(آرشیو پدیدآورنده محمدجواد شاهمرادی)

دفتر شعر

گل ها به عادت صلواتت مقیدند

چشمان قدسی تو بهشت مؤکدند
اعجاز جاودانه و امداد ممتدند

در هست و نیست ، واسطه ای بی نهایتند
در شرق و غرب عشق، به مستی ، زبانزدند

خورشید نیستند، که خورشید و ماه نیز
گرم ستاره بازی این زوج مفردند

... تنها نه آن دو تا .. که نفس ها و فصل ها
با جزر و مد اشک تو در رفت و آمدند

شب ها به یاد خنده ی تو پر ستاره اند
گل ها به عادت صلواتت مقیدند

حتی ستارگان هم در اقتدا به تو
با عاشقان مساعد و با فارغان بدند

سعدی درست گفته که انگار سرو و ماه
یک عمر در هوای تماشای آن قدند...

از کوهسار رد شدی و هر چه جویبار
هر بار ، دوستار سجود مجددند

آری... به چشم مستان ، ذرات کهکشان
دلداده ی محمد و آل محمدند...

 



25 آذر 1395 1491 0

تو می روی و علی از علی غریب تر است

 

برای حضرت زهرا سلام  الله

 

هزار سال گذشت و هزار بار دگر
تو ایستاده ای آن جا  در آستانه ی در

تو ایستاده ای آن جا و در نگاه ترت
هزار شاپرک است و هزار جاده ی تر

هزار شاپرک گرد شمع حلقه زده
هزار جاده ی مشتاق قله های خطر

تن کبودت ، نیلوفری ز باغ " فدک"
دل بلندت شعری به اقتفای پدر

ربوده نیمه شبان عطر گیسوان تو را
هزار باد صبا با هزار شانه به سر

تو می روی و علی از علی غریب تر است
شبیه نام تو که از همیشه فاطمه تر

پس از غروب تو بی چشم تر نخواهد دید
یکی از این دو پسر را یکی از این دو پسر

کدام چشمه ی خورشید و آشیانه ی ماه
به جای روی تو می جوشد از خیال بشر؟

کدام حادثه جز کوچ تو حریف علی ست ؟
بگو کدامین غربت؟ بگو کدام خبر ؟

بگو که زنده ای و سوی ما نظاره گری
دل مرا به بقیعت نه ...تا خود "تو" ببر

هنوز هم که هنوز است این قد خم توست
که ایستاده همان جا ... در آستانه ی در...

 



22 اسفند 1394 695 0

... چرا- عزیز دلم !- کوچک اند غم هایت ؟!

 

اذان زنده ی دم ها و باز دم هایت
تو را به خاک می اندازد از "منم" هایت

اگر درست ببینی و خوب گوش کنی
فرار می کنی از دوزخ ستم هایت

نگاه کن به درختان  که محو خورشیدند...
... چرا- عزیز دلم !- کوچک اند غم هایت ؟!

وضو بگیر و تو هم مثل دیگران ، ذکری-
به جا بیاور ... فارغ ز بیش و کم هایت

بدان که هر چه بگویی نمی توانی گفت!
کم اند پهلوی بسیاری اش رقم هایت

همین که زنده ای از لطف بی کرانه ی اوست
وجود اوست که پیچیده در عدم هایت

برای این که بیایی به سوی کوی خودش
چه شوق شوق ها که دمیده ست در قدم هایت

به اعتبار نفس های آسمانی او ،
چه شعرها که رقم خورده با قلم هایت

... چه عشق ها که به او می رسیده رشته ی شان
چه نام ها که از او بوده در قسم هایت

آهای قبله ی پنهان! آهای کعبه ی جان
که هستی همه جوشیده از کرم هایت !

مرا صدا کن و از زمزمت وضویم ده
ببر نمازم را مست تا حرم هایت ...

 



18 خرداد 1394 891 0

کوچک ترین نشانه ای از خویشتن نداشت...


به روزهای رنگین کمانی از تابوت


وفتی که دیدمش ،...چه بگویم بدن نداشت
کوچک ترین نشانه ای از خویشتن نداشت

گوشــــم حکایت تن بی سر شنیده بود...
..دیدم به چشم خود بدنی را که تن نداشت

آن خاکِ پاکِ سرخ معطـــــر، به جــــز پلاک
-آن هم پلاک سوخته ای- در کفن نداشت

او ماه بود و یک تنه تابید تا مُحـــــاق
او شعله بود وچاره ای از سوختن نداشت

::
دیشب به خوابم آمد.. بی خاک و بی پلاک
گلزخــــم های وا شده بر پیرهن نداشت

پیشانــــــی مرا با لبخند بوســــــــه زد
-.."دیدی که جان هم ارزش اندوختن نداشت!"

فـــــردا شهیـــــد آوردند و ندیدمش...
...پیراهن قدین تنش را به تن نداشت

هر بار دیدمش ، همه او بود و او نبــــود
کوچک ترین نشانه ای از خویشتن نداشت

 



28 آذر 1393 778 0

ما خواب بودیم و تو پرچم را نخواباندی...


برای جانبازان شیمیایی

یخ بست دنیا در دلم ، "یخ بستن"ی آنی
"یخ بستن"ی آن طور که تنها تو می دانی


چیزی شبیه بهت تو از حال و روز ما
وقتی که داری روز.. نه شب نامه می خوانی

آری، شب آن بیرون،قیامت کرده ..حق داری
ما را نبخشی ّ و برامان دل بسوزانی

::  

وقتی تو را دیدم تنم لرزید.. خندیدی..
-درچشم هایت اشک ها در لاله گردانی

بغضم گرفت از حرف هایی که نمی گفتی
خشکم زد از پرسه در آن چشمان بارانی

..فرمانروای درد، روی تخت درمانگاه..
..گم کردن خورشید در خواب زمستانی

ما خواب بودیم و تو پرچم را نخواباندی
ما خواب ماندیم و تو این جا رو به ویرانی..

با خنده هایی تلخ ، مثل شیمیایی، تلخ
با سرفه هایی مثل شب تا صبح طولانی..

.. رد می شود شب با صدای ضبط ماشین ها
 .. با خس خس سینه دعای عهد می خوانی..

اما زمان یخ بسته در ما.. در زمان .. در شهر..
یخ بسته حتی در همین مصراع پایانی...

 



24 آذر 1393 930 0

خجالت می کشد این ریسمان از هرچه انسان است


برای دردانه ی امام حسین "ع" بانو سکینه..


چنان خون می چکد از رنگ و روی دامنت بانو !
که گل شرمش می آید از گل پیراهنت بانو !

بگو بر چهرات خون کدامین لاله پاشیده ؟
چه پاییزی گذر کرده  ز باغ دامنت بانو ؟

نگو خونگریه های ظهر عاشوراست... می دانم..
که رد تازیانه مانده بر روی تنت بانو !

خجالت می کشد این ریسمان از هرچه انسان است
که گردیده است گردنبند دور گردنت، بانو !

همه گوشند سرها بر فراز نیزه ها امشب
مگر لب تر کنند از جوی قرآن خواندنت، بانو !

 

شب سردی ست... در دلهای ما شام غریبان است..
زمین را گرم کن با چشم های روشنت، بانو!

 

.............

با حذف یک بیت



29 آبان 1393 1070 0

بارها پرسیده ام از خود "سحر کی می رسد؟"

 

گفته ای یک روز می آیی نگاهم می کنی
عشق را خورشید شب های سیاهم می کنی

دست های گرم خود را بر سر من می کشی
چشم های خویش را مهتاب راهم می کنی

راز هستی چیست؟ روزی چون گلم می پروری
روز دیگر چون خزان ، یکسر تباهم می کنی

من نماز آه را در چشم هایت خوانده ام
وقتی-ای خورشید- می تابی ّ و ماهم می کنی

ذره ذره تا سبکبالی کنم تا آفتاب
آینه در آینه خالی از آهم می کنی

در شب سردی که از ماه و ستاره خالی ام
در ضمیرم می نشینی و پگاهم می کنی

بارها پرسیده ام از خود "سحر کی می رسد؟"
گفته ای روزی که می آیی نگاهم می کنی

 



27 شهریور 1393 93 0

به احترام تو باید چو رود بود و سرود...


بهار شد یکی از خیل بی قرارانت
که بی قرار کند باغ را بهارانت

به نام مادری اش آفتاب می نازد؛
طلایه دار سحرخیز تکسوارانت

تو سرزمین غرورآفرین ایمانی
فروتن است و دعاگو کویر و بارانت

صبا دمیده و ُ قالب گرفته روز ازل
به شکل نقشه ی تو قلب دوستدارانت

به گوش جنگل و دریا رسیده تاریخت
شکوه جنگلی ات شور سربه دارانت

به سوی تیرگی غرب و سردسیر شمال
چه سخت سینه سپر کرده کوهسارانت

به احترام تو باید چو رود بود و سرود
قصیده ای به بلندای آبشارانت

ولی زبان مرا جز دعا مجالی نیست؛
قبول باد دعاهای دوستدارانت

 



27 شهریور 1393 127 0

با رد پـــا نوشتــــی: "باید به جاده زد


درِ ِ این باغ را گیرم که بستند
کلیدش را چرا -یارب- شکستند
              فرید

 

هر چه ترانــــه های کهن جانگدازتر
افسانــه ی شهادت تــو دلنـــــواز تر

خونی شریف، جوهر سطر رگان توست
از عشق های کهنه هم اسطـوره ساز تر

هستــی ّ و نیستـــی کلماتــــی ندیده اند
از مستــــی و تــــو پاک تر و پاک باز تر

با رد پـــا نوشتــــی: "باید به جاده زد
هر چـــه نیازمند تــــر و بــی نیاز تر"

صد مثنوی نوشنی و سطری نوشته شد
تا سُکـــــرهای ناب بماننــــد راز تر

.. هر روز، قصه ی تو جهان را گرفته است
گیســـــوی ماجـــرا شده هـــر شب دراز تر

این باغ، "بسته" نیست..کلیدش شکسته نیست
برعکــــس، این دریچــــه شده باز و بازتر

من، "باز" دیده ام در این باغ سبــــز را
هر بار مُهــــر تر شده و جانمــــاز تر...

 



27 شهریور 1393 97 0

تو گفته بودی راه فردا راه دشواری ست


به یاد روزهای سخت اما خوش کشورم

 

آن روزها دیوار هم تعبیری از در بود
در آسمان چیزی که پر می زد، کبوتر بود

پسکوچه ها در عطر قرآن چفیه می بستند
در کوچه ها هر عابری با تو برادر بود

تقویم و درس و زندگی ، رنگ حسینی داشت
هر روزمان با روز عاشورا برابر بود

نه حرص بود و نه تکاثر...عشق بود و عشق
دست دعا  سرچشمه ی جوشان کوثر بود

از شهر مرگی رد نمی شد.. در عوض تا بود
حرف شهادت بود و آن هم شادی آور بود

تو زنده بودی..چهره ات را خوب یادم هست
تسبیح دستت داشتی و گونه ات تر بود

آن روز بارانی تو قرآن خواندی و رفتی
لبخند بر لب داشتی و بار آخر بود

این، بار آخربود که می دیدمت آری...
لبخندت انگار از همیشه آشناتر بود

با عشق بالا رفتی و با عشق برگشتی
برگشتی و اسم تو روی سنگ مرمر بود

امروز هم اسم تو روی کوچه ی ما هست
اما زمانه کاش فردا طور دیگر بود

ای کاش فردا روزهای رفته بر می گشت
جای تفنگ این بار در دستت کبوتر بود

تو گفته بودی راه فردا راه دشواری ست
تو رفته بودی و .. صدا.. در گوش سنگر بود

 



27 شهریور 1393 89 0

برگشتی و آیاتی از لبخند خواندی


..به شهید جاویدالاثر: سید مهدی موسوی
و اخلاص آنان که حتی نامشان برنگشت.


از حفظ دارم حرف های آخرت را
وقتی به باد عشق می دادی سرت را

وقتی نشستی و مرا بوسیدی و بعد...
بغضت رقم زد حرف های دیگرت را

یادم می آید مثل عکسی :
   " مثل عکست ،
مادر درآغوشش گرفته پیکرت را"

رفتی و مادر پشت پایت آب پاشید
در بغض من پاشید چشمان ترت را

برگشتی و آیاتی از لبخند خواندی
برگشتی و دادی به من انگشترت را

... این بار، باران پشت پایت آب پاشید
فوج فرشته موج زد بال و پرت را

این بار، پروانه شدی.. با باد رفتی
در باد خواندی آیه های از برت را

آن روز ، فکرش را نمی کردیم دیگر...
     ...دیگر...
     نمی بینیم حتی پیکرت را

دیگر نمی آیی که حتی پس بگیری
انگشترت را، نامه ی شهریورت را...

 



27 شهریور 1393 78 0

لالایی ات کجاست؟ که بی تاب مانده اند...

 

برای بانو رباب


ای آفتاب طالع و ای ماه در حجاب!
ای بدر نور یافته در ظل آفتاب!

ای مهد شاعرانگی خاندان وحی!
ای منظر حسینی ! ای حسن انتخاب

پیشانی تو آینه ی صبح راستین

پیش زلالی دل تو آب ها سراب!

..لالایی ات کجاست؟ که بی تاب مانده اند
گهواره های خالی و مهتاب های خواب!

لالایی ات چه خوانده که بعد هزار سال
نامت شده ضمان دعاهای مستجاب

شیر تنت چه شعبده ای کرده تا شوند...
شش ماهه های تشنه، شیران کامیاب؟

نامت چه شربتی ست که در جان هر که ریخت
چون چشمه ی گلاب که جوشانده از گل آب-

در قلبش انقلابی انگیخت  بی حسیب...
در هستی اش فتوحی انداخت بی حساب !

سرباز کوچک تو ، علی اصغر تو را

نامیده ام جواب سوالات بی جواب

اما... تو را و بغض فرو خورده ی تو را
با لالمانی ام چه بنامم؟ سرود ناب!

این بار در فضای حسینیه ی دلم
پیچیده عطر نام تو یا حضرت رباب!

 



27 شهریور 1393 968 0

فرض کن این همه سر خطّ خبر را بکشند

 

بگذارید پدر را و پسر را بکشند
می توانند مگر چند نفر را بکشند

صف این قافله تا خطّ افق پل زده است
این محال است که وجدان بشر را بکشند

سینه ی تک تک ما مخزن اسرار خداست
فرض کن این همه سر خطّ خبر را بکشند

نگذارند حقیقت به سلیمان برسد
سر هر کوی و گذر، شاهد سر را بکشند

آن که این تیره دلان مهلتشان در کف اوست
آنقدر صبر ندارد که سحر را بکشند

پیر ما گفت و چه خوش گفت شهادت هنر است
می توانند مگر اهل هنر را بکشند؟

 



21 مرداد 1393 1216 3