم از برادر خویش!‏
 
قبول می کنم، آری، زمانه ام نحس است
ولی نخواه بیفتم به پای اختر خویش
 
درخت سوخته یا شعله زیر خاکستر
کدام را بگذاریم نام دیگر خویش؟
 
اگرچه آخر دنیا خوش است، می ترسم
چگونه می رسد این داستان به آخر خویش؟


03 تیر 1393 131 0

زر اگر در کیسه باشد، بوذری در کار نیست

زر اگر در کیسه باشد، بوذری در کار نیست

جای ما دربار اگر باشد، یقین بر دار نیست
 
حرف ها دارم، نخواهم زد، تو هم دارم نزن!
خیر ما هم در هویدا کردن اسرار نیست
 
مرد میدان عمل نه، مرد اندیشیدنیم
زخم خنجر گر نداری، زخم بستر عار نیست
 
گفتم اینجا کور و کر باشی، امانت می دهند
گفت آری، با کریمان کارها دشوار نیست
 
تا یقین پیدا کنی، تاریخ ما را دوره کن
ماجرا چیزی به جز تکرار طوطی وار نیست
 
عاقبت کم می شویم آن قدر تا باور کنیم
اشک ماهی ها جواب مرغ ماهی خوار نیست


03 تیر 1393 98 0

گفتند صبر کن که ملخ سیر می شود!

وقتی که شیر بسته ی زنجیر می شود

روباه لنگ بی سر و پا شیر می شود
 
هر داغ تازه مردن ما را بهانه است
از هر هزار مرد، یکی پیر می شود
 
در ما امید، گوی بزرگی ست رو به اوج
تا می رسد به قله سرازیر می شود
 
یک گاو لاغر آمد و یک گله را درید
این خواب مانده ایم چه تعبیر می شود
 
دنیا گشاده دست شده، زخم ما مدام
بر سفره ای جدید نمک گیر می شود
 
تصویب شد که اشک نریزیم بعد از این
از قلب های یخ زده تقدیر می شود
 
گفتم دریغ، مزرعه در حال مردن است
گفتند صبر کن که ملخ سیر می شود!


03 تیر 1393 158 0

ببین چه گرد و غباری گرفته آغوشم!‏

 

هنوز زمزمه های تو هست در گوشم
به احترام صدایت، همیشه خاموشم
 
تو رفته ای و فقط زنده با خیال توام
به جای آب زلال از سراب می نوشم
 
همه مضایقه کردند عشق را از من
ببین چه گرد و غباری گرفته آغوشم!‏
 
دلت نسوزد اگر من همیشه تنهایم
به جز خدا و غزل، با کسی نمی جوشم
 
وداع تلخ تو شاید شروع قصه ی ماست
اگر چه تشنه ی مرگم، کفن نمی پوشم


03 تیر 1393 105 0

کاج هر قدر از خزان کمتر بداند بهتر است

 

باز می گیرد دلم، اما نمی دانم چرا
در توانم نیست حالم را بپوشانم چرا؟
 
کاج هر قدر از خزان کمتر بداند بهتر است
دوستانم را با غزل هایم برنجانم چرا؟
 
من که می دانم بدوزم باز سر وا می کند
بی سبب ققنوس زخمم را بسوزانم چرا؟
 
روزگاری «لطف تو ناگفته ی ما می شنود»
باز امروز از تقاضایم پشیمانم چرا؟
 
باز باران با ترانه می خورد بر پنجره
باز می گیرد دلم اما نمی دانم چرا...


03 تیر 1393 104 0

دلی به رنگ ریا، لکه ای به پیشانی

 

فقط ز ملک سلیمان نگین به جا مانده ست
بهار رفت و فقط هفت سین به جا مانده ست
 
دلی به رنگ ریا، لکه ای به پیشانی
نگو از آن همه سجده، همین به جا مانده است
 
تمام عمر برایت سرودم و به دلم
هنوز حسرت یک «آفرین» به جا مانده ست
 
بیا و با دل من مهربان تر از این باش
که از تبار جنون آخرین به جا مانده ست
 
دوباره پر زدم از خاک با دو بال خیال
دوباره ریشه ی من در زمین به جا مانده ست


03 تیر 1393 129 0

شاید زمانه خواست که ما را جدا کند

شاید زمانه خواست که ما را جدا کند

شاید دلش نخواست به ما اعتنا کند
 
آری! دلم شکسته ولی دم نمی زنم
تا سرنوشت ما به همین اکتفا کند
 
همواره در کنار غمم، کاش یک نفر
یک روز غصه ها و تو را جابه جا کند
 
افسوس! چشم خیس تو باید از این به بعد
خود را میان چشم و دلی تازه جا کند
 
گفتم بگو دوباره به هم می شود رسید
غمگین و تلخ زمزمه کردی: خداکند


03 تیر 1393 93 0

قبول کن که گرگ ها مرامشان دریدن است

از آسمان فروغ ماه بی رمق نمی رسد

شب است آن چنان که نوبت فلق نمی رسد
 
در این هوای شب‌زده بگو کجاست آفتاب
که خمس پنجه اش به خاک مستحق نمی رسد
 
به گورهای این دیار ترس، نیست ساعتی
که پاره پاره های ما طبق طبق نمی رسد
 
قبول کن که گرگ ها مرامشان دریدن است
نگو به گوششان صدای مرغ حق نمی رسد
 
کنار من بمان که شاهنامه آخرش خوش است
کدام داستان به آخرین ورق نمی رسد؟


03 تیر 1393 116 0

عشق تنها هفت منزل نیست...

از کنار خاطراتی نیمه جان رد می شوم

حیف! از فصل خوش این داستان رد می شوم
 
در دیارت تا ابد گویا غریبم، سال هاست
ناشناس از کوچه های بی نشان رد می شوم
 
چشم هایت را نمی فهمند و من بی اعتنا
از کنار طعنه های این و آن رد می شوم
 
من سیاوش نیستم، آلوده دامانم ولی
ناگزیر از شعله های بدگمان رد می شوم
 
عشق تنها هفت منزل نیست، من در این مسیر
دستِ کم هر روز از هفتاد خوان رد می شوم
 
در سرم ترس از گناه و پیش رو چشمان تو
شک نکن! این بار هم در امتحان رد می شوم...‏


03 تیر 1393 102 0

گفتند صبر کن که ملخ سیر می شود

وقتی که شیر، بسته ی زنجیر می شود

روباه لنگ بی سر و پا شیر می شود

 

هر داغ تازه مردن ما را بهانه ای ست

از هر هزار مرد، یکی پیر می شود

 

در ما امید، گوی بزرگی ست رو به اوج

تا می رسد به قله سرازیر می شود

 

یک گاو لاغر آمد و یک گله را درید

این خواب مانده ایم چه تعبیر می شود

 

دنیا گشاده دست شده، زخم ما مدام

بر سفره ای جدید، نمک گیر می شود

 

تصویب شد که اشک نریزیم بعد از این

از قلب های یخ زده تقدیر می شود

 

گفتم دریغ، مزرعه در حال مردن است

گفتند صبر کن که ملخ سیر می شود

 



01 تیر 1393 1197 1