(آرشیو پدیدآورنده غلامرضا شکوهی)

دفتر شعر

نامم اگر غلامرضا هست...


مضمونِ بکر غیر تو پیدا نمی کنم
جز مدح دوست، لب به سخن وا نمی کنم

معنای پاکِ اسم تو در هیچ واژه نیست
من با پیاله دست به دریا نمی کنم

در وصف آستین سخن را به هیچ روی
صد سینه حرف دارم و بالا نمی کنم

من ذرّه ام که خانه ی خورشید خویش را
از هیچ کس به جز تو تقاضا نمی کنم

ای گنبد همیشه مطهّر به عطر اشک
جز در حریم کوی تو مأوا نمی کنم

در آستان بخشش تو چون حضور شمع
جز با سرشک و شعله مدارا نمی کنم

آن قدر سربلند بر ایوان نشسته ای
کز دور هم به جز تو تماشا نمی کنم

پیش تو دست مثل علف می زنم به خاک
چون سرو، سر به سوی ثريّا نمی کنم

نامم اگر غلام رضا هست، خویش را
با نردبان اسم تو بالا نمی کنم

 



11 مرداد 1396 182 0

بمیرم آن همه احساس بی تعلق را...

توان واژه کجا و مدیح گفتن او؟
قلم قناری گنگی است در سرودن او

کشاندنش به صحارّی شعر ممکن نیست
کمیت معجزه لنگ است پیش توسن او

چه دختری، که پدر پشت بوسه ها می دید
کلید گلشن فردوس را به گردن او

چه همسری، که برای علی به حظّ حضور
طلوع باور معراج داشت دیدن او

چه مادری، که به تفسیر درس عاشورا
حریم مدرسه ی کربلاست دامن او

بمیرم آن همه احساس بی تعلق را
که بار پیرهنی را نمی کشد تن او

دمی که فاطمه تسبیح گریه بردارد
پیام می چکد از چلچراغ شیون او

از آن ز دیده ی ما در حجاب خواهد ماند
که چشم را نزند آفتاب مدفن او


28 اسفند 1395 2290 0

آن روزه ی سه روزه نیازی به نان نداشت

گهواره نیست کودکی ات را فلک که هست
فرمانبر تو نیست سما تا سمک که هست

وقتی به خواب می روی ای کوثر کثیر
لالایی خدیجه نباشد، ملک که هست

آن روزه ی سه روزه نیازی به نان نداشت
ای زخمی محبت عالم! نمک که هست

وقتی حضور گریه تو را آب می کند
اشک علی نشسته برای کمک که هست

نقش کبود شانه ات از ضربه های در
بر شانه ی شبان سیه نیست حک؟ که هست

مردیم از فراق تو دل با چه خوش کنیم؟
قبری که نیست از تو به جا؟ یا فدک؟ که هست...



17 بهمن 1395 4824 1

خورشيد و آهن به گردن؟ مهتاب و زنجير در پاي؟

باور نمي کرد ذهني، حجم پريشاني اش را
چشمي به غيرت نمي ديد، تصوير باراني اش را

ابري ترين آدمک ها، او را به محبس کشيدند
جز ميله ها حس نکردند، خورشيد پيشاني اش را

خورشيد و آهن به گردن؟ مهتاب و زنجير در پاي؟
ظلمت به چشمش نمي ديد، شب هاي نوراني اش را

ديوار از خط تهي بود، مردم به امّيد ديدار
بر سينه خط مي کشيدند، ايّام زنداني اش را

چشمي که موج عطش را، در غربت ساحل افکند
اي کاش يک لحظه مي ديد، درياي توفاني اش را

وقتي که در چشمه لرزيد، چون بيد اندام سبزش
آيينه ها مي سرودند، سر در گريباني اش را

با ناله اي تلخ و مسموم، در گوش خاموش زندان
زنجير و آهن فرو ريخت، فرياد پنهاني اش را

دل را به آيينه مي برد، با انعکاس صدايش
وقتي که چون چشمه مي خواند، آيات سبحاني اش را

در کام مغرب چو خورشيد، فرياد سرخش فرو خفت
دردا که گوشي نفهميد، گلبانگ انساني اش را

 



13 اردیبهشت 1395 580 0

با جهل خود مُثله کردند، پیغام قرآنی ات را!


وقتی که زلفت فرو ریخت، حجم پریشانی ات را
آیینه ها خواب دیدند، آغوش نورانی ات را

اشکی که در بغض دل بود، جاری شد ای راهيِ کوچ
وقتی که نی شعله سر داد، آهنگ هجرانی ات را

شصت و سه دیوار شب را، با بال ماتم پریدی!
جز روح چشمه نفهمید، پرواز روحانی ات را!

ای چلّه نوش ریاضت، ما در نگاه وداعت
دیدیم چون نبض دریا، چشمان بارانی ات را!

نسلی که در عشق با تو، پیمان اندیشه بستند
با جهل خود مُثله کردند، پیغام قرآنی ات را!

آن تیره روزان شب پوش، مثل غباری در آفاق
در قابِ هستی ندیدند، تصویر انسانی ات را!

در نقطه ی کور تاریخ، هم خوابه ی خاک و گل شد
آن کس که در خواب می دید، رؤیای ویرانی ات را

 



18 آذر 1394 665 0

همیشه قلب رسول خدا کسای تو بود


اگر چه «تحتِ کسا» یک حدیث جای تو بود
همیشه قلب رسول خدا کسای تو بود

تو مثل نبضِ نُبی در حریم قلب رسول
کنار کوثر وحی خدا سرای تو بود

بهشت بودی و گلهای سبز و سرخت نیز
بهارِ عاطفه ی باغ دستهای تو بود

طنین ناله ی مولا که ریخت در دلِ چاه
جگر خراش ترین بغض در صدای تو بود

شکسته قامت تو، ایستاده قامت بست
نماز را که علی روح مقتدای تو بود

فدای آن همه زخمی که از نهایت درد
همیشه دست علی بهترین عصای تو بود

غریب می روی ای یاس دامن یاسین!
کدام خاطره جز درد آشنای تو بود؟

تو در کنار علی بودی و فقط او بود
که تا مسافرت خاک، پا به پای تو بود

فقط نگاهِ علی بود در شب تودیع
که سوگوارترین ابر در عزای تو بود

تو ای قتیل مقدّس! قسم به جان رسول
که نقش آینه ی راز با خدای تو بود

تو را به جان جگرگوشه ات قسم، دریاب!
سرِ ارادت ما را که در هوای تو بود

نشست دیده ی احساس من به درگاهی
که فرشی از عطشِ بوسه زیر پای تو بود

 



12 اسفند 1393 1130 0

نوري «امين» نشسته در آغوش «آمنه»


تا بر بسيط سبز چمن پا گذاشته ست
دستش بهار را به تماشا گذاشته ست

از بس که دست برده در آغوش آسمان
پا بر فراز گنبد مينا گذاشته ست

مي بارد از طلوع نگاهش تبار صبح
خورشيد را به سينه ي خود جا گذاشته ست

تا مثل کوه ريشه دَواند به عمق خاک
يک عمر سر به دامن صحرا گذاشته ست

دستي لطيف، ساغر سرشار عشق را
در هفت سين سفره ي دنيا گذاشته ست

نوري «امين» نشسته در آغوش «آمنه»
دريا قدم به ديده ي دريا گذاشته ست

نوري که از تبلور رخسار او دميد
مهتاب را به خانه ي دل ها گذاشته ست

 



19 دی 1393 1249 2

زمان بدون حضورت تصوّری پوچ است

 


گلوی بادیه هر لحظه تشنه تر می گشت
چو تاولی ز عطش، از سراب برمی گشت

هُبَل نشسته به تاراجِ بی نوایی ها
منات و لات و عُزی خسته از خدایی ها

به روح بادیه هر ناخدا خدایی داشت
خدای بادیه از ناخدا گدایی داشت

تو خواب بودی و خورشید جمعه داد نوید
که با طلیعه ی خورشید، زاده شد خورشید

رسید و پشتِ ابوجهلِ دشتِ جهل شکست
بنای بتکده با یک اشاره سهل شکست

فقط نه هر چه بتی بود بر زمین افتاد
که بر جبین مداین هزار چین افتاد

نشست بر لب دریای ساوه تاول آب
که دیده است که دریا بدل شود به سراب؟

سماوه با لب تشنه نوید آب شنید
نوید آب از آیینه ی سراب شنید

مجوسیان همه بعد از هزار سال آتش
به ماتمی که چه شد مثل پارسال آتش؟1

بیا به کومه ی وادِی القُری طواف کنیم
به یاد او سفر از قاف تا به قاف کنیم

کسی ز گستره ی آسمان به زیر آمد
رسولِ سبزِ تعهد، چقدر دیر آمد

کسی که غار حرا خلوت حضورش بود
هزار زخم زبان بر دلٍ صبورش بود

کسی که مُهرٍ نبوت به روی ناصیه داشت
که بود؟ خصمیِ هر ناخدا که داعیه داشت

کسی که پرچم «لولاک» بر جبینش بود
جوازِ کشتن بتها در آستینش بود

پیمبری که به درگاه حق مقیم شود
به یک اشاره ی دستش قمر دو نیم شود

نبی ز هیبت جبریل، سوخت در تب عشق
ندا رسید: بخوان، ای رسول مکتب عشق

بخوان به نام خدا، ای پیام آور صبح!
بخوان، همیشه بخوان، ای رسول دفتر صبح!

نبی مخاطبِ «یا ايّهَاالمُدَثَّر» گشت
رسول بادیه، مأمور «قُم فَاَنْذِر» گشت

بسیط بادیه را رزمگاه ایمان کرد
تمام هستی خود را فدای قرآن کرد

به کوه گفتم: از او استوارتر؟ گفت: او
به موج گفتم: از او بیقرارتر؟ گفت: او

به ابر گفتم: از او چشم مهربان تر کیست؟
زشرم، صاعقه زد، هرکجا رسید، گریست

تو ای حماسه ی راهی که اولش کوچ است!
زمان بدون حضورت تصوّری پوچ است

بیا که بادیه لم داده بر تمامت جهل
مگر به عزم تو افتد به خاک، قامت جهل

صدای سبز تو جاری است در میان حرا
بخوان، همیشه بخوان، ای ترانه خوان حرا!

به کوهسارِ دلت آبشار تنهایی است
حکایتی به بلندای شام یلدایی است

عصای معجزه ی صد کلیم در دستت
کمندِ محکمِ عزمی عظیم در دستت

چو دست بادیه در دست با سخاوت عطر
تو آمديّ و فضا پر شد از طراوت عطر

به یمن بعثت تو سقفِ آسمان وا شد
حضور فوج ملایک به غار پیدا شد

تو سر رسیدی و از عدل، پشت ظلم شکست
به دستهای تو مشتِ درشتِ ظلم شکست

ز حجم بسته کجا بی تو آب می جوشید؟
فقط سراب ز پشت سراب می جوشید

به بالِ معجزه، معراج نور، عادت توست
کنار کوثرِ وحی خدا عبادت توست

مگر ز مشرق اشراق می رسد سخنت
که شطّ شوکت توحید خفته در دهنت

حرا، سکوتِ وداع تو را نمی پنداشت
حضورِ نبض تو را جاودانه می پنداشت

دلِ حرا شده از غصّه تنگ، می گرید
ببین ز داغ وداع تو، سنگ می گرید

تو در گلوی عطشناکِ جهل، ادراکی
تو مثل آیه ی باران مقدسی، پاکی

به حرف حرفِ کلامت حضور تو پیداست
در آیه های تو عطرِ عبورِ تو پیداست

ز چشمه چشمه ی الهام، هرچه نوشیدی
به کام تشنه دلان مثل چشمه جوشیدی

زمین که تشنه ترین بغضِ بوسه های تو بود
چو فرشی از عطشِ بوسه زیرپای تو بود

سفیر نام تو وقتی سفر کند با باد
همیشه  می وزد از لا به لای گلها باد

همیشه نام تو جاری است در صحاری عشق
هماره با منی ای عطرِ یادگاری عشق!

بدان! به ذهن من ای یادِ سبزِ بودن من!
قلم قناری گنگی است در سرودنِ من

بگو چگونه سراید سراب، دریا را؟
مگر به واژه توان ریخت آبِ دریا را؟

تو ای رسولِ تعهّد، رسالت موعود!
قدومِ مقدمِ پاکت مبارک و مسعود

خدا به دست تو داد، ای سخاوت آگاه!
لوای «اشهد ان اله الا اللّه»

کنون که نبض زمان  در مسیر هستی توست
بگیر دست دلم را، اسیرِ هستی توست

 


1. یا:به ماتمی که کجا شد چو پارسال آتش؟

 



18 دی 1393 1035 0

زندگی در کوچه های شام، گویی مرده بود


زندگی در کوچه های شام، گویی مرده بود
شهر، دشت زوزه ی سگ های تیپا خورده بود

خسته، روی شانه ی دیوارِ شب، گل های اشک
زیر آوار سموم زیستن، پژمرده بود

«ماه» در گرمای دل ها گرچه می پاشید نور
زیر تیغ غصه ها از زندگی آزرده بود

در گلو، آواز باران داشت، در دل بانگ رعد
ابر، در گهواره ی شب طفل مادر مرده بود

کاش! بر می خواست با جاروی زرد آفتاب
شب که در تابوتِ سردِ کوچه خوابش برده بود

ای بهار جان! که در رگ های امنت عشق ها...
خون گرم زندگی را ارمغان آورده بود

شام، بی آیینه ی روی تو نورانی نبود
نبضِ عشقِ زیستن در بند بندش مرده بود

شهروندانش نشسته در سکوتی مرگبار
آتش دل در تنور سینه ها افسرده بود

 



17 آذر 1393 1026 0

ز هر گناه به درگاهت اي خدا، توبه


ز هر گناه به درگاهت اي خدا، توبه
مباد از دل من، يک نفس جدا توبه

دگر تبار دلم سبز مي شود چون دشت
گرفته دامن انديشه ي مرا، توبه

اگر سرود ستايش به شعر من پيچيد
از اين ستودن بيهوده بارها، توبه

ز دست عُجب و ريا و تکبّر  و تقصير
به سوي عفو تو يا رب! جدا جدا، توبه

سرم به زانوي توبه نشسته شب تا صبح
که هست درد مرا بهترين دوا، توبه

اگر ز کوچه ي بيگانگان گذر کردم
به پيشگاه تو اي يار آشنا، توبه!

اگر به ظلمت تقصير ايستادم تلخ
به ذکر توبه نشستم، خدا! خدا! توبه

قبول کن!که تو را تا حسين خواهد برد
قسم به سرخي تاريخ کربلا؛توبه

ز قلب قافله اي کور، تا  قبيله ي نور؟
ببين! تو را ز کجا برد تا کجا! توبه!

 



12 مهر 1393 1296 0

هستي ام را به راهت فنا کن!


اي حديث قلم را بهانه!
شعرِ ديباچه ي عاشقانه!

باغ اگر روحِ سبزينه دارد
از تبارِ تو دارد نشانه

از بهارِ حضور تو آموخت
گل، الفباي سرخ ترانه

پشت نجواي سبزِ درختان
مي زند شعرِ شادي، جوانه

قصه ي سجده ي کهکشان را
گوش جانت شنيده ست يا نه؟

سر زد از آسمانِ ولايت
آفتابِ بلند آشيانه

با شکوهِ شب افروزِ خورشيد
عشق، از قلبِ محراب جوشيد

اي عطش! روح باران، مبارک!
خنده ي گل به ياران، مبارک

روي لب هاي خشک بيابان
بوسه ي چشمه ساران،  مبارک

بر سکوتي که در دشت جاري ست
نغمه ي جويباران، مبارک

بر لبِ صخره هاي عطشناک
ريزشِ آبشاران، مبارک

بر تنِ سبزِ دشتِ نيايش
نبض آيينه داران، مبارک

عشق، آيين ديگر پذيرفت
زندگي، رنگ باور پذيرفت

کوچه را باز با گل ببنديد!
باغ را بهرِ بلبل ببنديد!

روي آبي ترين آسمان ها
مثل رنگين کمان، پل ببنديد!

باز بر شانه ي روشن روز
گيسواني ز سنبل ببنديد!

مثل خورشيد، باغِ نظر را
در مسيرِ تکامل ببنديد!

همچو زنجير، بر پاي دل ها
رشته اي از توکل ببنديد!

بر حريمِ نگاه خود از شوق
چلچراغِ توسل ببنديد!

عشق، در روحِ سجّاد جاري ست
شب، ز فانوس کويش فراري ست

تا تو بالا زدي آستين را
بر گرفتي به کف، دست دين را

از تو اي آسمانِ دعاپوش
سجده فهميد علم اليقين را

بي حضورِ تو دريا سراب است
قطره آموخت از آب، اين را

بي تو خورشيد در کوچه گم کرد
آسماني ترين همنشين را

ماه هم بي نگاه تو نگذاشت
روي سجاده ي شب، جبين را

سر کن اي خامه! در خانه ي نور
جلوه ي سيّد السّاجدين را

کز گلِ روي او در ظهور است
آن چه در حجمِ خورشيد، نور است

آسمان! چشم باراني ات کو؟
قلبِ درياي توفاني ات کو؟

بر درختان خشکيده ي يأس
باغبانِ پريشاني ات کو؟

ما اسيران جسميم اي عشق!
دستِ جان بخش روحاني ات کو؟

باز در بسترِ غم فتاديم
اي خدا! دستِ درماني ات کو؟

تا حريمت رهي نيست اي عشق!
دشتِ تبدارِ پيشاني ات کو؟

بي تو بنيان هستي بر آب است
اي بناي شرف! باني ات کو؟

گرچه از آيه ي آب خوانديم
در ديارِ عطش تشنه مانديم!

غصه اي را که در دل نهان داشت!
از زمين شعله تا آسمان داشت!

آسماني تر از سَيزِ خورشيد
خانه در کوچه اي بي کران داشت!

خسته در بسترِ غم، به سر برد
تا که در وادي عشق، جان داشت!

هُرمِ داغي که در سينه اش بود
ريشه در عمقِ آه و فغان داشت!

روي آيينه ي چشم هايش
دشت در دشت، از غم، نشان داشت!

زيرِ نجواي رودِ نگاهش
آبشاري به دامن، روان داشت!

بس که از آتش گريه افروخت
«ماه» در برکه ي آسمان سوخت

چيست دريا؟ سبوي مدينه
جرعه نوشي ز جوي مدينه

چون نگاهِ شفق از عطش سوخت
باغ، در آرزوي مدينه

هرچه برخاست، افتاد بر خاک
ذرّه از شوق کوي مدينه

نبضِ گرم قناري، شب و روز
مي چکد از گلوي مدينه

مي زند شانه با اشکِ مهتاب
باد، هر شب به موي مدينه

روح دريايي ام چون پرستو
مي کشد پر به سوي مدينه

کاش اي بهترين آيه ي عشق!
با تو بوديم همسايه ي عشق

باغِ آيينه ها کن دلم را!
سبز کن دشتِ بي حاصلم را!

چون گلوبندِ خورشيد در شب
روشن از نور کن، محفلم را

در مسير نيايش  بيفکن
روي سجّاده ي گُل، گِلم را

گرچه تا مرزِ بن بست، جاري ست
از نگاهم بخوان مشکلم را!

با فروغ محبت در اين دشت
آشنا کن دلِ غافلم را!

تا بيايم ز انوار عشقت!
در شبي تار، سر منزلم را:

عشق را با دلم آشنا کن!
هستي ام را به راهت فنا کن!



11 مرداد 1393 110 0

علي جراحتِ سر را هميشه در دل داشت


اگرچه زخم به فرقش سه روز منزل داشت
علي جراحتِ سر را هميشه در دل داشت

نه پنج سال خلافت، که پيش از آن هم نيز
دلي به سينه چنان مرغِ نيم بسمل داشت

دمي که آينه ي آبِ چاه را مي ديد
هزار حنجره فرياد در مقابل داشت

بلندِ دستِ کريمش ز ديده پنهان بود1
چو بوته اي که در آغوشِ خاک حاصل داشت

به نخلِ عاطفه اش دست هيچ کس نرسيد
به ذرّه چون دل خورشيد، مهرِ کامل داشت

اگر شبانه به اطعامِ سائلان مي رفت
ـ به جانِ فاطمه شرم از نگاهِ سائل داشت

پس از شهادت زهرا، علي ز عمق وجود
هميشه در دل خود انتظار قاتل داشت!

 

 


1. يا: هميشه دست کريمش ز ديده پنهان بود

 



11 مرداد 1393 75 0

علی به خاطر زخم دلش نمک برداشت


به یاد عمر تو دل، هیجده ترک برداشت
نگاه هر ترکی شد کبود و لک برداشت

تو انتخاب کن افطار را نمک یا شیر
علی به خاطر زخم دلش نمک برداشت

شب وداعِ تو از درد، شاخه شاخه ی نخل
کنارِ پنجره ی باد، نی لبک برداشت

چنان غریب به بالین گریه خوابیدی
که سیل اشک تو را رودخانه شک برداشت

نگاه و دست و دل خاکی ام تیمّم را
به یاد درد تو از کوچه ی فدک برداشت

زمین به حرمت لالایی ات زمان را خواند
برای خواب تو گهواره از فلک برداشت

سه آسمانی معبود آمدند و فلک
به یمن مقدمت از آسمان کمک برداشت

 



11 مرداد 1393 111 0

دلتنگ تر ز ما، دل نُه توی غنچه هاست


گر حضرتِ نگاه تو لطفی به ما کند
ما را چو روح باد صبا دلگشا کند

دلتنگ تر ز ما، دل نُه توی غنچه هاست
می دانی آن نگاه چه با غنچه ها کند؟

هُرم نوای ناله ات ای بازتابِ درد!
در سینه کار نیزه ی صد نینوا کند

آن بازوانِ ابری ات از خانه ی لبم
بگذار! تا دریچه ی فریاد، وا کند

ای کاش! درد عشق تو ما را در این دیار
هر لحظه بیشتر به غمت مبتلا کند

آن گریه ها که بغض مرا در گلو  شکست
با بند بند نای نگاهم چه ها کند؟!

آن چلچراغِ اشک که بستی به روی خویش!
هر گوشه را نگاه کنی کربلا کند

وقتی اسیر خاک شدیم آن حدیث نور
«آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کند؟»

 



11 مرداد 1393 70 0

آشنا با تبار طوفان باش، بادها را به این و آن بگذار



پا به پای ستاره‌ها بنشین، دست در دست آسمان بگذار
گاه‌گاهی هوایی خود باش، خاك را بهر خاكیان بگذار

دست بر طاق آسمان برسان، پنجه را در هلال ماه بپیچ
گاه بر سینه گذشته خویش، تیر غیبی در این كمان بگذار

مثل فریاد رعد در دل كوه، صخره‌های ستبر را بشكن
آشنا با تبار طوفان باش، بادها را به این و آن بگذار

ابر باش و سرود باران را در فضای بهار جاری كن
گریه را جمع در نگاهت كن، خنده در ضرب ناودان بگذار

می‌رود ساعت از برابر ما، خسته از لحظه‌های اندوهیم
ایستگاهی برای یك لبخند، در سراشیبی زمان بگذار

در هجوم تفكری مسموم، یك دو لبخند قسمت ما بود
تا گل خنده را هرس نكنند، روی لب‌های خود نشان بگذار

همه رنگ‌ها عوض شده‌اند، تو ولی در اتاق بی‌رنگی
سفره‌ای ساده نذر مهمان كن، عشق را هم به جای نان بگذار


03 مرداد 1392 1020 0

سنگ ها از سفر ما دو نفر آگاهند



به تماشای قدت آینه ها کوتاهند
ماه ها پشت نگاه تو شبیه ماهند

هر چه نی روی تن دشت عطش می خواند
همه محزون دم گرم تو یعنی آهند

بس که در کوچه سرودیم خداحافظ را
سنگ ها از سفر ما دو نفر آگاهند

هر چه پیچید به اندام تو آخر نگرفت
بادها بیشتر از دیده من گمراهند

ابر را مات کن از صفحه ی شطرنجی روز
ذره های دل خورشید تو را می خواهند

روی اندام تو موسیقی باران لغزید
ابرها تشنه یک ضربه به این درگاهند

مثل ققنوس در آتشکده ی قاف بسوز
که همه آینه پوشند ولی روباهند


03 مرداد 1392 1226 0

کسی چنین که تو دستم گرفته ای نگرفت...

به درگهت چو غبار اوفتاده می آیم
اراده نیست مرا بی اراده می آیم

برآستان تو ای آستین معجزه ریز
به روی دست دلم را نهاده می آیم

چنان غبار به پیشت ز اشتیاق حضور
گهی سواره و گاهی پیاده می آیم

کسی چنین که تو دستم گرفته ای نگرفت
چو ذره دست به خورشید داده می آیم

اگر چه بر همه در می گشایی اما من
فقط به خاطر روی گشاده می آیم

حضور قامت شمعم زکارگاه وجود
به پاس حرمت تو ایستاده می آیم

کبوترم که به منقار سجده محتاجم
چه دانه داده مرا یا نداده می آیم



23 دی 1391 1707 0