(آرشیو پدیدآورنده ناهید یوسفی)

دفتر شعر

برای مردم این خطّه روستا بفرستید..


گرفته راه نفس هایمان هوا بفرستید
صدای سربی ما را به ناکجا بفرستید

نخواندنی شده این شهر بی ترانه ی تنها
برای مردم این خطّه روستا بفرستید

طراوتی که ندیدیم و چهچهی نشنیدیم
گل و کبوتر ما را مگر شما بفرستید

شما که شاهد شب شعله های خلوت مایید
حریق وحشتمان را به انتها بفرستید

تب قدیمی مار ا به عافیت نرساندید
طبیب دیگری و نسخه ای جدا بفرستید

شکسته گرده ی انسان در این مدار پریشان
نشسته اید چرا؟مرگ یا شفا بفرستید

هوای تازه نداریم و حرف تازه فراوان
شنیده اید اگر پیک آشنا بفرستید

 



07 تیر 1394 2776 0

با من ابر،باران می شود...


با من نشستن
بد نیست
گل می گویم
گل می شنوی
با من ابر،باران می شود
شب، فلق
بن بست
راه می شود
خشونت
نرمش
شعبده باز نیستم
اما
دستمال سیاه
که من بدهی
کبوتر سفید
تحویلت می دهم...

 



17 خرداد 1394 1510 0

اینک تمام هدیه ها سنگند...


ای کاش
در لحظه های تلخ دلتنگی
بازیچه ای کوچک ، مرا از من رها می کرد
یا روزهایم را
یک قصه با یک هدیه ی کوچک
با آشتی ها آشنا می کرد

افسوس اسطوره ها در گیرودار روزها مردند
خوش باوری نابود شد با آتش تردید
بنیاد شادی های پوشالی ولی شیرین
به هم پاشید

اینک تمام قصه ها حرفند
اینک تمام هدیه ها سنگند
حتی عروسک ها
با آن نگاه شیشه ای
بسیار دلتنگند

افسوس تا امروز
هرگز نفهمیدم چه باید کرد
هرگز ندانستم چه باید بود
شاید نباید پیچ و تاب زندگی را دید
شاید تمام روز را باید
در حدّ یک کودک
بازیچه ی بازیچه ها گردید
شاید نمی دانم!

 



19 اردیبهشت 1394 1447 0

گریه دارد به خدا غربت پهناورمان...


شعر بی بار و بری سر زد اگر از سرمان
آفتی آمده در مزرعه ی باورمان

شاعری دلشده بودیم و غزلنوش خیال
فتنه بر پا شد و بردند شبی ساغرمان

یکّه ماندیم و کسی غربتمان را نشنید
گریه دارد به خدا غربت پهناورمان

سال ها گوشه گرفتیم و به در خیره شدیم
و سرانگشت کسی حلقه نزد بر درمان

حاصل گندم سبزیم و عطش سوز بهار
شعله سر می کشد از خرمن خشک و ترمان

رنگ آرایه ندارد غزل ساده ی ما
غم فرو می چکد از خط به خط دفترمان

تا که اندوه شما در دل ما خانه گرفت
فکر تنهایی صد ساله پرید از سرمان

حرف هر واژه ی ما حرف دل تنگ شماست
ما پر از درد شماییم و شما یاورمان

شعر ما پر زد و نیلوفر بالنده شدیم
نکند حادثه سنگی بزند بر پرمان

باید از فتنه ی توفان به خدا تکیه کنیم
تا که تنها نشود شاخه ی نیلوفرمان

 



10 فروردین 1394 1712 0

هر روز، فصلی ست


فردا نمی دانم چه روز است
فردا نمی دانم چه سال است
در باور من
فردا حقیقت نیست، تنها یک خیال است

فردا و دیروز
تقویم ساز است
نه زندگی ساز

در چشم من اوراق با ترتیب تقویم
یک مشت کاغذپاره ی بی اعتبار است
بیهوده یک فصلش زمستان
بیهوده یک فصلش بهار است
من نظم نامربوط را باور ندارم
هر روز، فصلی ست
هر فصل سالی
هر سال عمری

من دوست می دارم که بی تقویم باشم
بی روز و بی فصل
بی فصل و بی سال
من دوست می دارم که از آغاز خورشید
تا رویش ماه
احساس باشم
یک لحظه آرام
یک لحظه سرکش
یک لحظه چون آب
یک لحظه آتش
خاموش باشم
فریاد باشم
در بند باشم
آزاد باشم
بخشنده چون ابر
کوبنده چون باد
دلتنگ دلشاد
من پیچ و تاب زندگی را دوست دارم

دیروزها چیست؟
فردا کدام است؟
من روزهایم را نمی دانم چه بودم
تردید دارم
بودم خدایا... یانبودم؟

 



18 اسفند 1393 2159 1

درخت می شوم


این شمعدانی ها
آسان
پا نگرفته اند
من هم
باید
پا بگیرم
و زیبایی بپاشم
بر تماشاگرانی که
به دیدارم می آیند

یکی از همین
بعد از ظهرها
زیر آفتاب می نشینم
و درخت می شوم

 



26 بهمن 1393 2315 0

کولی ایل پری های پریشان شده ام...


پشت پیدایش یک صاعقه پنهان شده ام
ابر خاموشم و آماده ی طغیان شده ام

ریشه در خاک ندارد دل دریایی من
موج توفانی ام و راهی توفان شده ام

با غزالان پریشیده به صحرا زده ام
کولی ایل پری های پریشان شده ام

مدتی در تب شوریده سری سوخته ام
ناگهان چرخ زنان راهی میدان شده ام

دامنم دایره در دایره پرواز گرفت
در فراسوی زمین یکسره چرخان شده ام

روح گردنده ی من زائر بی دغدغه شد
آن چه می خواستم از حضرت حق آن شده ام

قصر آیینه نشان شد قفس باطن من
مثل تالار فلق پنجره باران شده ام

دامن افشان به سراشیب جهان پا زده ام
سنگ پرّان به در خانه ی شیطان شده ام

درد انسانی انسان به دلم پنجه کشید
باورم شد که مسلمان مسلمان شده ام

 



05 بهمن 1393 1735 0

نشسته ایم صمیمانه روی ماسه ی تر

کمی بهانه ی رفتن کمی نیاز سفر
غمی بزرگتر از غربت غروب خزر

مرور رابطه ی انهدام جنگل و آب
صدای واقعه ی مبهم درخت و تبر

رسانده روح مرا تا دیار ساحلی ام
کنار پنجره ی سال های زود گذر

دوباره پرسه زدن روی ماسه های سیاه
دوباره سنگ پراندن به موج وسوسه گر

هجوم وحشی توفان، نهیب جاری باد
غریو مرتعش مرغکان ریخته پر

حصار های شکسته اتاق های نمور
صدای چک چک باران و باز زنگ خطر

غم همیشه ی صیاد و تورهای تهی
و خنده های تماشاگران تنگ نظر

من و تداعی پسکوچه ها کودکی ام
نشسته ایم صمیمانه روی ماسه ی تر

دوباره میل سفر می برد خیال مرا
به کوچه های غم انگیز خاطرات دگر

 



29 دی 1393 1154 0

من همان من گذشته مانده ام..


فصل ها یکی شدند
روزها و هفته ها یکی
آفتاب آفتاب ماند
ابر،ابر
و زمین،زمین
هیچ چیز کهنه تن نشست
در زلال ناب زندگی
و تداوم کسالت آور عبور
همچنان ادامه یافت
در حریم کوچه های هیچ

هیچ چیز تازه نیست
من همان من گذشته مانده ام
خسته ذهن و تنگ روح
با قشون دست های مشت کرده
همچنان نشسته ام
در تدارک شروع قتل عام آینه
و نظاره می کنم
صحنه ی شکستن صریح
قامت غرور خویش را

سال های سال
در زبانه های داغ آفتاب
سوختم ولی نسوختم
و شتاب فصل های سبز و سرخ و زرد را
زیستم ولی نزیستم
سال های سال
قلب نرم و ارغوانی بهار
در خزان مشت های زهرناک من فشرده شد
و وسیع دیدگاه های سبز
تا نواحی سیاه بی گیاه پیش رفت

سال ها
در مسیر شیب دار فصل ها دویده ام
و نگاه سخت گیر و موشکاف من
طرح تازه ای نیافت
غیر یک فضای زشت خنده دار یکنواخت

باز هم خبر رسید
از حلول روزهای تازه
از تردد کجاوه های عطر و رنگ و نور
در بسیط کوچه باغ های رنگ رنگ
باز هم خبر رسید از بهار
و برای من
از تفاهم گیاه و خاک
هیچ گونه صحبتی نشد
و تبسم بهار را لبی بشارتی نداد

 



27 دی 1393 1101 0

تاریخ در غیاب تو بی تاب است


مرد هزاره ی دوم
بلند قامت تاریخ
در روشنای برج زمان ایستاده ای
با عطر دیرپای جمالت
در گوشه گوشه ی این عالم شگفت

ای خواهش مسلم انسان
حتی خیال و خواب تو
رمزی ست از حضور
و یادگار سبز قدم هایت
در کوچه های سرخ تظلّم
بر جای مانده است
تو زحمت مداوم انسان را
بر دوش می کشی
و حجت خدای  محمّد"ص"
در راستای نام تو تفسیر می شود
تو مرد برگزیده ی اعصاری
و ارتباط روح تو با خالق بزرگ
در محتوای عشق نمی گنجد
در خشکی مقدر دریا
موسایی
در شعله های سرکش نمرود
ابراهیم

ای باور بزرگ زمان بی کرانه ای
عشقی
حماسه ای
فضیلت نوری
در وادی تو خیل خرابان روانه اند
آن گونه بی قرار که بی خویش اند
بیمارند
درویش اند
آخر تو ای امید مکرر
کجاست معبر پنهانت؟

تاریخ در غیاب تو بی تاب است
آشفته خواب و خسته
به بیراهه می رود
هر برگ سرخ این کتاب پریشان روز
در خاک می تپد

اما تو سرفراز و شکیبا
در تارک بلند جهان ایستاده ای
و خلق بی قرار قرون
در پی تو شعر رهایی را تکرار می کنند

ای آیت عدالت موعود
ای عمق انتظار
درگیرو دار حادثه
دریاب عاشقان حضورت را...

 



07 آذر 1393 1591 0

بپرسید از هواداران یوسف قصه ی ما را...


به رسم رستگاری آمدیم و راه ما گم شد
مسیر این سفر از غفلت ناگاه ما گم شد

ز شرق روحمان نامحرمان خورشید را بردند
شب مهتابی ما رفت و قرص ماه ما گم شد

بپرسید از هواداران یوسف قصه ی ما را
که احساس برادر ناگهان در چاه ما گم شد

شگفت از این شگفت آباد ناآباد ویرانگر
که در ویرانه هایش باطن آگاه ما گم شد

هنوز آوای حوا خواب آدم را می آشوبد
بهشت ما به دست نفس دنیا خواه ما گم شد

بیابان تا بیابان زندگانی را سفر کردیم
و از آغاز حرکت راه منزل گاه ما گم شد

نه فصل بازگشتن هست و نه هنگامه ی ماندن
خداحافظ رفیقان!فرصت کوتاه ما گم شد

 



01 آبان 1393 2231 0

هر کس به طریقی دل ما می شکند


هر کس به طریقی دل ما می شکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند


بیگانه اگر می شکند حرفی نیست
از دوست بپرسید چرا می شکند

 



17 مهر 1393 6470 1

..که تنها پیش تنها می نشیند


کلام حق به دل ها می نشیند
نه کم کم بلکه یک جا می نشیند
خدا تنهاست با او گفتگو کن
که تنها پیش تنها می نشیند...

 



08 مهر 1393 63 0

آب ها ترسان ترسان فروکش کرده اند...

آن نقطه ی نورانی
که مرا به ساحل می کشاند
دریایش تمام شده است

شگفت من
تنها تو هستی
بر همان ماسه ها که سده های متمادی
ایستاده بودی
مترسک وار
و دست هایت
مغرب را به مشرق
هدایت کرد

آب ها ترسان ترسان
فروکش کرده اند
و تو در، بی دریا ترین ساحل
به ماهیگیرانی فکر می کنی
که هرگز نبوده اند
تا فرو نشستن دریا را
صحنه پردازی کنند

 



08 مهر 1393 327 0

با تشنگی کنار بیایید


به ما گفته اند
با تشنگی
کنار بیایید
و آب را
ذخیره نکنید

صدای صور که
برخیزد
خزر
تا برج میلاد
بالا خواهد آمد
و ما
همچنان
تشنه مانده ایم

 



08 مهر 1393 160 0

محاصره ام کرده اند


باید عینکم را
بشکنم
فوج فوج
آدمک هایی
محاصره ام کرده اند
که اندازه ی واقعی شان
هنوز
به دستم نیامده است...

 



08 مهر 1393 260 0

پل سیدخندان...

کم می آورم
روزهای زندگی ام را
که به پام
نوشته اند
و عکسم
تنها
نشانگر
یک
تبسم کم دامنه است
سبد خانواده
در بازار مکاره پر و خالی می شود
خیابان تفرج را
از دو سو بسته اند
پارک های منطقه ی هفت
به درد تازه کردن روح نمی خورد
و گل های خیابان شریعتی
که طعم دود و دلزدگی می دهند
مرا
به میدان ولی عصر نمی رسانند

همه ی من
همین گوشه کنارها
پرسه می زند
و بیهوده راه می رود
تا زیر پل سیدخندان

 



08 مهر 1393 727 0

من از مزار گیاهان زرد می آیم...


من از حوالی پاییز باز می گردم
و از زیارت برگ
کسی به مجلس ترحیم باغ پا نگذاشت
به جز من و باران
و هیچ رهگذری
در آشیانه ی بی برگ بید مکث نکرد
کسی نخواست بداند که مرگ می میرد

تمام رهگذران کوچ را پذیرفتند
و دسته دسته به گلخانه ها روانه شدند
که با حرارت خورشید های مصنوعی
گل و طراوت اردیبهشت رنگین را
دوباره زنده کنند
تمام چلچله ها رفتند
و من تمامی پاییز های عمرم را
سر کردم

درخت ها همه چون بقعه های نورانی
مرا برای زیارت، مرا برای بوسیدن
به خود پذیرفتند
و طرح لب هایم
هنوز برتن عریان شاخه ها پیداست

چه روزها و چه شب هایی
برای برگ دعا کردم
که روح سبز و صبورش قرین نور شود
و باغ نیز پس از این
در انزوا ننشیند

من از مزار گیاهان زرد می آیم
و از زیارت برگ
خدا کند که نمازم در آستان درخت
قبول باغ شود

 



08 مهر 1393 80 0

و تبسم بهار را لبی بشارتی نداد...


فصل ها یکی شدند
روزها و هفته ها یکی
آفتاب آفتاب ماند
ابر،ا بر
و زمین، زمین
هیچ چیز کهنه تن نشست
در زلال ناب تازگی
و تداوم کسالت آور عبور
همچنان ادامه یافت
در حریم کوچه های هیچ

هیچ چیز تازه نیست
من همان من گذشته مانده ام
خسته ذهن و تنگ روح
با قشون دست های مشت کرده
همچنان نشسته ام
در تدارک شروع قتل عام آینه
و نظاره می کنم
صحنه ی شکستن صریح را
قامت غرور خویش را

سال های سال
در زبانه های داغ آفتاب
سوختم ولی نسوختم
و شتاب فصل های سبز و سرخ و زرد را
زیستم ولی نزیستم
سال های سال
قلب نرم و ارغوانی بهار
در خزان مشت های زهرناک من فشرده شد
و وسیع دیدگاه سبز
تا نواحی سیاه بی گیاه پیش رفت

سال ها
در مسیر شیب دار فصل ها دویده ام
و نگاه سخت گیر و موشکاف من
طرح تازه ای نیافت
غیر یک فضای زشت خنده دار یکنواخت

باز هم خبر رسید
از حلول روزهای تازه
از تردد کجاوه های عطر و رنگ و نور
در بسیط کوچه باغ های رنگ رنگ

باز هم خبر رسید از بهار
و برای من
از تفاهم گیاه و خاک
هیچ گونه صحبتی نشد
و تبسم بهار را لبی بشارتی نداد

 



08 مهر 1393 90 0

پر از ترنم پروازم...


من از طراوت دنیای تازه لبریزم
بهار تازه، گل تازه، شبنم تازه

چه دلپذیر و طرب آور است خاموشی
چه نعمتی ست فراموشی
من از گذشته گذشتم
و ذهنم از همه ی خاطرات، خالی شد

چو پوپکی آزاد
در این فضای دگرگون لبالب از شورم
پر از ترنم پروازم
درون هاله ای از نورم

امیدوار کلامی ز من مباش ای دوست
که چشم های من از هر کلام گویا تر
و قاب صورت من در سکوت زیباتر

خوشا شراب فراموشی
خوشا نگفتن و خاموشی

 



02 مهر 1393 205 0